داشتم توی پارکی قدم می زدم و می
خواستم در سکوت پارک یه چیزی برای صفحه
نکته ها ی این شماره پیدا کرده و بنویسم، که دیدم روی نیمکتی یک پیره مرد و پیره
زن کنار هم نشستن و گرم گفتگو هستن. با وجودیکه هوا نسبته سرد بود،اما اونا سرما رو
از رو برده بودن وتوجهی به اون نداشتن. واقعا وقتی آدم یک چنین صحنه هایی رو می
بینه غرق لذت میشه که در نسل قدیم چقدر ازدواج ها دووم داشت. ولی حالا چی؟ دیگه
ازدواجا دوومی نداره و میشه گفت که طلاق هم جزو واجباب زندگی زناشویی شده.،فکر نکنین
اینجا رو میگم ،بلکه در تموم دنیا ،بخصوص بین نسل جوون. با وجودیکه دیگه حالا
ازدواجا مثل قدیم بدون عشق و بدون هیچگونه شناختی انجام نمیشه و دختر و پسرآگاهانه
با هم ازدواج می کنن و حتا ممکنه مدتی هم با هم زندگی کرده باشن،اما به محض ازدواج
به فکر جدایی میفتن.
بگذریم،اونروز من از دیدن اون صحنه،
بی اختیار یاد خاطره جالبی از عشق و وفاداری افتادم که براتون مختصرا می نویسم.
*
حتما شما هم شنیدین که میگن عمر سفر
کوتاهه و لابد می دونین که چرا....علتش اینه که در سفر همه چی از حالت یکنواختی
خارج میشه و چون ساعتِ هر کاری مشخص نیست، آدم گذشت زمانو حس نمی کنه ،والا گردش
زمان که اینجور چیزا سرش نمیشه.
راستش اینکه من همیشه بر این باور
بوده ام که بهترینِ قسمت زندگی آدم توی مسافرتا طی میشه و به محض اینکه فرصتی برام
پیش بیاد،راهی سفر میشم .توی این سفرا آدم خیلی چیزا می بینه و خاطرات جالبی رو توی
بایگانی مغزش انبار می کنه، بطوری که در مواقع بیکاری می تونه به این بایگانی رجوع
کنه و با یاد آوری این خاطرات قشنگ مغزشو از فرسودگی نجات بده و اونو شارژکنه.
بگذریم....روزا معمولا در عرشه کشتی
دور استخری که چندان بزرگ هم نبود، همه مسافرا روی صندلی های راحتی ولو می شدند و
با استفاده از آفتاب لذت بخش، خودشونو
برشته می کردن .بین ساعت یک و نیم تا سه بعد از ظهر هر روز، برنامه خاصی هم شامل
موسیقی های مختلف و مسابقات متنوع از طرف مسئولین تور بر گزار می شد و همه با شرکت
در این برنامه ها واقعا لذت می بردن.
در یکی از روزا مسابقه آشپزی بین دو
آشپز ورزیده رستوران کشتی بود که یکی یه
آشپز فرانسوی و دیگری آشپزی از قیلیپین بود.قرار بر این بود که این دو آشپزقبلا با آماده کردن وسائل اولیه ،هر یک غذایی،اونم ظرف نیمساعت، در حضوز مردم بپزند و هیئت ژوری
سه نفره هم رای بدن که کدوم یکی خوشمزه تره. البته برنده یک بطری شامپاین اعلا
جایزه می گرفت .منم به اتفاق دو خانم دیگه افتخار اینو پیدا کردیم که جزو هیئت ژوری باشیم.
یکی از اینا خوراک خرچنگ درست کرد و اون فرانسوی
هم خوراک مخصوصی با میگو بهمراه مخلفات .ما سه نفر پس از اتمام آشپزی رای دادیم واو ن آشپز فلیپینی برنده شد.
تا اینجای قضیه نکته جالبی نداشت و ببخشین که سرتونو به درد آوردم، چون خودتون هم
اینروزا، این نوع مسابقه ها رو توی تلویزیون مکررا می بینین که نه تنها چیزی از
این آشپزی هول هولکی یاد نمی گیرین،بلکه فقط اشتهاتون تحریک میشه.
اما نکته مهمی که می خوام بگم این
بود که پس از اجرای این مسابقه از حضار
دعوت به عمل اومد که هر کسی دوست داره بیاد و از غذاهای آماده شده بچشه و تعدادی از افراد؛ بخصوص خانوما اومدن
و با کارد و. چنگالی که کنار غذاها بود، قدر ی برداشته و چشیدند.
وقتی یه کمی خلوت تر شد، مرد مسنی که شاید بیش از هشتاد سال
داشت و با کمک عصا راه می رفت، آروم آروم از حاشیه استخر خود شو به صحنه رسوند
.همه حضار خیلی کنجکاوانه به اون نگاه می کردند و نگاه ها اکثرا حالت تعجب داشت که
این آقای مسن و پیر با این زحمت چه اصراری داره
که از این غذا بچشه .شایدم تو دلشون می گفتن که:" پیره مرد... تو دیگه
چرا؟" اما اون از رو نرفته و خودشو
به میز غذا رسوند و با کارد چنگال در حالیکه دستاش می لرزید، قسمتی از گوشت
خرچنگو برید .همه با تعجب به او نگاه می کردن و او چنگال به دست ، لنگ لنگان به طرف جایی که نشسته بود برگشت. سکوت مطلق چنان
حکمفرما بود که پیره مرد متوجه شد که صدها نفر مشغول تماشای کار اون هستن.او وقتی
به همسرش رسید تکه کوچک غذا را به دهان او گذاشت.
همه با دیدن این صحنه با هیجانی
زیاد شروع کردند به دست زدن .در این لحظه پیره مرد که متوجه ابراز احساسات ملت شده
بود با صدای بلند گفت من بینهایت از شما ممنونم .من و همسرم هیلدا، به مناسبت
شصتمین سالگرد ازدواجمون اومدیم به این کروز.هیلدا آرتروز شدید داره و نمی تونه
حتی یه قدم راه بره من مواظب اون هستم و با ویل چری که ملاحظه می کنین اونو با
خودم به همه جا می برم .الان هم چیزی به من نگفت، اما من میدونم اون خوراک خرچنک
خیلی دوست داره، بدون اینکه اون بفهمه اومدم و براش مقداری آوردم.
همه هورا کشیدند و سالگرد
ازدواجشونو تبریگ گفتند .مجری برنامه هم که تحت تاثیر قرار گرفته بود، یک بطری شامپاین
به اونا هدیه کرد.
من غرق لذت بودم و با خودم گفتم زنده باد عشق و زنده
باد عشق های قدیمی .وای به حال جوونای ما که هرلحظه خودشونو عاشق می دونن ولی در
واقع تا پایان زندگی بی عشق زندگی می کنن و بدون عشق هم از دار دنیا میرن.