داشتم فکر می کردم که کلمات متضاد
به چه کلمه هائی می گن ....چون چیزی برای نوشتن نداشتم ...گفتم که برم و از کلمات
متضاد یه جورائی کمک بگیرم . معمولی ترین اونا رو در نظر گرفتم و دیدم میشه از
زیبائی شروع کرد: این یک کلمه قشنگ و مثبی است ، که متضاد اون می شه زشتی . خلاصه
به همین ترتیب :خوبی و بدی ، هماهنگی و نا هماهنگی ، بلندی و کوتاهی ، خیر و شر ،
امنی و نا امنی ، سلامتی و بیماری و امانت
داری .. و....یهو دیدم در انتخاب کلمه ای که متضاد اون باشه ، گیر کردم که
چه کلمه ای رو بکار ببرم .
دیدم کلمه متضاد اون خیلی
در سطح ناجوری قرار می گیره یعنی خیانت . آخه خیانت کلمه ایست بسیار قوی در مقابل امانت . ...ولی نه ....آخه بازم نمیشه کسی رو که صداقت نداره ویا امانت داری سرش نمیشه ،
بگیم خائنه ...بخصوص در مقابل کارای جزئی
...پس هر کسی که در امانت داری کوتاهی
بکنه ،خائن نیست . حالا برای اینکه من در انتخاب کلمه دچار اشکال نشم ، یه داستانی
رو از دوستی به نام خانم مینا
براتون تعربف می کنم . شما با خوندن اون نظر بدین که اسم اینو چی می
شه گذاشت : فراموشی ، بی بند و باری ، نا سپاسی ویا مرد رندی .....؟
*
اوائلی که اومده بودیم اینجا ، با
خانوده ای بسیار مهربون و صمیمی آشنا شدیم که حدود ده سالی بود که قبل از ما ،
مقیم اینجا شده بودن و بنا به دلایلی هنوز موفق نشده بودن که سفری به ایران داشته
باشن .اون موقع ها تعداد ایرونیای مقیم منچستر خیلی کمتر از زمان فعلی یود و تماس
ایرونیا هم با هم مثل امروز نبود . این
خانواده خیلی به ما محبت می کردن و بسیاری از مشلات مارو از جون و دل حل می
کردند و ما هم همیشه منتظر بودیم که یه
جورائی به اونا برسیم تا شاید بتونیم قدری
از محبت ها شونو جبران کنیم .
یه روزی که طبق معمول با هم نشسته
بودیم ، آقاهه گفت : من بعضی از غذاهای ایرونی رو سالهاست نچشیدم و راستی راستی
طعم اونا یادم رفته ...نه عیال مربوطه میتونه اونارو درست کنه و نه خودم ...تازه
وقتشم نداریم که از این کارا بکنیم . من پرسیدم : مثلا چی ؟ جواب داد :
کوفته تبریزی
منم که در اصل آذری هستم و شاید تخصصی در این زمینه داشته باشم، بهش قول دادم
که یه روزی حتما براش درست می کنم . در اون روزا ، برای ما امکان مهمانداری وجود
نداشت ، زیرا که از هیچ نظر ،
سر و سامونی نگرفته بودیم . ولی تصمیم گرفتم که براشون بپزم و ببریم و در خونه
شون بدیم .باور کنین که حتی یک قابلمه درست و حسابی نداشتیم که کوفته رو توی اون
بذاریم و ببریم ، اینه که فردای اونروز رفتم و یک قابلمه شیک و گرون قیمت
خریدم . یادمه که پول خوبی هم دادم و با خودم گفتم که بالاخره سال های سال برامون کار می کنه .
.
فردای اون روز یک کوفته تبریزی بزرگ
پختم و داخل اونم با مخلفات مربوط به اون پر کردم و سر ظهر که آقای خونه به خاطر
روز تعطیل تو خونه تشریف داشتن ، شوهرم کوفته اهدائی رو برد و تحویل اونا داد .
در اولین دیدار زن و شوهر شروع کردن
به تشکر و خروارها تعریف و تمجید از این کوفته تبریزی سنتی . اینقدر تعریف کردن که
من شرمنده شدم .
هفته ها و ماه ها از این جریان گذشت
و ما خونه مونو عوض کردیم و امکاناتمون خوب شد ...ما چندین بار خونه شون رفتیم و
اونا اومدن .... ولی قابلمه مذکور به دست فراموشی سپرده شد . باخودم فکر می کردم
شاید اونو نیگه داشتن تا یه روزی یه چیزی بپزن و توی اون برامون بیارن ....ولی
خبری نشد که نشد . یه بار هم من برای کمک به خانم خونه موقع کشیدن غذا رفتم توی
آشپزخونه شون و قابلمه مذکور به چشمم خورد، ولی مثل وسائل دیگه خونه در لابلای ظرف
و ظروف های موجود در آشپزخونه جا خوش کرده بود .
پس از مدتی در یکی از ایام سوگواری
خانومه تلفن زد که : فردا غذا نپزین ، من پلو قیمه نذری دارم و براتون میارم
. منم قرار شد که در تهیه مواد غذائی و پخت و پز به اونا کمک کنم تا بدین طریق
داخل ثواب بشم ، به امید پاداش در آخرت !
خانومه پلو رو برای دم کشیدن گذاشت روی گاز و از ما هم تشکر کرد و گفت : غذای
شمارو براتون می فرستم . سر ظهر زنگ
خونه به صدا در اومد و پلو قیمه ما اومد تو خونه ...واقعا رنگ و بوش آدمو مست می کرد و واقعا اشتها بر انگیز
بود . مهم اینکه اونو در قابلمه خودمون
برامون کشیده بودن . من اینقدری که برای
قابلمه خوشحال شدم ، برای پلو قیمه خوشحال نشدم . نمیدونم چرا من اون قابلمه رو که
اولین خرید من بود و با پوند آزاد (به اصطلاح) خریده بودم دوست داشتم و خدا رو شکر
کردم که بالاخره قابلمه از دست رفته باز آمد . هنوز پلو قیمه رو نخورده بودیم که
یک کمی لوس شدم و از خوشحالی گوشی و برداشتم : زری جون توئی سلام ...می خواستم
ازت تشکر کنم ...خدا نذرتونو قبول کنه ..عجب پلو قیمه ای... واقعا ممنون ...که جواب داد : خلاصه
ببخشین دیگه ... چون نذریه نمیشه گفت قابلی نداره ...خداوند نذر همه رو قبول کنه
.ماهم یک آمین درست و حسابی تحویلش دادیم که ادامه داد : راستی... مینا
جون... ببین.... قابلمه ش خالی شد ؟ که
گفتم: نه هنوز ...چطور مگه ؟ که
بلافاصله گفت : آخه گفتم دارم از اونجا رد می شم ، بیام قابلمه رو ببرم ...آخه
این قابلمه عصای دست منه . این تنها قابلمه ای که اندازش برامون خیلی
مناسبه .....ودر پایان اضافه کرد که :
یه وقت بدت نیاد...ها... من و تو که این حرفارونداریم ..باشه ؟ تا نیمساعت دیگه
من اونجام .
آره عزیزان دیدم قابلمه ، بی قابلمه
...قابلمه رفته و جزو اموال اونا شده ...من چه جوری به این دوستم ثابت کنم که بابا
..این قابلمه مال منه ...تازه اگه هم قبول کنه ، که مسلما با اکراه خواهد بود
...اصلا من چه جوری باعث رنجش این دوست صمیمی ام بشم ...اینه که از خیر اون گذشتم
.
همیشه شنیده بودم که میگن : آش
با جاش ..ولی فکر می کردم این دو کلمه به خاطر وزن و قافیه پیش هم نشستن ،
ولی متوجه شدم که : بی وزن و قافیه هم
میشه ظرف یک غذا رو هم صاحب شد .
حالا بر می گردیم به اول داستان ، شما اسم این کارو مسلما خیانت نمی ذارین .
نه..؟.ولی هرچی بذارین برای من قابلمه
نمیشه .