Sunday, 23 September 2012

نکته ها 10




میدونستم مونا با شوهر انگلیسی اش برای اولین بار رفته ایران و خیلی کنجکاو بودم که ببینم نظر این جوون انگلیسی در مورد وطنمون چی بوده . آخه اینا از سه سال فبل که با هم ازداج کردند نیل اصرار داشت که سفری به ایران داشته باشن ، حتی یه بار گفته بود که ترجیح میده برای ماه عسل برن ایران ...ولی گویا مونا خیلی هم رضایت نداشت که اونو ببره ایران . خلاصه در همین ماه جولای ، یعنی یکی دو ماه قبل رفتن ایران و پانزده روزی بودند . شنیده بودم خیلی بهشون خوش گذشته . ما هم قراری گذاشتیم که با یکی دو زوج دیگه از دوستان ، بریم منزلشون و اونارو ببینم ، البته چون ایام عید به دیدنمون اومده بودن ، این کار رو به حساب بازدید گذاشتیم

در اون مجلس سخن از همه چی به میون اومد و من دنبال فرصتی بودم تا نظر نیل، یعنی شوهر مونارو درl باره ایران بدونم ، که بالاخره ساعتی در کنارش نشستم و متوجه شدم که واقعاً از ایران خیلی خوشش اومده و هر گز فکر نمی کرده که کشور ما اینقدر پیشرفته باشه . اما تنها گله و شکایتی که داشت ، از وضع رانندگی و پایین بودن فرهنگ و دانش مردم در مورد مسائل رانندگی بود و بس ! پس از یک سری حرفهائی در این مورد ، می خواست یکی از این داستان هارو تعریف کنه که نمیدونم چی فکری کرد و این کارو به عهده مونا گذاشت ، شایدم فکر کرد که اگه مونا این ماجرا رو به فارسی تعریف کنه ، برای ما جالب‌تر خواهد بود . بالاخره مونا رضایت داد که این آبرو ریزی رانندگی رو برامون تعریف کنه

*

اونشب منزل خاله جونم دعوت داشتیم . مهمونی مفصلی بود و خاله جونم واقعاً سنگ تموم گذاشته بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ، کلی زدیم و رقصیدیم . در پایان قرار شد که ما رو پسرخالم که راهش به راه ما می خوره برسونه . اون با خانمش جلو نشستن و من و نیل هم عقب نشستیم . . در قسمتی از راه به یک خیابون نسبتا باریکی رسیدیم که یکطرفه بود .منکه واقعاً خیابونای تهرونو نمی شناسم ، آخه من بچه بودم که اومدم اینجا ، بهر حال بگذریم

بمحض اینکه ما وارد خیابون شدیم دیدیم یه اتومبیل داره از روبرو میاد . مسعود گفت : اوا داره ورود ممنوع میاد... که در همین لحظه طرف چراغ داد . گفتم : مسعود جان چراغ داد یعنی بیا. که گفت : نخیر اینجا چراغ دادن یعنی نیا ، من دارم میام … مسعود یه خورده سرعتشو کم کرد و مونده بود چیکار کنه که یارو خودشو سریع رسوند جلوی ما و شاخ به شاخ ایستاد . شیشه‌های هردو اتومبیل پایین اومد و طرف با صدای بلند گفت : قربون دستت ، تو تازه وارد این خیابون شدی ….یه خورده عقب بگیر تا رد شیم ...من خیلی عجله دارم .

مهسا ، یعنی خانم پسر خالم برای کنده شدن قال قضیه گفت: مسعود جان دنده عقب بگیر ...اینکه کاری نداره . نیل که کنجکاو شده بود هی می‌گفت :راه با ماست . منکه اصلا نمی خواستم درگیری بشه و مسعود هم که اوضاع رو بی ریخت می دید دنده عقب گرفت ، ولی هنوز ده بیست متری نرفته بودیم که متاسفانه یک اتومبیل دیگه هم پشت سر ما ترمز کرد . مسعود پیاده شد و از آقای پشت سرمون خواست که یه کمی عقب بره . طرف که جوون سبیل کلفتی بود با صدای جاهلی گفت : این حرفاش نیست ...راه با ماست ...خلاصه ما حسابی در گیر شده بودیم و صحنه موقعی مهیج تر شد که یه اتومبیل وانت هم از اون طرف وارد شد . نیل واقعاً متعجب شده بود و مدام از من می‌پرسید : مگه این خیابون یک‌طرفه نیست ؟ در یک لحظه می‌خواستم بخاطر حفظ آبروی هموطنام دروغ بگم ، ولی اون خودش علامت یکطرفه رو قبلا در اول دیده بود

سرتونو درد نیارم ، اون جوونه جاهل مسلک یعنی راننده پشت سرمون، به‌هیچ‌وجه حاضر نبود حتی یه متر عقب بره، چه برسه به نصف خیابون . البته ناگفته نمونه که اون دو اتومبیل هم بیش از نصف خیابونو اومدن بودن جلو . بالاخره ما اونارو وادار کردیم که از همون راهی که اومدن با دنده عقب برگردن . مسعود که چند بار برای رفع قائله پیاده شده بود می‌گفت که راننده وانت بار حسابی بوی الکل می‌داده و حسابی مست و پاتیل بود

اونا شروع کردن به عقب نشینی و ما به جلو نشینی.....که در یه لحظه صدای برخوردی شنیدیم .گویا که قسمت بغل وانت بار خورد به آینه اتومبیلی که در کنار خیابون پارک کرده بود و آینه ش شکست و آویزون شد آخه در دو طرف این خیابون باریک کیپ در کیپ اتومبیل پارک شده بود . با صدای برخورددو ماشین ،

. سر و صدای دزد گیر اتومبیل هم بلند شد و بلافاصله از طبقه دوم یکی از ساختمونا پنجره ای باز شد و پیرمردی عصبانی فریاد زد : داری چیکار میکنی ...ماشینمو داغون کردی ...همونجا وایستا..نامردی اگه تکون بخوری ...راننده وانت داشت آهسته با دنده عقب میرفت که صحنه رو ترک کنه ، ولی یک اتومبیل خلافکار دیگه ای که در مقام سوم قرار داشت سر رسید و پشت سرش ترمز کرد . خیابون دیگه بند اومده بود ...حالا همه چی یکطرف، آبرو ریزی پیش نیل که تو عمرش اینجور چیزا رو ندیده بود از طرف دیگه حال منو گرفته بود. ساعت یک بعد از نصف شب بود و ما هم وسط اتومبیل ها گیر کرده بودیم . هرکسی چیزی می گفت و تقصیر رو به گردن یکی دیگه مینداخت

وقتی صاحب اتومبیل آینه شکسته با پیژامه خواب که مثل آکاردئون چروک خورده بود ، وارد صحنه شد ، صدا ها اوج گرفت و صحنه نزاع و فریاد وسیع‌تر شد ، زیرا وانت بار حدود ده بیست متری عقب نشینی کرده بود و حادثه رو انکار می‌کرد و می‌گفت : منکه با این ماشین فاصله دارم ...معلوم نیست آینه شو کجا شکونده میخواد پولشو از ما بگیره



بگذریم ، معلوم نبود که راننده وانت بار بیمه داره یا نه ؟ بالاخره با شهادت همه، راننده وانت بار مجبور شد که به گناهش اعتراف بکنه . صاحب اتومبیل آینه شکسته هم اجبارا پنجاه هزار تومان پولی رو که ته جیب یارو بود به اضافه گواهی نامه اش گرفت که فردا بیاد و تکلیف بدیهی شو روشن کنه . البته صاحب اتومبیل می‌خواست پلیس خبر کنه ، ولی طرف چون میدونست اگه پای پلیس به میون بیاد اونو بجرم می خوارگی تو هلفدونی میندازن ، به التماس افتاده بود

سرانجام ما دو تا اتومبیلی که بی تقصیر بودیم و راه راست خودمونو اومده بودیم ، کوتاه اومدیم و قدری عقب نشینی کردیم که اون سه اتومبیل پشت سر هم که ورود ممنوع اومده بودن ، بتونن خیابونو خلوت کنن ، چون اگه قرار می‌شد که این راننده مست با دنده عقب تمام مسیر رو به عقب برگرده ، آینه های ماشینای دیگه رو هم که در دوطرف پارک کرده بودن ، لت و پار می‌کرد . این جریان یکساعت و نیم وقت مارو گرفت و نه تنها اعصابمون له و لورده شد بلکه آبرومونم پیش شوهر انگلیسی مون رفت که گفت: همه چیز کشورتون خوب بود ولی کلاس رانندگی تون خیلی پایین بود

Thursday, 6 September 2012

نکته ها 9


یگـــــی از کارهایی که ما در بچگـــی خیلی انجام می دادیم مسأله قهــر بود

.از کوچکترین حرف بدمون میومد و قهر می‌کردیم و با دوست صمیمیمون حرف نمی زدیم و حتی تا مدتها به روش هم نمی آوردیم . تو خونه با برادر خواهرهامون قهر می‌کردیم . جمله شم این بود <باهات قهر قهرم تا قیامت .. > یعنی حتی مدت زمان بی نهایت هم برای قهرمون تعببن می‌کردیم . گاهی قهر می‌کردیم و هیچی نمی خورذیم . وقتی از غذا ایراد می‌گرفتیم و از مادرمون جواب سر بالا می‌شنیدیم قهر میکردیم و تا مدتها غذا نمی خوردیم و اخمامونو می‌کردیم تو هم . اگه از طرف بزرگترا در مقابل قهر ما بی اعتنائی می‌شد ، شدت قهر بالا میرفت و زمان اون طولانی‌تر می‌شد گاهـــی ممکن بود برای رفتن به جایی که خوشمون نمی اومد قهر می‌کردیم و ترجیح می دهدیم تو خونه تنها بشینیم .



گاهی این عادت زشت قهر در همون دوره کودکی از بین میره ولی گاهی حتی تا آخر عمر هم با شخص رشد میکنه و مثل خیلی از صفات رفتاری بد و خوب ، شدید تر هم میشه . ما ایرونیا همه آداب و رسوممون با تموم دنیا متفاوته . تمدن ما که مخلوطـــــی از سنت‌های دیرینه با سنت‌ها ی ملی و مذهبیست واقعاقابل بررسی عمیقه . . بهترین مثال در این زمینه مسأله ای به نام تعارفه که تلفیقی است از ادب کامل و دروغی بزرگ. این دو عنصر غیر حقیقی فجایع زیادی رو به بار میارن که خودمون هم حالیمون نیست . یکی از صدمات تعارف همین پدیده قهره که ریشه‌های اون در عالم طفولیت بسته میشه و در بزرگی در اثر پاره‌ای بی توقعی ها در شخص به وجود میاد .و نیجه هایی غیر از کینه ها وو عداوت ها و دشمنی های بی مورد نخواهد داشت .



قهر پدیده‌ای است که از به ثمر نرسیدن خواسته‌ها ، چه مشروع و چه نا مشروع به وجود میاد .میشه گفت وقتی که کسی خارج از سطح توقع خودش عملی رو از دوست و یا فامیل و یا حتی از همسرش می بینه آخرین ضربه اش قطع رابطه است یعنی یه نوع تکامل یافته قهــــــــر ،بقول بعضیا قضاوت و عقوبت قبل ار محاکمه. گو اینکه گاهی محاکمه هم ممکنه پیش بیاد ولی چون قضاوت صحیح انجام نمیشه بکی از طرفین که روحیه حساس‌تری داره و حق رو به هر دلیلی با خودش میدونه سیستم قهرو پیاده میکنه ،بقولی دندونشو میکشه ته مشقات پر کردن تعمیر اونو بکی از خودش دور کنه .

راه دوری نریم،بیشتر کسانی که از جوامع ایرونی گریزون هستن اونائی اند که در یک زمانی از یه چیزی بدشون اومده و قهر کرذن ،فرقی نمیکنه با یه نفر یا با یک جمع . جالب آینه که گاهی این قهر اینقدر بچه گونه ست که اکه طرف با یه نفر قهر باشه ، در جمعی که اون هم حضور داره شرکت نمیکنه ..درجه تکامل یافته قهر هم داریم گه نمونه شو خیلی دیدیم: یه نفر با کسی قهر میکنه و بعد به دستای نزدیکش امر میکنه که شما با اون معاشرت داشته باشین من با شما هم قطع رابطه میکنم .گاهی هم قطع ارتباط و عدم شرکت در محفل یا مجلسی از شنیدن یه حرف ناجور ویا یک غیبت بی‌اساس میتونه باشه که به روحیه حساس آقا یا خانم صدمه زده که طرف مزایای شرکت در اون مجلسو زیر پاش میذاره و بخاطر خودخواهی بیمورد خودشو به این وسیله قانع میکنه ،در حالیکه اثرات این تنبیه متوجه خودش میشه .

آیا هرگز فکر کردین که غیر ممگنه همه حرفها و اعمال و رفتار دیگرون مطابق میل شما باشه

آیا هرگز فکر کردین که خودتون هم ممکنه حرف‌هایی بزنین که مورد رنجش دیگرون قرار بگیره؟

مطمئن باشین که همه نمیتونن مطابق میل شما رفتار کنن و این شما هستین که باید عکس‌العمل خودتونو در مقابل حرفها و رفتار دیگرون تغییر بدین در غیر اینصورت چاره‌ای ندارین به غیر از قطع رابطه و یا بقول بچه‌ها قهر و اختیار کردن گوشه انزوا.

برای اینکه ویروس های مختلف قهر و بداومدن به سراغمون نیاد ،با ما از واکسن های مفید علیه اونا استفاده کنیم .این واکسن ها عبارتند از : گذشت و بزرگواری،بی اعتنائی، شناخت طرف و شخصیت او ، دوستی‌ها ومحبت ها و از این قبیل . مسلم بدونین که حساسیت شدید در مقابل حرفها و رفتار مردم غیر از اینکه خودمونو آزار بدیم نتیجه دیگه ای نداره . این درست نیست که در مقابل حرف دیگرون که به نظر ما غیر منطقی ست و توهین آمیزه بایستیم و جوابی تندتر بدیم و اگه طرف قانع نشد اونو و ذوستی با اونو بذاریم کنار.مسلما در ارتباطات همیشه حرفهایی وجود داره که مطابق میل ما نیست . ولی برای راحت زیستن میتونیم بسیاری از حرفها را نشنیده بگیریم نه اینکه تمام حرفها را در آزمایشگاه مغز تجزیه و تحلیل کنیم و از آن‌ها یک ویروس خطرناک کشف کنیم که برای مقابله با اون فقط قهر و جدایی را ملاک عمل قرار دهیم .شاد باشید.




نکته ها 8


سفری داشتیم به ایران عزیز ،جای تمام دوستان خالی بود ، میخوام بگم جای همه ایرونیای دور از وطن خالی بود ، چون اگه بگم ایران دوستان شاید کلمه مناسبی نباشه . مگه میشه گفت یه ایرونی دور از دیار ایرانو دوست نداشته باشه – آگه هم به ظاهر یا بنا به دلایلی بگه من از ایران متنفرم ،یه چیز غیر طبیعی میتونه باشه یا یه خشم آنـــــــــی در اثر حادثه‌ای ، والا هر کسی زادگاهشو دوست داره .

بگذریم ، آدم به کشورش که وارد میشه یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه ---- : گاهی با خودش میگه :چی شد که من ترک دیار کردم ، شایدم در اون زمونا کار ساده‌ای نبود که آدم جلای وطن بکنه ولی خود بخود جور شد دیگه شایدم دست تقدیر بود ، خدا میدونه .

قرار بود این بار یه ماهی بمونیم که ،آدم معمولاً بعد از یه هفته ای که سرگرم فامیل خیلی نزدیکه یادش میاد که چه کارائی رو با ید انجام بده که یهو یادم افتاد که یک کار گذرنامه ای دارم که باید حتماً انجام بدم . آخه ماهائی که در منچستر زندگی میکنیم کارهای سفارتی و از جمله کارهای مربوط به گذرنامه یه خورده برامون درد سر داره و چه بهتر که این قبیل کارارو که دارای اشکالهای قانونی و اداری نیست در ایران انجام بدیم و رفتیم به اداره گذرنامه که این کارو برامون انجام بدن . وارد اتاق مربوطه شدیم و زیر لب سلامی کردم ولی صدای سلام من داخل صدای موجود در اطاق حل شد و ناپدید گردید . در روبرو یم آقائی با لباس مخصوص پشت میز نشسته بود در حالیکه ستاره هائی رو شونه هاش اینور و اونور لباسش ولو شده بودند که من نمی دونستم ای ستاره‌ها چه نقشی رو در انجام وظائف ایشون بازی میکردن و البته در برخورد آقا هم چیزی بنام لبخند وجود نداشت . وقتی گذرنامه من زیر دستش قرار گرفت یه نگاهی پر از معنی و آلوده به تمسخر به بنده انداخت و برا اینکه حرفی زده باشه گفت : “ چند وقته که اونجائین ؟» عرض کردم «حدود سی سال»و یهو در حالیکه یه لبخند پر معنی روی صورت نیمه ریش دارش ولو شده بود گفت «بله دیگه شماها پاک اونجائی شدین > و منتظر عکس‌العمل من شد که بلافاصله عرض کردم< اتفاقاً اشتباه شما همین جاست ما با‌گذشت حتی سی سال هنوز هم اونجائی نشدیم ما ایرانو با تمام خصوصیاتش دوستداریم . ما شماهارو که هموطن ما هستین و در خاکی که ما در اون رشد کردیم ،زندگی میکنین دوست داریم ما دلمون برا یه وجب خاک وطن تنگ میشه و ما هنوز صدای اون هندونه فروشی رو که برای فروش هندونه هاش داره داد میزنه دوست داریم و دلمون برا اونم تنگ میشه . ما وقتی میایم ایران میریم احوال سلمونی سی سال پیش خودمونو میپرسیم ------میریم احوال اصغر آقای خوار بارفروش سر گذر رو می پر سیم -----میریم احوال بچه‌های آقای عباسی نونوای خدا بیامرز محله مو نو که ده سال پیش فوت شده می پرسیم و یه خدا بیامرز هم تقدیمش می‌کنیم .------جناب سروان دست از کارش کشیده بود و داشت به حرفای من گوش میداد و جهره ا ش نشون میداد که این آدم ده دقیقه قبل نیست و دیگه اون خطوط منفی و کج و کوله روی صورتش حالت هموار تری بخو د گرفته بودند ، حالت قهر و کینه ای که در مورد یک هموطن شاید خوشبخت مقیم خارج بخود گرفته بود . در مقابل سکوت چند ثانیه ای من گفت : “پس که اینطور ؟” و سپس ادامه داد که : “ حرفاتون به دلم نشست . “ و شروع کرد به ور رفتن به گذرنامه من و بلافاصله گفت گفت :”شما مسافرین و باید کارتونو سریع‌تر از اینجائی ها انجام بدم ،آخه این کار معمولاً در نوبت های ده روزه یا پانزده روزه قرار میگیره ولی من کارتونو انجام دادم بفرمائین و گذر نامه منو تحویلم داد. و منم کلی تشکر و قدر دانی نثارش کردم .و در پایان ضمن اینکه از جاش داشت بلند میشد ادامه داد سفرتون بخیر و امیدوارم طی اقامت در ایران بهتون خوش بگذره. خدا نگهدار