Sunday, 27 October 2013

نکته ها 24

 پدر و مادرم در یک مجموعه آپارتمانی در نارمک تهرون زندگی می کنن. چندی پیش پدرم در تماس های تلفنی گفت که قراره حاج آقای باقری که در آپارتمان روبروی ما زندگی می کنن با خانمشون بیان منچستر خونه پسرشون،من تعارف کردم از شما هم سری بزنن و قول دادن حتما به دیدن شما هم بیان. گفتم:" چه اشکالی داره ،تشریف بیارن."در پایان  با اصرار گفت:
ــ  هرچی لازم داری بگو برات بفرستم که گفتم:" پدرجون اینجا هم چی هست، بیخودی بار این دوستتونو با فرستادن  گز و سوهان و اینجور چیزا سنگین نکنین."
در اواخر ماه اوت یه روزی تلفن زنگ زد و از اومدن مهمونای ناشناس خبر دار شدیم. دعوتشون کردیم  که یک روز کامل با ما باشن .زن و شوهر میانسالی بودن ،خیلی هم خوش مشرب .بعد از نهار که در رستورانی شیک ازشون پذیرایی کردیم اظهار علاقه کردن که بنا به توصیه پدرم بریم پیش آرش، یعنی پسرم و اونو هم ببینیم.
نا گفته نمونه که سیزده سال قبل که ما اومدیم اینجا، پسرم سیزده سال بیشتر نداشت .او خیلی با استعداد بود و بالاخره چندی قبل تونست مدرک پی اچ دی شو در رشته دارو سازی که از بچگی به اون علاقه داشت، بگیره. یکی دو سال .دوسال قبل با تلاش ما و خودش تونستیم امتیاز یه دارو خونه رو در  منطقه سالفورد منچستر براش بگیریم و او ن با شریک شدن با یکی از د وستای قدیمیش، الان دارن اون دارو خونه رو که اینقدری هم بزرگ نیست می چرخونن.
چون مهمونا اظهار علاقه کردن که بریم پیش اون، ما هم پذیرفتیم و گرچه راه دور بود ،ولی پس از ساعتی رسیدیم به اونجا.آرش هم خیلی ازشون استقبال کرد و از احوالات بابابزرگش پرسید و گفت که" به ایشون بگین به محض اینکه یه کمی وضعم روبراه بشه میام و می بینموشون ."خلاصه این روز هم گذشت و ما هم یکی دوتکه سوغاتی خریدیم برای پدر و مادرم و اونارو به خدا سپردیم .
هفته ای گذشت و گویا اونا رفته بودن و جابجا شده بودن و اخبار موجود در اینجا رو بطور مفصلی به عرض پدرم رسونده بودن که پدر زنگ زدند و ساعتی صحبت کردن که خلاصه ای از این حدیث چنین بود:
ــ دخترم، اولا که خیلی ممنون از همسایه های ما پذیرایی مفصلی به عمل آورده بودین .ولی در مورد آرش من خیلی متاسف شدم .هیچ فکر نمی کردم که شما با این همه رنج و مشقت  و خرج میلیونها تومن  پول برین اونجا و پسرتون هیچ کاره بشه .اصلا چرا با دروغ های بزرگی که به حاج  آقای باقری گفتین آبروی منو بردین .
 من از شدت ناراحتی می خواستم فریاد بزنم و علیرغم میلم پریدم وسط حرف بابام :"پدر جون چه دروغی... مگه ایشون نیومدن و خودشون ندیدن که آرش تو دارو خونه خودش مشغول کاره؟ "که حرف منو قطع کرد:
ــ بله همون دیگه...حاج آقا می گفتن دارو خونه که چه عرض کنم ! یه عطاری کوچولو به اندازه یک پستو که دوسه نفر اونجا دارن آدامس و شکلات می فروشن،اینم نتیجه تحصیلات عالیه ی  نوه گرامیتون  که به شغل شریف بقالی و عطاری مشغولن ،نه به عنوان یک دکتر دارو ساز و مسئول یک داروخانه بزرگ  و شیک!
 گفتم:" پدر جون اینجا همه داروخاونه ها همه چی میفروشن که حرف منو قطع کرد:
ــ  همه چی فرق میکنه تا شکلات و آدامس و قا قا لی لی .اگه می خواستین که آرش عزیز من شاگرد یک بقالی بشه ،همین جا می تونست پیش آقای عباسی، عطاری سر کوچه آدامس بفروشه .
نمی دونستم چی بگم فقط آهی کشیدم و کلی توضیح دادم ولی میدونم بی فایده بود. از اون روز تا به حالا حال  خوشی نداشتم و به مهرداد  گفتم که " برو شماره تلفن آقای نکته چی رو پیدا کن و به ایشون رنگ بزن  و بگو لااقل ایشون  درد دل منو توی صفحه نکته های نشریه بنویسن.شاید ایرونیایی که همیشه عادت کردن چنین غیبت ها و بدگویی ها وبرداشت های غلطی رو در مورد زندگی هموطناشون  بکنن،یه خورده به خو د شون بیان و این عادت زشتو بذارن کنار.   

نکته ها 23


صد نکته شنیدیم و دو صد نکته بدیدیم           از گفت و شنودش که بجایی نرسیدیم
از حاصل این نکته ،چنین  نکته برآمد        ما دیده بینائی و گوش شنوایی که ندیدیم  
با شنیدن خبر فوت یکی از دوستان صمیمی ام در ایران واقعا شوکه شده بودم. شاید یکی دوماهی بود که ازش خبری نداشتم.سراسیمه به طرف تلفن حمله کردم و با دستی لرزان شماره منزلشونو گرفتم ،ولی زنگهای التماس آمیزمن بی نتیجه بود و جوابی دریافت نشد.این دوست که چهل سال افتخار دوستی باهاش داشتم از دست رفته بود.چون خبر از طرف خانواده خودم به من رسیده بود و قطعی بود. با افکار خراب ،مات و متحیر روی صندلی ولو شدم.
دیدم نمیشه از کنار قضیه راحت گذشت، اینه که متوسل شدم  به بابک،  یکی از دوستایی که پس از مهاجرت من با اون خیلی در تماس بود. ولی این یکی روچه جوری می تونستم پیدا کنم ؟
 خلاصه اونو تو دفتر مهندسیش پیدا کردم و پرسیدن احوال اونو گذاشتم برای بعد، چون می دونستم که اون سر و مر و گنده، داره ساختمون سازی می کنه. بدون مقدمه جویای خبری از قاسم بانی شدم .گفت: اتفاقا دیشب با اون تو عروسی دختر حسن و شهلا بودیم، چطو مگه ؟ خشکم زد و فقط سکوت کردم. با الو الو های خیلی بلند اون از بهت در اومدم و با خوشحال گفتم: تو مطمئنی؟ که با عصبانیت گفت:مرد حسابی اگه تو آلزایمر گرفتی چرا منو متهم می کنی؟ گفتم: مگه تو نشنیدی که اون.. . حرفمو قطع کرد و گفت: اون شایعه رو می گی؟ .گفتم: مگه شایعه بود ؟ گفت: بله داستان ضرب المثل (فقط به تو می گم ،ولی تو به کسی نگو ) رو شنیدی ؟گفتم: می دونم، خدارو شکر که رفع شد .واقعا خوشحالی من حدی نداشت .خواستم خداحافظی بکنم که گفت:حالا کی میای ایران؟ گفتم: توی فوریه، وسطای فوریه، حالا من تماسی هم با خودش می گیرم سه هفته دیگه من توی مشهد در کنارتون هستم ،باز فرصتی پیش بیاد که در کنار هم بشینیم و از گذشته ها بگیم .
*
در سفرم به ایران در فوریه سال گذشته دیدن این دوست دوران دبیرستان و دانشکده رو در الویت قرار دادم.همدیگه رو بغل کردیم و واقعا گریستیم و به موهای خاکستری همدیگه زل زدیم .به شوخی گفتم: صد تا الحمد و قل هوالله به من بدهکاری.فکر کردم  که دیگه بار سفر بستی و رفتی اون دنیا .حیف اون گریه هایی که برات کردم.گفت: والله دوستان لطف کرده بودن  و منو فرستاده بو دن اون  دنیا و ظرف چهل و هشت ساعت برامون حلوا هم درست کردند.ضمن شیرین کردن کامشون، برامون آرزوی آمرزش هم کردن. لابد با خودشون هم گفتن که خوش به حالش الان با حوریان بهشتی داره خوش می گذرونه .گفتم: چرا بین معامله نرخ تعیین می کنی از کجا معلوم که نمی گفتن الان داره تو آتیش جهنم می سوزه که حرف من قطع کرد: می گفتن چون جلوتر فهمیده داره میمیره، حتما توبه موبه ای کرده و پاک و منزه عازم بهشت برین شده.
یه خورده سربه سرهم گذاشتم و گفتم: حکایت چی بود که مردی و بعدشم زنده شدی؟گفت: یک اعتماد به صمیمی ترین دوستم کردم و اون این بلا رو سرم آورد که هنوز که هنوزه همه اطرافیان به من میگن" خدا بیامرزدت ،اما آدم خوبی بودی ها..."
 عرض کردم: حالا بالاخره به من میگی موضوع چی بود؟ تو که با این پرگویی ها جون منو به لب رسوندی .گفت: می دونم که تو اونجا ها هم تو رادیو یه چیزایی می گی ،توی مجلات هم می نویسی .دارم کمکت می کنم که چیزی برای نوشتن داشته باشی والا مطلب خیلی مختصره. گفتم: تورو خدا اصل مطلبو بگو، چون اگه من تمام وراجی های تورو بنویسم علاقمندان  به نکته های من،دیگه مجله رو می بندن و  میذارن کنار. که ادب رو در اطاعت دید .
*
چندی بود حالم خوب نبود و احساس کسالت عجیبی داشتم. من آدم زیاد دکتر برویی نیستم، چون تو ایران این دکترا برای رونق بازار خودشون هزار تا مرض رو تو وجود یه آدمیزاد خلق می کنن و بعدشم  پول می گیرن که مثلا ماها رو معالجه کنن .از پولای ما ساختمون سازی می کنن برای نسل های آینده که مریض بشن باز برن پیش اونا.
خلاصه رفتم  پیش این دکترو اون دکتر، هرکدوم یه چیزی گفتن  و آخرش اینکه" ما مشکوکیم به یک سرطان پیش رفته که نمی دونیم هم که چه نوع سرطانیه، شایدم خون باشه" .خوشحال بودم اگه توی هیچی پیشرفت نکردم لا اقل سرطانم پیشرفته از آب در اومد. آخرین آزمایش در مورد  قطعیت سرطانو انجام دادن و من بقدری نگرون بودم که حد نداشت . ممکن بود حتی که چاقوی تیز نگرونی زودتر از بافت های سرطانی کار منو بسازه .
از اینکه حرف سرطان گرفتن من بین مردم پخش نشه به احدی نگفتم ،حتی به خانومم. چون می دونستم که اگه خبر پخش بشه، بالاخره به گوش مادر بیچارم میرسه و اون که فقط این یه پسرو داره. خودش با سکته دوم قلبی، قبل از من میره اون دنیا.
 روز قبل از اینکه جواب آزمایش قطعی منو در مورد عزیمت به اون دنیا بدن، دلم خیلی گرفته بود و گفتم به حسن طالبی که از من چند سالی بزرگتره ودنیا دیده تر و منو واقعا دوست داره بگم و درد دلی بکنم و نصیحت هاشو بشنوم .گفتم: " فقط دارم  به  تو می گم  و ازت خواهش می کنم که  به کسی نگو" و قول شرف داد و حتی گفت:" محاله خواهش تورو رد کنم مطمئن باش" واضافه کرد که" پسر خالم تو همون آزمایشگاه کار می کنه .می دونم که اینا همیشه کاراشون دیره، من همین امروز بعد از ظهر جوابو برات میارم و تورو ازین نگرونی نجات میدم ."
فاجعه از اینجا شروع شد. میره و به پسر خالش میگه اونم دست به کار میشه. چون این کار غیر قانونیه که قبل از  تشخیص پزشک نتیجه رو یک تکنیسین آزمایشگاهی بدونه و به مریض بگه ، سریع پرونده ها رو بررسی می کنه .می بینه نتیجه مثبت سرطانیست .گویا شخص دیگه ای با نام( قاسم )و شهرت( راعی ) بوده که شبیه اسم من که (قاسم راثی ) است.
 من قبلا ازش تقاضا کرده و التماس کرده بودم که: چون  نمی خوام قبل از مرگم برام فاتحه بخونن ، فقط  قول بده به کسی نگی ."بازم تاکید کردم  .البته این یک مسئله رسوایی نبود، ولی من نمی خواستم جوابگوی سوالات و نظریه های اطرافیانم  باشم اما اون همون روز به یکی دیگه از دوستای مشترک میگه و قسمش میده که:" من فقط به تو می گم ،هیچکی دیگه نفهمه ها؟"
دو روز بعد که من طبق قرار با دکتر به پیش دکتر رفتم ،می دونستم در کنکور زنده بودن مردود شده ام اما باید با برگه رفوزگیم آماده رفتن می شدم، چون گفتنه بودن که سرطانیست پیش رفته .اما دکتر  با کمال تعجب گفت که اصلا یک در صد هم در وجود تو علامتی از سرطان نیست .اونجا بود که با سوال خصوصی از تکنیسین معلوم شد که ایشون فامیل ( راثی ) رو با( راعی ) عوضی گرفتن  .خوشحال و خندان با برگه قبولی وارد زندگی شدم و معلوم شد بیماری من مربوط می شده به گواتر که با دارو بر طرف شد .
اما دو سه روز بعد شروع کردم به تحقیقات که کی به کی چی گفته ومعلوم شد که هرکسی شنیده ،فقط به یکی از نزدیکترین دوستاش گفته و اونو قسم داده که" چون من به تو اعتماد دارم فقط به تو می گم ولی به کسی نگی ها؟ می ترسیم مادر بدبختش بفهمه و سکته کنه."
ظرف چهل و هشت ساعت تمام دوستا ن و فک و فامیل با گفتگو های دو نفره با خبر میشن که من رفتنی ام .آخرین نفر خانمم بوده و سعی می کنه  که مادرم با خبر نشه. ساعت یازده صیح بوده  که عمه جانم با شنیدن  خبر این فاجعه، گوشی رو برمی داره و با مادرم  داشته صحبت می کرده که خواهرم سراسیمه خبر بر طرف شدن فاجعه رو به اطلاع عمه خانم می رسونه .
 حالا تو این داستانو بنویس تا صد ها نفر دیگه هم بخونن. اما یادت باشه هیج حرفی رو حتی به صمیمی ترین دوستت نگو و ازش خواهش هم نکن که این رازو پیش خودش نیگه داره ، چون اون بالاخره یک دوست صمیمی داره و اون دوستش هم یه نفر دیگه رو و....

 ببین،قهوت یخ کرد، می خوای بدم عوضش کنه ؟