اومده بود به
کتابخونه کانون که کتاب بگیره .
سلام و علیکی کردیم
و چاق سلامتی و یه راست رفت سراغ کتابا
...البته من
ته قلبم یه خورده خوشحال شدم که بالاخره
امروز یه مشتری برای کتابخونه اومد و
دارم دستلاف میکنم ، ولی با کمال تأسف
می دونستم با کی طرفم
.راستی
خدا کنه این دوست عزیز بنده این مطلب
نکتههای این شماره رو نخونه چون ممکنه
بدش بیاد ، ولی اینگونه مطالب بطور کلی
بدون ذکر نام نوشته میشه که با عث رنجش
کسی نشه .
بگذریم
، یه ذره دور و بر قفسه ها پلکید و اومد
سراغ من و بلافاصله گفت: ( یک
کتاب خوب می خوام .. خیلی
هم عجله دارم .) عرض
کردم : توی
هزاران کتابی که ما داریم چطوری میشه گفت
که کدوم کتاب خوبه کدوم بد ، تازه اگه من
یه کتابی رو توصیه کنم ممکنه اون از نظر
من خوب باشه ولی امکان داره تو اصلا اونو
نپسندی . ) که
گفت : ( بازم
رفتی تو فلسفه ، ها،.....بابا
جون همین کتاب زندگی شاه عباسو بر میدارم
و قال قضیه رو میکنم ) . دفترو
باز کردم که ثبت کنم و در ضمن چون می دونستم
از چند ماه پیش چند تا کتاب دستش مونده
پرسیدم :( راستی
کتابای فبلی رو آوردی ؟ آخه اینجا نشون
میده که چارتا کتاب بردی و هنوز مونده و
نیاوردی ) : که
گفت :( اینکه
یکیش ، سه تای دیگه هم مونده که میارمشون
) . گفتم
(مرد حسابی
آخه اونا رو بیار ، بعد کتاب دیگه ای رو
ببر ، آخه همه رو که نمیتونی با هم بخونی)
. جواب داد :
( راستش از یکیش که
حال نمیکنم … یکی دیگه رو هم که یه چند
تا عکس توش داره دخترم گاهی نیگاش میکنه
و یکی شم ...) و
کمی مکث کرد و گفت: (ولش
کن بابا حالا همه رو با هم برات میارم )
و خلاصه علیرغم میل
من این کتاب تاریخی رو گرفت و رفت و من در
حقیقت رو درواسی کردم و نتونستم چیزی
بگم . البته
با شناختی که از اون دارم میدونم که طرف
اصلا کتابخون نیست . بعد
از چند دقیقه کتابی رو که برگردونده بود
برداشتم که بذارم سر جاش ، دیدم کتاب آش
و لاش شده و یه جورائی از جلدش در اومده و
وقتی بازش کردم دیدم صفحاتش بهم ریخته
و به قسمتهایی بهم چسبیده تبدیل شده که
نه سر داره و نه ته . شروع
کردم اونو به مرتب کردن .وقتی
تا حدودی مرتب شد دیدم قسمت هایی از کتاب
نیست ...یعنی
ازصفحه صدو هفت تا صدو شصت و سه ، حدود
پنجاه و خوردهای صفحه گم و گور شده و
وجود نداره . فوراً
به موبایلش زنگ زدم که گفت :( تو
ماشینم که نیست ، حالا تو خونه رو بگردم
شاید باشه ، بهت خبر میدم...) و
ادامه داد که :( حالا
چند صفحه اینقد ر مهمه ؟) وتا
من اومدم که جواب بدم ادامه داد که :
( راستی یادم رفت
بهت بگم که کتابی رو هم که اون دفعه گفتی
خیلی خوبه ، دادم به خواهرم بخونه ، اونم
یادش رفته و با خودش برده ایران ، آخه
میدونی که یکی دوماهی مهمون ما بود و برای
همینم بود که چند تا کتابو با هم گرفته
بودم ، حالا نمیدونم چیکار کنم ؟ )
من قدری سکوت کردم
و با تعجب گفتم : (آخه
این کتابا امانته و مال مردمه اینکه درست
نیست یه سری اموال عمومی اینطوری حیف و
میل بشه که در پاسخ بلافاصله گفت :
( نگرون نباش ، میگم
با مسافری یا اینکه یه جوری برام بفرسته
) و فوری
مکالمه رو قطع کرد
من
واقعاً برآشفتم . این
آ قای محترم یکی از طرفداران برنامههای
رادیوئی و طرفداران برنامههای کانونه
و بقول خودش از هر نظر مارو حمایت می کنه
، ولی نسبت به امور زندگی و رعایت بعضی
از مسائل اجتماعی یه کمی بی خیاله .
خودش ادعا میکنه
که هیچ کار ی رو از هر نوعی که می خواد باشه
با اولین تذکر انجام نمی ده و باید حتماً
باید چند باری به نوعی به اون یادآوری
بکنن . میگه
چیکار کنم یادم نمی مونه ، آخه گرفتارم .
گاهی به شوخی میگه
حتی ناهار خوردن هم یادم میره و وقتی
میبینم دلم داره ضعف می ره تازه یادم
میاد که ناهار نخوردم . گاهی
یادش میاد که دوسه روزه ریششو نتراشیده
. گرچه از
این بی بندو باریها اکثراً صدمه های
فراوونی دیده ولی حاضر نیست یه خورده
خودشو عوض کنه و میگه خانم و دخترم هم به
همین اوضاع عادت کردن و شایدم به اون حق
میدن . بهر
حال ما نه زندگی خصوص ایشون کاری داریم
و نه قصد نصحیت کردن ، همین قدر که به
کتابای ما احترام بذاره و اونارو حیف و
میل نکنه برامون کافیه.... نمی
دونم امیدوار باشیم یا نه ؟
No comments:
Post a Comment