Saturday, 13 January 2018

نکته ها ( 16 ژانویه 2018 )
ن ــ بالاخره کریسمس و ژانویه هم با تمام فراز و نشیب هاش تموم شد و از ش چیزی باقی نموند غیر از یه مشت بدهی برای افراد معمولی با در آمدی محدود .اما فکر می کنم این اعیاد و مراسم و پیروی از سنت های  قدیمی برای هر ملتی لازمه و شکی هم در اون نیست .اما ما هنوز نفهمیدیم که تکلیف ما غربت نشینا چیه؟ دوستی می گفت بهترین راه برای ما که خیلی هم در گیر این مسائل نباشیم اینه  که بهتره بریم مسافرت. خوشبختانه در این دیار برامون حرف در نمیارن که فلانی هم از عید و مراسمش فرار کرد..اما برای اکثر خانواده های ایرونی مقیم اینجا ؛ بخصوص اونایی که با چندین بچه دراینجا زندگی می کنن چاره ای نیست بغیر از اطاعت از قوانین عید میلاد مسیح ،چون در اینجا خلاف جهت آب نمیشه شنا کرد و باید بچه ها رو  از جامعه ای که در اون زندگی می کنن، دور نکرد .درسته که ما باید ایرونی بودنِ خودمونو حفظ کنیم، اما این به اون معنا نیست که در جامعه ای که در اون زندگی می کنیم، احساس بیگانگی بکنیم .توصیه می کنیم که یادمون نره تموم اعیاد ملی و سنتی خودمونو باید حفظ کنیم و به بچه هامون هم یاد بدیم که ما ریشه هامون اونجاست  و فقط برگ و ساقه و میوه ی ما به اینجا تعلق داره .

د ــ شعرو متن قشنگی رو دیدم در مورد شب یلدا  که یکی از جشن های سنتی و ملی ما ایرونیاست که گفته  بود :
 خوش آمدی یلدای سپید و سرد...
 یلدایی که سرمای تو جانبخش است
 و تحمل این سرمای زیبا برایمان حکایتی است از غرور و تحمل؛
 چون تو نویدِ مرگِ تاریکی هستی و زایشِ روزهای روشن و سر بلند ی
تو مرزی برای اتمام پائیز زرد و آغاز زمستانِ سپید هستی
 تو سرکوب گر روز های کوتاه و آغازگرِ روزهای سپید و بلند هستی...
تو زایش مهری و مهر از آنِ توست
خوش آمدی یلدای مهر آفرین  
بله واقعا شعر و کلام زیبائیست ؛ ولی برای ممالکی که توی اونا چهار فصل معنی داره . ما در اینجا فقط به جای این شعر ظریف و پر از زیبایی باید بگیم( بزک نمیر بهار میاد ،کمپزه با خیار میاد)  ولی بزک هر چی منتظر می مونه، بهاری رو نمی بینه... یادش بخیر اون قدیمیا  در ایرانِ خودمون ، بهاررو باور می کردن  اونا در واپسین روزهای اسفند، بساط کرسی و بخاری رو جمع می کردن و اگه هنوز هم هوا سرد بود، زورکی بهار رو می آوردن تو خونه هاشون .اما در اینجا ما هر سال در آرزوی بهارو تابستون می شینیم اما خبری از فصل بهار نیست ..شاید .ما باید دراینجا به اعمال فصول نپیچیم و فقط  دلامونو بهار کنیم و خونه ی دلمونو همیشه سر سبز نیگه داریم . در اینجا فصول خیلی بی بخار هستن و ما باید این فصول بی بخار رو از رو ببریم... سر سبز زندگی کردن خیلی بهتره تا اینکه از طبیعت بی رحم و بی برنامه ی این دیار، توقع دیگه ای غیر از این داشته باشیم.



ن ــ آیا شما تا به حال روز اول ژانویه از خونه هاتون در اومدین تا ببینین تو کوچه و خیابون چه خبره؟ اگه این کارو کردین ،آیا تا به حال این روزو که در واقع روزِ اولِ سال نو به حساب میاد،  با روز اول سال نوِ خودمون مقایسه کردین؟ اصلا تفاوت از زمین تا آسمونه .شب سال نو در اینجا ،مردم مثل اینکه میخوان برن جهبه جنگ و خوشونو مجهز می کنن به لباسای ضد سرما و در نیمه ی شب سرد زمستون، برای حفظ سنت ها و شرکت در مراسم سرد اون که با زور داغش می کنن، می ریزن توی خیابونا و از دور و نزدیک آتیش بازی تماشا می کنن و بعد هم تا خودشونو به خونه هاشون برسونن، پدرشون در میاد... اینا اکثرا با نوشیدن الکل خالص مثلا خودشونو گرم می کنن و بعداز سه چهار ساعت بی حال و بی رمق خودشونو می رسونن به خونه هاشون و هنوز خستگی و سرما خوردن های شب قبل تموم نشده، فرداش باید سرِ کار باشن... کارهایی که عموما به خاطر ماه پر از بیکاریِ دسامبر، عقب افتاده .اگه بیزنسی دارن نظام امور از هم گسیخته.. همه در حال  کشیدن خمیازه های طویل و عریض هستند و گیج و مات موندن چیکار کنن .می بینم هیچ آشنایی نای تبریک گفتن نداره . همه با داشتن تعطیلی های قانونی و گاهی غیر قانونی احساس خستگی می کنن  ،چون در واقع یه ماه کارا تعطیل بوده .بله عزیزان من برای اولین بار رفتم مرکز شهر و این ویرانی بعد از عید رو تماشا کردم. این ویرانی در حراجی های بعد هم کاملا مشهود بود .گرچه بهر حال  کم کم همه این ویرانی ها به حال عادی برمی گرده، اما سود جویان و بهره بگیران  با ارسال صورتحساب های آنچنانی حال مردمِ از خود بیخبر رو جا میارن ... به قول یکی از موسسات وام و کردیت  در یک مصاحبه ی تلویزیونی حکایت از  میلیون ها پوند بدهی مردمو در ایام کریسمس رو می کرد و می گفت:« ما هیچوقت از یک پنی از پولامونو وصول نشده باقی نمیذاریم ..».و مردم بدبخت و بی خبر از جیب خالیِ خود باید این بدهی های غیر قابل پیش بینی نشده رو پرداخت کنند.

د ــ از روز اول ژانویه گفتیم ولی مثل اینکه شب ژانویه یادمون رفت .حتما شما هم مراسمِ آتیش بازی شب سال نو رو تماشا کردین،چه  حضوری و چه از تلویزیون فرقی نمی کنه واقعا با شکوه بود نه تنها در اینجا بلکه در تموم دنیا که قسمت هایی از اونو نشون میداد .تا اینجای قضیه مسئله ای نیست و باید آغاز سال نو رو جشن گرفت ولی این در حالیست که قسمت بزرگی از کشورهای رو ی زمین دارن در آتیش جنگ و قتل عام می سوزن و دولت های قدرتمند برای برگزاری این مراسم و خرید صدها تن مواد منفجره و غیره، میلیون ها پوند هزینه صرف می کنند ...اگه جنگ و انقلاب و معضل تروریستی رو هم ذکر نکنیم ، موضوع ازبین رفتنِ میلیون ها آدم در اثر گرسنگی و فقر باید بگیم  میلیونها انسانِ بیگناه در اثر کمبود آب و غذا و دارو در کشورای فقیرِ عقب افتاده دارن جون میدن... اما ما مخارج یک ماه دارو و غذا و آب  آشامیدنی اونارو فقط در یک شب دود می کنیم و می فرستیم به هوا  .من هیچوقت فکر نمی کردم که هزینه های مربوط به این جشن از میلیون ها پوند تجاوز کنه تا اینکه به گوش خودم شنیدم  البته بزرگداشت چنین واقعه ی مهم  و در واقع آغاز سال نو رو که نمیشه نادیده گرفت  و دست روی دست گذاشت ...اما می توان نصف این هزینه رو صرف یک مخارج ضروری حتا یک کشور از کشورایی گه دولت های قدرتمند در منافعشون شریکند ،کرد...  میگن بشر پاک و مهربان آفریده شد اما  بهشتی که مکان زندگی او بود ، تبدیل به جهنم سوزانی کرد که خود توی آتیش آن می سوزه و نابود می شه .   

داستان های باببزرگ

داستان های بابابزرگ

Thursday, 2 March 2017

داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه ی خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.
وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."  
داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه ی خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.
وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."  
داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه می خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.

وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."