Monday, 27 May 2013

نکته ها 20


به مناسبتی رفته بودیم به این رستوران شیک ایرونی . سرو و پذیرائی خیلی عالی بود و ما که چهار زوج بودیم ، خیلی بهمون خوش گذشت و شب خوبی رو در کنار هم گذروندیم . تا دیر وقت اونجا بودیم و کلیه مشتریان غریبه اونجارو ترک کرده بودند و ما که برنامه ای بعد از اون نداشتیم، با خیال راحت نشسته بودیم ، تا اینکه صاحب رستوران هم به ما پیوست . شایدم روش نمی شد که به ما بگه "مگه شما خونه زندگی ندارین ؟چرا پا نمی شین که ماهم به تمیز کاریمون برسیم ؟" بهر حال صاحب مجلس هم اصرار داشت بیشتر بشینیم و ما هم ادب رو در اطاعت دیدیم . در این وقت که همه گرم صحبت بودن، من با جابجائی صندلی ام متوجه شدم که قسمتی از کف پوشی که صندلی من روی اون قرار داشت بطور دلخراشی، خراش برداشته و از زیر این خطوط عریض و کج و معموج، سفیدی چوب کف پوش نمایان شده، درست مثل اینکه یه نفر با میخ و یا یک پیچ گوشتی تیز، عمدا بجون کف پوش بی گناه افتاده و اونو لت و پار کرده .حرف صاحب رستورانو قطع کردم و پرسیدم : اینجا چی شده ؟ آیا مشتری فوتبالیست داشتین که با کفش میخی حسابی حال این کفپوشو جا آورده، اونم این کفپوش گرون قیمت؟ گفت: نه بابا.... یک فوتبالیست اینقدر مردونگی داره که زیر پاشو نیگا کنه . هفته گذشته ما اینجا رزروی داشتیم که حدود پانزده نفری بودن ..همین جائی که شما نشستین، یه جوون برنا و رشید نشسته بود و گویا کفش میخی پاش بوده ...حرفشو قطع کردم که: شاید اشتباه می کنی، ممکنه که پاشنه میخی یک خانوم این بلارو به سر این کفپوش آورده که ادامه داد: نخیر، یکی از گارسونا  بلافاصله پس از رفتن اونا به من خبرداد و مطمئن بود که این جوون اونجا نشسته بود.حالا فردا که رستوران بسته است ،قراره یه نفر بیاد واین قسمت رو از کنار دیوار تا اینجا عوض کنه، خلاصه باید کلی پول برای جبران این خسارت بپردازم .عرض کردم: اگه دوست داری این درد دل تورو توی رادیو بگم که گفت: کو گوش شنوا؟من اینقدر از این درد دلا دارم که یکسال برنامه رادیوئی شمارو پر میکنه . سپس ادامه داد: میان میشینن و کلی پشت سر ما بدگوئی می کنن که:"....غذا دیر سرو شد ...قیمت غذاها خیلی زیاده ....این رستورانای ایرونی مردمو می چاپن ."یا اینکه "یک سانتیمتر از کباب من سفت بود...ماست و خیارش آبکی بود."

آخه ما هم درد دلائی داریم ..راه دوری نریم....  همین موضوع عوض کردن کل  کفپوش مغازه بر میگرده به دوسه ماه قبل که یک پارتی ایرونی در اینجا داشتیم با شرکت سی و یا سی وپنج نفر . این گروه که خیلی هم پرسر و صدا بودند و صدای جیغشون گوش فلک رو  که بمونه، گوش ملائک آسمونو  هم کرمی کرد، شش هفت تا بچه قد و نیمقد بسیار فعال داشتند و اونارو ول کرده بودن به امون خدا...  این آتش پاره ها رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ...در یه لحظه ،اونم در هنگامی که دیگه کم کم داشن می رفتن یکی از گارسونا متوجه میشه که این وروجکا ، تمام شیشه های روغن زیتونو که برای استفاده  احتمالی مشتریان در اون گوشه گذاشته بودیم، روی کف پوش چیه کرده و بقول خودشون داشتن روغن زیتون بازی می کردن . گارسون از مادرا شون میخواد که مواظب بچه هاشون  باشن ولی دیگه کار از کار گذشته و ده شیشه روغن زیتون بی زبون روی  قسمت بزرگی از کف پوش ولو شده و قسمت بزرگی از کفپوش چرب و چیلی شده بود. دیگه هیچ کاری نمی شد کرد و مجبور شدم تمام کف پوش رستورانو با قیمت خیلی زیادی عوض کنم و بهمین دلیل این دفعه رنگ قهوه ای تیره رو انتخاب کردم که اینطوری شد. این واقعا حکایتی است درد ناک از عدم توجه ایرونی جماعت به مقررات رستوران . یک مشتری خارجی بچه های قد و نیم قدشو، اونم آخر شب ، از خونه در نمیاره بیرون که ببره رستوران . ما هنوز نمی دونیم که چطوری باید  بچه هامونو تربیت کنیم که فرق رستورانو با شهر بازی تشخیص بدن. بخدا گاهی اینقدر ازین مسائل ناراحت میشم که تصمیم می گیرم  که اسم خودمو عوض کنم به" آنتونیو" و اسم رستورانم رو هم بذارم" ایتالیانو" که این مصائب رستوران داری ایرونی رو نداشته باشم .

سر درد دل این دوست عزیز باز شده بود که با سکوت ما بازم ادامه داد ....میگن قیمت هر گونه درینکی در اینجا گرونه . البته با رستورانای انگلیسی که مقایسه نمی کن، بلکه با پاب ها و سوپر مارکت ها مقایسه می کنن. میرن قبل از اومدن به رستوران ما، با عجله خودشونو می سازن و بعد مستی هاشونو میارن به  داخل رستوران من بدبخت .همین دوسه شب قبل خانمی که سرش حسابی گرم بود با تقاق شوهرش و یکی دو زوج دیگه اومدن اینجا ...درد سرای بد مستی این خانوم محترم  افتاد به گردن مای بدبخت و ما تا یکی دوساعت مشغول تمیز کاری دستشویی ها بودیم .

سخن به دراز کشید و بهش قول دادم که درد دلاشه توی این شماره صفحه نکته ها بنویسم  که ادامه داد: ...ما از ایرونیا انتظار داریم مارو تقویت کنن ....به ما دلگرمی بدن ...اینقدر پشت سر ما غیبت نکنن... خدارو خوش نمیاد.. یه کمی هم به درد دلای ما گوش بدن .  ما اگه هوای همدیگه رو نداشته باشیم  ، پس چه کسی باید از ما حمایت بکنه ؟. آیا این خارجی ها ؟ خودتون قضاوت کنین .

نکته ها 19


       هر وقت منو می بینه،راجع به مطالبی که با عنوان نکته ها در نشریه می نویسم،حرف هائی می زنه که در حقیقت یک نوع تشویق هم به حساب میاد.بازم دستش درد نکنه که این حرفاش برای من،یک "خدا قوت" به حساب میاد که موجب دلگرمی میشه.

 می گفت:" بعضی ها معتقدند که نوشته های شما گاهی موجب رنجش گروهی میشه. بطور مثال در چند  شماره قبل که راجع به مکالمه های طولانی  بی مورد بعضی ها نوشته بودین، در قسمتی ،اشاره  کرده بودین به زیاد حرف زدن خانوما پای تلفن و ادامه داد که: این مساله کمی به خانم من برخورد کرد ." عرض کردم : ذکر این نکته ها، شخص بخصوصی رو زیر ذره بین نمی بره و یا اینکه محاکمه نمی کنه . بعلاوه، یک معضل اجتماعی نمی تونه معضل شخصی باشه.اینها وجود داره، ولی نه در مورد همه ...تازه اگه به اون مطلب درست توجه می کردین در ابتدا از پرحرفی آقایون در مکالمات تلفنی گله هائی شده بود، بعد خانوما .

سخن که به اینجا رسید، یه مرتبه حرفشو عوض کرد و ادامه داد که:"منکه حریف زبون تو نمیشم..ببین، میدونم تو در مورد همه چی می نویسی و خوشبختانه منطق سرت میشه و خیلی هم ممنونم."

فکر کردم حرفاش تموم شد و تشکری کردم و خواستم مسئله رو فیصله بدم که ادامه داد:" نه ولت نمی کنم،می خواستم ازت بخوام که در یک موردی که تا بحال اصلا چیزی ننوشتی ، یه چیزایی بنویسی." از خدا خواستم و با خوشحالی فراوون عرض کردم : خدا کنه باز به جائی برخورد نکنه که من حوصله جواب پس دادنو ندارم که گفت :" نه بابا موضوع اینطوری نیست و به جایی هم برخورد نمی کنه.می خواستم بگم که تو هرگز در نوشته هات این انتقاد رو مطرح نکرده ای که این ایرونی ها هیچوقت رعایت احترام رو نسبت به افراد علیل و یا ناتوان و دارای نقص عضونکرده و نمی کنن،فرقی هم نمی کنه، چه ایرونیای این طرف آبا و چه اونطرف.در این مورد، این جماعت اینگلیسی نامهربون،البته بقول عده ای،خیلی رعایت می کنن و هر کسی که بهر دلیلی دارای نقص عضو باشه و یا در اثر کهولت مشکلی داشته باشه، بیشتر مورد احترام و توجه مردم قرار می گیره."

گفتم: اتفاقا چه سوژه جالبی رو عنوان کردی،ممنون از توجه تو به این مطالب. واقعا راست میگی من تا بحال  در باره چنین موضوعی چیزی ننوشته ام . اگه چیزی نمی خوای بگی، اجازه بده تا موضوع رو گسترده تر بگم که گفت :"اگه اجازه بدی یه مساله کوچیکی روکه دیروز خانمم عنوان کرد بگم، بعد شما درد دلای خودتو مطرح کن." ما هم ادب را در اطاعت دیدیم .ایشون از قول خانمشون چنین گفتن :

 

" در یک  مجلسی با دختر خانم جوونی آشنا شدم که فوق العاده مودب و خواستنی بود. صابخونه ایشونو افسانه معرفی کرد و گفت که اومده اینجا برای ادامه تحصیل در رشته دارو سازی که البته در لیور پول قبول شده . ایشون که خواهر زاده خانم خونه بودن،در اون تعطیل آخر هفته به عنوان مهمون اومده بودن منزل خاله جونشون.دختری بود کاملا مودب و متین و تا حرفی ازش نمی پرسیدی حرفی نمی زد.موقع حرف زدن من یهو متوجه شدم که بین کلمات و جملاتش گاهی مکث هائی می کنه ولی به روی خودم نیاوردم.همین عدم توجه من به این مسئله و یکی دوسه نفری که دور و برش بودیم، اونو کم کم راه انداخت و دیگه فاصله این مکث ها کمتر می شد.وقتی هم که برای پاسخ به سوالی مکث بیشتری می کرد، من کلمه رو تو دهنش نمی ذاشتم، بلکه مجال می دادم که حرفشو خودش تموم کنه.حدود ساعت ده شب با تلفنی که به اون شد آماده شد که مجلسو ترک کنه،چون عازم لیور پول بود.دوستم گفت که قرار گذاشته با یکی از همکلاسی هاش بره .خلاصه ایشون مجلسو ترک کردن و هنور عرق مجلس خشک نشده بود که سیل سوال به طرف صابخونه بد بخت ،یعنی خاله جون افسانه سرازیر شد که: " طفلکی ...چطور شده لکنت زبون پیدا کرده ...؟از کجا شروع شد ه...؟ اصلا علتش چی بوده ؟....از بچگی شده ؟   ...چرا گفتار درمانی نمی کنه ...؟ و از اینجور سوالات که مودبانه اش میشه کنجکاوی و بی ادبانه اش میشه فضولی ."

صاحب خونه در یک جمله جواب همه رو داد که این بچه در سه چهار سالگی از سگ ترسیده و این بلا سرش اومده و دوا و درومون هم خیلی کردن نتیجه ای نداشته.در ادامه سخن اضافه کرد که: خود افسانه میگه که از وقتی اومده اینجا، هشتاد در صد بهتر شده چون همه اطرافیان متوجه عیب اون شدن و چنان با صبر و حوصله رعایت حال اونو می کنن که داره خوب میشه اما ...وقتی سخن به اینجا رسید شهناز یعنی دوست بنده مکثی کرد و ادامه داد که :اگه ایرونیا بذارن . گویا گاهی به حالت تمسخر و گاهی ترحم به ایشون نگاه می کنن و رفتارشون بیماری اونو بیشتر می کنه . به همین جهت تصمیم گرفته با هیچ ایرونی در تماس نباشه و جالب اینه که اینگلیسی رو مثل بلبل صحبت می کنه،چون شنوندهاش اینگلیسی هستن  .اما وقتی با ایرونیا روبرو میشه دوباره بیماریش عود میکنه . "

*

 بله عزیزان اینم درد دل همسر دوست بنده که این داستانو مفصل تر ازین شرح دادن ولی من  سرو ته قضیه رو زدم که یک کمی هم راجع بهش بیشتر توضیح بدم.

 شکی نیست که انسانها همیشه با عیوب و نارسائی های فکری و بدنی مواجه هستند که  یا ارثی است و یا در اثر مرور زمان و حوادث ناگوار به وجود اومده . این مسئله که علت و معلول را مورد بحث قرار بدیم در ردیف کار ما نیست .اما وقتی در صدی از مردم نیاز به عصا پیدا می کنند ویا در صدی نیاز به عینک و  به سمعک ، این واقعیتی است که وجود داره و انکار ناپذیره. مسلما انسان ها، این کمک کننده ها رو به انتخاب خود مورد استفاده قرار نداده اند ،بلکه  دست زمونه اونارو مجبور به این کار کرده . اما چرا ما ایرونیا که خود را مهربون ترین و با عاطفه ترین مردم دنیا میدونیم باید چنین رفتاری رو داشته باشیم ؟چرا باید افراد علیل و نا توان در جامعه ما مقامی نداشته باشن؟

در کشور ما مردم  اکثرا به افرادی که چشمشون درست نمی بینه با عصبانیت میگن (کور) یا اگه شنوائی شونویک کمی از دست دادن میگن (کر) .  ودر همین زمینه ما کلماتی از قبیل( شل) و( لال )را می شنویم . این در مواردی است که این ناراحتی ها خیلی مختصره و به درجات شدید خود نرسیده،در حالیکه این کلمات را در مفهوم واقعی هیچگاه بکار نمی بریم . بعنوان مثال: افرادی را که بخاطر مشکلات شنوائی، از سمعک استفاده می کنن، مور تمسخر قرار میدیم . چی می شد که اگه وقتی با اونا مواجه می شیم آرام و بلند صحبت کنیم که اونا مجبور نشن بپرسن (چی؟) . و باز چی میشد که وقتی می خواستیم حرفمونو دوباره تکرار کنیم، این بار بدون عصبانیت بلند تر و واضح تر بیان می کردیم، تا طرف بشنوه. شما میدونین که این شخص دیگه روش نمیشه برای سومین بار از شما بپرسه و اینه که با یک (بله) خودشو خلاص میکنه و شما که شنونده این (بله) هستین، پشت سر این شخص حرف می زنین وبا تمسخر می گین:" فلانی نشیند و هیچی نفهمید و الکی گفت: بله"و بازچی میشد اگه در مکالمه های تلفنی با اینگونه اشخاص که قدرت تشخیص صدارو ندارن خودمونو واضح معرقی می کردیم تا اینکه اونا از نشناختن صدای ما بخاطر این نقص عضو، خجالت زده نشن. مطمئن باشین که این دل آزاریها و این دل شکستن ها ی افرادی که بنا به خشم طبیعت و بنا به دلایلی بینایی و شنوائی وگویائی ویا  قدرت حرکت را از دست داده اند ،خیلی بیشتراز افراد معمولی نیاز به محبت و دلجوئی دارند.

بیائید در دعاهایمان به در گاه ایزد منان، قبل از خواستن شفای این افراد بی گناه،از او بخواهیم که  مارا در برخورد با اینگونه افراد راهنمائی کند که با متلک ها و تحقیرها مون، موجب رنجش خاطر اینان نشویم.ببینین شاعر چقدر قشنگ میگه : بهوش باش دلی را به سهو نخراشی       به ناخنی که توانی گره گشائی کرد .

والسلام   

نکته ها 18


..... گفتم  : به من قول دادی که نکته ای مهم و قابل بحثی رو برام از ایران سوغاتی بیاری . گفت : والله اینقدر گرفتار بودم که نه به فکر تو بودم ، و نه به فکر  نکته های سفارشی تو . گفتم : دستت درد نکنه که مثل انگلیسی ها اینقدر رک حرف میزنی ..لااقل یک " ببخشین " ویا اینکه  "یادم رفت" بگو تا منم دلم خوش باشه که یک کمی به یاد من بودی  . در جوابم گفت: فقط اینو می تونم بگم که تاکسی ها و مسافر کش ها ی کشور گل و بلبل ما ، پدر منو در آوردن .. اینروزا، اینا شدن یه عده دزد سر گردنه ...فقط آد ما رو توی روز روشن ، تو خیابونا می چاپن . درست مثل اینکه دارن  با زور جیبتو خالی می کنن و تو هم به خاطر احتیاجی که به اونا  داری نمی تونی دم بزنی . آخه من رفته بودم برای یک کار اداری در مورد بازنشستگی ام  ...اجبارا باید اینور و اونور می رفتم ..نه اهل رانندگی کردن در ا ونجا ها هستم  و نه اینکه دوست دارم خانواده خواهرمو به زحمت بندازم . اینه که برای تموم کارام باید از تاکسی و کرایه و آ ژانس استفاده می کردم . هر کدوم داستانی داره ولی تمام این داستانا همونی بود که اول گفتم چاپیدن مسافر بدبخت ...حالا خودت بقیه شو جور کن .

حرفاش وقتی  به اینجا رسید ، دیدم  که جان کلام را گفته و دیگه چی بنویسم . ولی فکر کردم بیام و از مردانگی همین اولاد بنی هندل، بقول دوست عزیزم شهرام خان ، خاطره ای رو از یک مسافرتم به خاور دور براتون تعریف کنم .حتما موافقید ؟  اگه که  نیستین بقیه داستانو دیگه نخونین ...من بدم نمیاد .

*

سال گذشته سفری داشتیم به خاور دور . جاتون خیلی خالی بود . چون سفر اولمون به اون طرفا بود ، مسلما میتونست تمام لحظاتش جالب و قابل تعریف باشه . حالا بنده همه خاطرات قشنگی که رو داشتیم میذارم کنار ، چونکه دارم مطلبی رو می نویسم به نام نکته ها  ، نه سفر نامه .  اما این اشاره آقا مجید ، دوست عزیز بنده منو وادار کرد که نکته ای بنویسم که مربوط میشه به داستان بد بختی های خیابونی ایشون . بازم دستش درد نکنه که یک سرنخی به دست بنده داد تا منم بتونم روش کار کنم . من این داستانو تعریف می کنم تا بدونه که اگه اون نکته های سوغاتی بنده رو نیاورده ، ما خودمون هم می تونیم یه چیزی از خودمون بنویسیم و منت ایشونو هم نمی کشیم .

*

برای بازگشت به هتلی که در اون اقامت داشتیم ، مجبور بودیم که سوار تاکسی بشیم . البته خیلی هم خسته بودیم چون امروز یکی دو بازید بسیار طولانی و خسته کننده در این جزیره زیبا  داشتیم . سوار تاکسی شدیم .  نا گفته نمونه که نیم ساعتی در صف تاکسی در جا زدیم ، چون باید به نوبت سوار می شدیم . سوار شدیم و آدرس را گفتیم و برای تاکید بیشتر کارت هتل رو به راننده  نشون دادیم  .  طرف با زبون خودش تائید کرد و براه افتاد . ما غرق صحبت بودیم و از سرویس های منظم و شیک این تاکسی ها که عموم استفاده کنندگان اونا توریست هستند، تعریف می کردیم . این تاکسی ها اکثرا نو بودند و همگی مجهز به دستگاه خنک کننده .

بگذریم ....ماکه غرق صحبت بودیم ، یهو متوجه شدیم که تاکسی از جلو هتل ما رد شد . و من بلافاصله گفتم : آقا...مثل اینکه از هتل رد شدیم ...راننده بلافاصله به کناری کشید و  اتوموبیلو متوقف کرد . شاید ما حدود پنجاه شصت متر از هتل که در سمت چپ خیابون قرار داشت رد شده بودیم . خیابون یک طرفه بود و امکان دور زدن وجود نداشت . من بلافاصله گفتم : ما همین جا پیاده میشیم و خودمون این چند قدم راهو بر میگردیم  ...اما راننده گفت : من باید شمارو جلوی هتل پیاده کنم ، چون تقصیر من بوده و از جلوی هتل رد شدم . البته او باید این خیابون یک طرفه رو تا انتها می رفت و ازیک کوچه فرعی خودشو  به خیابونی موازی همین خیابون می رسوند و بعد از بالاترها  برمی گشت . ما حرفی نزدیم و رضایت دادیم که مارو جلوی هتل پیاده کنه ، چون خسته هم بودیم . در لحظه ای که می خواست راه بیفته به من گفت : ببینین آقا ......من تاکسی متر رو در همین جا متوقف می کنم و پولی که شما پرداخت می کنین همین رقم دوازده دلار و چهل سنته و از اینجا به بعد تا دم هتل دیگه شما نباید پولی بدین .  پس از حدود ده دقیقه مارو جلوی هتل پیاده کرد . گرچه اگه مارو همون جای اولیه پیاده می کرد ما اعتراضی نمی کردیم ،وحتی اگه در هنگام پیاده شدن ، تاکسی متر رقم بالا تری رو نشون میداد ما حرفی نداشتیم ، ولی وجدان کاری این راننده به اون این اجازه رو نمی داد . چون ما قبلا آدرس کامل رو به او گفته بودیم و در واقع اون مقصر بود .

در همون لحظه داشتم فکر می کردم که در ایران ما این جماعت از خدا بی خبر چه بلاهائی که سر مردم بدبخت نمیارن . تاکسیمتر که قربونش برم ، اصلا وجود خارجی نداره ...اینا در مقابل پولی که از مردم  می گیرن ، چه خدماتی رو ارائه میدن که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...مردمو مثل گوسفند می ریزن روی  هم ...در مقابل این سوال که : آقا چند شد ؟ یک قابلی نداره تحویلت میدن و بعد هرچقد ر که تیغشون ببره  ، ازت جدا می کنن  . نا گفته نمونه که به سر و  وضعتم بستکی داره...اینا با یک نگاه می فهمن که تو چند مرده حلاجی ... تا چه حد پولداری و.... ببخشین تا چه اندازه نا وارد وهالو ....نمی دونم بازم بنویسم یا خودتون می خواین بقیه شو بنویسین .

بله عزیزان ، لطفا این خاطره حقیر رو که در بالا ذکر شد ، با مسئله تاکسی رانی و مسافر کشی در ایرا ن خودمون مقایسه کنید .

ولی تا یادم نرفته اینم بگم که روزی این قصه رو برای کسی گفتم و در جوابم گفت : اون بودائی خدانشناس و بت پرست این جوری مال حلال به خونه اش میبره و لی این مسلمونای خداشناس و عاشقان خاندان نبوت و  ولایت ، خرجی روزانه منزلشونو اون جوری از زدن جیب مردم تامین می کنن . والسلام .

 

نکته ها 17


اگه  به آدمای قدیمی می گفتن که تلفنی که مرحوم گراهام بل خدابیامرز اختراع کرد ، قراره یه روزی  به صورت امروزی در بیاد، نه تنها خود گراهام بل  باور نمی کرد بلکه برای هیچ کی قابل باور نبود! منظورم نه اون خیلی قدیمی ها ، اونا که تلفن نداشتن . منظورم همین آدمای هفتاد هشتاد سال پیش .

 به تلفن های اون موقع می گفتن تلفن های  مغناطیسی .  اون زمونا همه خونه ها تلفن  نداشتند و فکر کنم فقط اونائی که دستشون به دهنشون می رسید ، صاحب تلفن بودند ! نه طبقه متوسط جامعه  . اگه کسی می خواست با یه نفر تماس تلفنی برقرار کنه ، باید اول  به مرکز تلفنخونه زنگ می زد  . کسی که گوشی رو برمی داشت اسمش بود: مرکز ...تلفن زننده باید  مدام می گفت: الو...الو...   مرکز ...مرکز ..تا اینکه پس از مدتی تقریبا طولانی و زدن ضربه های مداوم روی شاسی تلفن ، مرکز جواب می داد . مشترک تلفن نام شخصی رو که می خواست باهاش صحبت کنه می گفت  و آقای مرکز طرف رو وصل می کرد به شخص مورد نظر . فکر کنم که اون آقای مرکز می تونست استراق سمع هم بکنه . چرا که نه ؟

بله عزیزان الان با این پیشترفت تکنولوژی در مورد  تمام اختراعات ،  تلفن، یکی از وسائل پیش پا افتاد در بین اختراعاته ،  که روش نمیشه حساب کرد، یعنی اصلا به نظر نمیاد . گرچه مخلوط شدن این دستگاه   به دنیای وسیع کامپیوتری اونو هم درگیر کرده ولی هنوز هم در بسیاری از نقاط محروم دنیا سادگی خودشو حفظ کرده و صرفا یک وسیله ارتباطی عمومیست .

تا اینجای قضیه رو داشته باشین تا بریم سر اصل مطلب .

 در یکی از جلسات شب شعر کاتون ایرانیان منچستر ، یکی از دوستان صمیمی حقیر ، خیلی دیر تر از حد معمول وارد کتابخونه کانون شد و در حالیکه تلفن موبایلشو با عصبانیت میذاشت تو جیبش گفت : هر چی میگم فردا بهت  زنگ میزنم، حالیش نمیشه . آخه من دوست دارم شبای شعر از همون  اولش تو مجلس باشم ...درست چهل و پنج دقیقه است که بیرون در،... دارم به حرفای بی سر و ته آقا  گوش میدم . گفتم: بیا یواشکی از همین در برو تو و بشین ، بعدا باهات صحبت می کنم .

در موقع آنتراکت هم نرسیدم باهاش حرف بزنم و فردای اونروز اومد که منو ببینه . ازش پرسیدم : خیلی داغ کرده بودی... موضوع چی بود ؟ گفت: تورو خدا توی قسمت  نکته هات یه چیزی بنویس راجع به اونائیکه هنوز نمی دونن که تلفن یک وسیله ضروری و مهم زندگیست... فقط به منظور حل کردن مشکلات زندگی و ساده کردن مشکل ارتباطاته ، نه درد دل  . اینروزا مردم طرز استفاده ازین وسیله مهم و ضروری رو ازبین بردن . از این وسیله استفاده ها ی عجیب غریبی می کنن . از  رد و بدل جک های مزخرف و بی سروته  گرفته  تا غیبت کردن از دوستان .  اصلا بعضیا اینو یک وسیله بازی و  سرگرمی و وقت گذرونی  به حساب میارن .

 . طرف که هنوز از جریان دیشب  خیلی عصبانی بود، ادامه داد که : تلفن کننده هیچوقت فکر نمی کنه که تودر حال حاضر گرفتاری.... و وقت شنیدن حرفهای مفت اونو نداری . من به آرزو موندم که یه نفر به خونه من و یا به تلفن همراهم زنگ بزنه و اول بپر سه :  دستت که  بند نیست؟  ...وقت داری؟ ....جائی که نمی خوای بری؟...  داری نهار می خوری ؟... و بعداز اینکه  مطمئن شد که مزاحم نیست شروع کنه به صحبت کردن  . من با تلفن های ضروری وواجب که معمولا کوتاه مدته کاری ندارم . اون تلفن ها  نیازی به اینگونه سوالات نداره ، چون واجبه و باید انجام بشه ....آخه تلفن مال اینجور چیزاست .اما مکالمات طولانی و گاهی بی مورد اعصاب آدمو چنان خط خطی می کنه که با هیچ پاک کنی پاک نمیشه .

 گفتم :حالا بیا و  کج بشین و راست بگو ...دیشب بالاخره داستان چی بود که داغ کرده بودی ؟ جواب داد: یه نفر که.... نمی خوام بگم کیه و تو حتما میشناسیس ، داشت غیبت می کرد . غیبت از یک دوست دیگه ای که چنین کرده و چنان کرده ....  و از من نظر خواهی می خواست ، گویا می خواست که من بگم که بره حق این آقارو که اینکارو کرده کف دستش بذاره  ...آخه من نمی دونم که با یک مکالمه تلفنی چطور میشه بنده بتونم  قضاوت کنم که تقصیر کی بوده  ...هرچی بهش می گفتم که" دارم میرم تو جلسه ، بذار فردا  سر فرصت حرف می زنیم..." می گفت " وایستا همینم  بگم... چشم.... و باز حرفای تکراری رو می چپوند توی گوشای من بدبخت ."

عرض کردم : حالا تو کوتاه بیا ... واقعا این مسئله برای من عجیبه ....آخه این مکالمات تلفنی بیشتر مربوط میشه به خانوما ،آخه  این دوست شما چرا برای رفع این مشکل از تلفن ، اونم تلفن موبایل استفاده می کنه . در جواب گفت این تلفن های مفت کارارو خراب کرد ه .  میدونی که این شرکت های تلفن به رقابت همدیگه ، یک پول فیکس می گیرن و میگن هر چقدر دلتون می خواد حرف بزنین ، اینقدری که   چک و چونه تون آرترز بگیره  .  خوب دقت کردی خانومای توی خونه چه به سر تلفن های خونه میارن ؟ ملت حالا راهشو فهمیدن ...همه اینروزا با پرداخت چند پوند اضافه در ماه... گوشی تلفن یکسره تو دستشونه و شیره این تلفن رو می کشن . واقعا این تلفن های مفت ومجانی بعضی وقتا چقدر هم گرون از آب در میاد . وقت خانونم خونه صرف تلفن بازی میشه ...بچه ها جلو درب مدرسه منتظر می مونن... خانوم به کارای خونه اش نمیرسه و یا اگه خودش در بیرون خونه شاغل باشه ، به موقع کاراشو نمیتونه انجام بده... .گاهی از غذا پختن می مونه و مجبور میشه آقارو به غذای بیرون مهمون کنه... و خلاصه این مجانی حرف زدن ها خرج های دیگه ای رو  به بار میاره .

عرض کردم :ای کاش ضرر مالی باشه نه جانی ...گاهی، برخی تلفنهای طولانی ، خانوم خونه رو آنچنان بخودش مشغول میکنه که بجه ها از یادش میرن و کارهای خطرناکی میکنن که ممکنه حوادث ناگواری اتفاق بیفته که اکثرا شاهدش بودیم ، حوادثی که واقعا جبران نا پذیره .

و ادامه دادم که...واقعا خوشا اون زمونا که توی همین انگلیس وقتی می رفتی پای تلفن و شروع می کردی به نفس کشدن ...نفس اول ده پنس خرج داشت و سپس به ازای هر جمله کوتاه مثل سلام و علیک معمولی  ده پنس های بی شماری می پرداختی . من چند تا از قبض های تلفن بیست و پنج سال قبلو هنوز یادگاری نگه داشته ام که اون زمونا حقیر ماهیا نه بیش از  صد پوند ،  پول حرف زدن می دادم  ...تازه حرف مفت هم نمی زدم  بلکه حرف واجب می زدم  ...باورتون میشه  ؟

 امروزه حتما خانواده ها بیشتر از این پول تلفن میدن ...اما دراین قرار داد که حالت بوفه در رستورانارو داره ( هرچی میخوای بخور ) لااقل هرچی می خوان حرف می زنن اونم با پرداخت یه پول فیکس  ...اینه که حرف  زدن تا حدودی مجانی از آب در میاد. ..راستی...! خیلی هم بد نیست  ...!  چون حرفهای مفت رد و بدل میشه  به مجانی بودنش می ارزه .