نگارش : رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان افتادن من و بابابزرک از پله
های آب انبار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدمت سیستم لوله کشی سراسریِ آب
آشامیدنی در ایران چندان طولانی نیست .این برنامه در دهه های بیست و یا سی خورشیدی
ابتدا در تهران به راه افتاد و پس از آن تا جایی که من به یاد دارم، در شهرستان ها از
اواخر دهه سی انجام شد.
در آن زمان ها آب مصرفی برای شستشو
از طریق چاه های احداثی در منازل تامین می شد، اما این آب ها به خاطر اینکه در
سطوح کم عمقی قرار داشتند قابل آشامیدن نبودند و آب آشامیدنی مردم از آب انبار
هایی که در هر محله ای وجود داشت، تامین می شد. البته سقا ها با اخذ پول آب را در تین های نسبتاٌ
بزرگی به منازل می بردند و صاحب منزل برای
ذخیره ی هفتگی، منبع و یا بشکه ای در آشپزخانه قرار داده بود و به تدریج در طول
هفته از آن استفاده می کرد؛چون سقاها
معمولا هفته ای یک بار به درب منازل تحت پوشش خود می رفتند.( تهرانی ها شاید هنوز
هم گاری های آبشاهی آن زمان را به یاد داشته باشند ). گاهی تا آمدن سقای محلی، آب
آشامیدنی منزلی تمام می شد، اهل منزل باید با استفاده از سطل های حلبی و غیره
خودشان به آب انبار های نزدیک رفته و تا آمدن سقا ،چند سطلی آب می آوردند. البته
شایان ذکر است که کسانی که وضع مالی چندان خوبی نداشتند،مجبور بودند که به جای
پرداخت پول به سقاها، باید خودشان آب آشامیدنی منزل را از آب انبار محله ی خود تامین کنند.
منبعِ آبِ این آب انبار ها تا حدودی
در سطح زمین قرار داشت و در نتیجه برای
برداشت آب، محلِ برداشت آب از این آب انبار ها را معمولا در مکان نسبتا عمیقی،
حدوداً در ده متری زمین می ساختند و شیر
بزرگی را در محوطه ای اطاق مانند مخصوص
این کارنصب می کردند.برای برداشت آب هر کسی باید خود را از طریق پله های آب انبار
که گاهی بیش از بیست پله
سنگی کج و کوله و نا مناسب بود به تهِ آب انبار می رساند.این پله ها در اثر
ریزش دائمی آب توسط اشخاصی که عموما پیر و یا بچه سال بودند خیس می شد که همه باید
خیلی با احتیاط از آنها پائین و بالا می رفتند.
*
آن روز قرار بود موسا (آب حوضی
محله) برای منزل بابابزرگ آب بیاورد .ساعت
حدود ده صبح شده بود، ولی خبری از اونبود.
بابابزرگِ عجول قبل از ساعتِ مقرر خودش را به منزل ما رساند و بدون مقدمه وتقریبا
با صدای بلند گفت:«... یک قطره آب نداریم و این موسای فلان فلان شده هم هنوز نیومده ..موندیم .چه خاکی به سرمون
بریزیم ...» و قبل از اینکه منتظر جواب بشود، دستور صادر شد :« بیا زود برو به آب
انبار سیدی و تا اومدن موسا یکی دوتا سطل برامون بیار،چون مادربزرگ می خواد غذا درست کنه ومونده چیکار کنه.» ــ به عنوان جمله ی
معترضه اضافه کنم که آب انبار های محلی در آن زمان ها با نام موسس آنها که افراد پولدار و خیّری
بودند، نام گذاری می شد ــ
من از این کارِ سخت واقعا متنفر
بودم، اما چاره ای بجز اطاعت نبود ،آخه من
به بابا بزرگ هیچوقت (نه) نمی گفتم.
دقیقا به یاد دارم که آب انبارِ
سیدی بیست و هشت پله ی ناهماهنگ وکج و کوله به عمق زمین داشت و تا حدودی تاریک هم بود. این
پله ها دائما خیس بودند چون افرادی که برای بردن آب می آمدند اکثرا بچه های کم سن و سال و یا زنان پیر بودند
که نمی توانستند از سرریز شدن سطل های آبشان جلوگیری کنند و در نتیجه این پله ها سال به دوازده ماه خیس و
گِلی بودند.
.بهرحال با غرو لند فراوانی عازم
شدم. کنارِ شیرِ آب، یکی دو تا دختر بچه و یکی دونفر هم زن نسبتاً مسن نوبت گرفته
بودند و من هم کنارشان ایستادم. بعد از چند دقیقه نوبت به من رسید و سطل خودم را پر کرده و عازم
شدم هنوز یکی دو پله بالا نرفته بودم که پایم از لبه ی یکی از پله ها لیز خورده و بشدت به کف محل آب انبار
سرازیر شدم ...درد زیادی در مچ پای راستم احساس کردم و فریادم به آسمان بلند شد بطوریکه
آن دو پیره زن حسابی دستپاچه شده بودند و مرا که سرتا پایم گلی و خیس شده بود از زمین
بلند کردند و یکی از آنها که کارگرِ یکی از منازل اطراف بود ، مرا شناخت و گفت:«
تکون نخور شاید یه جائیت شکسته.. من الان میرم خونه تون و به مامانت میگم بیاد
...» با عجله با حالی زار گفتم:« نه... مامانم نیست، برو به بابابزرگم بگو
بیاد،اون خونه ست...» و او هم بلافاصله سطلش را گذاشت و سرا سیمه رفت که به بابابزرگ خبر
بدهد. دقایقی طول کشید که بابابزرگِ بیجاره داشت دو پله یکی خودش را به تهِ آب
انبار می رساند و در حال شیون و ناراحتی فریاد می زد:« ...خدایا به فریادم برس ...
چی شده پسرم..؟ وای برمن؛ جواب مامان و باباتو چی بدم...» اما ته
آب انبار هنوز به چشم او تاریک بود ،چون او از روشنایی می آمد ...بیچاره فکر کرد
که به کف آب انبار رسیده و ناگها ن از پله ی سوم زیر پایش خالی شد وبشدت زمین خورد
و کفِ آب انبار ولو شده و صدای فریاد او که از درد مچ دست می نالید، به آسمان بلند
شد.
من که چندان درد زیادی در مچ پایم نداشتم، بابابزرگ
را به زحمت بلند کردم .هر دو نفر با حالی زار خودمان را به منزل رساندیم .مادر
بزرگ کلی ناراحت شده و مانده بود چیکار کند. دقایقی بعد همان همسایه کمک کرد و رفت
دنبال یک شکسته بند محلی و او را آورد به بالینِ من و بابابزرگِ بیچاره ی من.
شکسته بند ابتدا پای مرا معاینه کرد و گفت چیزی
نیست » و با قدری ماساژ تخصصی و استفاده
از روغن های مسّکنِ آن زمان محکم آن را بانداژ کرد. اما مچ دست پدر بزرگ از بند در رفته بود که با حرکتی
تند و فنی آن را جا انداخت... درحالیکه بابابزرگ بدبخت از درد داشت بیهوش می شد.من
واقعا به حال او گریه می کردم .تازه در آن حال موسای بدقول دربِ منزل
به صدا درآورد که آب آورده و بابابزرگ هم از شدت ناراحتی و درد او را به فحش و بد و بیرا کشید که :«.. مرد حسابی، تو
مارو به ابن روز انداختی... خجالت نمی کشی مردک! تو دوساعت دیر کردی و ما حتا یک لیوان آب نداریم ...این گناه تو اصلا قابل
بخشش نیست ..» و آن روز حکمِ خاتمه خدمت
او امضا شد و به جایش سید محمد سقا استخدام شد .بابابزرگ تا سه ماه دستش به گردنش
آویزان بود و تازه بعد از باز کردنِ دستش هنوز هم دردش تا شش ماه دیگر ادامه یافت.
یادش بخیر و خاکش سر سبز باد.