Thursday, 6 September 2012

نکته ها 8


سفری داشتیم به ایران عزیز ،جای تمام دوستان خالی بود ، میخوام بگم جای همه ایرونیای دور از وطن خالی بود ، چون اگه بگم ایران دوستان شاید کلمه مناسبی نباشه . مگه میشه گفت یه ایرونی دور از دیار ایرانو دوست نداشته باشه – آگه هم به ظاهر یا بنا به دلایلی بگه من از ایران متنفرم ،یه چیز غیر طبیعی میتونه باشه یا یه خشم آنـــــــــی در اثر حادثه‌ای ، والا هر کسی زادگاهشو دوست داره .

بگذریم ، آدم به کشورش که وارد میشه یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه ---- : گاهی با خودش میگه :چی شد که من ترک دیار کردم ، شایدم در اون زمونا کار ساده‌ای نبود که آدم جلای وطن بکنه ولی خود بخود جور شد دیگه شایدم دست تقدیر بود ، خدا میدونه .

قرار بود این بار یه ماهی بمونیم که ،آدم معمولاً بعد از یه هفته ای که سرگرم فامیل خیلی نزدیکه یادش میاد که چه کارائی رو با ید انجام بده که یهو یادم افتاد که یک کار گذرنامه ای دارم که باید حتماً انجام بدم . آخه ماهائی که در منچستر زندگی میکنیم کارهای سفارتی و از جمله کارهای مربوط به گذرنامه یه خورده برامون درد سر داره و چه بهتر که این قبیل کارارو که دارای اشکالهای قانونی و اداری نیست در ایران انجام بدیم و رفتیم به اداره گذرنامه که این کارو برامون انجام بدن . وارد اتاق مربوطه شدیم و زیر لب سلامی کردم ولی صدای سلام من داخل صدای موجود در اطاق حل شد و ناپدید گردید . در روبرو یم آقائی با لباس مخصوص پشت میز نشسته بود در حالیکه ستاره هائی رو شونه هاش اینور و اونور لباسش ولو شده بودند که من نمی دونستم ای ستاره‌ها چه نقشی رو در انجام وظائف ایشون بازی میکردن و البته در برخورد آقا هم چیزی بنام لبخند وجود نداشت . وقتی گذرنامه من زیر دستش قرار گرفت یه نگاهی پر از معنی و آلوده به تمسخر به بنده انداخت و برا اینکه حرفی زده باشه گفت : “ چند وقته که اونجائین ؟» عرض کردم «حدود سی سال»و یهو در حالیکه یه لبخند پر معنی روی صورت نیمه ریش دارش ولو شده بود گفت «بله دیگه شماها پاک اونجائی شدین > و منتظر عکس‌العمل من شد که بلافاصله عرض کردم< اتفاقاً اشتباه شما همین جاست ما با‌گذشت حتی سی سال هنوز هم اونجائی نشدیم ما ایرانو با تمام خصوصیاتش دوستداریم . ما شماهارو که هموطن ما هستین و در خاکی که ما در اون رشد کردیم ،زندگی میکنین دوست داریم ما دلمون برا یه وجب خاک وطن تنگ میشه و ما هنوز صدای اون هندونه فروشی رو که برای فروش هندونه هاش داره داد میزنه دوست داریم و دلمون برا اونم تنگ میشه . ما وقتی میایم ایران میریم احوال سلمونی سی سال پیش خودمونو میپرسیم ------میریم احوال اصغر آقای خوار بارفروش سر گذر رو می پر سیم -----میریم احوال بچه‌های آقای عباسی نونوای خدا بیامرز محله مو نو که ده سال پیش فوت شده می پرسیم و یه خدا بیامرز هم تقدیمش می‌کنیم .------جناب سروان دست از کارش کشیده بود و داشت به حرفای من گوش میداد و جهره ا ش نشون میداد که این آدم ده دقیقه قبل نیست و دیگه اون خطوط منفی و کج و کوله روی صورتش حالت هموار تری بخو د گرفته بودند ، حالت قهر و کینه ای که در مورد یک هموطن شاید خوشبخت مقیم خارج بخود گرفته بود . در مقابل سکوت چند ثانیه ای من گفت : “پس که اینطور ؟” و سپس ادامه داد که : “ حرفاتون به دلم نشست . “ و شروع کرد به ور رفتن به گذرنامه من و بلافاصله گفت گفت :”شما مسافرین و باید کارتونو سریع‌تر از اینجائی ها انجام بدم ،آخه این کار معمولاً در نوبت های ده روزه یا پانزده روزه قرار میگیره ولی من کارتونو انجام دادم بفرمائین و گذر نامه منو تحویلم داد. و منم کلی تشکر و قدر دانی نثارش کردم .و در پایان ضمن اینکه از جاش داشت بلند میشد ادامه داد سفرتون بخیر و امیدوارم طی اقامت در ایران بهتون خوش بگذره. خدا نگهدار

No comments:

Post a Comment