Sunday, 27 October 2013

نکته ها 24

 پدر و مادرم در یک مجموعه آپارتمانی در نارمک تهرون زندگی می کنن. چندی پیش پدرم در تماس های تلفنی گفت که قراره حاج آقای باقری که در آپارتمان روبروی ما زندگی می کنن با خانمشون بیان منچستر خونه پسرشون،من تعارف کردم از شما هم سری بزنن و قول دادن حتما به دیدن شما هم بیان. گفتم:" چه اشکالی داره ،تشریف بیارن."در پایان  با اصرار گفت:
ــ  هرچی لازم داری بگو برات بفرستم که گفتم:" پدرجون اینجا هم چی هست، بیخودی بار این دوستتونو با فرستادن  گز و سوهان و اینجور چیزا سنگین نکنین."
در اواخر ماه اوت یه روزی تلفن زنگ زد و از اومدن مهمونای ناشناس خبر دار شدیم. دعوتشون کردیم  که یک روز کامل با ما باشن .زن و شوهر میانسالی بودن ،خیلی هم خوش مشرب .بعد از نهار که در رستورانی شیک ازشون پذیرایی کردیم اظهار علاقه کردن که بنا به توصیه پدرم بریم پیش آرش، یعنی پسرم و اونو هم ببینیم.
نا گفته نمونه که سیزده سال قبل که ما اومدیم اینجا، پسرم سیزده سال بیشتر نداشت .او خیلی با استعداد بود و بالاخره چندی قبل تونست مدرک پی اچ دی شو در رشته دارو سازی که از بچگی به اون علاقه داشت، بگیره. یکی دو سال .دوسال قبل با تلاش ما و خودش تونستیم امتیاز یه دارو خونه رو در  منطقه سالفورد منچستر براش بگیریم و او ن با شریک شدن با یکی از د وستای قدیمیش، الان دارن اون دارو خونه رو که اینقدری هم بزرگ نیست می چرخونن.
چون مهمونا اظهار علاقه کردن که بریم پیش اون، ما هم پذیرفتیم و گرچه راه دور بود ،ولی پس از ساعتی رسیدیم به اونجا.آرش هم خیلی ازشون استقبال کرد و از احوالات بابابزرگش پرسید و گفت که" به ایشون بگین به محض اینکه یه کمی وضعم روبراه بشه میام و می بینموشون ."خلاصه این روز هم گذشت و ما هم یکی دوتکه سوغاتی خریدیم برای پدر و مادرم و اونارو به خدا سپردیم .
هفته ای گذشت و گویا اونا رفته بودن و جابجا شده بودن و اخبار موجود در اینجا رو بطور مفصلی به عرض پدرم رسونده بودن که پدر زنگ زدند و ساعتی صحبت کردن که خلاصه ای از این حدیث چنین بود:
ــ دخترم، اولا که خیلی ممنون از همسایه های ما پذیرایی مفصلی به عمل آورده بودین .ولی در مورد آرش من خیلی متاسف شدم .هیچ فکر نمی کردم که شما با این همه رنج و مشقت  و خرج میلیونها تومن  پول برین اونجا و پسرتون هیچ کاره بشه .اصلا چرا با دروغ های بزرگی که به حاج  آقای باقری گفتین آبروی منو بردین .
 من از شدت ناراحتی می خواستم فریاد بزنم و علیرغم میلم پریدم وسط حرف بابام :"پدر جون چه دروغی... مگه ایشون نیومدن و خودشون ندیدن که آرش تو دارو خونه خودش مشغول کاره؟ "که حرف منو قطع کرد:
ــ بله همون دیگه...حاج آقا می گفتن دارو خونه که چه عرض کنم ! یه عطاری کوچولو به اندازه یک پستو که دوسه نفر اونجا دارن آدامس و شکلات می فروشن،اینم نتیجه تحصیلات عالیه ی  نوه گرامیتون  که به شغل شریف بقالی و عطاری مشغولن ،نه به عنوان یک دکتر دارو ساز و مسئول یک داروخانه بزرگ  و شیک!
 گفتم:" پدر جون اینجا همه داروخاونه ها همه چی میفروشن که حرف منو قطع کرد:
ــ  همه چی فرق میکنه تا شکلات و آدامس و قا قا لی لی .اگه می خواستین که آرش عزیز من شاگرد یک بقالی بشه ،همین جا می تونست پیش آقای عباسی، عطاری سر کوچه آدامس بفروشه .
نمی دونستم چی بگم فقط آهی کشیدم و کلی توضیح دادم ولی میدونم بی فایده بود. از اون روز تا به حالا حال  خوشی نداشتم و به مهرداد  گفتم که " برو شماره تلفن آقای نکته چی رو پیدا کن و به ایشون رنگ بزن  و بگو لااقل ایشون  درد دل منو توی صفحه نکته های نشریه بنویسن.شاید ایرونیایی که همیشه عادت کردن چنین غیبت ها و بدگویی ها وبرداشت های غلطی رو در مورد زندگی هموطناشون  بکنن،یه خورده به خو د شون بیان و این عادت زشتو بذارن کنار.   

نکته ها 23


صد نکته شنیدیم و دو صد نکته بدیدیم           از گفت و شنودش که بجایی نرسیدیم
از حاصل این نکته ،چنین  نکته برآمد        ما دیده بینائی و گوش شنوایی که ندیدیم  
با شنیدن خبر فوت یکی از دوستان صمیمی ام در ایران واقعا شوکه شده بودم. شاید یکی دوماهی بود که ازش خبری نداشتم.سراسیمه به طرف تلفن حمله کردم و با دستی لرزان شماره منزلشونو گرفتم ،ولی زنگهای التماس آمیزمن بی نتیجه بود و جوابی دریافت نشد.این دوست که چهل سال افتخار دوستی باهاش داشتم از دست رفته بود.چون خبر از طرف خانواده خودم به من رسیده بود و قطعی بود. با افکار خراب ،مات و متحیر روی صندلی ولو شدم.
دیدم نمیشه از کنار قضیه راحت گذشت، اینه که متوسل شدم  به بابک،  یکی از دوستایی که پس از مهاجرت من با اون خیلی در تماس بود. ولی این یکی روچه جوری می تونستم پیدا کنم ؟
 خلاصه اونو تو دفتر مهندسیش پیدا کردم و پرسیدن احوال اونو گذاشتم برای بعد، چون می دونستم که اون سر و مر و گنده، داره ساختمون سازی می کنه. بدون مقدمه جویای خبری از قاسم بانی شدم .گفت: اتفاقا دیشب با اون تو عروسی دختر حسن و شهلا بودیم، چطو مگه ؟ خشکم زد و فقط سکوت کردم. با الو الو های خیلی بلند اون از بهت در اومدم و با خوشحال گفتم: تو مطمئنی؟ که با عصبانیت گفت:مرد حسابی اگه تو آلزایمر گرفتی چرا منو متهم می کنی؟ گفتم: مگه تو نشنیدی که اون.. . حرفمو قطع کرد و گفت: اون شایعه رو می گی؟ .گفتم: مگه شایعه بود ؟ گفت: بله داستان ضرب المثل (فقط به تو می گم ،ولی تو به کسی نگو ) رو شنیدی ؟گفتم: می دونم، خدارو شکر که رفع شد .واقعا خوشحالی من حدی نداشت .خواستم خداحافظی بکنم که گفت:حالا کی میای ایران؟ گفتم: توی فوریه، وسطای فوریه، حالا من تماسی هم با خودش می گیرم سه هفته دیگه من توی مشهد در کنارتون هستم ،باز فرصتی پیش بیاد که در کنار هم بشینیم و از گذشته ها بگیم .
*
در سفرم به ایران در فوریه سال گذشته دیدن این دوست دوران دبیرستان و دانشکده رو در الویت قرار دادم.همدیگه رو بغل کردیم و واقعا گریستیم و به موهای خاکستری همدیگه زل زدیم .به شوخی گفتم: صد تا الحمد و قل هوالله به من بدهکاری.فکر کردم  که دیگه بار سفر بستی و رفتی اون دنیا .حیف اون گریه هایی که برات کردم.گفت: والله دوستان لطف کرده بودن  و منو فرستاده بو دن اون  دنیا و ظرف چهل و هشت ساعت برامون حلوا هم درست کردند.ضمن شیرین کردن کامشون، برامون آرزوی آمرزش هم کردن. لابد با خودشون هم گفتن که خوش به حالش الان با حوریان بهشتی داره خوش می گذرونه .گفتم: چرا بین معامله نرخ تعیین می کنی از کجا معلوم که نمی گفتن الان داره تو آتیش جهنم می سوزه که حرف من قطع کرد: می گفتن چون جلوتر فهمیده داره میمیره، حتما توبه موبه ای کرده و پاک و منزه عازم بهشت برین شده.
یه خورده سربه سرهم گذاشتم و گفتم: حکایت چی بود که مردی و بعدشم زنده شدی؟گفت: یک اعتماد به صمیمی ترین دوستم کردم و اون این بلا رو سرم آورد که هنوز که هنوزه همه اطرافیان به من میگن" خدا بیامرزدت ،اما آدم خوبی بودی ها..."
 عرض کردم: حالا بالاخره به من میگی موضوع چی بود؟ تو که با این پرگویی ها جون منو به لب رسوندی .گفت: می دونم که تو اونجا ها هم تو رادیو یه چیزایی می گی ،توی مجلات هم می نویسی .دارم کمکت می کنم که چیزی برای نوشتن داشته باشی والا مطلب خیلی مختصره. گفتم: تورو خدا اصل مطلبو بگو، چون اگه من تمام وراجی های تورو بنویسم علاقمندان  به نکته های من،دیگه مجله رو می بندن و  میذارن کنار. که ادب رو در اطاعت دید .
*
چندی بود حالم خوب نبود و احساس کسالت عجیبی داشتم. من آدم زیاد دکتر برویی نیستم، چون تو ایران این دکترا برای رونق بازار خودشون هزار تا مرض رو تو وجود یه آدمیزاد خلق می کنن و بعدشم  پول می گیرن که مثلا ماها رو معالجه کنن .از پولای ما ساختمون سازی می کنن برای نسل های آینده که مریض بشن باز برن پیش اونا.
خلاصه رفتم  پیش این دکترو اون دکتر، هرکدوم یه چیزی گفتن  و آخرش اینکه" ما مشکوکیم به یک سرطان پیش رفته که نمی دونیم هم که چه نوع سرطانیه، شایدم خون باشه" .خوشحال بودم اگه توی هیچی پیشرفت نکردم لا اقل سرطانم پیشرفته از آب در اومد. آخرین آزمایش در مورد  قطعیت سرطانو انجام دادن و من بقدری نگرون بودم که حد نداشت . ممکن بود حتی که چاقوی تیز نگرونی زودتر از بافت های سرطانی کار منو بسازه .
از اینکه حرف سرطان گرفتن من بین مردم پخش نشه به احدی نگفتم ،حتی به خانومم. چون می دونستم که اگه خبر پخش بشه، بالاخره به گوش مادر بیچارم میرسه و اون که فقط این یه پسرو داره. خودش با سکته دوم قلبی، قبل از من میره اون دنیا.
 روز قبل از اینکه جواب آزمایش قطعی منو در مورد عزیمت به اون دنیا بدن، دلم خیلی گرفته بود و گفتم به حسن طالبی که از من چند سالی بزرگتره ودنیا دیده تر و منو واقعا دوست داره بگم و درد دلی بکنم و نصیحت هاشو بشنوم .گفتم: " فقط دارم  به  تو می گم  و ازت خواهش می کنم که  به کسی نگو" و قول شرف داد و حتی گفت:" محاله خواهش تورو رد کنم مطمئن باش" واضافه کرد که" پسر خالم تو همون آزمایشگاه کار می کنه .می دونم که اینا همیشه کاراشون دیره، من همین امروز بعد از ظهر جوابو برات میارم و تورو ازین نگرونی نجات میدم ."
فاجعه از اینجا شروع شد. میره و به پسر خالش میگه اونم دست به کار میشه. چون این کار غیر قانونیه که قبل از  تشخیص پزشک نتیجه رو یک تکنیسین آزمایشگاهی بدونه و به مریض بگه ، سریع پرونده ها رو بررسی می کنه .می بینه نتیجه مثبت سرطانیست .گویا شخص دیگه ای با نام( قاسم )و شهرت( راعی ) بوده که شبیه اسم من که (قاسم راثی ) است.
 من قبلا ازش تقاضا کرده و التماس کرده بودم که: چون  نمی خوام قبل از مرگم برام فاتحه بخونن ، فقط  قول بده به کسی نگی ."بازم تاکید کردم  .البته این یک مسئله رسوایی نبود، ولی من نمی خواستم جوابگوی سوالات و نظریه های اطرافیانم  باشم اما اون همون روز به یکی دیگه از دوستای مشترک میگه و قسمش میده که:" من فقط به تو می گم ،هیچکی دیگه نفهمه ها؟"
دو روز بعد که من طبق قرار با دکتر به پیش دکتر رفتم ،می دونستم در کنکور زنده بودن مردود شده ام اما باید با برگه رفوزگیم آماده رفتن می شدم، چون گفتنه بودن که سرطانیست پیش رفته .اما دکتر  با کمال تعجب گفت که اصلا یک در صد هم در وجود تو علامتی از سرطان نیست .اونجا بود که با سوال خصوصی از تکنیسین معلوم شد که ایشون فامیل ( راثی ) رو با( راعی ) عوضی گرفتن  .خوشحال و خندان با برگه قبولی وارد زندگی شدم و معلوم شد بیماری من مربوط می شده به گواتر که با دارو بر طرف شد .
اما دو سه روز بعد شروع کردم به تحقیقات که کی به کی چی گفته ومعلوم شد که هرکسی شنیده ،فقط به یکی از نزدیکترین دوستاش گفته و اونو قسم داده که" چون من به تو اعتماد دارم فقط به تو می گم ولی به کسی نگی ها؟ می ترسیم مادر بدبختش بفهمه و سکته کنه."
ظرف چهل و هشت ساعت تمام دوستا ن و فک و فامیل با گفتگو های دو نفره با خبر میشن که من رفتنی ام .آخرین نفر خانمم بوده و سعی می کنه  که مادرم با خبر نشه. ساعت یازده صیح بوده  که عمه جانم با شنیدن  خبر این فاجعه، گوشی رو برمی داره و با مادرم  داشته صحبت می کرده که خواهرم سراسیمه خبر بر طرف شدن فاجعه رو به اطلاع عمه خانم می رسونه .
 حالا تو این داستانو بنویس تا صد ها نفر دیگه هم بخونن. اما یادت باشه هیج حرفی رو حتی به صمیمی ترین دوستت نگو و ازش خواهش هم نکن که این رازو پیش خودش نیگه داره ، چون اون بالاخره یک دوست صمیمی داره و اون دوستش هم یه نفر دیگه رو و....

 ببین،قهوت یخ کرد، می خوای بدم عوضش کنه ؟

Friday, 12 July 2013

نکته ها 22


می گن احترام مسجد به دست والی مسجده  یعنی اینکه اول از همه باید والی مسجد احترام این مکان مقدسه داشته باشه تا دیگرون هم یاد بگیرن .ضرب المثل بدی نیست .اگر خواسته باشیم این ضرب المثلو در مورد کشورمون و ملیتمون بکار بیریم،  باید نخست  خودمون به کشور  و ملیتمون احترام بذاریم ،بعدش از ملیت های دیگه این انتظارو داشته باشیم  که به ما و به کشورمون احترام قائل بشن.

 اکثرما ایرونیا رو ، اگه قیافه مون شهادت نده و یا انگلیسی حرف زدنمون که اکثرا لهجه فارسی داره نشون نده ،کسی نمی تونه ملیتمونو تشخیص بده. البته در نگاه اول، می فهمن ما خارجی هستیم ،اما ایرونی بودن مارو تا حد زیادی نمی تونن تشخیص بدن.

.بسیاری از ایرونیا دوست ندارن بگن ما ایرونی هستیم .البته اونا دلایل مخصوص خودشونو دارن .ما با اونش کاری نداریم .اما برای من همیشه این سوال مطرحه که چرا ما باید اصلیت خودمونو پنهون کنیم .برخی دلیل اینو فقط بخاطر این می دونن که چون عده ای تبکار و اراذل و اوباش از  کشور های مختلف اسلامی  به نام دین اسلام ،خرابکاری هایی می کنن ودست به کشتار دسته جمعی مردم بی گناه  میزنن ،ما نمی گیم که  ما ایرونی هستیم .چون به محض اینکه بگیم،اول مسلمون بودن خودمونو ثابت کردیم وبعدشم بلافاصله مارک تروریستی به ما می بندند.این تبلیغات سیاسی باعضث شده که ما فکر می کنیم تا بگیم ایرونی هستیم ،چشای

 مردم کرد میشه که: بله شما هم جزو اون تروریست های خدا نشناس هستین که به نام دین اسلام دشمن دنیا شناخته شدن و باید شما رو از دار و دسته آدم کشان به حساب آورد.

نخیر، اصل قضیه این نیست این حرفها یه بهونه است .ما ملت  ایران ازروز ازل غرب گرا بودیم و بقول مرحوم جلال آل احمد غربزدگی هم یه نوع بلای زمینی است گه گریبان گیر ملت ایران شده و کار یشم نمیشه کرد .بعضی از انگلیسی ها  با دیدن ما ،بیشتر حدس می زنن که ما فرانسوی هستیم و یا ایتالیایی، ما هم خیلی خوشمون میاد و از ته دل دعاشون می کنیم که به ما افتخار دادن و درجه رفیع فرانسویت  و یا ایتالیائی بودنو نصیب ما کردن .یه روزی هم اگه خدای نکرده قیافه مون به پاکستانیا و یا افغونیا بخوره و اونا این حدسو در مورد ما بزنن، چقدر بدمون میاد و می خوایم کله طرفو بکنیم که چرا به ما توهین کرد.

بله عزیزان من بندرت دیدم که یک ایرونی با شهامت بگه: من ایرونیم و افتخار می کنم به ایرونی بودن خودم .تازه اگه خیلی محبت بکنه،می گه : من در دورگه ایرونی و انگلیسی هستم .اما جون مادرم ایرونی بوده در ایران بزرگ شدم و بعدا اومدم اینجا.

بهر حال من اینو یک معضل اجتماعی بین ایرونیای اینجا  می دونم و در تمام مدت طولانی اقامتم در این دیار،همیشه شاهد این پاسخ های دروغ و غیر واقعی بیشتر ایرونیا بوده ام که ملیت خودشونو یا قایم کردن و یا عوضی گفتن

در این زمینه خاطره کوتاهی رو از یک زوج ایرونی داشتیم که اخیرا از سفر کروز برگشته اند .


شاید به جرات بتونم بگم که در این تور کروز دو هزار نفره ، تک و توکی غیر انگلیسی وجود داشت .این تور دریایی چون از انگلیس راه افتاده بود و متعلق به شرکت بزرگ انگلیسی بود ،مسافراش یک دست انگلیسی بودن .خارجیان موجود،که تعدادشون زیاد هم نبود، اکثرا یا دو رگه انگلیسی بودن و یا تعداد کمی هندی که انگلیسی ها  اونارو جزو خودشون می دونن. اینه که من وشوهرم در بین این چمعیت عظیم ، خارجی بودنمون کاملا مشخص بود. خوشبختانه می دونیم که خوشبختانه انگلبسی جماعت  خیلی  نژاد پرست نیستن و ما از این بابت خیلی  نگرون نبودیم .

کم کم همه به محیط و همدیگه داشتیم عادت می کردیم ،آخه قرار بود که دوهفته با هم باشیم .

در برخورد ها و یا نشستن های سر میز و یا لب استخر، کم کم باب سخن گشوده می شد و از همه چیز سخن به میون می اومد. اولین برخوردمون  با زوج میانسالی بود که سر میز چهار نفره غذا در کنارمون  نشستند ،البته ابتدا از ما اجازه خواستن و ما هم با کمال میل پذیرفتیم .بعد از سخنان اولیه در مورد هوا و غیره ،خانومه  که اسمش حنا بود و اتفاقا حنایی رنگ هم از آب در اومده بود، پرسید: می تونم پرسم شما از کدوم مملکت هستین؟  نا گفته نمونه که  ابتدا راجع  به شهر اقامتمون در اینگلیس صحبت به میون اومده بود و معلوم شد که اونا از استان یورکشای هستن.

 من برای اینکه سخن رو طولانی کنم و حرفی برای گفتن با این غریبه هارو داشته باشیم گفتم : شما می تونین حدس بزنین ؟

اونا از کشور ایتالیا شروع کردند وهمینطور یونان ،فرانسه واسپانیا را گفتن .ولی دیگه نتونستن .شوهرم گفت: من یه راهنمایی می کنم، برین به طرف خاور میانه وشرق  و باز اونا چندین کشور اروپای مرکزی و خاور میانه، از چمله ترکیه و قبرس رو نام بردن و با پاسخ منفی ما روبرو شدن.چون دیگه ذهنشون کار نمی کرد اعلام کردن که: ما نمی تونم ،اگه براتون امکان داره خودتون بگین . ما هم اعلام کردیم که ایرونی هستیم .البته ما در این مورد مشکلی نداشتیم و با افتخار ایرونی بودن خودمونو اعلام کردیم . نا گفته نمونه که این گفتگو حالت یه مسابقه رو داشت و خیلی هم سرگرم کننده بود.ما در این کار  اشکالی نمی دیدم و اونا هم خیلی  خوششون اومد و دیگه حرفی از دین و سیاست به میون نیومد. بعلاوه، وقتی به مدت زمان اقامت طولانی ما  در این مملکت پی بردند مارو جزوخودشون دونستند ،نمی دونم شایدم تظاهر کردند. ما اون روز چند ساعتی با اونا بودیم ووقتی هم در لبنان پیاده  شدیم اونا  ترجیح دادن با ما باشن.

این برنامه پرسش در مورد ملیت ما چند ین بار با زوچ های دیگری پیش اومد و ما یه کمی لوس شدیم که مردمو وادار کنیم که معمای ملیت مارو حل کنن.نا گفته نمونه که این مورد موقعی که از ما در مورد ملیتمون سوال می شد ،پیش می اومد.

از جمله یه روز غروب که داشتیم چای و قهوه عصرانه نوش جون می کردیم ، زوج جوونی کنار ما نشستن و از هر دری سخن به میون اومد تا اینجا که اونا هم کنجکاو شدن که در مورد اصلیت ما سوال کنن.

 باز من معمای خودمو مطرح کردم .اونا شاید پونزده شونزده کشوررو نام بردن و با جوابهای منفی ما رویرو شدن .شوهرم به شوخی گفت ":فکر می کنم کشور های روی کره زمین تموم شد ،برین سراغ کشور های کرات دیگه" که کلی خندیدیم .

 آقاهه  حسابی مشتاق شده بود که بدونه ما کجایی هستیم  و دوست داشت خودش این معمارو کشف کنه .

در این لحظه از من خواست که یه راهنمائی بکنم ومن گفتم: "اگه پایتخت کشورمو نو بگم خوبه؟" گفت: "عالیه، من صد در صد میتونم بگم" و گفتم:" تهران" . این اسم به نظرش آشنا بود ولی بازم نتونست بگه. . بالاخره شوهرم گفت :"از داریوش چیزی می دونی ؟آیا  تا بحال اسم داریوش به گوشتون  خورده؟" که بلافاصله گفت: پرشیا . و اضافه کرد که: شماها در کشور داریوش و کورش زندگی می کنین ؟ .و شروع کرد راجع به امپراتوری ایران گفتن. مشخص بود که او در باره سوابق تاریخی ایران مطالعاتی داشت .اما  در باره حکومت فعلی و مسئله حمله اعراب، بر اساس مطالعاتش و شواهد تاریخی،  اظهار تاسف می کرد که چرا با گذشت زمان سوابق تاریحی مارو دارن از بین می برن. این مورد نیاز به بحث بیشتری داشت و از حوصله ما خارج بود. اما ما اونروز با سخنان این زوج جوون که بدون هیچ گونه تعصبی صحبت از سوابق درخشان تاریخی ما می کردند، وافعا احساس غرور کردیم و بخود بالیدیم، اما  تاسف خوردیم به حال ایرونیایی که ترجیح میدن خودشونو متعلق به هر کشور بی بنیادی بدونن، بغیر از کشور عزیزمون ایران .
*

نکته ها 21


 

درست یادمه که چندین سال قبل در برنامه های رادیوئی خودم ،یک اقدامی کردم که این برنامه برای چندین هفته متوالی از رادیو صدای آشنا پخش شد و کلی هم مورد استقبال قرار گرفت. جریان ازین قرار بود که یک کاغذ و قلم گرفتم به دستم و از حدود بیست نفر ایرونی متفاوت و قد و نیمقد یک سوالی پرسیدم و جواب هارو جلوی اسم هر نفر نوشتم .سوال این بود:به چه علتی اومدین اینجا و به چه علتی زندگی کردنو در اینجا ترجیح میدین به زندگی کردن در ایران خودمون ؟

نا گفته نمونه که اون زمونا بنده هنوز ضبط صوت دیجیتال نداشتم و رادیو هنوز بودجه ای برای اینکار نداشت ،اینه که ما سنتی و قدیمی عمل می کردیم.

بله عزیزان،داشتم می گفتم که من یک چنین سوال فضولانه ای رو از این و اون پرسیدم و مطمئن بودم که در وحله اول همه تو دلشون می گن :مگه فضولی؟واقعا هم شما فکرشو بکننین،آیا ازین سوال هم فضولانه تر پیدا می شه؟ البته من خودم می دونستم که این سوال واقعا یه سئوال چندان مناسبی نمیتونه باشه .اما بعدا ،برای اینکه خدای نکرده کتک نخورم فورا می گفتم : تورو خدا بدتون نیاد ،ببخشین که فضولی می کنم ،میدونین که من مجری برنامه های رادیویی هستم و این سوال و جواب یک جنبه آماری داره.اولا شما مجبور نیستین جواب بدین.در ثانی من می خوام نتیجه کلی این بررسی روبصورت یک برنامه مستقل رادیویی درست کنم و بخورد شنونده ها بدم .

خلاصه، من با حدود بیست نفر مصاحبه کردم و جواب هائی رو از این قبیل گرفتم :"به خاطر تحصیل،بخاطر تحصیل بچه ها،به خاطر شرایط جنگ،به خاطر بودن با بجه ها که قبلا اونارو فرستاده بودیم،به خاطر شرایط اقتصادی ایران، به خاطر جو حاکم برایران،به خاطر مسائل سیاسی .....و ده ها دلیل دیگه.

اما تعدادی از جواب ها در یک پرونده  مخصوص قرار می گرفت که جزو ردیف های بالا نبودند و اون پرونده  رو در این صفحه نکته ها براتون باز می کنم. عده ای گفته بودن که: به خاطر برخی از ویژگی های اخلاقی ایرونی ها ،که فضولی یکی از اوناست.

 ببینین،مسئله فضولی و دخالت بی جای ایرونی جماعت در زندگی های خصوصی دیگرون، باعث می شه که عده ای ایرونی با مهاجرت، خودشونو از دست هموطنای فضولشون نجات بدن و جلای وطن بکنن. اینا همونائی هستن که به محض ورود به سر رمین آنگلو ساکسن ها ،سرزمین آریائی و هموطنای ایرونی شونو به دست فراموشی می سپارن و می شن یه پارچه انگلیسی .میگن اومدیم آزاد زندگی کنیم و شاهد دخالت های بیجای مردم فضول و کنجاوو خاله خانمباجی ها ی محله نباشیم  ....و خیلی حرفای دیگه .در این زمینه می ریم به سراغ درد دل خانمی از دوستان و طرفداران  نکته ها وگفته های ایشونو براتون باز گو می کنیم.  

**

بطور اتفاقی باهاش برخورد کردم و حس کردم یه خورده عصبانی و ناراحته . با توجه به اینکه همیشه چهره ای خندان و شاد داره،امروز این شادابی رو تو چهرش ندیدم .پرسیدم:"از کجا میای؟" گفت "راستش رفته بودم جیم ".گفتم :"معلومه، چون حسابی خسته به نظر می رسی" .گفت:"اتفاقا جیم تنها جائیه که آدمو هیچوقت خسته نمی کنه ،یعنی ممکنه که از نظر جسمی خسته به نظر بیاد، اما از نظر روحی آدمو شارژ می کنه."  

گفتم:" بالاخره می گی علت ناراحتیت چیه ؟شایدم من دارم فضولی می کنم"که گفت:"موضوع مهمی نیست فقط آدم بعضی وقتا از دست هموطناش حسابی ناراحت و دلگیر میشه.در صورتیکه ما هیچوقت این مشکلاتو با این اینگلیسی های  به اصطلاح غریبه نداریم."گفتم:من هنوز منتظرم که اصل مطلبو بگی شاید من بتونم جوابی  بهت بدم تا بالاخره سگرمه هاتو باز کنی." گفت:" میدونی که من همیشه می رم جیم و یکی دوساعت در اونجا،نه تنها از نظر فکری ریلکس می شم ،بلکه از نظر جسمی هم حتما برام مفیده که حرفشو قطع کردم که: و لابد داری  به منم توصیه می کنی که منم برم جیم و ازین موهبت عظیم استفاده کنم که در جواب بلافاصله گفت:" نه بابا منظورم این نیست، حالا تو هم دربین معامله نرخ تعیین نکن تا من حرفمو بزنم ."خوشحال شدم که منو از اینهمه پرسش و پاسخ نجات  داره نجات میده که ادامه داد:"این داستان هم جون میده برای برنامه نکته های شما." باخوشحالی فراوون گفتم:پس منتظرم،برو سر اصل مطلب و ایشون ادامه دادن که:

دقایق پایانی ورزشم بود که چشمم افتاد به آقای میانسالی که از روبرو داره به طرف من میاد. از قیافه ظاهریش اینطوری تشخیص دادم که ممکنه ایرونی باشه. وقتی درست به مقابل من  رسید، بدون هیچگونه مقدمه ای گفت:"سلام، شما ایرونی هستین؟" چاره ای بغیر از دادن پاسخ مثبت نداشتم . آخه ما ایرونیا همدیگه  رواز روی قیافه خیلی زود می شناسیم، حتی اگه همدیگه رو ندیده باشیم . در جواب گفت:" چند وقته که به این جیم میاین ؟"عرض کردم:" یه چند ماهی میشه چطو مگه؟" که ایشون ادعا کردند که:" چطور من شمارو تا بحال ندیدم ؟"

 نمی دونم من باید در جواب چی می گفتم که با دستپاچگی به مصاحبه کننده گفتم :"چه میدونم، لابد شما روزای دیگه میاین."که گفت:" بگذریم ،لابد تازه اومدین انگلیس ،نه؟ " گفتم:" سه چهار سالی میشه."و آماده شدم  از شر ایشون و فضولی هاشون که مختص بسیاری از ایرونیاست، خودمو خلاص کنم که خیلی سریع گفت :"جواب  گرفتین؟" من مطمئن شدم که طرف بغیر از مزاحمت ،اونم مزاحمت مودبانه نظر دیگه ای نداره که برای رفع غائله خودمو به اون راه زدم که :"منظورتون از جواب چیه ؟آخه هر کس یه مورد خاصی برای اقامت در اینجا رو داره." من واقعا از تعجب دهنم وا مونده بود که  یه آقای ایرونی ،اونم در این سن وسال،چطور به خودش جرات میده که یک هموطن غریبه رو که نمی شناسه این طوری سین جیم کنه .باز هم کنترل خودمو از دست ندادم و خیلی مودبانه گفتم که :"وضعیت اقامتی هر کسی در اینجا  فرق میکنه." خواستم خداحافظی کنم که با پررویی ادامه داد که:" پس شما در اینجا رسما کار می کنین؟ آخه من فکر کردم که ممکنه شمااز کمک های دولتی استفاده می کنین." عرض کردم:" به چه دلیلی شما چنین حدسی می زنین؟" که گفت :"آخه اونائی که تازه میان به این مملکت بیشتر از این قانون استفاده می کنن ،منظورم پناهندگی و اینجور حرفاست." گفتم:" نخیرآقا." که بلافاصله افزود :"پس در آمدتون از چه راهیه ؟"این بار با تغیر گفتم که:" من با همسرم زندگی می کنم و مشکلی ندارم ." که به سماجت خود ادامه داد." پس که اینطور... ایشون که.." این بار باعصبانیت گفتم :"اگه کاری ندارین و تموم سوالاتونو پرسیدین، اجازه بدن که بنده  مرخص بشم و در حال بهت و عصبانیت جیم رو ترک کردم .
واقعا برای من تعجب آور بود که چطور میشه یک هموطن در این دیار اینقدر با پررویی تمام ، بخودش اجازه بده که در برخورد با یه خانوم ایرونی چنین رفتاری داشته باشه . شاید اگه اسم اینو بذاریم فضولی، باید گفت این یه نوع سوپر فضولیه و بس.آیا این برخوردها با یک هموطن باعث نمی شه که ایرونیا از هموطنای خودشون فاصله بگیرن و ایرونی بودن خودشونو انکار کنن؟

Monday, 27 May 2013

نکته ها 20


به مناسبتی رفته بودیم به این رستوران شیک ایرونی . سرو و پذیرائی خیلی عالی بود و ما که چهار زوج بودیم ، خیلی بهمون خوش گذشت و شب خوبی رو در کنار هم گذروندیم . تا دیر وقت اونجا بودیم و کلیه مشتریان غریبه اونجارو ترک کرده بودند و ما که برنامه ای بعد از اون نداشتیم، با خیال راحت نشسته بودیم ، تا اینکه صاحب رستوران هم به ما پیوست . شایدم روش نمی شد که به ما بگه "مگه شما خونه زندگی ندارین ؟چرا پا نمی شین که ماهم به تمیز کاریمون برسیم ؟" بهر حال صاحب مجلس هم اصرار داشت بیشتر بشینیم و ما هم ادب رو در اطاعت دیدیم . در این وقت که همه گرم صحبت بودن، من با جابجائی صندلی ام متوجه شدم که قسمتی از کف پوشی که صندلی من روی اون قرار داشت بطور دلخراشی، خراش برداشته و از زیر این خطوط عریض و کج و معموج، سفیدی چوب کف پوش نمایان شده، درست مثل اینکه یه نفر با میخ و یا یک پیچ گوشتی تیز، عمدا بجون کف پوش بی گناه افتاده و اونو لت و پار کرده .حرف صاحب رستورانو قطع کردم و پرسیدم : اینجا چی شده ؟ آیا مشتری فوتبالیست داشتین که با کفش میخی حسابی حال این کفپوشو جا آورده، اونم این کفپوش گرون قیمت؟ گفت: نه بابا.... یک فوتبالیست اینقدر مردونگی داره که زیر پاشو نیگا کنه . هفته گذشته ما اینجا رزروی داشتیم که حدود پانزده نفری بودن ..همین جائی که شما نشستین، یه جوون برنا و رشید نشسته بود و گویا کفش میخی پاش بوده ...حرفشو قطع کردم که: شاید اشتباه می کنی، ممکنه که پاشنه میخی یک خانوم این بلارو به سر این کفپوش آورده که ادامه داد: نخیر، یکی از گارسونا  بلافاصله پس از رفتن اونا به من خبرداد و مطمئن بود که این جوون اونجا نشسته بود.حالا فردا که رستوران بسته است ،قراره یه نفر بیاد واین قسمت رو از کنار دیوار تا اینجا عوض کنه، خلاصه باید کلی پول برای جبران این خسارت بپردازم .عرض کردم: اگه دوست داری این درد دل تورو توی رادیو بگم که گفت: کو گوش شنوا؟من اینقدر از این درد دلا دارم که یکسال برنامه رادیوئی شمارو پر میکنه . سپس ادامه داد: میان میشینن و کلی پشت سر ما بدگوئی می کنن که:"....غذا دیر سرو شد ...قیمت غذاها خیلی زیاده ....این رستورانای ایرونی مردمو می چاپن ."یا اینکه "یک سانتیمتر از کباب من سفت بود...ماست و خیارش آبکی بود."

آخه ما هم درد دلائی داریم ..راه دوری نریم....  همین موضوع عوض کردن کل  کفپوش مغازه بر میگرده به دوسه ماه قبل که یک پارتی ایرونی در اینجا داشتیم با شرکت سی و یا سی وپنج نفر . این گروه که خیلی هم پرسر و صدا بودند و صدای جیغشون گوش فلک رو  که بمونه، گوش ملائک آسمونو  هم کرمی کرد، شش هفت تا بچه قد و نیمقد بسیار فعال داشتند و اونارو ول کرده بودن به امون خدا...  این آتش پاره ها رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ...در یه لحظه ،اونم در هنگامی که دیگه کم کم داشن می رفتن یکی از گارسونا متوجه میشه که این وروجکا ، تمام شیشه های روغن زیتونو که برای استفاده  احتمالی مشتریان در اون گوشه گذاشته بودیم، روی کف پوش چیه کرده و بقول خودشون داشتن روغن زیتون بازی می کردن . گارسون از مادرا شون میخواد که مواظب بچه هاشون  باشن ولی دیگه کار از کار گذشته و ده شیشه روغن زیتون بی زبون روی  قسمت بزرگی از کف پوش ولو شده و قسمت بزرگی از کفپوش چرب و چیلی شده بود. دیگه هیچ کاری نمی شد کرد و مجبور شدم تمام کف پوش رستورانو با قیمت خیلی زیادی عوض کنم و بهمین دلیل این دفعه رنگ قهوه ای تیره رو انتخاب کردم که اینطوری شد. این واقعا حکایتی است درد ناک از عدم توجه ایرونی جماعت به مقررات رستوران . یک مشتری خارجی بچه های قد و نیم قدشو، اونم آخر شب ، از خونه در نمیاره بیرون که ببره رستوران . ما هنوز نمی دونیم که چطوری باید  بچه هامونو تربیت کنیم که فرق رستورانو با شهر بازی تشخیص بدن. بخدا گاهی اینقدر ازین مسائل ناراحت میشم که تصمیم می گیرم  که اسم خودمو عوض کنم به" آنتونیو" و اسم رستورانم رو هم بذارم" ایتالیانو" که این مصائب رستوران داری ایرونی رو نداشته باشم .

سر درد دل این دوست عزیز باز شده بود که با سکوت ما بازم ادامه داد ....میگن قیمت هر گونه درینکی در اینجا گرونه . البته با رستورانای انگلیسی که مقایسه نمی کن، بلکه با پاب ها و سوپر مارکت ها مقایسه می کنن. میرن قبل از اومدن به رستوران ما، با عجله خودشونو می سازن و بعد مستی هاشونو میارن به  داخل رستوران من بدبخت .همین دوسه شب قبل خانمی که سرش حسابی گرم بود با تقاق شوهرش و یکی دو زوج دیگه اومدن اینجا ...درد سرای بد مستی این خانوم محترم  افتاد به گردن مای بدبخت و ما تا یکی دوساعت مشغول تمیز کاری دستشویی ها بودیم .

سخن به دراز کشید و بهش قول دادم که درد دلاشه توی این شماره صفحه نکته ها بنویسم  که ادامه داد: ...ما از ایرونیا انتظار داریم مارو تقویت کنن ....به ما دلگرمی بدن ...اینقدر پشت سر ما غیبت نکنن... خدارو خوش نمیاد.. یه کمی هم به درد دلای ما گوش بدن .  ما اگه هوای همدیگه رو نداشته باشیم  ، پس چه کسی باید از ما حمایت بکنه ؟. آیا این خارجی ها ؟ خودتون قضاوت کنین .

نکته ها 19


       هر وقت منو می بینه،راجع به مطالبی که با عنوان نکته ها در نشریه می نویسم،حرف هائی می زنه که در حقیقت یک نوع تشویق هم به حساب میاد.بازم دستش درد نکنه که این حرفاش برای من،یک "خدا قوت" به حساب میاد که موجب دلگرمی میشه.

 می گفت:" بعضی ها معتقدند که نوشته های شما گاهی موجب رنجش گروهی میشه. بطور مثال در چند  شماره قبل که راجع به مکالمه های طولانی  بی مورد بعضی ها نوشته بودین، در قسمتی ،اشاره  کرده بودین به زیاد حرف زدن خانوما پای تلفن و ادامه داد که: این مساله کمی به خانم من برخورد کرد ." عرض کردم : ذکر این نکته ها، شخص بخصوصی رو زیر ذره بین نمی بره و یا اینکه محاکمه نمی کنه . بعلاوه، یک معضل اجتماعی نمی تونه معضل شخصی باشه.اینها وجود داره، ولی نه در مورد همه ...تازه اگه به اون مطلب درست توجه می کردین در ابتدا از پرحرفی آقایون در مکالمات تلفنی گله هائی شده بود، بعد خانوما .

سخن که به اینجا رسید، یه مرتبه حرفشو عوض کرد و ادامه داد که:"منکه حریف زبون تو نمیشم..ببین، میدونم تو در مورد همه چی می نویسی و خوشبختانه منطق سرت میشه و خیلی هم ممنونم."

فکر کردم حرفاش تموم شد و تشکری کردم و خواستم مسئله رو فیصله بدم که ادامه داد:" نه ولت نمی کنم،می خواستم ازت بخوام که در یک موردی که تا بحال اصلا چیزی ننوشتی ، یه چیزایی بنویسی." از خدا خواستم و با خوشحالی فراوون عرض کردم : خدا کنه باز به جائی برخورد نکنه که من حوصله جواب پس دادنو ندارم که گفت :" نه بابا موضوع اینطوری نیست و به جایی هم برخورد نمی کنه.می خواستم بگم که تو هرگز در نوشته هات این انتقاد رو مطرح نکرده ای که این ایرونی ها هیچوقت رعایت احترام رو نسبت به افراد علیل و یا ناتوان و دارای نقص عضونکرده و نمی کنن،فرقی هم نمی کنه، چه ایرونیای این طرف آبا و چه اونطرف.در این مورد، این جماعت اینگلیسی نامهربون،البته بقول عده ای،خیلی رعایت می کنن و هر کسی که بهر دلیلی دارای نقص عضو باشه و یا در اثر کهولت مشکلی داشته باشه، بیشتر مورد احترام و توجه مردم قرار می گیره."

گفتم: اتفاقا چه سوژه جالبی رو عنوان کردی،ممنون از توجه تو به این مطالب. واقعا راست میگی من تا بحال  در باره چنین موضوعی چیزی ننوشته ام . اگه چیزی نمی خوای بگی، اجازه بده تا موضوع رو گسترده تر بگم که گفت :"اگه اجازه بدی یه مساله کوچیکی روکه دیروز خانمم عنوان کرد بگم، بعد شما درد دلای خودتو مطرح کن." ما هم ادب را در اطاعت دیدیم .ایشون از قول خانمشون چنین گفتن :

 

" در یک  مجلسی با دختر خانم جوونی آشنا شدم که فوق العاده مودب و خواستنی بود. صابخونه ایشونو افسانه معرفی کرد و گفت که اومده اینجا برای ادامه تحصیل در رشته دارو سازی که البته در لیور پول قبول شده . ایشون که خواهر زاده خانم خونه بودن،در اون تعطیل آخر هفته به عنوان مهمون اومده بودن منزل خاله جونشون.دختری بود کاملا مودب و متین و تا حرفی ازش نمی پرسیدی حرفی نمی زد.موقع حرف زدن من یهو متوجه شدم که بین کلمات و جملاتش گاهی مکث هائی می کنه ولی به روی خودم نیاوردم.همین عدم توجه من به این مسئله و یکی دوسه نفری که دور و برش بودیم، اونو کم کم راه انداخت و دیگه فاصله این مکث ها کمتر می شد.وقتی هم که برای پاسخ به سوالی مکث بیشتری می کرد، من کلمه رو تو دهنش نمی ذاشتم، بلکه مجال می دادم که حرفشو خودش تموم کنه.حدود ساعت ده شب با تلفنی که به اون شد آماده شد که مجلسو ترک کنه،چون عازم لیور پول بود.دوستم گفت که قرار گذاشته با یکی از همکلاسی هاش بره .خلاصه ایشون مجلسو ترک کردن و هنور عرق مجلس خشک نشده بود که سیل سوال به طرف صابخونه بد بخت ،یعنی خاله جون افسانه سرازیر شد که: " طفلکی ...چطور شده لکنت زبون پیدا کرده ...؟از کجا شروع شد ه...؟ اصلا علتش چی بوده ؟....از بچگی شده ؟   ...چرا گفتار درمانی نمی کنه ...؟ و از اینجور سوالات که مودبانه اش میشه کنجکاوی و بی ادبانه اش میشه فضولی ."

صاحب خونه در یک جمله جواب همه رو داد که این بچه در سه چهار سالگی از سگ ترسیده و این بلا سرش اومده و دوا و درومون هم خیلی کردن نتیجه ای نداشته.در ادامه سخن اضافه کرد که: خود افسانه میگه که از وقتی اومده اینجا، هشتاد در صد بهتر شده چون همه اطرافیان متوجه عیب اون شدن و چنان با صبر و حوصله رعایت حال اونو می کنن که داره خوب میشه اما ...وقتی سخن به اینجا رسید شهناز یعنی دوست بنده مکثی کرد و ادامه داد که :اگه ایرونیا بذارن . گویا گاهی به حالت تمسخر و گاهی ترحم به ایشون نگاه می کنن و رفتارشون بیماری اونو بیشتر می کنه . به همین جهت تصمیم گرفته با هیچ ایرونی در تماس نباشه و جالب اینه که اینگلیسی رو مثل بلبل صحبت می کنه،چون شنوندهاش اینگلیسی هستن  .اما وقتی با ایرونیا روبرو میشه دوباره بیماریش عود میکنه . "

*

 بله عزیزان اینم درد دل همسر دوست بنده که این داستانو مفصل تر ازین شرح دادن ولی من  سرو ته قضیه رو زدم که یک کمی هم راجع بهش بیشتر توضیح بدم.

 شکی نیست که انسانها همیشه با عیوب و نارسائی های فکری و بدنی مواجه هستند که  یا ارثی است و یا در اثر مرور زمان و حوادث ناگوار به وجود اومده . این مسئله که علت و معلول را مورد بحث قرار بدیم در ردیف کار ما نیست .اما وقتی در صدی از مردم نیاز به عصا پیدا می کنند ویا در صدی نیاز به عینک و  به سمعک ، این واقعیتی است که وجود داره و انکار ناپذیره. مسلما انسان ها، این کمک کننده ها رو به انتخاب خود مورد استفاده قرار نداده اند ،بلکه  دست زمونه اونارو مجبور به این کار کرده . اما چرا ما ایرونیا که خود را مهربون ترین و با عاطفه ترین مردم دنیا میدونیم باید چنین رفتاری رو داشته باشیم ؟چرا باید افراد علیل و نا توان در جامعه ما مقامی نداشته باشن؟

در کشور ما مردم  اکثرا به افرادی که چشمشون درست نمی بینه با عصبانیت میگن (کور) یا اگه شنوائی شونویک کمی از دست دادن میگن (کر) .  ودر همین زمینه ما کلماتی از قبیل( شل) و( لال )را می شنویم . این در مواردی است که این ناراحتی ها خیلی مختصره و به درجات شدید خود نرسیده،در حالیکه این کلمات را در مفهوم واقعی هیچگاه بکار نمی بریم . بعنوان مثال: افرادی را که بخاطر مشکلات شنوائی، از سمعک استفاده می کنن، مور تمسخر قرار میدیم . چی می شد که اگه وقتی با اونا مواجه می شیم آرام و بلند صحبت کنیم که اونا مجبور نشن بپرسن (چی؟) . و باز چی میشد که وقتی می خواستیم حرفمونو دوباره تکرار کنیم، این بار بدون عصبانیت بلند تر و واضح تر بیان می کردیم، تا طرف بشنوه. شما میدونین که این شخص دیگه روش نمیشه برای سومین بار از شما بپرسه و اینه که با یک (بله) خودشو خلاص میکنه و شما که شنونده این (بله) هستین، پشت سر این شخص حرف می زنین وبا تمسخر می گین:" فلانی نشیند و هیچی نفهمید و الکی گفت: بله"و بازچی میشد اگه در مکالمه های تلفنی با اینگونه اشخاص که قدرت تشخیص صدارو ندارن خودمونو واضح معرقی می کردیم تا اینکه اونا از نشناختن صدای ما بخاطر این نقص عضو، خجالت زده نشن. مطمئن باشین که این دل آزاریها و این دل شکستن ها ی افرادی که بنا به خشم طبیعت و بنا به دلایلی بینایی و شنوائی وگویائی ویا  قدرت حرکت را از دست داده اند ،خیلی بیشتراز افراد معمولی نیاز به محبت و دلجوئی دارند.

بیائید در دعاهایمان به در گاه ایزد منان، قبل از خواستن شفای این افراد بی گناه،از او بخواهیم که  مارا در برخورد با اینگونه افراد راهنمائی کند که با متلک ها و تحقیرها مون، موجب رنجش خاطر اینان نشویم.ببینین شاعر چقدر قشنگ میگه : بهوش باش دلی را به سهو نخراشی       به ناخنی که توانی گره گشائی کرد .

والسلام   

نکته ها 18


..... گفتم  : به من قول دادی که نکته ای مهم و قابل بحثی رو برام از ایران سوغاتی بیاری . گفت : والله اینقدر گرفتار بودم که نه به فکر تو بودم ، و نه به فکر  نکته های سفارشی تو . گفتم : دستت درد نکنه که مثل انگلیسی ها اینقدر رک حرف میزنی ..لااقل یک " ببخشین " ویا اینکه  "یادم رفت" بگو تا منم دلم خوش باشه که یک کمی به یاد من بودی  . در جوابم گفت: فقط اینو می تونم بگم که تاکسی ها و مسافر کش ها ی کشور گل و بلبل ما ، پدر منو در آوردن .. اینروزا، اینا شدن یه عده دزد سر گردنه ...فقط آد ما رو توی روز روشن ، تو خیابونا می چاپن . درست مثل اینکه دارن  با زور جیبتو خالی می کنن و تو هم به خاطر احتیاجی که به اونا  داری نمی تونی دم بزنی . آخه من رفته بودم برای یک کار اداری در مورد بازنشستگی ام  ...اجبارا باید اینور و اونور می رفتم ..نه اهل رانندگی کردن در ا ونجا ها هستم  و نه اینکه دوست دارم خانواده خواهرمو به زحمت بندازم . اینه که برای تموم کارام باید از تاکسی و کرایه و آ ژانس استفاده می کردم . هر کدوم داستانی داره ولی تمام این داستانا همونی بود که اول گفتم چاپیدن مسافر بدبخت ...حالا خودت بقیه شو جور کن .

حرفاش وقتی  به اینجا رسید ، دیدم  که جان کلام را گفته و دیگه چی بنویسم . ولی فکر کردم بیام و از مردانگی همین اولاد بنی هندل، بقول دوست عزیزم شهرام خان ، خاطره ای رو از یک مسافرتم به خاور دور براتون تعریف کنم .حتما موافقید ؟  اگه که  نیستین بقیه داستانو دیگه نخونین ...من بدم نمیاد .

*

سال گذشته سفری داشتیم به خاور دور . جاتون خیلی خالی بود . چون سفر اولمون به اون طرفا بود ، مسلما میتونست تمام لحظاتش جالب و قابل تعریف باشه . حالا بنده همه خاطرات قشنگی که رو داشتیم میذارم کنار ، چونکه دارم مطلبی رو می نویسم به نام نکته ها  ، نه سفر نامه .  اما این اشاره آقا مجید ، دوست عزیز بنده منو وادار کرد که نکته ای بنویسم که مربوط میشه به داستان بد بختی های خیابونی ایشون . بازم دستش درد نکنه که یک سرنخی به دست بنده داد تا منم بتونم روش کار کنم . من این داستانو تعریف می کنم تا بدونه که اگه اون نکته های سوغاتی بنده رو نیاورده ، ما خودمون هم می تونیم یه چیزی از خودمون بنویسیم و منت ایشونو هم نمی کشیم .

*

برای بازگشت به هتلی که در اون اقامت داشتیم ، مجبور بودیم که سوار تاکسی بشیم . البته خیلی هم خسته بودیم چون امروز یکی دو بازید بسیار طولانی و خسته کننده در این جزیره زیبا  داشتیم . سوار تاکسی شدیم .  نا گفته نمونه که نیم ساعتی در صف تاکسی در جا زدیم ، چون باید به نوبت سوار می شدیم . سوار شدیم و آدرس را گفتیم و برای تاکید بیشتر کارت هتل رو به راننده  نشون دادیم  .  طرف با زبون خودش تائید کرد و براه افتاد . ما غرق صحبت بودیم و از سرویس های منظم و شیک این تاکسی ها که عموم استفاده کنندگان اونا توریست هستند، تعریف می کردیم . این تاکسی ها اکثرا نو بودند و همگی مجهز به دستگاه خنک کننده .

بگذریم ....ماکه غرق صحبت بودیم ، یهو متوجه شدیم که تاکسی از جلو هتل ما رد شد . و من بلافاصله گفتم : آقا...مثل اینکه از هتل رد شدیم ...راننده بلافاصله به کناری کشید و  اتوموبیلو متوقف کرد . شاید ما حدود پنجاه شصت متر از هتل که در سمت چپ خیابون قرار داشت رد شده بودیم . خیابون یک طرفه بود و امکان دور زدن وجود نداشت . من بلافاصله گفتم : ما همین جا پیاده میشیم و خودمون این چند قدم راهو بر میگردیم  ...اما راننده گفت : من باید شمارو جلوی هتل پیاده کنم ، چون تقصیر من بوده و از جلوی هتل رد شدم . البته او باید این خیابون یک طرفه رو تا انتها می رفت و ازیک کوچه فرعی خودشو  به خیابونی موازی همین خیابون می رسوند و بعد از بالاترها  برمی گشت . ما حرفی نزدیم و رضایت دادیم که مارو جلوی هتل پیاده کنه ، چون خسته هم بودیم . در لحظه ای که می خواست راه بیفته به من گفت : ببینین آقا ......من تاکسی متر رو در همین جا متوقف می کنم و پولی که شما پرداخت می کنین همین رقم دوازده دلار و چهل سنته و از اینجا به بعد تا دم هتل دیگه شما نباید پولی بدین .  پس از حدود ده دقیقه مارو جلوی هتل پیاده کرد . گرچه اگه مارو همون جای اولیه پیاده می کرد ما اعتراضی نمی کردیم ،وحتی اگه در هنگام پیاده شدن ، تاکسی متر رقم بالا تری رو نشون میداد ما حرفی نداشتیم ، ولی وجدان کاری این راننده به اون این اجازه رو نمی داد . چون ما قبلا آدرس کامل رو به او گفته بودیم و در واقع اون مقصر بود .

در همون لحظه داشتم فکر می کردم که در ایران ما این جماعت از خدا بی خبر چه بلاهائی که سر مردم بدبخت نمیارن . تاکسیمتر که قربونش برم ، اصلا وجود خارجی نداره ...اینا در مقابل پولی که از مردم  می گیرن ، چه خدماتی رو ارائه میدن که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...مردمو مثل گوسفند می ریزن روی  هم ...در مقابل این سوال که : آقا چند شد ؟ یک قابلی نداره تحویلت میدن و بعد هرچقد ر که تیغشون ببره  ، ازت جدا می کنن  . نا گفته نمونه که به سر و  وضعتم بستکی داره...اینا با یک نگاه می فهمن که تو چند مرده حلاجی ... تا چه حد پولداری و.... ببخشین تا چه اندازه نا وارد وهالو ....نمی دونم بازم بنویسم یا خودتون می خواین بقیه شو بنویسین .

بله عزیزان ، لطفا این خاطره حقیر رو که در بالا ذکر شد ، با مسئله تاکسی رانی و مسافر کشی در ایرا ن خودمون مقایسه کنید .

ولی تا یادم نرفته اینم بگم که روزی این قصه رو برای کسی گفتم و در جوابم گفت : اون بودائی خدانشناس و بت پرست این جوری مال حلال به خونه اش میبره و لی این مسلمونای خداشناس و عاشقان خاندان نبوت و  ولایت ، خرجی روزانه منزلشونو اون جوری از زدن جیب مردم تامین می کنن . والسلام .