روزای
قبل از مسافرت آدم عجیب گرفتاره بخصوص
مسافرت به ایران و واقعاً هم که چه
روزهای
هیجان انگیزیه . هنوز
چار پنج روزی به مسافرت اخیرمون به ایران
مونده بود که این جریان پیش اومد.
گیج
خواب بودم که صدای زنگ تلفن بالای سرم چون
ناقوس کلیسا منو از خواب پروند .
حتماً شما هم تا....
کنون تجربه
شو داشتین که اگه آدم اینجوری از خواب
بپره ،چه حالی داره ، اونم ساعت پنج و نیم
صبح . فکر کردم نصف شبه و
اینقدر گیج بودم که جای گو
شی و دهنی رو اشتباهی موازی صورتم گرفته
بودم ….این موقع شب کی می
تونست باشه و در یه لحظه کامپیوتر مغزم
هزار تا فکر و خیالو برام ردیف کرد .
با دو سه تا< الو
و بفرمائین> بالاخره
صدای اون طرف به گوش رسید که :(الو،
الو ، من مهینم سلام …..از
ایران زنگ میزنم
منو نشناختین ؟)
هنوز گیج خواب بودم و واقعا
تشخیص نمیدادم که طرف چی میگه و بطور
کلی فراموش کرده بودم که مهین دیگه کیه
؟. بازم سعی
کردم حواسمو بیشتر متمرکز کنم .اینه
که برای این تمرکز پرسیدم :( ببخشین
نشناختم )که با صدای رساتر
گفت :(مهین دختر عمه شما)
و تازه دوزاریم افتاد که
بلافاصله شروع کرد به احوالپرسی و احوال
این و اونو پرسیدن و در همون حال با تأکید
بیشتری گفت :(مثل اینکه
هنوز خوابین ؟) . گفتم
:( آخه اینجا هنوز پنج و
نیم صبحه ) که گفت :(
چه حرفا ، مگه شما
با ما چند ساعت فاصله دارین ؟)
عرض کردم:(
ما سه ساعت و نیم
عقب تریم ) که
گفت:( راست
می گین ؟ اینجا ساعت نه صبحه ، فکر کردم
اونجا ظهر شده دیگه .) عرض
کردم :( نخیر
، هنوز صبح هم نشده ) و
بدون اینکه بگه ببخشین و یا از این تعارف
بازیا ….. ادامه
داد که :( دیگه
ساعت پنج و نیم همه از خواب بیدار میشن .
یعنی چی آدم تا لنگه
ظهر تو رختخواب باشه ) که
عرض کردم : ( ایران
فرق میکنه . اینجا
ساعت پنج و نیم صبح هنوز خروسا هم تو خوابند
…....حالا
بگذریم ...چطور
شد یاد ما کردین ؟)گفت:(
ما همیشه یاد شمائیم
و از اینکه مارو تحویل نمی گیرین خیلی هم
دلخور …....دفعه
قبل که ایران بودین یادتونه که دعوتتون
کردیم و خونه مون نیومدین ؟…....
ما که کلی ناراحت
شدیم و میخوام از حالا شماهارو دعوت کنم
….. ببینین<
نه> نمیگین
ها ….از
حالا من یه رستورانو رزرو کردم ).من
فوری حرفشو قطع کردم که : (اجازه
بدین ما برسیم و عرقمون خشک بشه ….ما
تازه چهارشنبه نزدیکای ظهر میرسیم هنوز
خستگی راه از تنمون در نرفته ...هنوز
نزدیکترهارو ندیدیم …
حالا چه عجلهای دارین ؟ ما قراره یه
ماهی اونجا باشیم ...منکه
نمیتونم از اینجا به شما قول بدم ….
آخه این چه کاریه
؟ ) که
شروع کرد :( نگفتم
شما مارو تحویل نمیگیرین ! دعوت
همه رو قبول میکنین غیر از ما ..
مگه ما چیکار کردیم
؟ … اون دفعه که …. ) که
حرفشو قطع کردم : (ببینین
سه روز مونده بود که ما باید اونجا رو ترک
میکردیم ،هزار تا کار و خرید داشتیم ،
بههیچوجه نمیشد ….. حالا
این دفعه باشه … اجازه بدین که …..
) که حرف منو قطع
کرد که : (گفتم
که نمیشه ، آخه من کلی مهمون دعوت کردم
بخاطر شما ) ا
دیدم
طرف ول کن معامله نیست و بلافاصله گفتم
:(باشه ،
دعا کنین ما به سلامت برسیم خدمتتون می
رسیم . ) . میخواستم
زود تر این بحث و جنگ و جدل تلفنی رو تمومش
کنم و یه دقیقه دیگه تو رختخواب حال کنم
ولی ایشون هنوز نمیخواستن تموم کنن و باز
ضمن احوالپرسی های مکرر ایشون ، بنده عرض
کردم که:( پول
تلفنتون زیاد میشه) که
فرمودن :(نه
بابا ،فدای سرتون ، ببینین ، یه کار کوچولو
هم باهاتون دارم ...هر
چند زحمت میشه ولی سعی میکنم وقتی اومدین
ایران جبران کنم .) گفتم
اصلا مهم نیست، خدا کنه از دستم بربیاد )
که گفت : (
نمیدونم تا چه حد
در جریان هستید حسن جان یه عمل حراحی خیلی
مهمی روی گواترش داشت که الحمدالله بخیر
گذشت و الان یه هفتهای میشه که از
بیمارستان مرخص شده ، آقای دکتر یه
داروهائی داده که باید برای مدت طولانی
از اونا استفاده بکنه . این
دواها اینجا خیلی گرونه … مثلا یک قرصش
در میاد چارصد پونصد تومن و باور کنین هر
نسخه شاید حدود نیم میلیون خرج داره و به
بیمه هم نمیشه چندان اطمینانی کرد .
مهمتر اینکه این
دارو ها ساخت ایرانه و میگن مصرفش خطرناکه
میگن بهترین نوع این دارو هارو انگلیس
تولید میکنه . اینه
که من فکر کردم بالاخره پسر دائی عزیزم
اونجا حتما میتونه برام کاری بکنه ….خلاصه
میخوان بگم دستم به دامنت.. یه
فکری به حالمون بکن )ا
منکه
هنوز قلبم آرامش خودشو به دست نیاورده
بود ،دو باره به حال سنکوپ در اومد و عرض
کردم :(من
اگه بتونم به روی چشام ،ولی آخه چهجوری
؟ اینجا که دارو رو بدون حضور مریض نمی
فروشن ) که
حرف منو قطع کرد که :( ببینید
،فکر اونشم کردم ، اگه علی ساربونه میدونه
شترارو کجا بخوابونه ، من با دکتر جراحش
که آشنا هستیم صحبت کردم . ایشون
میتونن نسخه هارو بنام شما بنویسن و شما
نسخه هارو بببرین به داروخانه و بخرین ،
مطمئن باشین که پولش مسأله ای نیست .
وا
قعا که این حرفای بیاعتبار و دور از منطق
این دختر عمه نازنین من که فقط در جو ایران
بزرگ شده و رواج اینجور چیزا در ایران
سراسر وجودشو اشغال کرده، داشت منو دیوونه
میکرد . جالبه
که این خانواده جزو طبقات مرفه جامعه
هستند که فکر سو استفاده همیشه تو مغزشون
موج میزنه، وای به حال طبقات غیر مرفه .
بگذریم .
گفتم :( در
اینجا دارو خونه ها فقط نسخه های اطبا
خودشونو می پذیرن، البته ممکنه نسخهای
از اون سر دنیارو قبول کنن ولی این کار
شرایطی داره که تشریفاتش خیلی پر درد سره
از طرفی با پوند دو هزار به بالا این کار
خیلی گرونتر از ایران در میاد که حرف منو
قطع
کرد
که:(شما
نمیذارین من بقیه شو بگم ، نسخه رو من همین
امروز اسکن میکنم و بعدش هم براتون ایمیل
میکنم . شما
اونو خودتون پرینت کنین و ببرین پیش دکتر
آشناتون ، حتما در عرض مدت بیست و پنج سالی
که اونجا بودین یه دکتر آشنا بالاخره
دارین ، بگین تو دفتر چه تون بنویسه …
یادمه یه موقع هائی می گفتین که در اونجا
بیمه ها یه پول مختصری بابت هر قلم دارو
میگیرن ، اینم راهش ، بالاخره کار نشد
نداره)ا
بطور
کلی من هاج و واج مونده بودم و این تقاضاهای
دور از عقل و منطق داشت حسابی منو از کوره
در میبرد:....دکتر
آشنا …..نوشتن
نسخه دیگری در دفترچه بیمه …..اینا
چیزائی بود که توی مغز من نمی گنجید و نمی
دونستم باید چیکار کنم . اینگونه
تقاضا هادر جامعه ایران شاید کاری طبیعی
و عملی باشه . یادم
اومد که چند سال قبل آشنائی رفت ایران
برای یک عمل جراحی و با نام برادرش که بیمه
بود در بیمارستان بستری شد و پس از عمل
جراحی صحیح و سالم برگشت و بقول خودش ده
شاهی هم پول نداد ...ولی
اینجا چی ؟ آیا چنین چیزی امکان داشت ؟
بطور کلی جو اینجا اجازه نمیده که حتی یک
قرص و یا کپسول بدو ن مجوز بخری ...حتما
آزمایش کردین که وقتی میخواین یه قرص
سردرد معمولی بخرین ، از تون سه چهار تا
سؤال می پرسن که آیا تا کنون این دارو رو
مصرف کردی و سؤالاتی نظیر این .
. حالا من چهجوری
به این دختر عمه عزیزم ثابت کنم که این
کار در اینجا یک در صد هم امکان نداره .
اونم یک ریز داشت
حرف میزد :(خلا
صه اینکه شما با این کارتون مارو نجات
میدین . راستش
اینکه حسن آقا به دلایلی هم بیمه نیست و
میدونین که کارای ساختمونی در اینجا
اینروزا اوضاش خیلی خرابه و تموم آپا ر
تماناش رو دستمون مونده ، و شمارو بخدا
یه فکری بکنید تا عمر دارم مدیونتون میشم
. ) من
نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم که
بالاخره گفتم حالا گوشی رو بذارین تا من
یه کمی تحقیق بکنم و تا فردا بهتون زنگ
میزنم که حرف منو قطع کرد که :(نه...نه
...شما چرا
پول تلفن بدین ، هر ساعتی میگین من خودم
زنگ میزنم .گفتم:(نمیدونم
، خودم باهاتون تماس میگیرم …)
و با دست لرزان گوشی
رو گذاشتم . فردای
اونروز که دو روز به حرکتمون مونده بود
زنگ زدم و بلافاصله گوشی رو برداشت .
اول هزار تا تشکر
و عذر خواهی کرد و بنده عرض کردم :(
ببخشین ..متاسفانه
اینکار در اینجا به هیجوجه عملی نیست .
نه من ، بلکه هیچکس
قادر به انجام چنین کاری نخواهد بود .
این کار در اینجا
یک جرم بزرگ و یک جعل و سرقت بحساب میاد و
هیچ آدم عاقلی حتی یک پزشک که در کار نسخه
نویسی است نمیتونه این کار غیر ممکنو
انجام بده . من
خودم دارم میام اونجا و میشینیم با هم
مفصلتر صحبت می کنیم که سو تفاهمی پیش
نیاد ، شایدم در اونجا بشه کاری کرد .
چون میگین در ایران
کار نشد نداره ...ولی
در اینجا اینجور کارها بشد نداره)ا