داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه
کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه
ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این
مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ
بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت
می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی
بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند
پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد
بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان
آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست
بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی
شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره
نوشته بود. به هرحال ازما که بخوبی
استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده
دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه
حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و
نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود
که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من
خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا
مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس
خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه
جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم
و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه ی خواست مغازه را ترک کند که حس
ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود بابا بزرگ
باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از
اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار
و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم
و به مردک گفتم: " ببینید آقا؛همین
گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می
جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که
منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم
"آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم
دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از
داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه
رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه
ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و
این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ هم آزاد شد وآمد وپشت درب توالت مردک را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را
باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :"
نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم
دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی
زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او
آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم
شده بود.
وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف
بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم
نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم
با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..."
مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم
گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه
از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو
فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه
رفتم بخرم ...."