توی
یه ایستگاه اتوبوس منتظر بودم ،راستش
اینکه میخواستم برم وسط شهر .
طبق نوشته روی
تابلوی عریض و طویل ، این اتوبوس با ید
حدود پنج دقیقه دیگ سرو کلهاش پیدا میشد
. خوشبختانه
هوا موافق بود نه گرم و نه سرد .
آخه بعضی وقتا هوای
اینجا سر لطف میاد و دست از سر ما بیچاره
ها برمیداره . . درست
در لحظه ای که داشتم به لطف هوا فکر میکردم
دیدم یه اتومبیل مشکی رنگ بنز جلو پام
ترمز زد و یه ذرهای از ایستگاه رفت جلو
تر . فکر
نمیکردم با من کاری داشته باشه .
وقتی شیشه طرف
شاگردو کشید پایین و کج شد به طرف چپ ،
فهمیدم که بی برو برگرد طرف مورد نظر
راننده منم چون کس دیگه ای اون دور و برا
نبود . فکر
کردم می خواد آدرس بپرسه ، اینه که یکی دو
قدم رفتم جلو و دیدم رامین خان دوست قدیمی
بنده است که شاید یه سالی میشه که ندیدمش
و سریع سلا م و علیکی کرد و گفت زود بپر
بالا . ” گفتم
ببین من مسیرم خیلی دوره ،وقت کافی هم
دارم
«گفت:
این حرفا رو بذار
کنار می خوام ببینمت
گفتم
زیاد اصرار نکن .من
عمداً ماشین نیاوردم که هم از شر ترافیک
راحت بشم و هم از شر پیدل نکردن جای پار ک
، تورو خدا دست از سرمون بردار و دوباره
گفت این حرفاش نیست .. گفتم
رامین جان ببین این تعرف بازیها رو بذار
کنار ، من مسیرم خیلی دوره . گفت
از کره ماه که دورتر نیست ، بپر بالا معطلش
نکن . یه
نیگا کردم به مسیر اتوبوس و دیدم داره
میاد ، ولی آقا رامین مارو ول نکرد و با
قسم حضرت عباس ما رو کشوند تو ماشین .
بالاخره مجبور شدم
سوار بشم چونکه در این لحظه اتو بوس هم
داشت میرسید و با ید سریع حرکت میکردیم
. اومدم
بشینم دیدم که روی صندلی همه چی وجود داره
غیز از جای خالی . باید
همه چی رو میریختم رو کف ماشین که با دست
بالاخره یه وجب جا باز کردم و خودمو چپوندم
تو اون یه وجب جا و گفتم تو راه بیفت من
درستش میکنم و حرکت کردیم و تا بتونم بخودم
بیام بوق صندلی به صدا در اومد و احقاق حق
، و ما کمر بندو کشیدم و مونده بودم که کجا
باید اونو اونو فرو کنم . سمت
راست صندلی اینقده آت و آشغال ریخته بود
که اون سوراخی ابداً پیدا نبود .
خلاصه سرانجام موفق
شدم و بعد شروع کردم به آشغالارو مرتب
کردن، چون باید یه جورائی کج و کوله می
نشستم . روی
صندلی همه چیز پیدا میشد ، از شیر مرغ
گرفته تا جون آدمیزاد . چندین
جعبه مک دونالد خورده شده و نیمه خورده
شده ، کاغذ های شوکولات و ته مونده سیب ،
پوست موز و آچار پیچ گوشتی تعدای زیادی
کاغذ و پاکت و نامههای خونده شده و یا
خونده نشده ، یه نمونه هائی از مصالح
ساختمانی مثل گچ و غیره و خلاصه روی صندلی
ماشین شهر شام بود که سریع گفت :
اونارو ولش کن همه
رو بریز رو صندلی عقب و در حالیکه اونا رو
تو کف ماشین می ریختم گفتم : باشه
اگه رو صندلی عقب اگه جا با شه بقیه شو
میریزم اونجا
سرتونو
درد نیارم دقایقی طول کشید که موقتاً
استقرار یافتیم ولی هنوز بطور نیمه کامل
پاکسازی صورت نگرفته بود که موبایل آقا
با یک آهنگ مکش مرگ ما به سروصدا در اومد
. و مکالمه
ایشون شروع شد . گویا
این مکالمه خیلی مهم و حساس بود ، داشت با
منیجر یکی از ساختموناش صحبت میکرد .
نا گفته نمونه که
ایشون تعداد زیادی ساختمان و فلت دارن که
هم می سازن و هم اجاره میدن و یا می فروشن
، کمپانی نیست بلکه سه چهار نفر با هم
شریکن . منکه
بیکار مونده بودم شنونده داد و بیداد
ایشون بودم ، با شخصی به نام استوارت که
اسمشو مرتب تکرار میکردصحبت میکرد .
گویا مصالح نرسیده
بود و ایشون بجای رسیدگی به اون ، کارو
تعطیل کرده بودن . حالا
منکه نمی خواستم وارد قضیه بشم ولی برا
اینکه منو هم به نوعی مشغول کنه هی به طرف
من نیگا میکرد و برای جمله هاش یه تائیدیه
از من میخواست و منم مودبانه سرمو تکون
میدادم . شاید
حدود ده دقیقه این مکالمه بدون نتیجه
تموم شد و کفت : نکته
چی از خودت بگو ...از
برنامه رادیو چه خبر ؟ خیلی وقته که رایو
رو نرسیدم گوش بدم ...راسته
شنیدم یه نشریه هم تو کانون راه انداختین
. ؟ که اومدم
جواب بدم دوباره تلفنش زنگ زد .
به شماره روی تلفن
نیگا کرد و گفت مهم نیست با شه بعد .
واومدم که شروع کنم
لااقل حالشو بپرسم که باز تلفنش زنگ زد و
بلافاصله گفت : این
یکی خیلی مهمه ،چون یکی دو بار بهش زنگ
زدم و پیغام گذاشتم و با یک الو شروع کرد
به صحبت کردن ، البته این یه ایرونی بود
که کارای دو ساختمون دیگه شو انجام میده
. این بار
اینگار نه انگار که بنده مثل بوق تو ماشین
ایشون نشستهام و با خیال راحت مشغول
صحبت شد و در ضمن وسط راه یه جائی نیگه
داشت و گفت : من
با اجازه یه سیگار بخرم و تلفن به دست رفت
که بیاد . حالا
از زمانی که من سوار شده بودم دقیقاً 45
دقیقه گذشته بود و
من باید الان تو شهر میبودم .
با مسیری که آقا
میرفت کلی از مرکز شهر دور شده بودیم و
از همون اول هم ار من نپرسید که کجای مرکز
شهر می رم . بله
عزیزان سیگارشو خرید و یکی هم آتیش زد و
صحبت کنان مجدداً سوار شد و راه افتاد و
من هم شیشه رو یه خورده دادم پایین که
خیلی هم دودی نشم و ایشون همینطور یک ریز
حرف می زد . دو
سه خیابون مونده به جائی که من بتونم
اتوبوس بگیرم با اصرار من نیگه داشت و
جلوی دهنی گرفت و گفت مطمئنی ؟ گفتم آره
بابا ...خدا
حافظ و ایشون هم خداحافظکی کرد و راه
افتاد . من
مجدداً نیم ساعت منتظر اتوبوس شدم و بجای
اینکه سه ربع در مسیر باشم یکساعت و نیم
در راه بودم . به
این میگن لطف و مرحمت اجباری و احوالپر
سی زورکی ایرونی