Wednesday, 23 April 2014

نکته ها 30


داشتم توی پارکی قدم می زدم و می خواستم در سکوت پارک یه چیزی  برای صفحه نکته ها ی این شماره پیدا کرده و بنویسم، که دیدم روی نیمکتی یک پیره مرد و پیره زن کنار هم نشستن و گرم گفتگو هستن. با وجودیکه هوا نسبته سرد بود،اما اونا سرما رو از رو برده بودن وتوجهی به اون نداشتن. واقعا وقتی آدم یک چنین صحنه هایی رو می بینه غرق لذت میشه که در نسل قدیم چقدر ازدواج ها دووم داشت. ولی حالا چی؟ دیگه ازدواجا دوومی نداره و میشه گفت که طلاق هم جزو واجباب زندگی زناشویی شده.،فکر نکنین اینجا رو میگم ،بلکه در تموم دنیا ،بخصوص بین نسل جوون. با وجودیکه دیگه حالا ازدواجا مثل قدیم بدون عشق و بدون هیچگونه شناختی انجام نمیشه و دختر و پسرآگاهانه با هم ازدواج می کنن و حتا ممکنه مدتی هم با هم زندگی کرده باشن،اما به محض ازدواج به فکر جدایی میفتن.

بگذریم،اونروز من از دیدن اون صحنه، بی اختیار یاد خاطره جالبی از عشق و وفاداری افتادم که  براتون مختصرا می نویسم.  

*

حتما شما هم شنیدین که میگن عمر سفر کوتاهه و لابد می دونین که چرا....علتش اینه که در سفر همه چی از حالت یکنواختی خارج میشه و چون ساعتِ هر کاری مشخص نیست، آدم گذشت زمانو حس نمی کنه ،والا گردش زمان که اینجور چیزا سرش نمیشه.

راستش اینکه من همیشه بر این باور بوده ام که بهترینِ قسمت زندگی آدم توی مسافرتا طی میشه و به محض اینکه فرصتی برام پیش بیاد،راهی سفر میشم .توی این سفرا آدم خیلی چیزا می بینه و خاطرات جالبی رو توی بایگانی مغزش انبار می کنه، بطوری که در مواقع بیکاری می تونه به این بایگانی رجوع کنه و با یاد آوری این خاطرات قشنگ مغزشو از فرسودگی نجات بده و اونو شارژکنه.

بگذریم....روزا معمولا در عرشه کشتی دور استخری که چندان بزرگ هم نبود، همه مسافرا روی صندلی های راحتی ولو می شدند و با استفاده از  آفتاب لذت بخش، خودشونو برشته می کردن .بین ساعت یک و نیم تا سه بعد از ظهر هر روز، برنامه خاصی هم شامل موسیقی های مختلف و مسابقات متنوع از طرف مسئولین تور بر گزار می شد و همه با شرکت در این  برنامه ها واقعا لذت می بردن.

در یکی از روزا مسابقه آشپزی بین دو آشپز ورزیده  رستوران کشتی بود که یکی یه آشپز فرانسوی و دیگری آشپزی از قیلیپین بود.قرار بر این بود که این دو آشپزقبلا  با آماده کردن وسائل اولیه ،هر یک غذایی،اونم  ظرف نیمساعت، در حضوز مردم بپزند و هیئت ژوری سه نفره هم رای بدن که کدوم یکی خوشمزه تره. البته برنده یک بطری شامپاین اعلا جایزه می گرفت .منم به اتفاق دو خانم دیگه افتخار اینو پیدا کردیم  که جزو هیئت ژوری باشیم.

 یکی از اینا خوراک خرچنگ درست کرد و اون فرانسوی هم خوراک مخصوصی با میگو بهمراه مخلفات  .ما سه نفر پس از اتمام  آشپزی رای دادیم واو ن آشپز فلیپینی برنده شد. تا اینجای قضیه نکته جالبی نداشت و ببخشین که سرتونو به درد آوردم، چون خودتون هم اینروزا، این نوع مسابقه ها رو توی تلویزیون مکررا می بینین که نه تنها چیزی از این آشپزی هول هولکی یاد نمی گیرین،بلکه فقط اشتهاتون تحریک میشه.

اما نکته مهمی که می خوام بگم این بود که پس از اجرای این مسابقه از حضار  دعوت به عمل اومد که هر کسی دوست داره بیاد و از غذاهای آماده  شده بچشه و تعدادی از افراد؛ بخصوص خانوما اومدن و با کارد و. چنگالی که کنار غذاها بود، قدر ی برداشته و چشیدند.

وقتی یه کمی  خلوت تر شد، مرد مسنی که شاید بیش از هشتاد سال داشت و با کمک عصا راه می رفت، آروم آروم از حاشیه استخر خود شو به صحنه رسوند .همه حضار خیلی کنجکاوانه به اون نگاه می کردند و نگاه ها اکثرا حالت تعجب داشت که این آقای مسن و پیر با این زحمت چه اصراری داره  که از این غذا بچشه .شایدم تو دلشون می گفتن که:" پیره مرد... تو دیگه چرا؟" اما اون از رو نرفته و خودشو  به میز غذا رسوند و با کارد چنگال در حالیکه دستاش می لرزید، قسمتی از گوشت خرچنگو برید .همه با تعجب به او نگاه می کردن و او چنگال به دست ، لنگ لنگان  به طرف جایی که نشسته بود برگشت. سکوت مطلق چنان حکمفرما بود که پیره مرد متوجه شد که صدها نفر مشغول تماشای کار اون هستن.او وقتی به همسرش رسید تکه کوچک غذا را به دهان او گذاشت.

همه با دیدن این صحنه با هیجانی زیاد شروع کردند به دست زدن .در این لحظه پیره مرد که متوجه ابراز احساسات ملت شده بود با صدای بلند گفت من بینهایت از شما ممنونم .من و همسرم هیلدا، به مناسبت شصتمین سالگرد ازدواجمون اومدیم به این کروز.هیلدا آرتروز شدید داره و نمی تونه حتی یه قدم راه بره من مواظب اون هستم و با ویل چری که ملاحظه می کنین اونو با خودم به همه جا می برم .الان هم چیزی به من نگفت، اما من میدونم اون خوراک خرچنک خیلی دوست داره، بدون اینکه اون بفهمه اومدم و براش مقداری آوردم.

همه هورا کشیدند و سالگرد ازدواجشونو تبریگ گفتند .مجری برنامه هم که تحت تاثیر قرار گرفته بود، یک بطری شامپاین به اونا هدیه کرد.
من غرق لذت بودم و با خودم گفتم زنده باد عشق و زنده باد عشق های قدیمی .وای به حال جوونای ما که هرلحظه خودشونو عاشق می دونن ولی در واقع تا پایان زندگی بی عشق زندگی می کنن و بدون عشق هم از دار دنیا میرن.

نکته ها 29


بحثی بود در محفلی در مورد تربیت بچه ها و اینکه آیا اصول تربیتی که در منازل پایه ریزی میشه تا چه حد میتونه با بزرگ شدن بچه ها در اجتماع، عوض بشه و آیا این زمینه اگه درست و حسابی باشه ،پایدار میمونه یا خیر؟ من عقیده داشتم و دارم که اگر پایه های تربیتی در خونه  محکم بشه ،هیچگاه محیط اطراف قادر نخواهد بود که اونا رو نا بود بکنه و از بین ببره و برای  مثال این خاطره رو تعریف کردم:

 

سالها قبل یک زوج از فامیلای ایرونی مون به اتفاق دختر سیزده ساله شون دوسه روزی مهمون ما بودن .اونا از تهرون اومده بودن لندن به دیدن فامیلاشون و محبت کردن و دو سه روزی رو هم اختصاص دادن به منچستر و دیدن ما. با توجه به اینکه اینا تو تهرون خیلی به ما به محبت کرده بودن و بقول معروف از اون چلو کبابای یه متری به خوردمون داده بودن، ما هم میخواستیم حسابی از اونا پذیرایی کنیم و به قول معروف از خجالتشون در بیائیم.

شبی رو اختصاص دادیم به اینکه به یه رستوران پاش فرنگی بریم و ماهم به اونا نشون بدیم که کبابای یه متری ما چه مزه میده. شنبه شب بود و هوا هم روی خوش نشون داده بود وتوی مرکزشهر مردم توی هم می لولیدند.ما هم که قبلا میز خودمونو رزرو کرده بودیم نگرون نبودیم  و با خیال راحت رفتیم به رستوران مورد نظر و الحق که چه پذیرایی مجللی از ما به عمل آمد!

 سعی کردیم که با نشستن زیاد و خوردن و آشامیدن زیاد تر تا میشه به اونا خوش بگذره و همین طور هم شد. در پایان، من دختر خانم گارسن رو صدا زدم و صورتحساب خواستم و اونم خیلی زود تر از حد انتظار کاغذ دولائی رو درون بشقابی خالی گذاشت جلو من .ایرونیا معمولا جلو مهمون زیر و بالای صورتحسابو نیگا نمی کنن ...اینکار نشون میده که طرف چقدر مثلا خسیسه ،حتا نمیذارن که کس دیگه ای هم نیگا کنه . منم مثل اینکه دارم ورق بازی میکنم، اونم بازی بیست و یک ، یواشکی  زیر کاغذو نیگا کردم ، صورت  حساب هفتاد  و پنج پوند و خورده ای رو نشون می داد. در این لحظه مجید میخواست صورتو از دست من بقاپه که حساب کنه و من مانع شدم .بطور کلی من ازین تعارفای مسخره ایرونی  که برای دادن پول دو نفر بهم می پرن ، متنفرم . یکی نبود به این آقا بگه"... باباجون، صابخونه منم، تو چرا دست تو جیبت میکنی؟"

بهر حال من خیلی سریع 80 پوند گذاشتم توی بشقاب و آماده شدیم که رستورانو ترک کنیم .اینم بگم که  اون زمونا هنوز پرداخت با کارت های مختلف خیلی رواج نیافته بود  و بهر حال اگه هم رواج داشت من همیشه کارم نقدیه واز نسیه متنفرم .

وقتی رسیدیم خونه و قدری آرامش یافتیم و مهمونا رفتن و خوابیدن، به عیال مربوطه گفتم پول میز ما نباید اینقدر می شد .پرسید:" مگه زیادی حساب کرد..؟" گفتم:.." نه بابا خیلی کمتر از حد معمول." گفت:"... نکنه تخفیف داده؟" گفتم:..." نخیر صحبت تخفیف نیست، اصلا صورتحساب گویا مال ما نبوده ، بد بختانه من صورتو از توی بشقاب ورش نداشتم...ببین، ما پنج نفر، فقط پنج  تا غذای بالای پونزده پوند داشتیم که خودش میشه حدودا هفتاد و پنج پوند به بالا نزدیک 80 پوند...تازه کلی هم  پیش غذا و پس غذا و کنار غذا و نوشابه های مختلف نرم و سفت داشتیم، اونم نه فقط یک بار...میز ما باید  به چیزی در حدود بیش از صد و پنجاه پوند می بود .این هفتاد و پنج و خورده ای اصلا به عقل جور در نمیاد ،حتما یارو اشتباه کرده...."

 باور کنین با وجدانی نا آروم رفتم توی رختخواب. می ترسیدم که دختر گارسنه صورتو اشتباهی داده باشه و صاحب رستوران اونو همون شب اخراجش کنه و یا اینکه مزدشو نده.

 فردا شب که باز قرار شد بریم طرفای مرکز شهر، فبل از  ذکر این مسئله به دیگرون خودم صاف رفتم توی اون رستوران و سراغ مدیر داخلی رستورانو گرفتم .مردی آراسته و پیراسته اومد به سراغم من داستانو گفتم.  اون خودش شب قبل در اثر اعتراض اون مشتری میز شماره 64،  متوجه شده بود که گارسنه صورت حساب میز اونو داده به ما که شماره مون 54 بود. بهر حال  لبخندی زده و گفت:" پس شما سَرِ میزِ شماره 54 نشسته بودین؟" و سپس ادامه داد: "این گارسن ما که اسمش ژولیاست در اثر عجله و حواس پرتی، صورتحساب میز 64 رو به شما داده  و ما در اثر اعتراض اون آقا متوجه مطلب شدیم. گفتم "لابد اونو همون جا توبیخ کردین؟" که گفت: قرار شد نصف این مبلغو از حقوقش کم کنیم .گفتم:" من اومدم که بقیه پولو بپردازم تا اون بیچاره به درد سر نیفته" که کلی تشکر کرد . صورتحساب ما نزدیک صد وشصت پوند بود که تفاوت اونو پرداختم.

هفته بعد نامه ی تشکر آمیزی از مدیریت رستوران دریافت کردیم بهمراه یک کارت دو نفره شامل شام کامل به عنوان پاداش. تازه، اگه اینو هم نمی داد، آسایش وجدان برای من خیلی ارزشش بیشتر بود.

بازم بر می گردیم به اول مطلب که ریشه های  صداقت در خانواده و در منزل شکل می گیره و تا آخر عمر   با آدم باقی میمونه و مسلما نه در اثر مرور زمان از بین میره و نه تاثیر محیط .  

نکته ها 28


    داشتم رانندگی می کردم که تلفنم زنگ زد .چون شماره نا آشنا بود چندان لزومی نمی دیدم  که جواب بدم ،آخه درستم نیست که آدم پشت فرمون از تلفنش استفاده کنه .اما کی به کیه ،ما هم تحویل نگرفتیم و با یک "الو"زنگ تلفنو قطع کردیم. صدایی از اونطرف گفت :

ــ آقای نکته چی؟ بله؟

عرض کردم :امر بفرمائین .فرمودن:

ــ شما منو نمیشناسین ،اسمم مهرداده. من با اجازه تون شماره شمارو از دوستتون آقای شکوهی گرفتم ،بلا اراده  گفتم:

ــ کدوم آقای شکوهی؟ که گفت:

ــ احمد آقا .

راستش من اصلا آقای  شکوهی نمی شناختم که  اسمشون احمد باشه یا محمود.

 بالاجبار برای اینکه طرف نا راحت نشه گفتم "آره آره می شناسم ،خب امر بفرمائین." گفت:

ــ  یه مطلبی رو می خواستم به عرضتون برسونم .با احتیاط پرسیدم:" مربوط به چی میشه کانون یا رادیو؟" فرمودن:

ــ مربوطه میشه به نوشته های شما در قسمت نکته ها.

یهو دلم  هری پائین ریخت.در یه لحظه فکر کردم که با نوشتن مطلبی لابد به کسی توهین شده و اینکه ایرادی در نوشته های من وجود داشته که بالاخره اجتناب ناپذیره. مودبانه عرض کردم:" بفرمائین بگوشم که گفتند:

ــ لطفا تو برنامه هاتون  ایرونیا رو یه کمی نصیحت کنین که اینقدر غیبت نکنن . اینقدر پشت سر هم حرف نزنن  و برای همدیگه حرف در نیارن.عرض کردم:" فقط همین؟ گفت:

ــ شما خودتون هر چی میخواین در این باره صحبت کنین.گفتم:" راستش منم مثل شما یه آدم معمولی هستم،من خودم عاری از عیب نیستم که بتونم مردمو نصیحت کنم که غیبت نکنن.بعلاوه مگه نمی دونین که غیبت و دروغ و تعارف سه عنصر جدانشدنی از وجود ایرونیاست .ما خیلی داستانها سر هم کرده و بخورد ملت داده ایم ولی صد حیف که ما دیده ی بینایی و گوش شنوایی که ندیدیم. گفت:

 دمتون گرم، ازین شعرتون خیلی خوشم اومد و جوابمو گرفتم.

راستش حوصله نداشتم که بیشتر حرف بزنم چون ایشون یک مسئله کاملا معمولی رو که واقعا تکراریست،عنوان کرده بودن و من چندان حال  نمی کردم که در باره اش چیزی بنویسم. می خواستم که با یک خدا حا فظی مسئله  رو فیصله بدم، که گفت:

ــ اگه میشه خانم هم میخواد سلامی عرض کنه.

دیدم که خانمشون هم  پیله کردن که با بنده صحبت کنن و ناچارا ماشینو  به کناری کشیدم که بتونم بدون خطر صحبت کنم .عرض کردم:"خوشحال می شم."ایشون که خوئشونو پروانه معرفی کردن،پس از چاق سلامتی و تعارفات اولیه،در تائید موضوعی که شوهرشون گفته بودن،داستانی رو تعریف کردن که بی مناسبت نیست شما رو هم در جریان درد دل ایشون قرار بدم.

**

نکته ها 27


جندی پیش با خانمی که از طرفداران برنامه های رادیویی نکته ها هستند، گفتگوئی داشتیم .ایشون ضمن تعارف و تکیلف در مورد این برنامه، مسئله ای رو مطرح کردند که از نظر من خیلی جالب بود :می گفتن که انتقادهای شما بیشتر در مورد ایرونیا دور میزنه .وقتی ما گوش میکنیم خیال می کنیم که این نوع نارسایی های اخلاقی، خدای نکرده بین ما ایرونیا بیشتر وجود داره و اینجایی ها فاقد هرگونه عیبی هستن. چرا در مورد اونا چیزی نمیگین؟

 عرض کردم خانم عزیز، این گفتگوهای فارسی رو که خارجی جماعت  گوش نمی کنه. قدری سکوت کرد و موند که چی جواب بده. گفت بابا حرفمونو پس گرفتیم .گفتم ببخشین غرض این نبود که به حرفای  شما اهمیت ندم، اتفاقا خیلی هم افتخار میکنم که شما این موضوعو مطرح کردین.

مثل اینکه خانوم بدشون اومد .دیگه حرفی نزدن.

خلاصه ما با قسم حضرت عباس از ایشون خواستیم که اگه مسئله ای در این مورد براشون پیش اومده، لااقل بگن ،چون من کنجکاو شده بودم و آمپر و درجۀ فضولی بنده عدد بالائی رو نشون می داد.از طرفی همین قضیه می تونست آذوقه ای باشه برای نوشتن نکته ها.

 ایشون گفتند که شما همیشه میگین که در امور بیزنسی تا میتونین از ایرونیا کمک بگیرین و بیزنس های ایرونی رو تقویت کنین...برای مثال ،خرید مایحتاج زندگی ،رستوران ،دکتر و دندان پزشک،بیمه و حسابداری ،تعمیرات ساختمانی برقی و غیره...از طرفی انتقادای شما همه روی این ایرونیا دور میزنه بطوریکه گاهی آدم بیزار میشه با ایرونیا وارد معامله بشه .

گفتم خوشبختانه ما در دنیای آزادی زندگی می کنیم و انتخاب با ماست .انتقادای ماهم بر همین مبناست که توصیه می کنیم که هوای این بیزنس های ایرونی رو داشته باشیم وهموطنای خودموند تقویت کنیم. ایشون در جواب من گفتن :"به شرطی که متقابلا اونا هم هوای مارو داشته باشن."

در دنباله کلام ادامه دادن که توی همین انگلیسی ها، ببخشین که اینجوری دارم میگم، آدما ی پدرسوخته ای هم خیلی وجود دارن که با کلاه گذاشتن سر مردم ،بخصوص خارجی ها، دارن زندگی می کنن و با همین پولایی که از این راه به دست  میارن، شیکم خودشونو بجای نون حلال، با آبجوی حروم پر می کنن .

 عرض کردم:" داستان چیه که شما از دست این هموطنای خارجی دلخور هستین؟" ..گفت :"قبل از اینکه داستانمو بگم به شما توصیه می کنم هر وقت وقت کردین، برین و برنامه های پر طرفدار کابوی بیلدرز رو تو تلویزیون نیگا کنین که این بیلدرها چه بلایی سر مردم در میارن.. . تازه...برنامه ای هم تازگی ها شروع شده به نام برنامه فیک بریتین که داستان چیزای تقلبی است که به مشتریا می فروشن و یا به اصطلاح کوچه و بازار، میندازن و یا اینکه چه جوری مردمو گول میزنن.

عرض کردم شما دارین تبلیغ تلویزیونو می کنین یا درد دل ....گفت میخوام اول با  ذکر این برنامه ها بگم که من که یک چنین بلایی از یک  تعمیرکار گاز منزل به سرم اومده،میشه گفت که در مقابل این فجایعی که خودشون دارن با بوق و کرنا به گوش مردم می رسونن، چیز مهمی نمی تونه باشه .

و ایشون داستان خودشونو این جوری بیان کردن:    

نکته ها 26


بالاخره تابستون بسیار خوب امسال هم تموم شد و خاطره خوبی به جا گذاشت تا سالیان بعد همه بشینن و راجع به اون صحبت کنن و مثلا بگن"در سال دو هزار و سیزده بهترین تابستونو در ده ساله اخیر داشتیم

منظورم از به رخ کشیدن تابستون امسال این بود که امسال تعداد ایران رفته ها بیشتر از هر سالی بود که بالاخره با کلی سوغاتی و خروار ها خاطره خوب و بد بر گشتند.

تا جائیکه من در جریان بودم و هستم،اکثرا از خاطرا ت خوبشون تعریف کردن تا بد .خوشبختانه هیچکی از گرونی و کمبود ها چیزی نگفت که بنده بشینم و اونو پیرن عثمون بکنم که چنین و چنان ...

 در حقیقت همه این ایران رفته ها اینجوری می گفتن:" همه چی خوب بود و عالی .و جای شما خالی."

اونا معمولا از گردش ها و تفریحاتی که رفته بودن می گفتن ...از رستوران های  شیک  و گرون قیمت ، از چلوکبابی های عریض و طویل با کباب ها و شیشلیک های  یک متری .

اینا گاهی از رستورانهای تازه باز شده فرنگی در ایران چنان تعریف می کنن که ما در دل فرنگ حسرت داشتن یک چنین رستورانهایی را می خوریم و احساس حقارت می کنیم که چرا ما نداریم و در چنین کشور عقب افتاده ای داریم  زندگی می کنیم!

گاهی هم برای سوزوندن دل اونایی که به هر دلیلی نمی تونن برن ایران،از پیشترفت های سیاسی و اجتماعی میگن که دل اونا رو بسوزونن.یکی نیست به اینا بگه "آخه آدم حسابی تو که اینقدر از زندگی در ایران تعریف می کنی بساط زندگی تو جمع کن و برو ایران ...تو رو چی به فرنگ که دائما در اینجا غر می زنی و مینالی که "ما باید در اینجا ببخشین ،مثل خر جون بکنیم و ایرونیا در اونجا کیفشو بکنن ."

نمی دونم آیا شما تا بحال به تور این تعریف کنندگان افتادین که با تعریف از کباب و شراب و اتومبیل های آنچنانی و سوپر مارکت های شهر تهرون دل شما رو بسوزونن؟ بنده که همیشه درزیر باران این تعاریف خیس میشم ووقتی می گن: بیا و ببین در تهرون چه خبره حرص می خورم."  

اینا مثل اینکه خبر ندارن که در جنوب شهر همین تهرون خودمون چه خبره و نمی دونن که کارمندا و حقوق بگیرا چی می کشن.حرفی هم اگه بزنی می پرن بهت که:"مگه توی فرنگ جنوب شهر وجود نداره ،مگه آدمای بدخت و فلک زده در اینجا زندگی نمی کنن؟که پاسخ اینه که "بله...اما به چه نسبتی؟"

.یه جائی داشتم این درد دلامو می گفتم  که خانمی از آشناها به من توصیه کردن که اینارو توی نشریه بنویسم. ضمنا فردای اونروز خاطره ای رو از سفر امسالشون به ایران تلفنی برام  تعریف کردند که در اینجا براتون می نویسم، ولی ایشون از معرفی کردن خودشون امتناع کردند.

***.

نکته ها 25


 

هفته گذشته یادم افتاد که این شماره نشریه بابد مخصوص سالگرد سومین سال باشه و موندم چی بنویسم .آخه نوشته های من که همش گله وشکایته ...من چی میتونم بنویسم که مناسب باشه با سالکرد نشریه .با خودم گفتم یه چیر مهمی رو که همیشه روش تکیه می کنم، بنویسم یعنی اینکه ..هموطن! ایرونی باش و ایرونی بمون .منتها یک ایرونی خوب و اصیل .

با خودم فکر کردم  که این جمله چقدر قشنگ بود،ولی ...دیدم خوانندگان این صفحه دارن پوزخند می زنن ومیگن :دست و قلمت درد نکنه، همین؟؟!! خیلی خیلی زحمت کشیدی! آخه مرد حسابی.. اینکه خیلی تکراریه ..گفتم که خب جواب میدم که  خیلی چیزا تکراری بودنش مهم نیست ،اهمیتش به خوب بودنشه .مگه ما اومدیم اینجا ملیت خودمونو عوض کنیم ..پس وطمون چی میشه؟ درسته که ما خلاف رویه عمل کرده و جلای وطن کردیم، اما دین و وظیفۀ ما در مقابل زادگاهمون در در جه اول اهمیت قرار داره..

بنابراین فکر کردم  که برم و به یکی از خاطره های چند ماه پیش اشاره کنم و اسم نکته های مخصوص شماره سالگردو بذارم: ایرونی بودن و ایرونی موندن

**

چند هفته پیش داشتم یک برنامه آشپزی رو از یکی از تلویزیون های ایرونی تماشا می کردم .آخه میدونین با رونق گرفتن اینگونه برنامه ها در تلویزیون های اینجا، ایرونی ها هم ناخودآگاه علاقه عجیبی پیدا کردن به دیدن این نوع برنامه ها.حق هم دارن چون دیدن این نوع برنامه ها دو سه حسن هم داره :هم آدم یه چیزی در مورد پخت و پز یاد می گیره وهم با اشتها می شینه پای تلویزیون، یکی دیگه هم اینکه از برخورد ها و روابط  اجتماعی افرادی  که بدون هیچگونه شناختی کنار هم قرار گرفتن، تجربه هایی کسب می کنه.

بله،  آقای آشپز ضمن اینکه داشت غذایی رو می پخت،طبق روال اینگونه برنامه ها حرف هم میزد که بیننده ها رو سرگرم کنه...از همه چی می گفت ...از اقامتش در اینجا...و یا اینکه کی اومده به این کشور و از اینجور حرفها .چون خیلی قشنگ حرف می زد، نظر منو جلب کرد.

من توی حرفاش یک نکته ای رو پیدا کردم که از نظر من خیلی مناسب بود و دیدم بد نیست راجع بهش یه چیزایی بنویسم. میگفت :" چهار پنج سال پیش وقتی می خواستم بیام اینجا ،همه اطرافیانم، بخصوص فرنگ رفته ها ،تذکر اکید میدادند که:

ــ مبادا دور و بر ایرونیا بری....ایرونیای اونجا هم مثل اینجا همین برنامه های اینجا رو دارن ...تو کارات دخالت بیجا می کنن و برات حرف در میارن..پشت سرت بد میگن ...وحتی اگه میخوان بهت کمک کنن، قبول نکن ...چون حتما یه نظرهایی دارن... مواظب باش گول نخوری .برو اونجا و جدا از ایرونی جماعت زندگی کن. جتا یکی از دوستام که شش سالی در لندن زندگی کرده بود می گفت :

ــ  اگه بین ایرونیا باشی، زبون هم یاد نمی گیری ...تا خواسته باشی شروع کنی به انگلیسی صحبت کردن،ایراد میگیرن ..بهت می خندن .اگه کلمه ای روغلط تلفظ کنی مسخره می کنن. در یک جمع ایرونی مسلما موقع حرف زدن دست و پاتو گم می کنی و همونی هم که بلدی، یادت میره."

 

من واقعا از حرفای این جوون که بیست و پنج سال بیشتر نداشت؛ غرق لذت بودم .او ضمن سرخ کردن گوشت خورد شده برای لوبیا پلو چنین ادامه داد:

"...ولی من برخلاف گفته اونا عمل کردم و دیدم اتفاقا چه خوبه که در اینجا در جمع ایرونیا باشم وهمین معاشرت و بودن در جمع ایرونیا، باعث شد که با یه دختر خانوم ایرونی آشنا بشم و باهاش ازدواج کنم که حالا هم یه پسر یکساله دارم که الان صداشون میکنم بیان جلوی دوربین."

من اصلا از حرفای قشنگ این آقا سیر نمی شدم. راستش مسئله غذا پختن این آقا رو بکلی فراموش کردم و دیدم مثل اینکه داره برنامۀ نکته ها اجرا می کنه.او ادامه داد که:

"...ما که اصلیت خودمونو که نمی تونیم فراموش کنیم...آخه از بد گفتن  در باره خودمون که دردی دوا نمیشه ..بیائیم دردها رو درمون کنیم... بیایم ببینیم که اینا انگلیسی ها چه جوری دارن زندگی می کنن و ما هم یاد بگیریم...بیائیم تو کار همدیگه دخالت نکنیم و این دخالت ها رو تبدیل کنیم به راهنمایی. بیائیم  تهمت و غیبت و دروغ و حتی حسادت های ذاتی رو کنار بذاریم. بیائیم بجای نفرت و کینه، عشق و محبت روجایگزین کنیم .بیاین بهم عشق بورزیم .بیاین همه باهم یکی بشیم و همدیگه رو درک کنیم.

آره عزیزان،دیدم بجای یاد گرفتن درس لوبیا پلو درس عشق آموختم. درسی که هر جمله و هر کلمۀ اون یک کتابی بود برای ما ایرونی جماعت که آویزه گوش کنیم . خدا کنه این آویزه گوش برامون سنگین نباشه و بتونیم همیشه اونارو با خودمون حمل کنیم                                                                             یا حق .