Tuesday, 31 July 2012

نکته ها 6


عصر یکی از روزهای گرم ماه می گذشته وقتی داشتم از سر کار بر می گشتم فکر کردم بدنیست سر راهم یک چند تا گل و گیاه برا باغچه خونه بخرم که داشت وقتش دیر می‌شد . رفتم به (بی اند کیو)ی نزدیک منزل . پارکینگ عجیب شلوغ بود و مجبور شدم در دورترین نقطه به در ورودی اونم زیرخورشیدداغ

که اونروز خیلی مهربون شده بود پارک کنم . با خستگی فراوان وارد (بی اند کیو) شدم .یهو یادم اومد که مدتهاست که میخوام یک قطعه کوچولوی رابط بین دو قسمت فلزی و پلاستیکی لوله کشی حیاط که چکه میکنه بخرم . اول از داخل فروشگاه اونو برداشتم که قیمتش دو پوند نودو هشت پنس بود و بعد هم با عجله در قسمت گل و گیاه ده تا گلدون پر گل انتخاب کرده به طرف صندوق ها رفتم . عجله من به این خاطر بود که خسته بودم و در ثانی قرار بود با عیال مربوطه یه جایی بریم و منم متأسفانه در مورد قول بسیار حساسم !! خوشبختانه یکی از صندوقا در اون لحظه خلوت بود و پیرمردی اسلحه مخصوص در دست شروع کرد به صورت‌برداری الکترونیکی . نا گفته نمونه وقتی که دید تمام خریدهای من فقط تعداد زیادی گلدونه، با دستگاهش خم شد توی ترولی من و دستگاه هم با صدای خاص خودش ارقام رو تو صورتحساب وارد می‌کرد . در انتها ، رقمی رو به مقدار بیست و سه پوند و خورده‌ای نشون داد . در او ن لحظه من بطور کلی اون تیکه کوچولوی رابط دو لوله رو که اول توی ترولی گذاشته بودم ندیدم و یارو هم توجه نکرد و فقط گلدونارو حساب کرد . خلاصه اینکه پول کالا رو با کارت پرداختم و با عجله در حالیکه خیس عرق بودم خودمو به اتومویبلم رسوندم . درست در لحظاتی که داشتم گلدونارو می ذاشتم تو صندوق عقب ماشین، یهو چشمم افتاد به اون رابط لوله آب که گویا طرف حساب نکرده بود . بلافاصله صورت حسابو چک کردم ولی موضوع جدی بود و از دستش در رفته بود .فکر کردم چرا دستگاه دزد گیر و یا درذ آهاه کن دم در عمل نکرده و به صدا در نیومده بود ، ولی برام مسلم شد که اون دستگاه هم مثل برخی از دوربین های سرعت پشمکی و الکیه و فقط برای ترسوندن خطاکارانه و کاری انجام نمیده . راستش کمی وسوسه شدم که: بابا دو پوند و نودو هشت پنس چه ارزشی داره که برای حساب کردنش اینهمه خودمو به زحمت بندازم و برگردم . اما وجدان آگاه من کار خودشو شروع کرده و به من این اجازه رو نمی داد که به روی خودم نیارم . وقتی دوباره عرق ریزان وارد فروشگاه شدم با کمال تعجب دبدم جلو صندوقا صف های عریض و طویلی بسته شده بود ، حتی جلوی اون دستگاه های سلف سرویسی هم یکی دو نفری ایستاده بودند .رفتم به طرف اون پیرمردی که با ندیدن اون قطعه کوچولو منو به درد سر انداخته بود، ولی از اینطرف که کاری نمی‌شد صورت بگیره ،اینه که تنها راهش ایستادن مجدد در صف های طویل بود و یا استفاده از دستگاههای سلف سرویس که رفتم به طرف اونا با یک عدد بیست پوندی تو دستم. دو دقیقه بعد کار یه نفر تموم شد و منم جلوی این دستگاه زبون نفهم ایستاده و زل زده بودم به دکمه ها و سوراخ سمبه هایی که روش وجود داشت . راستش اینکارو تا بحال انجام نداده بودم و مونده بودم کجاشو باید فشار بدم و یا کدوم دکمه رو باید بزنم که جوونی با یونیفرم مخصوص فروشگاه به دادم رسید و گفت کمک می خوای ؟ با خودم گفتم :کور از خدا چی می خواد، دو چشم بینا و فوری (یس پلیز) رو روانه گوشاش کردم ، یعنی برو بریم .

این جوون که خدا پدرشو بیامرزه خیلی سریع شروع بکار کرد و اون قطعه را گذاشت کنار این دستگاه سلف سرویسی و بیست پوندی رو توی قسمت مخصوص پول قرار داد و گفت: بقیه پولاتو بردار منم با عجله ضمن تشکر ظاهری و خدا بیامرزی درونی به سرعت فروشگاهو ترک کردم و پس اینکه خیلی بسرعت و به حالت دو، عرض پارکینگ رو طی کردم خودمو پرت کردم تو ماشین تا کولر اون به خشک کردن عرق بنده یه کمی کمک کنه . درست در لحظه‌ای که کمربند رو بسته و کولر را تا آخرین درجه پیچوندم ، یهو متوجه شدم که همون تکه لوله رو که اینقدر براش عذاب کشیده بودم کنار همون دستگاه سلف سرویس جا گذاشته‌ام . فقط داشتم دیوونه می‌شدم و به این وجدان خودم لعنت می فرستادم که : آخه آدم حسابی ، آیا اینقدر دوندگی و خستگی و عرق ریختن بخاطر پرداخت دو سه پوند به یک چنین مؤسسه عریضو طویلی ارزش داشت ؟ حالا اگه در اثر این گناه کبیره به جهنم می‌رفتی از اینهمه عرق ریختن و خستگی در این دنیا بهتر نبود ؟ در یه لحظه فکر می‌کردم اگه برگردم صد در صد اون قطعه اونجا نخواهد بود و حتماً یکی اونو برداشته ..تاره، نه حالش بود و نه وقتش ، اینه که منصرف شدم و دنده عقب گذاشتم که برگردم و درست در همون لحظه دیدم یکی می زنه به شیشه بغل دست و با کمال تعجب دیدم همون پسر جوونه که کار منو خیلی سریع انجام داد و بلافاصله گفت : شما اینو جا گذاشتین و ادامه داد که: من فوری از همونجا دویدم دنبالتون ولی اینقدر سریع رفتین که نتونستم به شما برسم .

من واقعاً از خوشحالی میخواستم پیاده بشم و از دستش ببوسم که اینچنین منو از مشقت سوم نجات داد و تشکر فراوانی کردم و راه افتادم و با خودم فکر می‌کردم که : الطاف دنیائی و پاداش اونا در همین دنیا تسویه میشه ، اون عقایدی که همه این چیزارو حواله میدن به جهانی دیگر هنوز برای ابنا بشر مجهوله …. بیائیم در همین جا نیکی هارو عرضه کنیم که امواج دجله هنوز هم طلب نیکی می‌کنند تا اینکه ایزد روزی در بیابان به سراغمان بیاید .

Saturday, 14 July 2012

نکته ها 5

 
آیا دقت کردین که بعضی وقتا آدم در عین حالی که گرفتار کاراشه، یه خورده‌ای هم وقت اضافی پیدا می کنه. اگه تو خونه باشه که نیگا کردن به یه صفحه روزنامه و یا عوض کردن کانالهای تلویزیون و یا ور رفتن به کامپیو تر میتونه جای این وقت اضافی رو پر کنه. ولی اگه تو خیابون باشی چی؟ لابد میگین آدم مجبوره جلو مغازه ها راه بره و بیخودی اینور و اونور رو تماشا کنه . آره همینطوره و شکی هم در اون نیست
اونروز منم بین دو تا کاری که برای خودم ردیف کرده بودم، یه وقت اضافی آوردم . در‌واقع یه قراری داشتم برای ساعت دوازده و کار قبلی ام هم زودتر انجام شده بود. آرام و آهسته قدم می زدم و بی‌هدف به مغازه ها نیگا می‌کردم و تو عالم خودم غرق بودم. یهو یادم اومد که این هفته برنامه رادیوئی داریم و با گرفتاری‌های کاری فرصتی برای نوشتن پیش نیومده تا برنامه نکته هارو ردیف کنم . در این افکار بودم که یه چیزی برای برنامه این هفته جور کنم که علی آقای خودمونو دیدم با عجله داره به طرف چهار راه میره .مثل اینکه متوجه من نشد ووقتی از کنارم رد شد سلامی کردم و به شوخی گفتم ( چه خبره ...؟ کجا با این عجله... پیاده شو با هم بریم ...که بلافاصله گفت: (دارم میرم همین بانگ روبروئی...بیا با هم بریم و تا اونجا هم میتونیم حرفامونو بزنیم ) و منم از خدا خواستم و به راهمون ادامه دادیم . این علی آقای مارو خیلی‌ها می شناسن ، یک شخص پر کار و موفقی در کارای زندگیشه ولی به علت برخی مسائل شغلی مجبوره مرتبا بین اینجا و آمریکا در رفت و آمد باشه. به همین دلیل پرسیدم: ( داری میری آمریکا یا تازه برگشتی؟ ) که گفت: ( هردوش ، دو سه روز دیگه عازمم ) و ضمن اینکه هر دو سریع راه می‌رفتیم بلافاصله به بانک رسیدیم، پرسیدم : ( پس ماشینت کو ؟) گفت: (یه فرسخ اونطرف تر پارک کردم) گفتم :( بانک که خودش پارکینگ داره ) که گفت :( بد بختی همینه دیگه، حالا بیا تو من کارمو انجام بدم بعداً بهت می گم) . وارد بانک شدیم و اون یکراست رفت طرف گیشه و ما هم وایستادیم تا کارش تموم بشه ، البته همونجوری که خودش می‌گفت اینقدری هم طول نکشید و حدود پنج دقیقه بعد با هم از بانک خارج شدیم . من بلافاصله پرسیدم :( نگفتی که چرا توی پارکینگ بانک پارک نکردی ؟) که گفت : (تورو خدا نیگا کن ، توی این حیاط بانک جای پارک فقط برای شش اتومبیل وجود داره در حالیکه سه تاشو اختصاص دادن به دیس ایبلا و سه تارو هم اختصاص دادن به ما بدبختا که دیس ایبل نیستیم .) حرفشو قطع کردم که :( منظورت همون افراد علیل و ناتوانه ؟)گفت :( چه میدونم هر چی تو میگی) و ادامه داد که : (بعضی از قوانین این مملکت خیلی عجیبه و من نمیدونم دست اندر کاران با چه فکر و اندیشه‌ای قلم به دست می گیرن و حکمی رو صادر می کنن ) . گفتم:( منظورتو واضح تر بگو ) که ادامه داد : ( ببین ، در کجای دنیا نصف مراجعین به یک مؤسسه رو آدمای ناقص العضو تشکیل میدن ؟ اصلا می خوام بدونم که اینهمه آدم علیل و ناتوان توی این بانک چیکار دارن ؟ ) عرض کردم اینجا درست برخلاف مملکت ما آدمای علیل به عنوان یک انسان کامل ، مقامی نه تنها مساوی با آدمای معمولی دارن بلکه از توجهات بیشتری هم برخوردارن ) و ادامه دادم که:( لابد تابحال متوجه شدی از نظر حقوق انسانی همه در یک سطح هستند و مساوی) . حرف منو قطع کرد که : « گفتی مساوی ، نه برتر» و ادامه داد : (مسأله، تقسیم فضای یک حیاط کوچولو به عنوان جای پارک اتومبیل های مشتریان و مراجعین این بانکه . فرض کنیم که تعداد مراجعین به این بانک رو تعدادی زیادی هم از افراد علیل و ناتوان تشکیل بدن که البته اینطور نیست، اولا کسی که کار بانکی انجام میده معمولاً آدم دست و پا دارو فعالیه ، در ثانی این مراجعین ناتوان پنجاه در صد نمی تونن باشن ) گفتم( لابد یه فکرائی هم در این مورد کردن .) که ادامه داد که :( ببین نکته چی عزیز ، عدم رعایت حق دیگرون و این اهمیت بسیار زیاد به محل پارک افراد علیل باعث شده که خیلیا برن این در و اون در بزنن و یک برچسب آبی به نام مادر بزرگاشون و چه میدونم، عمه و خاله شون بگیرن ، بصرف اینکه ما هم یک نفر انسان علیل باخودمون داریم و هر جا دلشون می خواد از ش استفاده بکنن و بذارن جلوی داشبورد . آخه این درسته ؟ طبق آمار رسمی خودشون میگن فقط یک در صد از رانندگان این کشور از کارتهای مخصوص افراد ناتوان استفاده می کنن ، آیا فکر می‌کنی پارکینگ های عمومی و خصوصی این مملکت رو بر اساس یک در صد تقسیم‌بندی کرده‌اند ؟ منکه گمون نمی‌کنم و بالاخره در پایان اضافه کرد: “ ولی می‌بینی که توی همین بانک، این یه وجب حیاطی رو که به پارکینگ مشتریان اختصاص دادن به نسبت پنجاه در صدتقسیم‌بندی شده، این عادلانه است» ؟

Tuesday, 3 July 2012

نکته ها 4








اومده بود به کتابخونه کانون که کتاب بگیره . سلام و علیکی کردیم و چاق سلامتی و یه راست رفت سراغ کتابا ...البته من ته قلبم یه خورده خوشحال شدم که بالاخره امروز یه مشتری برای کتابخونه اومد و دارم دستلاف می‌کنم ، ولی با کمال تأسف می دونستم با کی طرفم

.راستی خدا کنه این دوست عزیز بنده این مطلب نکته‌های این شماره رو نخونه چون ممکنه بدش بیاد ، ولی اینگونه مطالب بطور کلی بدون ذکر نام نوشته میشه که با عث رنجش کسی نشه .

بگذریم ، یه ذره دور و بر قفسه ها پلکید و اومد سراغ من و بلافاصله گفت: ( یک کتاب خوب می خوام .. خیلی هم عجله دارم .) عرض کردم : توی هزاران کتابی که ما داریم چطوری میشه گفت که کدوم کتاب خوبه کدوم بد ، تازه اگه من یه کتابی رو توصیه کنم ممکنه اون از نظر من خوب باشه ولی امکان داره تو اصلا اونو نپسندی . ) که گفت : ( بازم رفتی تو فلسفه ، ها،.....بابا جون همین کتاب زندگی شاه عباسو بر می‌دارم و قال قضیه رو می‌کنم ) . دفترو باز کردم که ثبت کنم و در ضمن چون می دونستم از چند ماه پیش چند تا کتاب دستش مونده پرسیدم :( راستی کتابای فبلی رو آوردی ؟ آخه اینجا نشون میده که چارتا کتاب بردی و هنوز مونده و نیاوردی ) : که گفت :( اینکه یکیش ، سه تای دیگه هم مونده که میارمشون ) . گفتم (مرد حسابی آخه اونا رو بیار ، بعد کتاب دیگه ای رو ببر ، آخه همه رو که نمیتونی با هم بخونی) . جواب داد : ( راستش از یکیش که حال نمی‌کنم … یکی دیگه رو هم که یه چند تا عکس توش داره دخترم گاهی نیگاش میکنه و یکی شم ...) و کمی مکث کرد و گفت: (ولش کن بابا حالا همه رو با هم برات میارم ) و خلاصه علیرغم میل من این کتاب تاریخی رو گرفت و رفت و من در حقیقت رو درواسی کردم و نتونستم چیزی بگم . البته با شناختی که از اون دارم میدونم که طرف اصلا کتابخون نیست . بعد از چند دقیقه کتابی رو که برگردونده بود برداشتم که بذارم سر جاش ، دیدم کتاب آش و لاش شده و یه جورائی از جلدش در اومده و وقتی بازش کردم دیدم صفحاتش بهم ریخته و به قسمتهایی بهم چسبیده تبدیل شده که نه سر داره و نه ته . شروع کردم اونو به مرتب کردن .وقتی تا حدودی مرتب شد دیدم قسمت هایی از کتاب نیست ...یعنی ازصفحه صدو هفت تا صدو شصت و سه ، حدود پنجاه و خورده‌ای صفحه گم و گور شده و وجود نداره . فوراً به موبایلش زنگ زدم که گفت :( تو ماشینم که نیست ، حالا تو خونه رو بگردم شاید باشه ، بهت خبر میدم...) و ادامه داد که :( حالا چند صفحه اینقد ر مهمه ؟) وتا من اومدم که جواب بدم ادامه داد که : ( راستی یادم رفت بهت بگم که کتابی رو هم که اون دفعه گفتی خیلی خوبه ، دادم به خواهرم بخونه ، اونم یادش رفته و با خودش برده ایران ، آخه میدونی که یکی دوماهی مهمون ما بود و برای همینم بود که چند تا کتابو با هم گرفته بودم ، حالا نمیدونم چیکار کنم ؟ ) من قدری سکوت کردم و با تعجب گفتم : (آخه این کتابا امانته و مال مردمه اینکه درست نیست یه سری اموال عمومی اینطوری حیف و میل بشه که در پاسخ بلافاصله گفت : ( نگرون نباش ، میگم با مسافری یا اینکه یه جوری برام بفرسته ) و فوری مکالمه رو قطع کرد

من واقعاً برآشفتم . این آ قای محترم یکی از طرفداران برنامه‌های رادیوئی و طرفداران برنامه‌های کانونه و بقول خودش از هر نظر مارو حمایت می کنه ، ولی نسبت به امور زندگی و رعایت بعضی از مسائل اجتماعی یه کمی بی خیاله . خودش ادعا میکنه که هیچ کار ی رو از هر نوعی که می خواد باشه با اولین تذکر انجام نمی ده و باید حتماً باید چند باری به نوعی به اون یادآوری بکنن . میگه چیکار کنم یادم نمی مونه ، آخه گرفتارم . گاهی به شوخی میگه حتی ناهار خوردن هم یادم میره و وقتی می‌بینم دلم داره ضعف می ره تازه یادم میاد که ناهار نخوردم . گاهی یادش میاد که دوسه روزه ریششو نتراشیده . گرچه از این بی بندو باریها اکثراً صدمه های فراوونی دیده ولی حاضر نیست یه خورده خودشو عوض کنه و میگه خانم و دخترم هم به همین اوضاع عادت کردن و شایدم به اون حق میدن . بهر حال ما نه زندگی خصوص ایشون کاری داریم و نه قصد نصحیت کردن ، همین قدر که به کتابای ما احترام بذاره و اونارو حیف و میل نکنه برامون کافیه.... نمی دونم امیدوار باشیم یا نه ؟