نگارش : رحــــیم رحــــــــیم زاده
*
....اسم من نوروزه . آخه چرا نوروز؟
اسمی که در بچگی از اون بَدم می اومد، ولی بعد
ها که بزرگتر شدم به اون عادت کردم .اون
زمونای خیلی دور، یک روز از مادرم پرسیدم
:« مادر ،چرا اسم منو نوروز گذاشتین؟ " در پاسخ گقت:"...آخه تو شبِ عید نوروز به دنیا اومدی ...درست هنگام سال
تحویل ؛ دقیقا ساعت دو دقیقه مونده به
دوازده ی شب» در جوابش با شوخی گفتم :« پس چرا اسم منو نذاشتین سال تحویل ؟»
من اون موقع ها خیلی هم از سال تحویل سر نمی
آوردم ،اما عیدو خیلی دوست داشتم به خاطرِ
دید و بازدیداش، لباس نو پوشیدناش ، شیرینی و آجیل و شکلاتای فراوون و از همه مهم تر عیدی های زیادی که از بزرگترا
ها می گرفتم و ...
سال ها گذشت با مدفون کردنِ هزاران
آرزو در دل... آخه من هیچوقت چیزی رو که می خواستم بنا به دلایلی به دست نمی آوردم ؛ دوست داشتم
مهندس بشوم... فقط خونه سازی رو دوست داشتم اما نشد که نشد. چهارده سال بیشتر
نداشتم که پدرم منو راهی دانشسرای مقدماتی
کرد. آخه اونجا مجانی بود و خرجی براش نداشت
...هم شبانه روزی بود و هم خورد و خوراک
مجانی ... و مهمتر این که در شانزده سالگی استخدام می شدم، اونم به عنوان معلم
روستا و بهر حال صاحب حقوق و درآمد می شدم
.
هنوز طعم روزگار را نچشیده بودم که
وارد زندگی شدم .پس از مراحل استخدامی ، مرا روانه ی روستایی کردند، با فرسنگ ها
فاصله با زادگاهم . این روستا با نام
(گلبهار) فقط هزار و پانصد نفر جمعیت داشت.روستایی پر از طبیعت زیبا ؛روستایی پر از مردم باصفا؛ روستایی که هنوز رنگ و ریای شهری
به خود نگرفته بود. در آنجا من مقامی پیدا کردم... برای خودم آدمی شدم ؛ اما از
درس و مشق زندگیِ مدرنِ شهری فاصله گرفتم وآرزوی سازندگی و ساختن بنا و ساختمان را
با عنوان مهندسی، در سینه مدفون کردم .
مدرسه ای را بنیان گذاشتم با دو
کلاس اول و دوم در محلی با سی نفر شاگردِ دختر و پسر ،البته شاگردان کلاس دوم با امتحان ورودی و بدون خواندن کلاس اول به کلاس دوم راه یافتند.جالب این بود که خودم
هم مدیر بودم و هم ناظم...هم معلم و هم مستخدم... اما از یک رئیس فرهنگ بیشتر
احترام داشتم...با تمام روستائیان رفیق بودم و صمیمی....
دو سال بعد خدمت در روستا تمام شد و وارد شهر
شدم شهری با هزاران رنگ و هزاران چهره ی پر از کینه و نفرت.. شهری که مردم
جوراجورش با چهره های زیر نقاب زندگی می کردند.. شهری که هیچکس در آن خودش نبود .
کلک می خوردم اما هرگزنتوانستم یاد بگیرم که چگونه کلک بزنم؛ یعنی عُرضه ی این کار
رو نداشتم.... همه روزه دلم به سوی روستا پرواز می کرد، یاد صفا و معرفتِ خالص آن
دهاتیان می افتادم و گاه افکاری در سرم می پروراندم... می گفتم منم مثل نوروز که
می رود و دوباره بر می گردد، بروم به اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) و انصراف بدهم و
برگردم به گلبهار؛ ولی این کار از عقل سلیم به دور بود.
گاهی در درونم فکر می کردم که این
آرزو دیگر نباید جزو آرزوهای محال من باشد
. در دوران بچگی همیشه فکر می کردم چرا باید نوروز سالی یک بار بیاید.... چرا
نوروز همیشه نیست چرا بعد از نوروز باز هم مردم
نوروز را فراموش می کنند و باز چهره ها پر از اخم و اندوه می شود؟ چرا دیگر
عیدی دادن نیست ... چرا مردم دیگر همدیگر
را بغل نمی کنند و نمی بوسند و به هم
تبریک نمی گویند؟ ولی پاسخ این چرا ها را خودم میدادم، نه دیگران .
*
همیشه می گفتند عاشق هیچ چیزی نمی
شناسد غیر از معشوق و هیچ چیزی در افکارش نیست به جز معشوق. وقتی جوانی عاشق می
شود می گویند:" برای تو زوده... برو دنبال درس و مشقت ."ولی غافلند که
عشق زمان نمی شناسد... مکان وموقعیت برای عشق مفهومی ندارد... بلایی است که بی دلیل نازل می شود که درمانی ندارد ...و من به دردِ عشق گرفتار
شدم ،آنهم را در سن هجده سالگی ...من به
دنبال عشق نرفتم اما عشق مرا پیدا کرد و اسیرم نمود .شغل داشتم و وارد زندگی شده
بودم ...آیا باز هم زود بود؟
دختری بود با نام( گلی ) که بعد ها فهمیدم اسم
اصلی او( گلپونه) است. پانزده سال بیشتر نداشت تک گلی بود در میان گل های زیبا ولی
هیچ گلی به زیبایی او نبود... احساس غرور می کردم که چطورعاشق گلی از گلپونه های
خود رو و آرام طبیعت هستم .اما این عشق برای عاشق کافی نیست بلکه رسیدنِ به
عشق پیچ و خم زیادی دارد. عاشق آماده ی از
دست دادن هرچیزی است برای رسیدنِ به عشق خود ...و من به طرف عشق پرواز کردم و جلو
رفتم اما بال های عشقم با طوفان های سهمگین طبیعتِ بی رحمِ شهر نشینی و تجملات و
قید و بندهای شهری شکست و نابود شد .
چه گفتند بزرگانِ دو فامیل و چه ها
خواستند! همین بزرگانی که از نظر من کوچک
بودند... مرا محکوم نمودند به هرزگی و
هوسبازی و دختر را محکوم کردند به سبکی و فساد. او را خانه نشین کردند و مرا
سرگردانِ کوه و بیابان...
و نوروز مُرد ورفت و هرگز به شهرِ
بزرگانِ بی انصاف بازنگشت.
با اقدامی سریع انصراف دادم و روانه
محل خدمت سابقم شدم که راه نجاتی بود برای تازه واری که برای خدمت به جای من به آن دیار رفته بود. من مجددا عازم
همان روستای پر از صدق و صفا شدم. جایی که گلپونه های خود رو تمام سال در کنار جویبارها و نهرهای پر از آب زلال می
روئیدند و همه روزه کارم دیدن آنها بود
...همیشه و همه وقت...
تدریس می کردم و همه ساله آموزش می دادم و خود نیز تجربه
می آموختم و درسِ عشق را از برمی کردم.
*
در آن سال های دور با یک روستایی با
صفا آشنا بودم ولی تا مدت ها دردم را
از او پنهان کردم و لب فرو بستم . روزی از
روزهای بهاری داستانم برای او تعریف کردم
و او هم داستانی را تعریف کرد که معنی
واقعی عشق را فهمیدم.
او پس از شنیدن راز زندگی من ،مرا
به تپه ای دورتر از گورستانِ روستا برد و دو قبر در کنار هم نشانم داد که روی سنگِ
آنها دستخط های حک شده ای به صورت بد خط و نامنظم نوشته شده بود : آرامگاه جوان
ناکام( نوروزامیدوار) و آرامگاه دوشیزه ی ناکام( گلپونه مظلوم).
برات الله
روزها و ساعت ها از عشق ممنوعه ی
این دونوجوان وخودسوزیِ آنها برایم
داستان