Thursday, 2 March 2017

داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه ی خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.
وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."  
داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه ی خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.
وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."  
داستان بابابزرگ و مردک آفتابه دزد
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش : رحیم زاده
×××××××××××
صبح جمعه ای بود که من برای کوتاه کردن موهای سرم داشتم می رفتم سلمونی .آرایشگاهی که من چندین سال مشتری اش بودم ،مغازه ی کوچکی بود با نام (سلمانی روحانی) و درست روبروی منزل بابابزرگ قرار داشت .این مغازه در مجموعه ی چندین مغازه قرار گرفته بود که صاحبِ ملک همه ی آنها بابابزرگِ بنده بود و صاحبان آنها همه ماهه اجاره ای بابت این مغازه ها به بابا بزرگ پرداخت می کردند.
آن روز درست جلوی مغازه ی سلمانی بودم که بابابزگ هم از منزلشان خارج شد و بعد از جواب سلامِ من ؛ با لبخند پرسید:"صبح به این زودی داری کجا میری؟". من هم  به مغازه ی سلمونی اشاره کردم و معلوم شد بابابزرگ هم امروز تصمیم دارد که برای کوتاه کردن موهای جو گندمی اش به همان آرایشکاه برود ... با هم وارد شدیم.
 این آقای روحانی، مرد مسلمان و مومنی بود و درست بیاد دارم که روی در و دیوارِ مغازه اش با خط درشت نوشته بود( صورت تراشیده نمی شود) و یکی دو جا هم به عربی چیزهایی از قبیلِ (النظافتُ منِ الایمان) و غیره نوشته بود. به هرحال ازما که  بخوبی استقبال کرد و قرار شد اول کارِ مرا را بیندازد... البته تراشیدن سَرِ یک بچه ی ده دوازده ساله با نمره ی 2 کاری نداشت و خیلی هم طول نمی کشید. در آن موقع ها  بچه های دبستانی نباید با موی بلند در مدرسه حاضر می شدند .
کارِ من خیلی بسرعت انجام شد و نوبتِ بابا بزرگ شد که بنشیند زیر دست سلمونی . هنوزسه چهار دقیقه ای نگذشته بود که مرد میانسالی با عجله وارد آرایشگاه شد و پس ار سلام گفت :" ببخشید من خیلی عجله دارم می تونم برم دست به آب ؟" ( اون زمونا به توالت  یا دستشویی می گفتن مستراح و یا دست به آب ) .
اوستای سلمونی گفت :" ما اینجا مستراح نداریم... ببخشید آقا. " مردک با ناراحتی گفت : "آخه ....پس خودتون چیکار می کنین؟ تو رو خدا یه کارش بکنین دیگه..." که او هم مودبانه جواب داد :" ما خونه مون نزدیکه. ..از طرفی ما ساعت دوازده مغازه رو می بندیم و خیلی هم احتیاج نداریم ." طرف مایوسانه می خواست مغازه را ترک کند که حس ترّحم و کمکِ به دیگران در وجود  بابا بزرگ باز هم پدیدار شد که بلافاصله گفت :"میتونی بری خونه ی ما ..."و قبل از اینکه منتظر جواب او بشود، رویش را به من کرده و گفت:" کلیدو از جیبم ور دار و درو برای ایشون باز کن...میدونی که کسی خونه نیست ."
من هم با نارضایتی خیلی سریع  با برداشتنِ کلید دویدم و دربِ حیاط را باز کردم و به مردک گفتم: " ببینید   آقا؛همین گوشه سمتِ راستِ حیاط..." و او هم بی تعارف خودش را به دستشویی رساند .
من هم که  بیرونِ منزل منتظر بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید چون قرار بود پسر خاله ام برای بازی های صبح حمعه بیاید منزل ما؛ اینست که منتظر بودم که طرف برگردد ودَرِ جیاط را ببندم ولی حالا حالا ها  از آقا خبری نبود..وارد حیاط شدم و صداش زدم "آقا...آقا..." که گفت:" الان میام ...الان میام..." باز رفتم دمِ در و به انتظار ایستادم؛ خبری نشد و  دو باره رفتم و یکی دو ضربه زدم به دربِ توالت  و باز رفتم تو کوچه وخبری نشد. بابابزرگ که از داخل سلمونی شاهد ماجرا بود، مرا صدا زد که مردک چی شد؟ گفتم:" این مرتیکه رفته همون تو مونده .. منم عجله دارم میخوام برم خونه ..". البته همین مکالمه ی کوتاه یکی دودقیقه ای طول کشید. بعد، به دستور بابابزرگ رفتم پشت درب توالت و این بار با صدای بلند صداش زدم ، اما جوابی نبود .دراین لحظه بابابزرگ  هم آزاد شد وآمد  وپشت درب توالت مردک  را صدا زد، ولی خبری نشد. آهسته درب دستشویی را باز کرد و یارو نبود و گویا رفته بود. در این لحظه ناگهان بابابزرگ با فریاد گفت :" نامرد ...آفتابه ی مسی رو هم با خودش برده ؛... بدو دنبالش."ومنم دویدم دنبالش ..ولی دیگر خیلی دیر شده بود و مردک یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.گویا در فاصله ی یکی دو دقیقه ای که من و بابا بزرگ با هم حرف می زدیم او آفتابه به دست در یکی از گوشه های حیاط منتظر موقعیتِ مناسبی بوده و بعد هم جیم شده بود.

وقتی مادر بزرگ از عبادت صبحگاهی حمعه برگشت، برخلاف بابابزرگ که خیلی عصبانی بود، گفت : "بیچاره، خوب لابد لازم داشته... مهم نیست ..نباید اونو نفرین کنین.... خدا خودش حسابشو توی اون دنیا میرسه ..."ومنم با عصابنت گفتم:" پس لابد به جاش به ما هم یه آفتابه ی طلایی میده..." مادر بزرگه گویا ازین شوخیِ من خوشش نیامد و بدون جواب گفت :" چیه ؟ ماتم گرفتین ...من الان میرم از اوستا حبیبِ مسگر  یه آفتابه شیک و نو می خرم... آفتابه توی خونه از مهم ترین و باارزش ترین وسیله هاست ....و رو کرد به بابا بزرگ: " تا تو فکر کنی که باید چیکار کنیم، یه نفر می خواد بره اون تو..آخه بی آفتابه که نمیشه. ..منکه رفتم  بخرم ...."  

Wednesday, 16 July 2014

نکته ها 37
گاهی ما ایرونیا غر می زنیم که دیگه از دست این سخنان و اصطلاحاتِ تعارفی رایج بین ایرونیا واقعا خسته شدیم . آخه چقدر باید قربون صدقه همدیگه بریم ..چقدر باید بگیم " دست شما درد نکنه "..چقدر باید به این و اون بگیم "خسته نباشین."
راستی،آیا تا بحال  فکر کردین که  وقتی به یه نفر میگیم" دست شما درد نکنه،" کاهشی در دردِ دست ایشون ایجاد میشه یا نه ؟ آیا وقتی به کسی می گیم که "خسته نباشی،"  این جمله حتا یه ذره از خستگی اونو کم می کنه؟
با یه بررسی کوتاه میشه توضیح داد که: بابا جون، این تعارف تکلیفا فقط اطاعت از یک رسم و رسوم سنتیه  که توی فرهنگ ما ریشه دونده و کاریشم نمیشه کرد .اگه ما در برخوردا مون با یه نفر، از این کلمات که مثل نقل و نبات توی جملات مردم وجود داره، استفاده نکنیم، متهم می شیم به بی ادبی... ما بارها شده که خودمون از مردم گله می کنیم که چرا طرف اینقدر با ما سرد رفتار کرد ،حتا یک احوالپرسی ساده هم نکرد و  یا اینکه کاری رو برای کسی انجام میدیم و میگیم:" طرف حتی یه بار نگفت دست شما درد نکنه." مگه نه؟
اینگونه افکار و وازدگی از بکار بردنِ اینگونه اصطلاحاتِ روزمره بیشتر در بین ایرونیای اینجاست که با فرنگی جماعت سر و کار دارن ،والا، در ایران خودمون که  تمدن فرنگی هنوز نتونسته  این تعارفات لفظی رو کم کنه و یا از بین ببره ، مردم هم مشکلی با این کلمات و اصطلاحات ندارن.
 حتما شما هم می دونین ما در جایی زندگی می کنیم که مردمش با ذکر یک کلمه ی (های) و یا (هی ) از کنار هم رد میشن و یا اینکه بِر و بِر به هم نیگا می کنن و یه احوالپرسی ساده هم نمیکنن. خوشبختانه ما ایرونیا هم در اینجا اینگونه  مشکلات رو  با اونا نداریم ... اگه یادمون بره بهشون سلام بدیم، یارو اصلا متوجه نمیشه، چه برسه به اینکه گله کنه. ما عادت کردیم که  حتی با این انگلیسیا احوالپرسی هم  نکنیم و جالب اینه که اونا هم توقع ندارن که در هر برخورد  احوال هفت جد و آبادشونو بپرسیم .اما همینکه یه ایرونی یه کمی  خوی فرنگی بگیره  و بقول معروف تحویلمون نگیره و قربون صدقه رو بذاره کنار، فوری  گله میکنیم که:" مگه ما چیکار  کردیم که اون اینجوری داره  با ما سرد رفتار میکنه "
ولی خودمونیم ،بعضی وقتا می بینیم که این گونه کلماتِ آغشته با تعارف، محبت ایجاد میکنن و زیبایی  خاص خودشونو دارن .برای مثال وقتی از کنار کارگرایی که مشغول کارن، رد می شیم و میگیم (خسته نباشین )چقدر اونا از این تعارف خوشحال میشن و انرژی مثبت می گیرن . وقتی داریم یه چیزی میخوریم و کسی ، حتا نا آشنا رد میشه و میگیم :ّ"بفرما" و به اصطلاح یک" بفرما " میزنیم، طرف چقدر کیف میکنه و از این تعارف خوشش میاد .وقتی به یک مریضی میرسم و احوالشو می پرسیم، حتا اگه حالش خراب باشه چقدر توی چشاش نگاه های محبت آمیزی می بینیم .بنابراین باید گفت که این فرهنگ معاشرتی ما عیب و ایرادی نداره و پر از لطف و صفاست ،اما وای به حال نسل بعدی ما که در درون این فضای خارج از لطف و صفا دارن بزرگ میشن ...نسلی که مادر پدرا داره پدرشون در میاد که بهشون سلام دادن به بزرگتر هارو یاد بدن .
راه دوری نریم ، توی همین کانون خودمون یک کلاس فارسی کوچیکی داریم ، اینکه میگم کوچک منظورم کلمۀ(بی اهمیت) نیست بلکه منظورم اینه که شکل ظاهریش کوچیکه اما پر محتواست و عزیزانِ مسئول واقعا زحمت می کشن و دوسه ساله که از جون و دل با این بچه های ایرونیِ نیمه فرنگی دارن ور میرن تا بهشون فارسی یاد بدن و خدائیش پیشرفتشون هم خیلی  چشمگیر بوده .اما اینقدری که اینا سعی و تلاش کردن که به این بچه ها سلام کردنِ فارسی یاد بدن،به اندازۀ زحمت یاد دادنِ جملۀ معروف "بابا نان داد"نبوده. این بیچاره ها  به محض اینکه بچه ها وارد میشن خودشون پیش قدم میشن و سلام بلند بالائی به اونا می کنن، ولی بچه ها  زیر لب، بفهمی نفهمی سلامک کوتاهی رو با اکراه  تحویل میدن که قابل شنیدن هم نیست.
من هم به نوعی در این گیر و دارناظر هستم و سهیم .هم همه کاره ام و هم هیچکاره، یا میشه گفت که به عنوان ِیک دربون مشغول انجام وظیفه ام .می خوام اینو بگم که من چون  خود عمری در خدمت آموزش و پرورش بوده ام شاید بیشتر از همه این مشکل تربیتی رو در بین خانواده های ایرونی درک  می کنم.  آنچه از نظر فرهنگی برام مهمه اینه که ما ایرونیا  در امور تربیتی برای بچه هامون نه تنها کاری نکرده ایم، بلکه خیلی هم به قهقرا رفته ایم.
ما در جائی زندگی می کنیم که والدین مجبورن به بچه شون سلام کنن و از بچه شون اطاعت کنن .نمیگیم که در ایران پدر مادرا موفق ترهستند، اما آماراینجوری نشون میده که سیستم های برخوردی با بچه ها در اونجا خیلی بهتره و والدین این مشکلاتو با اونا به این شدت ندارن .
در مجلسی بودیم که هنگام خداحافظی خانومی از دختر بچه هشت  سالش می خواست که خداحافظی بکنه،  اونم به هر دلیلی طفره می رفت .پدرِ خانوم  صابخونه هم که از ایران اومده بود و این مهمونی هم به خاطر ورود ایشون بود،پیله کرده بود که با بچه خداحافظی بکنه. مادرِ دختر بچه  دوباره به دخترش اصرار کرد که: " عزیزم از حاج آقا خداحافظی بکن، تا ببینن که تو هم فارسی خوب بلدی ، برو بوس بده بگو زحمت دادیم." دختر بچه نگاهی با بی تفاوتی به حاج آقا کرده و با لهجه ای فارسی انگلیسی گفت:" آخه مامی جون... این آقا ریشاش خیلی زبره ،آی هیت هیم ." و بطرف درِ خروجی فرار کرد.نه تنها مامانش از خجالت خیس عرق شد بلکه همه مهممونا که در حال خدا حافظی بودن ناراحت شدن و برای رفع و رجوع هر کدوم جمله  تعارف آمیزی رو بیان کردن که هیچیک حقیقت نداشت.

حالا شما خودتون رفتار این دختر بچه هشت ساله رو با هم سن و سالای خودش در ایران مقایسه کنین و ببینین تربیت یعنی چی؟ من خودم وقتی با بچه های فامیلامون درایران روبرو می شم، واقعا غرق لذت میشم، اما در اینجا اگه برخوردی اتفاقی در جایی با اینگونه بچه ها  داشته باشم با توجه به اینکه من بچه ها رو واقعا دوست دارم، کلی نا امید میشم .من  باور دارم که بچه ها بی گناه ترین موجودات روی زمین هستند و اینا ازهر گونه آلودگی به دورن و دلیل دوست داشتن اونا هم همینه .اما هر گونه کوششی از طرف من نسبت به جلب نظر اونا منو واقعا مایوس میکنه . می بینم که کوشش مادر پدرا برای تفهیم آداب و رسوم ایرونی به بچه هاشون که یکی از مهمترین اونا احترام به بزرگتراست ، با شکست روبرو میشه .حالا اگه این نسل خودشون دارای نسل جدیدی بشن، دیگه هیچگونه اثری از اینهمه لطف و صفا ی ذاتی ایرونی در وجود اونا باقی نخواهد موند. دوستم می گفت:" تلفن زدم به یه نفر و باهاش کار داشتم. پس سی چهل تا زنگ گوشی برداشته شد و تا بگم "الو"صدای پسر پانزده سالشو شنیدم که  گوشی توی دستش به طرف پدرش داد میزد که :"بابا، بگو هرکس باهات کار داره به موبایلت زنگ بزنه... مگه من اینجا نوکر مردمم که هی گوشی روبردارم... همش این دوستات  با تو کار دارن...".گوشی رو گذاشتم و به موبالش زنگ زدم و گفتم: من گمون نکنم که یک انگلیسی بچه شو اینجوری تربیت کنه...وای به حال  ما که یک قدم هم از انگلیسی ها جلو زدیم... آخه چرا پدر مادرا نمی شینن یه کمی جدی تر به بچه هاشون ادب و کمال یاد بدن...بهشون بگن درسته که ما در اینجا زندگی می کنیم ولی در اصل ایرونی هستیم و  نباید بذاریم که فرهنگ و ادب و تمدن ما در اینجا به دست خودمون از بین بره .ما نباید بذاریم  که معیارهای والای تمدن و آداب و رسوم فرهنگِ  والای ما به دست بچه های خودمون نابود بشه و به باد فنا بره...آیا شما هم با من هم عقیده هستین؟  
نکته ها 36
این بار برای تنوع بیشتر در این صفحه،  رفتیم توی بازار نکته ها و چندین نکتۀ کوچک و پر معنی رو براتون انتخاب کردیم:
**
 یه وقت می بینی که یه نفر دیر وقت  به خونت زنگ میزنه .اگه صدات خواب آلود باشه میگه :
"خواب که نبودی؟ " از نظر بنده که یک کمی نکته چی هستم این جمله پنج تا معنی  میتونه درونش وجود داشته باشه :
 1 – این موقع تو نباید خواب باشی، چون ما هنوز بیداریم....
2 ــ  این چه موقعِ خوابید نه؟
 3 ــ چرا به این زودی خوابیدی؟
 4 ــ چون من باهات کار دارم تو حق نداری خواب باشی!
 5 ــ اصلا تو به چه حقی  گوشی رو دیر برداشتی ...
 و تازه اگر ببینه یه کمی با کسالت حرف میزنی بعد از نیم ساعت حرف زدن  میگه :
"برو بخواب بابا،  فردا بهت زنگ میزنم"
یعنی ما بهت اجازه دادیم که بری و بخوابی .
*
خانمی از دوستان تعریف می کرد که :
  اونروز توی یه مجلسی نشسته بودیم و گرم صحبت. اما باور کنین تمام مجلس غیر از چند دقیقه صحبت و احوالپرسی اولیه، کشیده شد به موبایل بازی و ور رفتن به موبال های آنچنانی توی دست حاضرینِ در این محفلِ صد درصد زنونه..
 میدونین که اینروزا  بیماریهای حاصله  از موبایل مثل مسیج و پیامک و عکس و فیلم ، از حفاری های تلفن های دستی که در بین بچه ها رواج داشت، ماشاالله به بزرگترا هم سرایت کرده و درمونی هم نداره. در تموم مدتِ این دوساعت مهمونی ، موبایل ها پنجاه بار زنگ زد .اون یکی دعوای بچه هاشو حل می کرد اون یکی سرِ شوهرش داد میزد که چرا جواب مسیج شو نداده. یکی به نامزدش یکسره  پیامک عشق و عاشقی می فرستاد. اون یکی ویدیوی نوه عزیز دردونه شو به همه نشون میداد و قربون صدقش می رفت، یکی جُکهای آنچنانی رو با صدای بلند برای همه قرائت می کرد. یکی  که مدرن تر بود،رفته بود توی اینترنت و داشت غرق می شد...
این دوست عزیزمون پس از نقل اینجور چیزا ادامه داد که :لطفاً همینو تو نشریه تون بنویسین .عرض کردم "چَشم"  و می بینین که نوشتم ...و همینطور که داشتم می نوشتم ،فکر می کردم که : خدایا ببین، با پیشترفت علم مارو به کجاها کشوندی که لطف و صفای دیدارهای دوستانه مون از بین رفته و جلسات خوش و بش های دور هم بودنمون، تبدیل شده به  ور رفتن به تلفن های موبایل .نمی دونم باید به بنیانگذار تلفن رحمت بفرستیم یا ...
*

 ن ــ یه همسایه ای داریم که یک  سگ گنده داره ، البته از اولش گنده نبوده ولی اینقدر بهش رسیدن که ماشاالله چاق و چله شده. من کاری ندارم به اینکه چرا این سگو از بچه هاشون هم بیشتر دوست دارن ...این حیوون پرستی از همون زمان حضرت آدم وجود داشته و حالا هم متاسفانه  نه تنها  هست بلکه خیلی هم شدید تر از قبل... و بیشترم  بین این خارجیا رواج داره تا ما .
 اما چیزی که در این مورد به من ارتباط پیدا میکنه اینه که وقتی این همسایه رو تو کوچه خیابون می بینم، باید با سگش هم احوالپرسی بکنم و از این سگِ پدر سگش هم دلجویی به عمل بیارم و دست نوازش به موهای بدنش بکشم که البته چندشم میشه. وقتی این کارو می کنم، نه تنها سگه خیلی خوشش میاد بلکه جنابِ (جان) خان هم نگاه های محبت آمیزی به من میندازن که نشونه  تشکر فراوونه .وای به روزی که من حوصله نداشته باشم و احوال سگشو نپرسم . ...مسئله مهم اینه که ایشون دوتا بچه قد و نیمقد هم  دارن که  رابطه شونم با من خوبه.  بعضی وقتا که بچه هاشون با باباشون هستن، اگه احوال بچه ها رو نپرسم، براش اصلاً مهم نیست، ولی سگه رو باید حسابی تحویل بگیرم. ایکاش این آقا بچه های خودشو هم اینقدر تحویل می گرفت .
*
  یه سوال کامپیوتری از دوستم که خودشو متخصص کامپیوتر میدونه پرسیدم که گفت:
ــ فردا جوابشو میدم.
ــ آخه جوابش نباید اینقدر سخت باشه، ببین من کارم یه طوریه که  تا فردا نمی تونم صبر کنم.
ــ  آخه باید بپرسم.
ــ  از کی؟
ــ  از پسرم .
من واقعا خنده ام گرفته بود و با تعجب پرسیدم:
ــ تو مثلا لیسانس و یا نمی دونم فوق لیسانس کامپیوتری! واقعا راست میگی و باید از پسرت بپرسی؟
ــ  آره، جونِ تو.
 ــ  پسرت داره لیسانس کامپیوتر میگیره؟
ــ  نه بابا، اون ده سالش بیشتر نیست.
*
دختر یکی از دوستامون که دو سه سالیه که  ازدواج کرده و صاحب خونه زندگی شده، درد دلی با بنده کرد و از من خواست که حتما اونو توی نشریه کانون بنویسم و منم قولشو دادم .
می گفت:  امکانات ما از نظر جا برای مهمونی چندان مناسب نیست و ما بیشتر از 8 نفر رو نمی تونیم پذیرا باشیم : هم اطاقمون کوچیکه وهم تعداد صندلی ها  و مبل ها مون  فقط جوابگوی ماکزیمم ده نفره. چهار زوج از دوستامونو بدون بچه هاشون دعوت کردیم  که برای شام بیان خونه ما. غروب همون روزی که میخواستن بیان، یکی از اونا زنگ زد که:" یکی از دوستام با خانمش بدون خبر قبلی همین الان از لندن رسیدن، نمی دونم چیکار کنم؟" جوری حرف میزد که من ناچاراً گفتم" باشه، اونا هم تشریف بیارن." و تعارف هم گرفت.
 خانوم و آقای جوونی با دوتا بچه شون  بهمراه دوستامون  وارد شدن. حالا قدری با فشار و فشور نشستیم .ولی همه چی یک طرف، اون دوتا بچه ووروجکشون یک طرف!
 این دوتا پسر بچه ی شیطون، یک پدری از ما در آوردن که لذت این مصاحبت و مهمونی از یادمون رفت و دست آخر هم یکی از اونا، یکی دیگه رو هل داد روی چراغ لاله شمعدونی یادگاری پدرم که از ایران آورده بودم، و اونم از روی میز افتاد و شکست .از نظر اونا مسئله با یک معذرت خواهی حل شد ولی چراغ لاله عتیقه ما از بین رفت که رفت.


نکته ها 35
بحثی بود در محفلی در مورد تربیت بچه ها و اینکه آیا اصول تربیتی که در منازل پایه ریزی میشه تا چه حد میتونه با بزرگ شدن بچه ها در اجتماع، عوض بشه و آیا این زمینه اگه درست و حسابی باشه ،پایدار میمونه یا خیر؟ من عقیده داشتم و دارم که اگر پایه های تربیتی در خونه  محکم بشه ،هیچگاه محیط اطراف قادر نخواهد بود که اونا رو نا بود بکنه و از بین ببره و برای  مثال این خاطره رو تعریف کردم:

سالها قبل یک زوج از فامیلای ایرونی مون به اتفاق دختر سیزده ساله شون دوسه روزی مهمون ما بودن .اونا از تهرون اومده بودن لندن به دیدن فامیلاشون و محبت کردن و دو سه روزی رو هم اختصاص دادن به منچستر و دیدن ما. با توجه به اینکه اینا تو تهرون خیلی به ما به محبت کرده بودن و بقول معروف از اون چلو کبابای یه متری به خوردمون داده بودن، ما هم میخواستیم حسابی از اونا پذیرایی کنیم و به قول معروف از خجالتشون در بیائیم.
شبی رو اختصاص دادیم به اینکه به یه رستوران پاش فرنگی بریم و ماهم به اونا نشون بدیم که کبابای یه متری ما چه مزه میده. شنبه شب بود و هوا هم روی خوش نشون داده بود وتوی مرکزشهر مردم توی هم می لولیدند.ما هم که قبلا میز خودمونو رزرو کرده بودیم نگرون نبودیم  و با خیال راحت رفتیم به رستوران مورد نظر و الحق که چه پذیرایی مجللی از ما به عمل آمد!
 سعی کردیم که با نشستن زیاد و خوردن و آشامیدن زیاد تر تا میشه به اونا خوش بگذره و همین طور هم شد. در پایان، من دختر خانم گارسن رو صدا زدم و صورتحساب خواستم و اونم خیلی زود تر از حد انتظار کاغذ دولائی رو درون بشقابی خالی گذاشت جلو من .ایرونیا معمولا جلو مهمون زیر و بالای صورتحسابو نیگا نمی کنن ...اینکار نشون میده که طرف چقدر مثلا خسیسه ،حتا نمیذارن که کس دیگه ای هم نیگا کنه . منم مثل اینکه دارم ورق بازی میکنم، اونم بازی بیست و یک ، یواشکی  زیر کاغذو نیگا کردم ، صورت  حساب هفتاد  و پنج پوند و خورده ای رو نشون می داد. در این لحظه مجید میخواست صورتو از دست من بقاپه که حساب کنه و من مانع شدم .بطور کلی من ازین تعارفای مسخره ایرونی  که برای دادن پول دو نفر بهم می پرن ، متنفرم . یکی نبود به این آقا بگه"... باباجون، صابخونه منم، تو چرا دست تو جیبت میکنی؟"
بهر حال من خیلی سریع 80 پوند گذاشتم توی بشقاب و آماده شدیم که رستورانو ترک کنیم .اینم بگم که  اون زمونا هنوز پرداخت با کارت های مختلف خیلی رواج نیافته بود  و بهر حال اگه هم رواج داشت من همیشه کارم نقدیه واز نسیه متنفرم .
وقتی رسیدیم خونه و قدری آرامش یافتیم و مهمونا رفتن و خوابیدن، به عیال مربوطه گفتم پول میز ما نباید اینقدر می شد .پرسید:" مگه زیادی حساب کرد..؟" گفتم:.." نه بابا خیلی کمتر از حد معمول." گفت:"... نکنه تخفیف داده؟" گفتم:..." نخیر صحبت تخفیف نیست، اصلا صورتحساب گویا مال ما نبوده ، بد بختانه من صورتو از توی بشقاب ورش نداشتم...ببین، ما پنج نفر، فقط پنج  تا غذای بالای پونزده پوند داشتیم که خودش میشه حدودا هفتاد و پنج پوند به بالا نزدیک 80 پوند...تازه کلی هم  پیش غذا و پس غذا و کنار غذا و نوشابه های مختلف نرم و سفت داشتیم، اونم نه فقط یک بار...میز ما باید  به چیزی در حدود بیش از صد و پنجاه پوند می بود .این هفتاد و پنج و خورده ای اصلا به عقل جور در نمیاد ،حتما یارو اشتباه کرده...."
 باور کنین با وجدانی نا آروم رفتم توی رختخواب. می ترسیدم که دختر گارسنه صورتو اشتباهی داده باشه و صاحب رستوران اونو همون شب اخراجش کنه و یا اینکه مزدشو نده.
 فردا شب که باز قرار شد بریم طرفای مرکز شهر، فبل از  ذکر این مسئله به دیگرون خودم صاف رفتم توی اون رستوران و سراغ مدیر داخلی رستورانو گرفتم .مردی آراسته و پیراسته اومد به سراغم من داستانو گفتم.  اون خودش شب قبل در اثر اعتراض اون مشتری میز شماره 64،  متوجه شده بود که گارسنه صورت حساب میز اونو داده به ما که شماره مون 54 بود. بهر حال  لبخندی زده و گفت:" پس شما سَرِ میزِ شماره 54 نشسته بودین؟" و سپس ادامه داد: "این گارسن ما که اسمش ژولیاست در اثر عجله و حواس پرتی، صورتحساب میز 64 رو به شما داده  و ما در اثر اعتراض اون آقا متوجه مطلب شدیم. گفتم "لابد اونو همون جا توبیخ کردین؟" که گفت: قرار شد نصف این مبلغو از حقوقش کم کنیم .گفتم:" من اومدم که بقیه پولو بپردازم تا اون بیچاره به درد سر نیفته" که کلی تشکر کرد . صورتحساب ما نزدیک صد وشصت پوند بود که تفاوت اونو پرداختم.
هفته بعد نامه ی تشکر آمیزی از مدیریت رستوران دریافت کردیم بهمراه یک کارت دو نفره شامل شام کامل به عنوان پاداش. تازه، اگه اینو هم نمی داد، آسایش وجدان برای من خیلی ارزشش بیشتر بود.
بازم بر می گردیم به اول مطلب که ریشه های  صداقت در خانواده و در منزل شکل می گیره و تا آخر عمر   با آدم باقی میمونه و مسلما نه در اثر مرور زمان از بین میره و نه تاثیر محیط