عصر
یکی از روزهای گرم ماه می گذشته وقتی
داشتم از سر کار بر می گشتم فکر کردم بدنیست
سر راهم یک چند تا گل و گیاه برا باغچه
خونه بخرم که داشت وقتش دیر میشد .
رفتم به (بی
اند کیو)ی
نزدیک منزل . پارکینگ
عجیب شلوغ بود و مجبور شدم در دورترین
نقطه به در ورودی اونم زیرخورشیدداغ
که
اونروز خیلی مهربون شده بود پارک کنم .
با خستگی فراوان
وارد (بی
اند کیو) شدم
.یهو یادم
اومد که مدتهاست که میخوام یک قطعه
کوچولوی رابط بین دو قسمت فلزی و پلاستیکی
لوله کشی حیاط که چکه میکنه بخرم .
اول از داخل فروشگاه
اونو برداشتم که قیمتش دو پوند نودو هشت
پنس بود و بعد هم با عجله در قسمت گل و گیاه
ده تا گلدون پر گل انتخاب کرده به طرف
صندوق ها رفتم . عجله
من به این خاطر بود که خسته بودم و در
ثانی قرار بود با عیال مربوطه یه جایی
بریم و منم متأسفانه در مورد قول بسیار
حساسم !! خوشبختانه
یکی از صندوقا در اون لحظه خلوت بود و
پیرمردی اسلحه مخصوص در دست شروع کرد به
صورتبرداری الکترونیکی . نا
گفته نمونه وقتی که دید تمام خریدهای من
فقط تعداد زیادی گلدونه، با دستگاهش خم
شد توی ترولی من و دستگاه هم با صدای خاص
خودش ارقام رو تو صورتحساب وارد میکرد
. در انتها
، رقمی رو به مقدار بیست و سه پوند و
خوردهای نشون داد . در
او ن لحظه من بطور کلی اون تیکه کوچولوی
رابط دو لوله رو که اول توی ترولی گذاشته
بودم ندیدم و یارو هم توجه نکرد و فقط
گلدونارو حساب کرد . خلاصه
اینکه پول کالا رو با کارت پرداختم و با
عجله در حالیکه خیس عرق بودم خودمو به
اتومویبلم رسوندم . درست
در لحظاتی که داشتم گلدونارو می ذاشتم تو
صندوق عقب ماشین، یهو چشمم افتاد به اون
رابط لوله آب که گویا طرف حساب نکرده بود
. بلافاصله
صورت حسابو چک کردم ولی موضوع جدی بود و
از دستش در رفته بود .فکر
کردم چرا دستگاه دزد گیر و یا درذ آهاه کن
دم در عمل نکرده و به صدا در نیومده بود ،
ولی برام مسلم شد که اون دستگاه هم مثل
برخی از دوربین های سرعت پشمکی و الکیه
و فقط برای ترسوندن خطاکارانه و کاری
انجام نمیده . راستش
کمی وسوسه شدم که: بابا
دو پوند و نودو هشت پنس چه ارزشی داره که
برای حساب کردنش اینهمه خودمو به زحمت
بندازم و برگردم . اما
وجدان آگاه من کار خودشو شروع کرده و به
من این اجازه رو نمی داد که به روی خودم
نیارم . وقتی
دوباره عرق ریزان وارد فروشگاه شدم با
کمال تعجب دبدم جلو صندوقا صف های عریض و
طویلی بسته شده بود ، حتی جلوی اون دستگاه
های سلف سرویسی هم یکی دو نفری ایستاده
بودند .رفتم
به طرف اون پیرمردی که با ندیدن اون قطعه
کوچولو منو به درد سر انداخته بود، ولی
از اینطرف که کاری نمیشد صورت بگیره
،اینه که تنها راهش ایستادن مجدد در صف
های طویل بود و یا استفاده از دستگاههای
سلف سرویس که رفتم به طرف اونا با یک عدد
بیست پوندی تو دستم. دو
دقیقه بعد کار یه نفر تموم شد و منم جلوی
این دستگاه زبون نفهم ایستاده و زل زده
بودم به دکمه ها و سوراخ سمبه هایی که روش
وجود داشت . راستش
اینکارو تا بحال انجام نداده بودم و مونده
بودم کجاشو باید فشار بدم و یا کدوم دکمه
رو باید بزنم که جوونی با یونیفرم مخصوص
فروشگاه به دادم رسید و گفت کمک می خوای
؟ با خودم گفتم :کور
از خدا چی می خواد، دو چشم بینا و فوری (یس
پلیز) رو
روانه گوشاش کردم ، یعنی برو بریم .
این
جوون که خدا پدرشو بیامرزه خیلی سریع شروع
بکار کرد و اون قطعه را گذاشت کنار این
دستگاه سلف سرویسی و بیست پوندی رو توی
قسمت مخصوص پول قرار داد و گفت:
بقیه پولاتو بردار
منم با عجله ضمن تشکر ظاهری و خدا بیامرزی
درونی به سرعت فروشگاهو ترک کردم و پس
اینکه خیلی بسرعت و به حالت دو، عرض
پارکینگ رو طی کردم خودمو پرت کردم تو
ماشین تا کولر اون به خشک کردن عرق بنده
یه کمی کمک کنه . درست
در لحظهای که کمربند رو بسته و کولر را
تا آخرین درجه پیچوندم ، یهو متوجه شدم
که همون تکه لوله رو که اینقدر براش عذاب
کشیده بودم کنار همون دستگاه سلف سرویس
جا گذاشتهام . فقط
داشتم دیوونه میشدم و به این وجدان خودم
لعنت می فرستادم که : آخه
آدم حسابی ، آیا اینقدر دوندگی و خستگی و
عرق ریختن بخاطر پرداخت دو سه پوند به یک
چنین مؤسسه عریضو طویلی ارزش داشت ؟ حالا
اگه در اثر این گناه کبیره به جهنم میرفتی
از اینهمه عرق ریختن و خستگی در این دنیا
بهتر نبود ؟ در یه لحظه فکر میکردم اگه
برگردم صد در صد اون قطعه اونجا نخواهد
بود و حتماً یکی اونو برداشته ..تاره،
نه حالش بود و نه وقتش ، اینه که منصرف شدم
و دنده عقب گذاشتم که برگردم و درست در
همون لحظه دیدم یکی می زنه به شیشه بغل
دست و با کمال تعجب دیدم همون پسر جوونه
که کار منو خیلی سریع انجام داد و بلافاصله
گفت : شما
اینو جا گذاشتین و ادامه داد که:
من فوری از همونجا
دویدم دنبالتون ولی اینقدر سریع رفتین
که نتونستم به شما برسم .