Saturday, 30 March 2013

short story


 عید نوروز بدون لباس نو
بقلم نکته چی

ده سال بیشتر نداشتم و در کلاس سوم ابتدائی درس می خوندم . یادمه که یک روز از روزای اوایل اسفند ماه بود که برف سنگینی بارید و مدرسه ها تعطیل شد . حدود یک هفته قبل از اون هوای بهاری نوید اومدن بهار رو می داد و تفریبا سبزه و گل کم کم داشت همه جارو می پوشوند،اما طبیعت یک کمی لجبازی کرد و مجددا زمستون به سراغمون اومد . روز بعد مدارس باز شدند و ما روانه مدرسه شدیم . اونروز هوا خیلی سرد شده بود .ومن تنهائی از مدرسه برمی گشتم . با وجودیکه خیلی مواظب بودم، بشدت زمین خوردم و در اثر این زمین خوردن، نه تنها زانوم زخمی شد، بلکه شلوارم هم در قسمت زانو پاره شد . گریه کنان خودمو به خونه رسوندم .مادرم هیچوقت مارو دعوا نمی کرد و این بار هم طبق معمول، کلی هم منو مورد لطفش قرار داد . در مورد پاره شدن شلوارم گفت :" اینکه غصه نداره ،همین روزا قراره بریم برات پارچه کت شلواری بخریم . آخه عید نزدیکه."

اون وقتا لباس حاضری بندرت پیدا می شد و اگه هم می شد پیدا کرد ، قیمت ها سرسام آوربودند. گفتم:" من نمی خوام امسال کت و شلوارمو اکبر آقای خیاط بدوزه ...یادتونه که پارسال بدقولی کرد و آخرش هم  شب عید با هزار خواهش و تمنا اونارو حاضر کرد ؟" مادر با ملایمت گفت : آخه تقصیر بابات بود . درست ده روز به عید مونده بود که بفکر پارچه خریدن افتاد . ولی امسال دیگه من نمیذارم ...با توجه به اینکه شلوارهم نداری ،همین فردا باید بریم برای خرید پارچه .

*

خوب یادم میاد که روز اول عید همیشه برامون چه روز بزرگی بود . لباسای نو می پوشیدیم و دور سفره هفت سین می نشستیم . مامان و بابا یک چیزائی عربی می خوندن و ما هم هر کدوم یک سکه تو دستمون می چرخوندیم . بابا میگفت که اینکار برای پولدار شدنه ولی ما که هیچوقت پولی ندیدیم . چرا،راستش اینکه ، وقتی می رفتیم خونه آقابزرگم ،اولین عیدی رو اون به ما می داد: یک اسکناس آبی پررنگ یک تومنی و یک دونه تخم مرغ رنگی .مادر بزرگ معمولا تخم مرغها رو با مقداری پوست پیاز می جوشوند و رنگ اونا یک رنگی بین زرد وقهوه ای میشد.عمه جون هم یک دونه تخم مرغ به هرکدوم از ما می داد ولی پنج قران عیدی می داد. تخم مرغ خونه اونا رنگی نبود.خاله جونم هم یک تومن عیدی میداد با یک تخم مرغ قرمز.خاله جون

تخم مرغارو با ماده ای به نام مرکورکرم قرمز می کرد. اول از همه سفارش می کرد: " دستتون خیس نباشه ها...اگه به تخم مرغا بزنین ، دستتون قرمر میشه . " ولی ما به حرفش گوش نمی کردیم و کف دستامون قرمز می شد .

*

آره ، داشتم می گفتم که روز اول نوروز بهترین روز عمرمون بود بخصوص با پوشیدن لباسای نو بهم دیگه پز می دادیم . من خیلی دوست داشتم که لباسام زود حاضر بشه تا نگرون روز عید نباشم .

فردای اون روز با پدرم رفتیم و پارچه کت شلواری قشنگی خریدیم و بردیم پیش اکبر آقای خیاط . او قول داد پانزدهم اسفند لباسامو برای پرو آماده کنه ویک روز به عید مونده هم لباسام حاضر باشه. هر چه خواهش کردیم که لااقل پنخ روز زودتر لباسامو بده ،قبول نکرد و می گفت : "بجون بچه هام سرم شلوغه ، ولی بهتون قول میدم که روز غید شمارو بی لباس نذارم ".

 پرو لباسم  در روز مقرر انجام شد و روز بیست وهشتم اسفند هم قرار شد لباسام حاضر باشه .روز موعود

 من از مدرسه برگشتم .قرار بود اول شب که پدر از محل کارش برمی گرده ، باهم بریم و کت و شلوارمو بگیریم . من دل تو دلم نبود که نکنه اکبر آقا بد قولی بکنه و لباسامو حاضر نکنه . به همین دلیل دلم شور افتاده بو د و به مادرم گفتم : " من میرم پیش اکبر آقا ببینم که آیا لباسای من حاضره یانه ؟ اگه حاضر بود ،میگم یک ساعت دیگه با بابام میام ". تمام طول راهو که دوتا کوچه اونطرف تر بود دویدم و بسرعت خودمو جلو مغازه رسوندم . درب مغازه اکبر آقا بسته بو د . داغ شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم . یهو متوجه شدم که روی درب مغازه یه صفحه کاغذ چسبونده اند . من هنوز خط اونجوری رو نمی تونستم بخونم . از یه رهگذر پرسیدم : " آقا اینجا چی نوشته ؟" گفت مگه سواد نداری ؟ " گفتم :" دارم، ولی نمی تونم این نوشته رو بخونم" گفت :" نوشته این مغازه به علت فوت  ناگهانی صاحب مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیل است ، حالا میشه بگی که تو با این مغازه چیکار داری که داری فضولی می کنی ؟"جملات این مرد مثل پتکی به مغز سرم فرود آمد . دیگه منم عید نداشتم ، چون لباس نو نداشتم .

فردای اونروز،یک روز مونده بود به عید و مادر برای خرید لباس برای من، خیلی این در و اون در زد اما بی فایده بود . من برای عید دیدنی هیج جا نرفتم و بغض کردم و خونه نشستم . روز دوم فروردین مادر بزرگ طاقت نیاورد و بدیدن من اومد و عیدی برام یک اسکناس دو تومنی آورده بود و یک تخم مرغ قهوه ای رنگ . من با دیدن اون گریه رو سر دادم . حرفی زد که هنوز هم پس از گذشت اینهمه سال  یادم مونده، این جمله این بود : تو برای اینکه لباس نونداشتی عید نوروز رو از دست دادی . اما فکر کن بچه های اکبر آقای خیاط که پدرشونو از دست دادن، چه حالی داشتن ؟