هر وقت
منو می بینه،راجع به مطالبی که با عنوان نکته ها در نشریه می نویسم،حرف
هائی می زنه که در حقیقت یک نوع تشویق هم به حساب میاد.بازم دستش درد نکنه که این
حرفاش برای من،یک "خدا قوت" به حساب میاد که موجب دلگرمی میشه.
می گفت:" بعضی ها معتقدند که نوشته های
شما گاهی موجب رنجش گروهی میشه. بطور مثال در چند
شماره قبل که راجع به مکالمه های طولانی بی مورد بعضی ها نوشته بودین، در قسمتی ،اشاره کرده بودین به زیاد حرف زدن خانوما پای تلفن و
ادامه داد که: این مساله کمی به خانم من برخورد کرد ." عرض کردم : ذکر
این نکته ها، شخص بخصوصی رو زیر ذره بین نمی بره و یا اینکه محاکمه نمی کنه . بعلاوه،
یک معضل اجتماعی نمی تونه معضل شخصی باشه.اینها وجود داره، ولی نه در مورد همه
...تازه اگه به اون مطلب درست توجه می کردین در ابتدا از پرحرفی آقایون در مکالمات
تلفنی گله هائی شده بود، بعد خانوما .
سخن که به اینجا رسید، یه مرتبه
حرفشو عوض کرد و ادامه داد که:"منکه حریف زبون تو نمیشم..ببین، میدونم تو
در مورد همه چی می نویسی و خوشبختانه منطق سرت میشه و خیلی هم ممنونم."
فکر کردم حرفاش تموم شد و تشکری
کردم و خواستم مسئله رو فیصله بدم که ادامه داد:" نه ولت نمی کنم،می
خواستم ازت بخوام که در یک موردی که تا بحال اصلا چیزی ننوشتی ، یه چیزایی بنویسی."
از خدا خواستم و با خوشحالی فراوون عرض کردم : خدا کنه باز به جائی برخورد نکنه که
من حوصله جواب پس دادنو ندارم که گفت :" نه بابا موضوع اینطوری نیست و به
جایی هم برخورد نمی کنه.می خواستم بگم که تو هرگز در نوشته هات این انتقاد
رو مطرح نکرده ای که این ایرونی ها هیچوقت رعایت احترام رو نسبت به افراد علیل و
یا ناتوان و دارای نقص عضونکرده و نمی کنن،فرقی هم نمی کنه، چه ایرونیای این طرف
آبا و چه اونطرف.در این مورد، این جماعت اینگلیسی نامهربون،البته بقول عده ای،خیلی
رعایت می کنن و هر کسی که بهر دلیلی دارای نقص عضو باشه و یا در اثر کهولت مشکلی
داشته باشه، بیشتر مورد احترام و توجه مردم قرار می گیره."
گفتم: اتفاقا چه سوژه جالبی رو
عنوان کردی،ممنون از توجه تو به این مطالب. واقعا راست میگی من تا بحال در باره چنین موضوعی چیزی ننوشته ام . اگه چیزی
نمی خوای بگی، اجازه بده تا موضوع رو گسترده تر بگم که گفت :"اگه اجازه
بدی یه مساله کوچیکی روکه دیروز خانمم عنوان کرد بگم، بعد شما درد دلای خودتو مطرح
کن." ما هم ادب را در اطاعت دیدیم .ایشون از قول خانمشون چنین گفتن :
" در یک مجلسی با دختر خانم جوونی آشنا شدم که فوق العاده
مودب و خواستنی بود. صابخونه ایشونو افسانه معرفی کرد و گفت که اومده اینجا برای
ادامه تحصیل در رشته دارو سازی که البته در لیور پول قبول شده . ایشون که خواهر
زاده خانم خونه بودن،در اون تعطیل آخر هفته به عنوان مهمون اومده بودن منزل خاله
جونشون.دختری بود کاملا مودب و متین و تا حرفی ازش نمی پرسیدی حرفی نمی زد.موقع
حرف زدن من یهو متوجه شدم که بین کلمات و جملاتش گاهی مکث هائی می کنه ولی به روی
خودم نیاوردم.همین عدم توجه من به این مسئله و یکی دوسه نفری که دور و برش بودیم،
اونو کم کم راه انداخت و دیگه فاصله این مکث ها کمتر می شد.وقتی هم که برای پاسخ
به سوالی مکث بیشتری می کرد، من کلمه رو تو دهنش نمی ذاشتم، بلکه مجال می دادم که
حرفشو خودش تموم کنه.حدود ساعت ده شب با تلفنی که به اون شد آماده شد که مجلسو ترک
کنه،چون عازم لیور پول بود.دوستم گفت که قرار گذاشته با یکی از همکلاسی هاش بره
.خلاصه ایشون مجلسو ترک کردن و هنور عرق مجلس خشک نشده بود که سیل سوال به طرف
صابخونه بد بخت ،یعنی خاله جون افسانه سرازیر شد که: " طفلکی ...چطور شده لکنت
زبون پیدا کرده ...؟از کجا شروع شد ه...؟ اصلا علتش چی بوده ؟....از بچگی شده
؟ ...چرا گفتار درمانی نمی کنه ...؟ و از
اینجور سوالات که مودبانه اش میشه کنجکاوی و بی ادبانه اش میشه فضولی ."
صاحب خونه در یک جمله جواب همه رو
داد که این بچه در سه چهار سالگی از سگ ترسیده و این بلا سرش اومده و دوا و درومون
هم خیلی کردن نتیجه ای نداشته.در ادامه سخن اضافه کرد که: خود افسانه میگه که از وقتی
اومده اینجا، هشتاد در صد بهتر شده چون همه اطرافیان متوجه عیب اون شدن و چنان با
صبر و حوصله رعایت حال اونو می کنن که داره خوب میشه اما ...وقتی سخن به اینجا
رسید شهناز یعنی دوست بنده مکثی کرد و ادامه داد که :اگه ایرونیا بذارن . گویا
گاهی به حالت تمسخر و گاهی ترحم به ایشون نگاه می کنن و رفتارشون بیماری اونو
بیشتر می کنه . به همین جهت تصمیم گرفته با هیچ ایرونی در تماس نباشه و جالب اینه
که اینگلیسی رو مثل بلبل صحبت می کنه،چون شنوندهاش اینگلیسی هستن .اما وقتی با ایرونیا روبرو میشه دوباره بیماریش
عود میکنه . "
*
بله عزیزان اینم درد دل همسر دوست بنده که این
داستانو مفصل تر ازین شرح دادن ولی من سرو
ته قضیه رو زدم که یک کمی هم راجع بهش بیشتر توضیح بدم.
شکی نیست که انسانها همیشه با عیوب و نارسائی های
فکری و بدنی مواجه هستند که یا ارثی است و
یا در اثر مرور زمان و حوادث ناگوار به وجود اومده . این مسئله که علت و معلول را
مورد بحث قرار بدیم در ردیف کار ما نیست .اما وقتی در صدی از مردم نیاز به عصا پیدا
می کنند ویا در صدی نیاز به عینک و به سمعک
، این واقعیتی است که وجود داره و انکار ناپذیره. مسلما انسان ها، این کمک کننده
ها رو به انتخاب خود مورد استفاده قرار نداده اند ،بلکه دست زمونه اونارو مجبور به این کار کرده . اما
چرا ما ایرونیا که خود را مهربون ترین و با عاطفه ترین مردم دنیا میدونیم باید
چنین رفتاری رو داشته باشیم ؟چرا باید افراد علیل و نا توان در جامعه ما مقامی
نداشته باشن؟
در کشور ما
مردم اکثرا به افرادی که چشمشون درست نمی
بینه با عصبانیت میگن (کور) یا اگه شنوائی شونویک کمی از دست دادن میگن (کر) . ودر همین زمینه ما کلماتی از قبیل( شل) و( لال )را
می شنویم . این در مواردی است که این ناراحتی ها خیلی مختصره و به درجات شدید خود
نرسیده،در حالیکه این کلمات را در مفهوم واقعی هیچگاه بکار نمی بریم . بعنوان مثال:
افرادی را که بخاطر مشکلات شنوائی، از سمعک استفاده می کنن، مور تمسخر قرار میدیم
. چی می شد که اگه وقتی با اونا مواجه می شیم آرام و بلند صحبت کنیم که اونا مجبور
نشن بپرسن (چی؟) . و باز چی میشد که وقتی می خواستیم حرفمونو دوباره تکرار کنیم، این
بار بدون عصبانیت بلند تر و واضح تر بیان می کردیم، تا طرف بشنوه. شما میدونین که
این شخص دیگه روش نمیشه برای سومین بار از شما بپرسه و اینه که با یک (بله) خودشو
خلاص میکنه و شما که شنونده این (بله) هستین، پشت سر این شخص حرف می زنین وبا
تمسخر می گین:" فلانی نشیند و هیچی نفهمید و الکی گفت: بله"و بازچی
میشد اگه در مکالمه های تلفنی با اینگونه اشخاص که قدرت تشخیص صدارو ندارن خودمونو
واضح معرقی می کردیم تا اینکه اونا از نشناختن صدای ما بخاطر این نقص عضو، خجالت
زده نشن. مطمئن باشین که این دل آزاریها و این دل شکستن ها ی افرادی که بنا به خشم
طبیعت و بنا به دلایلی بینایی و شنوائی وگویائی ویا قدرت حرکت را از دست داده اند ،خیلی بیشتراز
افراد معمولی نیاز به محبت و دلجوئی دارند.
بیائید در
دعاهایمان به در گاه ایزد منان، قبل از خواستن شفای این افراد بی گناه،از او
بخواهیم که مارا در برخورد با اینگونه
افراد راهنمائی کند که با متلک ها و تحقیرها مون، موجب رنجش خاطر اینان نشویم.ببینین
شاعر چقدر قشنگ میگه : بهوش باش دلی را به سهو نخراشی به ناخنی که توانی گره گشائی کرد .
والسلام
No comments:
Post a Comment