Wednesday, 28 November 2012

نکته ها 11


داشتم فکر می کردم که کلمات متضاد به چه کلمه هائی می گن ....چون چیزی برای نوشتن نداشتم ...گفتم که برم و از کلمات متضاد یه جورائی کمک بگیرم . معمولی ترین اونا رو در نظر گرفتم و دیدم میشه از زیبائی شروع کرد: این یک کلمه قشنگ و مثبی است ، که متضاد اون می شه زشتی . خلاصه به همین ترتیب :خوبی و بدی ، هماهنگی و نا هماهنگی ، بلندی و کوتاهی ، خیر و شر ، امنی و نا امنی ، سلامتی و بیماری و امانت  داری .. و....یهو دیدم در انتخاب کلمه ای که متضاد اون باشه ، گیر کردم که چه کلمه ای رو  بکار ببرم .  دیدم کلمه متضاد اون خیلی در سطح ناجوری قرار می گیره یعنی خیانت . آخه خیانت  کلمه ایست بسیار قوی در مقابل امانت .  ...ولی نه ....آخه بازم نمیشه کسی رو که  صداقت نداره ویا امانت داری سرش نمیشه ، بگیم  خائنه ...بخصوص در مقابل کارای جزئی ...پس هر کسی که در  امانت داری کوتاهی بکنه ،خائن نیست . حالا برای اینکه من در انتخاب کلمه دچار اشکال نشم ، یه داستانی رو از دوستی  به نام خانم  مینا  براتون تعربف  می کنم .  شما با خوندن اون نظر بدین که اسم اینو چی می شه گذاشت : فراموشی ، بی بند و باری ، نا سپاسی ویا مرد رندی .....؟

*

اوائلی که اومده بودیم اینجا ، با خانوده ای بسیار مهربون و صمیمی آشنا شدیم که حدود ده سالی بود که قبل از ما ، مقیم اینجا شده بودن و بنا به دلایلی هنوز موفق نشده بودن که سفری به ایران داشته باشن .اون موقع ها تعداد ایرونیای مقیم منچستر خیلی کمتر از زمان فعلی یود و تماس ایرونیا هم با هم مثل امروز نبود . این  خانواده خیلی به ما محبت می کردن و بسیاری از مشلات مارو از جون و دل حل می کردند و ما هم همیشه منتظر بودیم  که یه جورائی به اونا برسیم تا شاید بتونیم  قدری از محبت ها شونو جبران کنیم .

یه روزی که طبق معمول با هم نشسته بودیم ، آقاهه گفت : من بعضی از غذاهای ایرونی رو سالهاست نچشیدم و راستی راستی طعم اونا یادم رفته ...نه عیال مربوطه میتونه اونارو درست کنه و نه خودم ...تازه وقتشم نداریم که از این کارا بکنیم . من پرسیدم : مثلا چی ؟ جواب داد : کوفته تبریزی

منم که در اصل آذری هستم و شاید تخصصی در این زمینه داشته باشم، بهش قول دادم که یه روزی حتما براش درست می کنم . در اون روزا ، برای ما امکان مهمانداری وجود نداشت ،  زیرا که از هیچ نظر ،

سر و سامونی نگرفته بودیم . ولی تصمیم گرفتم که براشون بپزم و ببریم و در خونه شون بدیم .باور کنین که حتی یک قابلمه درست و حسابی نداشتیم که کوفته رو توی اون بذاریم و ببریم  ، اینه که  فردای اونروز رفتم و یک قابلمه شیک و گرون قیمت خریدم . یادمه که پول خوبی هم دادم و با خودم گفتم  که بالاخره سال های سال برامون کار می کنه .

.

فردای اون روز یک کوفته تبریزی بزرگ پختم و داخل اونم با مخلفات مربوط به اون پر کردم و سر ظهر که آقای خونه به خاطر روز تعطیل تو خونه تشریف داشتن ، شوهرم کوفته اهدائی رو برد و تحویل اونا داد .

در اولین دیدار زن و شوهر شروع کردن به تشکر و خروارها تعریف و تمجید از این کوفته تبریزی سنتی . اینقدر تعریف کردن که من شرمنده شدم .

هفته ها و ماه ها از این جریان گذشت و ما خونه مونو عوض کردیم و امکاناتمون خوب شد ...ما چندین بار خونه شون رفتیم و اونا اومدن .... ولی قابلمه مذکور به دست فراموشی سپرده شد . باخودم فکر می کردم شاید اونو نیگه داشتن تا یه روزی یه چیزی بپزن و توی اون برامون بیارن ....ولی خبری نشد که نشد . یه بار هم من برای کمک به خانم خونه موقع کشیدن غذا رفتم توی آشپزخونه شون و قابلمه مذکور به چشمم خورد، ولی مثل وسائل دیگه خونه در لابلای ظرف و ظروف های موجود در آشپزخونه جا خوش کرده بود .

پس از مدتی در یکی از ایام سوگواری خانومه تلفن زد که : فردا غذا نپزین ، من پلو قیمه نذری دارم و براتون میارم . منم قرار شد که در تهیه مواد غذائی و پخت و پز به اونا کمک کنم تا بدین طریق داخل ثواب بشم ، به امید پاداش در آخرت !  خانومه پلو رو برای دم کشیدن گذاشت روی گاز و از ما هم تشکر کرد و گفت : غذای شمارو براتون می فرستم .  سر ظهر زنگ خونه به صدا در اومد و پلو قیمه ما اومد تو خونه ...واقعا رنگ و بوش  آدمو مست می کرد و واقعا اشتها بر انگیز بود  . مهم اینکه اونو در قابلمه خودمون برامون کشیده بودن  . من اینقدری که برای قابلمه خوشحال شدم ، برای پلو قیمه خوشحال نشدم . نمیدونم چرا من اون قابلمه رو که اولین خرید من بود و با پوند آزاد (به اصطلاح) خریده بودم دوست داشتم و خدا رو شکر کردم که بالاخره قابلمه از دست رفته باز آمد . هنوز پلو قیمه رو نخورده بودیم که یک کمی لوس شدم و از خوشحالی گوشی و برداشتم : زری جون توئی سلام ...می خواستم ازت تشکر کنم ...خدا نذرتونو قبول کنه ..عجب پلو قیمه ای...  واقعا ممنون ...که جواب داد : خلاصه ببخشین دیگه ... چون نذریه نمیشه گفت قابلی نداره ...خداوند نذر همه رو قبول کنه .ماهم یک آمین درست و حسابی تحویلش دادیم که ادامه داد : راستی... مینا جون...  ببین.... قابلمه ش خالی شد ؟ که گفتم: نه هنوز ...چطور مگه ؟  که بلافاصله گفت : آخه گفتم دارم از اونجا رد می شم ، بیام قابلمه رو ببرم ...آخه این قابلمه عصای دست منه . این تنها قابلمه ای که اندازش برامون خیلی مناسبه .....ودر پایان اضافه کرد که  : یه وقت بدت نیاد...ها... من و تو که این حرفارونداریم ..باشه ؟ تا نیمساعت دیگه من اونجام .

آره عزیزان دیدم قابلمه ، بی قابلمه ...قابلمه رفته و جزو اموال اونا شده ...من چه جوری به این دوستم ثابت کنم که بابا ..این قابلمه مال منه ...تازه اگه هم قبول کنه ، که مسلما با اکراه خواهد بود ...اصلا من چه جوری باعث رنجش این دوست صمیمی ام بشم ...اینه که از خیر اون گذشتم .

همیشه شنیده بودم که میگن : آش با جاش ..ولی فکر می کردم این دو کلمه به خاطر وزن و قافیه پیش هم نشستن ، ولی  متوجه شدم که : بی وزن و قافیه هم میشه ظرف یک غذا رو هم صاحب شد .
حالا بر می گردیم به اول داستان ،  شما اسم این کارو مسلما خیانت نمی ذارین . نه..؟.ولی هرچی بذارین برای من قابلمه  نمیشه .