Wednesday, 16 July 2014

نکته ها 36
این بار برای تنوع بیشتر در این صفحه،  رفتیم توی بازار نکته ها و چندین نکتۀ کوچک و پر معنی رو براتون انتخاب کردیم:
**
 یه وقت می بینی که یه نفر دیر وقت  به خونت زنگ میزنه .اگه صدات خواب آلود باشه میگه :
"خواب که نبودی؟ " از نظر بنده که یک کمی نکته چی هستم این جمله پنج تا معنی  میتونه درونش وجود داشته باشه :
 1 – این موقع تو نباید خواب باشی، چون ما هنوز بیداریم....
2 ــ  این چه موقعِ خوابید نه؟
 3 ــ چرا به این زودی خوابیدی؟
 4 ــ چون من باهات کار دارم تو حق نداری خواب باشی!
 5 ــ اصلا تو به چه حقی  گوشی رو دیر برداشتی ...
 و تازه اگر ببینه یه کمی با کسالت حرف میزنی بعد از نیم ساعت حرف زدن  میگه :
"برو بخواب بابا،  فردا بهت زنگ میزنم"
یعنی ما بهت اجازه دادیم که بری و بخوابی .
*
خانمی از دوستان تعریف می کرد که :
  اونروز توی یه مجلسی نشسته بودیم و گرم صحبت. اما باور کنین تمام مجلس غیر از چند دقیقه صحبت و احوالپرسی اولیه، کشیده شد به موبایل بازی و ور رفتن به موبال های آنچنانی توی دست حاضرینِ در این محفلِ صد درصد زنونه..
 میدونین که اینروزا  بیماریهای حاصله  از موبایل مثل مسیج و پیامک و عکس و فیلم ، از حفاری های تلفن های دستی که در بین بچه ها رواج داشت، ماشاالله به بزرگترا هم سرایت کرده و درمونی هم نداره. در تموم مدتِ این دوساعت مهمونی ، موبایل ها پنجاه بار زنگ زد .اون یکی دعوای بچه هاشو حل می کرد اون یکی سرِ شوهرش داد میزد که چرا جواب مسیج شو نداده. یکی به نامزدش یکسره  پیامک عشق و عاشقی می فرستاد. اون یکی ویدیوی نوه عزیز دردونه شو به همه نشون میداد و قربون صدقش می رفت، یکی جُکهای آنچنانی رو با صدای بلند برای همه قرائت می کرد. یکی  که مدرن تر بود،رفته بود توی اینترنت و داشت غرق می شد...
این دوست عزیزمون پس از نقل اینجور چیزا ادامه داد که :لطفاً همینو تو نشریه تون بنویسین .عرض کردم "چَشم"  و می بینین که نوشتم ...و همینطور که داشتم می نوشتم ،فکر می کردم که : خدایا ببین، با پیشترفت علم مارو به کجاها کشوندی که لطف و صفای دیدارهای دوستانه مون از بین رفته و جلسات خوش و بش های دور هم بودنمون، تبدیل شده به  ور رفتن به تلفن های موبایل .نمی دونم باید به بنیانگذار تلفن رحمت بفرستیم یا ...
*

 ن ــ یه همسایه ای داریم که یک  سگ گنده داره ، البته از اولش گنده نبوده ولی اینقدر بهش رسیدن که ماشاالله چاق و چله شده. من کاری ندارم به اینکه چرا این سگو از بچه هاشون هم بیشتر دوست دارن ...این حیوون پرستی از همون زمان حضرت آدم وجود داشته و حالا هم متاسفانه  نه تنها  هست بلکه خیلی هم شدید تر از قبل... و بیشترم  بین این خارجیا رواج داره تا ما .
 اما چیزی که در این مورد به من ارتباط پیدا میکنه اینه که وقتی این همسایه رو تو کوچه خیابون می بینم، باید با سگش هم احوالپرسی بکنم و از این سگِ پدر سگش هم دلجویی به عمل بیارم و دست نوازش به موهای بدنش بکشم که البته چندشم میشه. وقتی این کارو می کنم، نه تنها سگه خیلی خوشش میاد بلکه جنابِ (جان) خان هم نگاه های محبت آمیزی به من میندازن که نشونه  تشکر فراوونه .وای به روزی که من حوصله نداشته باشم و احوال سگشو نپرسم . ...مسئله مهم اینه که ایشون دوتا بچه قد و نیمقد هم  دارن که  رابطه شونم با من خوبه.  بعضی وقتا که بچه هاشون با باباشون هستن، اگه احوال بچه ها رو نپرسم، براش اصلاً مهم نیست، ولی سگه رو باید حسابی تحویل بگیرم. ایکاش این آقا بچه های خودشو هم اینقدر تحویل می گرفت .
*
  یه سوال کامپیوتری از دوستم که خودشو متخصص کامپیوتر میدونه پرسیدم که گفت:
ــ فردا جوابشو میدم.
ــ آخه جوابش نباید اینقدر سخت باشه، ببین من کارم یه طوریه که  تا فردا نمی تونم صبر کنم.
ــ  آخه باید بپرسم.
ــ  از کی؟
ــ  از پسرم .
من واقعا خنده ام گرفته بود و با تعجب پرسیدم:
ــ تو مثلا لیسانس و یا نمی دونم فوق لیسانس کامپیوتری! واقعا راست میگی و باید از پسرت بپرسی؟
ــ  آره، جونِ تو.
 ــ  پسرت داره لیسانس کامپیوتر میگیره؟
ــ  نه بابا، اون ده سالش بیشتر نیست.
*
دختر یکی از دوستامون که دو سه سالیه که  ازدواج کرده و صاحب خونه زندگی شده، درد دلی با بنده کرد و از من خواست که حتما اونو توی نشریه کانون بنویسم و منم قولشو دادم .
می گفت:  امکانات ما از نظر جا برای مهمونی چندان مناسب نیست و ما بیشتر از 8 نفر رو نمی تونیم پذیرا باشیم : هم اطاقمون کوچیکه وهم تعداد صندلی ها  و مبل ها مون  فقط جوابگوی ماکزیمم ده نفره. چهار زوج از دوستامونو بدون بچه هاشون دعوت کردیم  که برای شام بیان خونه ما. غروب همون روزی که میخواستن بیان، یکی از اونا زنگ زد که:" یکی از دوستام با خانمش بدون خبر قبلی همین الان از لندن رسیدن، نمی دونم چیکار کنم؟" جوری حرف میزد که من ناچاراً گفتم" باشه، اونا هم تشریف بیارن." و تعارف هم گرفت.
 خانوم و آقای جوونی با دوتا بچه شون  بهمراه دوستامون  وارد شدن. حالا قدری با فشار و فشور نشستیم .ولی همه چی یک طرف، اون دوتا بچه ووروجکشون یک طرف!
 این دوتا پسر بچه ی شیطون، یک پدری از ما در آوردن که لذت این مصاحبت و مهمونی از یادمون رفت و دست آخر هم یکی از اونا، یکی دیگه رو هل داد روی چراغ لاله شمعدونی یادگاری پدرم که از ایران آورده بودم، و اونم از روی میز افتاد و شکست .از نظر اونا مسئله با یک معذرت خواهی حل شد ولی چراغ لاله عتیقه ما از بین رفت که رفت.


No comments:

Post a Comment