Tuesday, 3 July 2012

نکته ها 4








اومده بود به کتابخونه کانون که کتاب بگیره . سلام و علیکی کردیم و چاق سلامتی و یه راست رفت سراغ کتابا ...البته من ته قلبم یه خورده خوشحال شدم که بالاخره امروز یه مشتری برای کتابخونه اومد و دارم دستلاف می‌کنم ، ولی با کمال تأسف می دونستم با کی طرفم

.راستی خدا کنه این دوست عزیز بنده این مطلب نکته‌های این شماره رو نخونه چون ممکنه بدش بیاد ، ولی اینگونه مطالب بطور کلی بدون ذکر نام نوشته میشه که با عث رنجش کسی نشه .

بگذریم ، یه ذره دور و بر قفسه ها پلکید و اومد سراغ من و بلافاصله گفت: ( یک کتاب خوب می خوام .. خیلی هم عجله دارم .) عرض کردم : توی هزاران کتابی که ما داریم چطوری میشه گفت که کدوم کتاب خوبه کدوم بد ، تازه اگه من یه کتابی رو توصیه کنم ممکنه اون از نظر من خوب باشه ولی امکان داره تو اصلا اونو نپسندی . ) که گفت : ( بازم رفتی تو فلسفه ، ها،.....بابا جون همین کتاب زندگی شاه عباسو بر می‌دارم و قال قضیه رو می‌کنم ) . دفترو باز کردم که ثبت کنم و در ضمن چون می دونستم از چند ماه پیش چند تا کتاب دستش مونده پرسیدم :( راستی کتابای فبلی رو آوردی ؟ آخه اینجا نشون میده که چارتا کتاب بردی و هنوز مونده و نیاوردی ) : که گفت :( اینکه یکیش ، سه تای دیگه هم مونده که میارمشون ) . گفتم (مرد حسابی آخه اونا رو بیار ، بعد کتاب دیگه ای رو ببر ، آخه همه رو که نمیتونی با هم بخونی) . جواب داد : ( راستش از یکیش که حال نمی‌کنم … یکی دیگه رو هم که یه چند تا عکس توش داره دخترم گاهی نیگاش میکنه و یکی شم ...) و کمی مکث کرد و گفت: (ولش کن بابا حالا همه رو با هم برات میارم ) و خلاصه علیرغم میل من این کتاب تاریخی رو گرفت و رفت و من در حقیقت رو درواسی کردم و نتونستم چیزی بگم . البته با شناختی که از اون دارم میدونم که طرف اصلا کتابخون نیست . بعد از چند دقیقه کتابی رو که برگردونده بود برداشتم که بذارم سر جاش ، دیدم کتاب آش و لاش شده و یه جورائی از جلدش در اومده و وقتی بازش کردم دیدم صفحاتش بهم ریخته و به قسمتهایی بهم چسبیده تبدیل شده که نه سر داره و نه ته . شروع کردم اونو به مرتب کردن .وقتی تا حدودی مرتب شد دیدم قسمت هایی از کتاب نیست ...یعنی ازصفحه صدو هفت تا صدو شصت و سه ، حدود پنجاه و خورده‌ای صفحه گم و گور شده و وجود نداره . فوراً به موبایلش زنگ زدم که گفت :( تو ماشینم که نیست ، حالا تو خونه رو بگردم شاید باشه ، بهت خبر میدم...) و ادامه داد که :( حالا چند صفحه اینقد ر مهمه ؟) وتا من اومدم که جواب بدم ادامه داد که : ( راستی یادم رفت بهت بگم که کتابی رو هم که اون دفعه گفتی خیلی خوبه ، دادم به خواهرم بخونه ، اونم یادش رفته و با خودش برده ایران ، آخه میدونی که یکی دوماهی مهمون ما بود و برای همینم بود که چند تا کتابو با هم گرفته بودم ، حالا نمیدونم چیکار کنم ؟ ) من قدری سکوت کردم و با تعجب گفتم : (آخه این کتابا امانته و مال مردمه اینکه درست نیست یه سری اموال عمومی اینطوری حیف و میل بشه که در پاسخ بلافاصله گفت : ( نگرون نباش ، میگم با مسافری یا اینکه یه جوری برام بفرسته ) و فوری مکالمه رو قطع کرد

من واقعاً برآشفتم . این آ قای محترم یکی از طرفداران برنامه‌های رادیوئی و طرفداران برنامه‌های کانونه و بقول خودش از هر نظر مارو حمایت می کنه ، ولی نسبت به امور زندگی و رعایت بعضی از مسائل اجتماعی یه کمی بی خیاله . خودش ادعا میکنه که هیچ کار ی رو از هر نوعی که می خواد باشه با اولین تذکر انجام نمی ده و باید حتماً باید چند باری به نوعی به اون یادآوری بکنن . میگه چیکار کنم یادم نمی مونه ، آخه گرفتارم . گاهی به شوخی میگه حتی ناهار خوردن هم یادم میره و وقتی می‌بینم دلم داره ضعف می ره تازه یادم میاد که ناهار نخوردم . گاهی یادش میاد که دوسه روزه ریششو نتراشیده . گرچه از این بی بندو باریها اکثراً صدمه های فراوونی دیده ولی حاضر نیست یه خورده خودشو عوض کنه و میگه خانم و دخترم هم به همین اوضاع عادت کردن و شایدم به اون حق میدن . بهر حال ما نه زندگی خصوص ایشون کاری داریم و نه قصد نصحیت کردن ، همین قدر که به کتابای ما احترام بذاره و اونارو حیف و میل نکنه برامون کافیه.... نمی دونم امیدوار باشیم یا نه ؟

No comments:

Post a Comment