میدونستم
مونا
با شوهر انگلیسی اش برای اولین بار رفته
ایران و خیلی کنجکاو بودم که ببینم نظر
این جوون انگلیسی در مورد وطنمون چی بوده
. آخه اینا
از سه سال فبل که با هم ازداج کردند نیل
اصرار
داشت که سفری به ایران داشته باشن ، حتی
یه بار گفته بود که ترجیح میده برای ماه
عسل برن ایران ...ولی
گویا مونا خیلی هم رضایت نداشت که اونو
ببره ایران .
خلاصه
در همین ماه جولای ، یعنی یکی دو ماه قبل
رفتن ایران و پانزده روزی بودند .
شنیده
بودم خیلی بهشون خوش گذشته .
ما
هم قراری گذاشتیم که با یکی دو زوج دیگه
از دوستان ، بریم منزلشون و اونارو ببینم
، البته چون ایام عید به دیدنمون اومده
بودن ، این کار رو به حساب بازدید گذاشتیم
در
اون مجلس سخن از همه چی به میون اومد و من
دنبال فرصتی بودم تا نظر نیل،
یعنی
شوهر مونارو درl
باره
ایران بدونم ، که بالاخره ساعتی در کنارش
نشستم و متوجه شدم که واقعاً از ایران
خیلی خوشش اومده و هر گز فکر نمی کرده که
کشور ما اینقدر پیشرفته باشه .
اما
تنها گله و شکایتی که داشت ، از وضع
رانندگی و پایین بودن فرهنگ و دانش مردم
در مورد مسائل رانندگی بود و بس !
پس
از یک سری حرفهائی در این مورد ، می خواست
یکی از این داستان هارو تعریف کنه که
نمیدونم چی فکری کرد و این کارو به عهده
مونا گذاشت ، شایدم فکر کرد که اگه مونا
این ماجرا رو به فارسی تعریف کنه ، برای
ما جالبتر خواهد بود .
بالاخره
مونا رضایت داد که این آبرو ریزی رانندگی
رو برامون تعریف کنه
*
اونشب
منزل خاله جونم دعوت داشتیم .
مهمونی
مفصلی بود و خاله جونم واقعاً سنگ تموم
گذاشته بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ،
کلی زدیم و رقصیدیم .
در
پایان قرار شد که ما رو پسرخالم که راهش
به راه ما می خوره برسونه .
اون
با خانمش جلو نشستن و من و نیل هم عقب
نشستیم .
. در
قسمتی از راه به یک خیابون نسبتا باریکی
رسیدیم که یکطرفه بود .منکه
واقعاً خیابونای تهرونو نمی شناسم ، آخه
من بچه بودم که اومدم اینجا ، بهر حال
بگذریم
بمحض
اینکه ما وارد خیابون شدیم دیدیم یه
اتومبیل داره از روبرو میاد .
مسعود
گفت :
اوا داره ورود
ممنوع میاد...
که
در همین لحظه طرف چراغ داد .
گفتم
: مسعود
جان چراغ داد یعنی بیا.
که
گفت : نخیر
اینجا چراغ دادن یعنی
نیا ، من دارم میام …
مسعود یه خورده سرعتشو کم کرد و مونده بود
چیکار کنه که یارو خودشو سریع رسوند جلوی
ما و شاخ به شاخ ایستاد .
شیشههای
هردو اتومبیل پایین اومد و طرف با صدای
بلند گفت :
قربون دستت
، تو تازه وارد این خیابون شدی ….یه
خورده عقب بگیر تا رد شیم ...من
خیلی عجله دارم .
مهسا
، یعنی
خانم پسر خالم برای کنده شدن قال قضیه
گفت: مسعود
جان دنده عقب بگیر ...اینکه
کاری نداره
. نیل
که کنجکاو شده بود هی میگفت :راه
با ماست .
منکه
اصلا نمی خواستم درگیری بشه و مسعود هم
که اوضاع رو بی ریخت می دید دنده عقب گرفت
، ولی هنوز ده بیست متری نرفته بودیم که
متاسفانه یک اتومبیل دیگه هم پشت سر ما
ترمز کرد .
مسعود
پیاده شد و از آقای پشت سرمون خواست که یه
کمی عقب بره .
طرف
که جوون سبیل کلفتی بود با صدای جاهلی گفت
: این
حرفاش نیست ...راه
با ماست ...خلاصه
ما حسابی در گیر شده بودیم و صحنه موقعی
مهیج تر شد که یه اتومبیل وانت هم از اون
طرف وارد شد .
نیل
واقعاً متعجب شده بود و مدام از من میپرسید
: مگه
این خیابون یکطرفه نیست ؟ در
یک لحظه میخواستم بخاطر حفظ آبروی
هموطنام دروغ بگم ، ولی اون خودش علامت
یکطرفه رو قبلا در اول دیده بود
سرتونو
درد نیارم ، اون جوونه جاهل مسلک یعنی
راننده پشت سرمون، بههیچوجه حاضر نبود
حتی یه متر عقب بره، چه برسه به نصف خیابون
. البته
ناگفته نمونه که اون دو اتومبیل هم بیش
از نصف خیابونو اومدن بودن جلو .
بالاخره
ما اونارو وادار کردیم که از همون راهی
که اومدن با دنده عقب برگردن .
مسعود
که چند بار برای رفع قائله پیاده شده بود
میگفت که راننده وانت بار حسابی بوی
الکل میداده و حسابی مست و پاتیل بود
اونا
شروع کردن به عقب نشینی و ما به جلو
نشینی.....که
در یه لحظه صدای برخوردی شنیدیم .گویا
که قسمت بغل وانت بار خورد به آینه اتومبیلی
که در کنار خیابون پارک کرده بود و آینه
ش شکست و آویزون شد آخه در دو طرف این
خیابون باریک کیپ در کیپ اتومبیل پارک
شده بود .
با
صدای برخورددو ماشین ،
.
سر
و صدای دزد گیر اتومبیل هم بلند شد و
بلافاصله از طبقه دوم یکی از ساختمونا
پنجره ای باز شد و پیرمردی عصبانی فریاد
زد : داری
چیکار میکنی ...ماشینمو
داغون کردی ...همونجا
وایستا..نامردی
اگه تکون بخوری ...راننده
وانت داشت آهسته با دنده عقب میرفت که
صحنه رو ترک کنه ، ولی یک اتومبیل خلافکار
دیگه ای که در مقام سوم قرار داشت سر رسید
و پشت سرش ترمز کرد .
خیابون
دیگه بند اومده بود ...حالا
همه چی یکطرف، آبرو ریزی پیش نیل که تو
عمرش اینجور چیزا رو ندیده بود از طرف
دیگه حال منو گرفته بود.
ساعت
یک بعد از نصف شب بود و ما هم وسط اتومبیل
ها گیر کرده بودیم .
هرکسی
چیزی می گفت و تقصیر رو به گردن یکی دیگه
مینداخت
وقتی
صاحب اتومبیل آینه شکسته با پیژامه خواب
که مثل آکاردئون چروک خورده بود ، وارد
صحنه شد ، صدا ها اوج گرفت و صحنه نزاع و
فریاد وسیعتر شد ، زیرا وانت بار حدود
ده بیست متری عقب نشینی کرده بود و حادثه
رو انکار میکرد و میگفت :
منکه با این
ماشین فاصله دارم ...معلوم
نیست آینه شو کجا شکونده میخواد پولشو از
ما بگیره
بگذریم
، معلوم نبود که راننده وانت بار بیمه
داره یا نه ؟ بالاخره با شهادت همه، راننده
وانت بار مجبور شد که به گناهش اعتراف
بکنه .
صاحب
اتومبیل آینه شکسته هم اجبارا پنجاه هزار
تومان پولی رو که ته جیب یارو بود به اضافه
گواهی نامه اش گرفت که فردا بیاد و تکلیف
بدیهی شو روشن کنه .
البته
صاحب اتومبیل میخواست پلیس خبر کنه ،
ولی طرف چون میدونست اگه پای پلیس به میون
بیاد اونو بجرم می خوارگی تو هلفدونی
میندازن ، به التماس افتاده بود
سرانجام
ما دو تا اتومبیلی که بی تقصیر بودیم و
راه راست خودمونو اومده بودیم ، کوتاه
اومدیم و قدری عقب نشینی کردیم که اون سه
اتومبیل پشت سر هم که ورود ممنوع اومده
بودن ، بتونن خیابونو خلوت کنن ، چون اگه
قرار میشد که این راننده مست با دنده
عقب تمام مسیر رو به عقب برگرده ، آینه
های ماشینای دیگه رو هم که در دوطرف پارک
کرده بودن ، لت و پار میکرد .
این
جریان یکساعت و نیم وقت مارو گرفت و نه
تنها اعصابمون له و لورده شد بلکه آبرومونم
پیش شوهر انگلیسی مون رفت که گفت:
همه چیز کشورتون
خوب بود ولی کلاس رانندگی تون خیلی پایین
بود