Friday, 18 January 2013

نکته ها 13


نکته ها 

اگه  به آدمای قدیمی می گفتن که تلفنی که مرحوم گراهام بل خدابیامرز اختراع کرد ، قراره یه روزی  به صورت امروزی در بیاد، نه تنها خود گراهام بل  باور نمی کرد بلکه برای هیچ کی قابل باور نبود! منظورم نه اون خیلی قدیمی ها ، اونا که تلفن نداشتن . منظورم همین آدمای هفتاد هشتاد سال پیش .

 به تلفن های اون موقع می گفتن تلفن های  مغناطیسی .  اون زمونا همه خونه ها تلفن  نداشتند و فکر کنم فقط اونائی که دستشون به دهنشون می رسید ، صاحب تلفن بودند ! نه طبقه متوسط جامعه  . اگه کسی می خواست با یه نفر تماس تلفنی برقرار کنه ، باید اول  به مرکز تلفنخونه زنگ می زد  . کسی که گوشی رو برمی داشت اسمش بود: مرکز ...تلفن زننده باید  مدام می گفت: الو...الو...   مرکز ...مرکز ..تا اینکه پس از مدتی تقریبا طولانی و زدن ضربه های مداوم روی شاسی تلفن ، مرکز جواب می داد . مشترک تلفن نام شخصی رو که می خواست باهاش صحبت کنه می گفت  و آقای مرکز طرف رو وصل می کرد به شخص مورد نظر . فکر کنم که اون آقای مرکز می تونست استراق سمع هم بکنه . چرا که نه ؟

بله عزیزان الان با این پیشترفت تکنولوژی در مورد  تمام اختراعات ،  تلفن، یکی از وسائل پیش پا افتاد در بین اختراعاته ،  که روش نمیشه حساب کرد، یعنی اصلا به نظر نمیاد . گرچه مخلوط شدن این دستگاه   به دنیای وسیع کامپیوتری اونو هم درگیر کرده ولی هنوز هم در بسیاری از نقاط محروم دنیا سادگی خودشو حفظ کرده و صرفا یک وسیله ارتباطی عمومیست .

تا اینجای قضیه رو داشته باشین تا بریم سر اصل مطلب .

 در یکی از جلسات شب شعر کاتون ایرانیان منچستر ، یکی از دوستان صمیمی حقیر ، خیلی دیر تر از حد معمول وارد کتابخونه کانون شد و در حالیکه تلفن موبایلشو با عصبانیت میذاشت تو جیبش گفت : هر چی میگم فردا بهت  زنگ میزنم، حالیش نمیشه . آخه من دوست دارم شبای شعر از همون  اولش تو مجلس باشم ...درست چهل و پنج دقیقه است که بیرون در،... دارم به حرفای بی سر و ته آقا  گوش میدم . گفتم: بیا یواشکی از همین در برو تو و بشین ، بعدا باهات صحبت می کنم .

در موقع آنتراکت هم نرسیدم باهاش حرف بزنم و فردای اونروز اومد که منو ببینه . ازش پرسیدم : خیلی داغ کرده بودی... موضوع چی بود ؟ گفت: تورو خدا توی قسمت  نکته هات یه چیزی بنویس راجع به اونائیکه هنوز نمی دونن که تلفن یک وسیله ضروری و مهم زندگیست... فقط به منظور حل کردن مشکلات زندگی و ساده کردن مشکل ارتباطاته ، نه درد دل  . اینروزا مردم طرز استفاده ازین وسیله مهم و ضروری رو ازبین بردن . از این وسیله استفاده ها ی عجیب غریبی می کنن . از  رد و بدل جک های مزخرف و بی سروته  گرفته  تا غیبت کردن از دوستان .  اصلا بعضیا اینو یک وسیله بازی و  سرگرمی و وقت گذرونی  به حساب میارن .

 . طرف که هنوز از جریان دیشب  خیلی عصبانی بود، ادامه داد که : تلفن کننده هیچوقت فکر نمی کنه که تودر حال حاضر گرفتاری.... و وقت شنیدن حرفهای مفت اونو نداری . من به آرزو موندم که یه نفر به خونه من و یا به تلفن همراهم زنگ بزنه و اول بپر سه :  دستت که  بند نیست؟  ...وقت داری؟ ....جائی که نمی خوای بری؟...  داری نهار می خوری ؟... و بعداز اینکه  مطمئن شد که مزاحم نیست شروع کنه به صحبت کردن  . من با تلفن های ضروری وواجب که معمولا کوتاه مدته کاری ندارم . اون تلفن ها  نیازی به اینگونه سوالات نداره ، چون واجبه و باید انجام بشه ....آخه تلفن مال اینجور چیزاست .اما مکالمات طولانی و گاهی بی مورد اعصاب آدمو چنان خط خطی می کنه که با هیچ پاک کنی پاک نمیشه .

 گفتم :حالا بیا و  کج بشین و راست بگو ...دیشب بالاخره داستان چی بود که داغ کرده بودی ؟ جواب داد: یه نفر که.... نمی خوام بگم کیه و تو حتما میشناسیس ، داشت غیبت می کرد . غیبت از یک دوست دیگه ای که چنین کرده و چنان کرده ....  و از من نظر خواهی می خواست ، گویا می خواست که من بگم که بره حق این آقارو که اینکارو کرده کف دستش بذاره  ...آخه من نمی دونم که با یک مکالمه تلفنی چطور میشه بنده بتونم  قضاوت کنم که تقصیر کی بوده  ...هرچی بهش می گفتم که" دارم میرم تو جلسه ، بذار فردا  سر فرصت حرف می زنیم..." می گفت " وایستا همینم  بگم... چشم.... و باز حرفای تکراری رو می چپوند توی گوشای من بدبخت ."

عرض کردم : حالا تو کوتاه بیا ... واقعا این مسئله برای من عجیبه ....آخه این مکالمات تلفنی بیشتر مربوط میشه به خانوما ،آخه  این دوست شما چرا برای رفع این مشکل از تلفن ، اونم تلفن موبایل استفاده می کنه . در جواب گفت این تلفن های مفت کارارو خراب کرد ه .  میدونی که این شرکت های تلفن به رقابت همدیگه ، یک پول فیکس می گیرن و میگن هر چقدر دلتون می خواد حرف بزنین ، اینقدری که   چک و چونه تون آرترز بگیره  .  خوب دقت کردی خانومای توی خونه چه به سر تلفن های خونه میارن ؟ ملت حالا راهشو فهمیدن ...همه اینروزا با پرداخت چند پوند اضافه در ماه... گوشی تلفن یکسره تو دستشونه و شیره این تلفن رو می کشن . واقعا این تلفن های مفت ومجانی بعضی وقتا چقدر هم گرون از آب در میاد . وقت خانونم خونه صرف تلفن بازی میشه ...بچه ها جلو درب مدرسه منتظر می مونن... خانوم به کارای خونه اش نمیرسه و یا اگه خودش در بیرون خونه شاغل باشه ، به موقع کاراشو نمیتونه انجام بده... .گاهی از غذا پختن می مونه و مجبور میشه آقارو به غذای بیرون مهمون کنه... و خلاصه این مجانی حرف زدن ها خرج های دیگه ای رو  به بار میاره .

عرض کردم :ای کاش ضرر مالی باشه نه جانی ...گاهی، برخی تلفنهای طولانی ، خانوم خونه رو آنچنان بخودش مشغول میکنه که بجه ها از یادش میرن و کارهای خطرناکی میکنن که ممکنه حوادث ناگواری اتفاق بیفته که اکثرا شاهدش بودیم ، حوادثی که واقعا جبران نا پذیره .

و ادامه دادم که...واقعا خوشا اون زمونا که توی همین انگلیس وقتی می رفتی پای تلفن و شروع می کردی به نفس کشدن ...نفس اول ده پنس خرج داشت و سپس به ازای هر جمله کوتاه مثل سلام و علیک معمولی  ده پنس های بی شماری می پرداختی . من چند تا از قبض های تلفن بیست و پنج سال قبلو هنوز یادگاری نگه داشته ام که اون زمونا حقیر ماهیا نه بیش از  صد پوند ،  پول حرف زدن می دادم  ...تازه حرف مفت هم نمی زدم  بلکه حرف واجب می زدم  ...باورتون میشه  ؟
 امروزه حتما خانواده ها بیشتر از این پول تلفن میدن ...اما دراین قرار داد که حالت بوفه در رستورانارو داره ( هرچی میخوای بخور ) لااقل هرچی می خوان حرف می زنن اونم با پرداخت یه پول فیکس  ...اینه که حرف  زدن تا حدودی مجانی از آب در میاد. ..راستی...! خیلی هم بد نیست  ...!  چون حرفهای مفت رد و بدل میشه  به مجانی بودنش می ارزه .

نکته ها 12


نکته ها

..... گفتم  : به من قول دادی که نکته ای مهم و قابل بحثی رو برام از ایران سوغاتی بیاری . گفت : والله اینقدر گرفتار بودم که نه به فکر تو بودم ، و نه به فکر  نکته های سفارشی تو . گفتم : دستت درد نکنه که مثل انگلیسی ها اینقدر رک حرف میزنی ..لااقل یک " ببخشین " ویا اینکه  "یادم رفت" بگو تا منم دلم خوش باشه که یک کمی به یاد من بودی  . در جوابم گفت: فقط اینو می تونم بگم که تاکسی ها و مسافر کش ها ی کشور گل و بلبل ما ، پدر منو در آوردن .. اینروزا، اینا شدن یه عده دزد سر گردنه ...فقط آد ما رو توی روز روشن تو خیابونا می چاپن . درست مثل اینکه دارن  با زور جیبتو خالی می کنن و تو هم به خاطر احتیاجی که به اونا  داری نمی تونی دم بزنی . آخه من رفته بودم برای یه اداری در مورد بازنشستگی ام  ...اجبارا باید اینور و اونور می رفتم ..نه اهل رانندگی کردن درا ونجا ها هستم  و نه اینکه دوست دارم خانواده خواهرمو به زحمت بندازم . اینه که برای تموم کارام باید از تاکسی و کرایه و آ ژانس استفاده می کردم . هر کدوم داستانی داره ولی تمام این داستانا همونی بود که اول گفتم چاپیدن مسافر بدبخت ...حالا خودت بقیه شو جور کن .

حرفاش وقتی  به اینجا رسید ، دیدم  که جان کلام را گفته و دیگه چی بنویسم . ولی فکر کردم بیام و از مردانگی همین اولاد بنی هندل، بقول دوست عزیزم شهرام خان ، خاطره ای رو از یک مسافرتم به خاور دور براتون تعریف کنم .حتما موافقید ؟  اگه که  نیستین بقیه داستانو دیگه نخونین ...من بدم نمیاد .

*

سال گذشته سفری داشتیم به خاور دور . جاتون خیلی خالی بود . چون سفر اولمون به اون طرفا بود ، مسلما میتونست تمام لحظاتش جالب و قابل تعریف باشه . حالا بنده همه خاطرات قشنگی که رو داشتیم میذارم کنار ، چونکه دارم مطلبی رو می نویسم به نام نکته ها  ، نه سفر نامه .  اما این اشاره آقا مجید ، دوست عزیز بنده منو وادار کرد که نکته ای بنویسم که مربوط میشه به داستان بد بختی های خیابونی ایشون .بازم دستش درد نکنه که یک سرنخی به دست بنده داد تا منم بتونم روش کار کنم . من این داستانو تعریف می کنم تا بدونه که اگه اون نکته های سوغاتی بنده رو نیاورده ما خودمون هم می تونیم یه چیزی از خودمون بنویسیم و منت ایشونو هم نمی کشیم .

*

برای بازگشت به هتلی که در اون اقامت داشتیم ، مجبور بودیم که سوار تاکسی بشیم . البته خیلی هم خسته بودیم چون امروز یکی دو بازید بسیار طولانی و خسته کننده در این جزیره زیبا  داشتیم . سوار تاکسی شدیم .  نا گفته نمونه که نیم ساعتی در صف تاکسی در جا زدیم ، چون باید به نوبت سوار می شدیم . سوار شدیم و آدرس را گفتیم و برای تاکید بیشتر کارت هتل رو به طرف نشون دادیم و طرف با زبون خودش تائید کرد و براه افتاد . ما غرق صحبت بودیم و از سرویس های منظم و شیک این تاکسی ها که عموم استفاده کنندگان اونا توریست هستند تعریف می کردیم . این تاکسی ها اکثرا نو بودند و همگی مجهز به دستگاه خنک کننده .

بگذریم ....ماکه غرق صحبت بودیم ، یهو متوجه شدیم که تاکسی از جلو هتل رد شد . و من بلافاصله گفتم : آقا...مثل اینکه از هتل رد شدیم ...راننده بلافاصله به کناری کشید و  اتوموبیلو متوقف کرد . شاید ما حدود پنجاه شصت متر از هتل که در سمت چپ خیابون قرار داشت رد شده بودیم . خیابون یک طرفه بود و امکان دور زدن وجود نداشت . من بلافاصله گفتم : ما همین جا پیاده میشیم و خودمون این چند قدم راهو بر میگردیم  ...اما راننده گفت : من باید شمارو جلوی هتل پیاده کنم ، چون تقصیر من بوده و از جلوی هتل رد شدم . البته او باید این خیابون یک طرفه رو تا انتها می رفت و ازیک کوچه فرعی خودشو  به خیابونی موازی همین خیابون می رسوند و بعد از بالاترا برمی گشت .ما حرفی نزدیم و رضایت دادیم که مارو جلوی هتل پیاده کنه ، چون خسته هم بودیم . در لحظه ای که می خواست راه بیفته به من گفت : ببینین آقا ......من تاکسی متر رو در همین جا متوقف می کنم و پولی که شما پرداخت می کنین همین رقم دوازده دلار و چهل سنته و از اینجا به بعد تا دم هتل دیگه شما نباید پولی بدین .  پس از حدود ده دقیقه مارو جلوی هتل پیاده کرد . گرچه اگه مارو همون جای اولیه پیاده می کرد ما اعتراضی نمی کردیم ،وحتی اگه در هنگام پیاده شدن تاکسی متر رقم بالا تری رو نشون میداد ما حرفی نداشتیم ، ولی وجدان کاری این راننده به اون این اجازه رو نمی داد . چون ما قبلا آدرس کامل رو به او گفته بودیم و در واقع اون مقصر بود .

در همون لحظه داشتم فکر می کردم که در ایران ما این جماعت از خدا بی خبر چه بلاهائی که سر مردم بدبخت نمیارن . تاکسی متر که قربونش برم ، اصلا وجود خارجی نداره ...اینا در مقابل پولی که از مردم  می گیرن ، چه خدماتی رو ارائه میدن که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...مردمو مثل گوسفند می ریزن روی  هم ...در مقابل این سوال که : آقا چند شد ؟ یک قابلی نداره تحویلت میدن و بعد هرچقد در توانشون هست ازت میگیرن ...به سر و  وضعتم بستکی داره...اینا با یه نگاه می فهمن که تو چند مرده حلاجی ... تا چه حد پولداری و.... ببخشین تا چه اندازه نا وارد وهالو ....نمی دونم بازم بنویسم یا خودتون می خواین بقیه شو بنویسین .

بله عزیزان ، لطفا این خاطره حقیر رو که در بالا ذکر شد ، با مسئله تکسی رانی و مسافر کشی در ایرا ن خودمون مقایسه کنید .

ولی تا یادم نرفته اینم بگم که روزی این قصه رو برای کسی گفتم و در جوابم گفت : اون بودائی خدانشناس و بت پرست این جوری مال حلال به خونه اش میبره و لی این مسلمونای خداشناس و عاشقان خاندان نبوت و  ولایت ، خرجی روزانه منزلشونو اون جوری از زدن جیب مردم تامین می کنن . والسلام .

 

Wednesday, 28 November 2012

نکته ها 11


داشتم فکر می کردم که کلمات متضاد به چه کلمه هائی می گن ....چون چیزی برای نوشتن نداشتم ...گفتم که برم و از کلمات متضاد یه جورائی کمک بگیرم . معمولی ترین اونا رو در نظر گرفتم و دیدم میشه از زیبائی شروع کرد: این یک کلمه قشنگ و مثبی است ، که متضاد اون می شه زشتی . خلاصه به همین ترتیب :خوبی و بدی ، هماهنگی و نا هماهنگی ، بلندی و کوتاهی ، خیر و شر ، امنی و نا امنی ، سلامتی و بیماری و امانت  داری .. و....یهو دیدم در انتخاب کلمه ای که متضاد اون باشه ، گیر کردم که چه کلمه ای رو  بکار ببرم .  دیدم کلمه متضاد اون خیلی در سطح ناجوری قرار می گیره یعنی خیانت . آخه خیانت  کلمه ایست بسیار قوی در مقابل امانت .  ...ولی نه ....آخه بازم نمیشه کسی رو که  صداقت نداره ویا امانت داری سرش نمیشه ، بگیم  خائنه ...بخصوص در مقابل کارای جزئی ...پس هر کسی که در  امانت داری کوتاهی بکنه ،خائن نیست . حالا برای اینکه من در انتخاب کلمه دچار اشکال نشم ، یه داستانی رو از دوستی  به نام خانم  مینا  براتون تعربف  می کنم .  شما با خوندن اون نظر بدین که اسم اینو چی می شه گذاشت : فراموشی ، بی بند و باری ، نا سپاسی ویا مرد رندی .....؟

*

اوائلی که اومده بودیم اینجا ، با خانوده ای بسیار مهربون و صمیمی آشنا شدیم که حدود ده سالی بود که قبل از ما ، مقیم اینجا شده بودن و بنا به دلایلی هنوز موفق نشده بودن که سفری به ایران داشته باشن .اون موقع ها تعداد ایرونیای مقیم منچستر خیلی کمتر از زمان فعلی یود و تماس ایرونیا هم با هم مثل امروز نبود . این  خانواده خیلی به ما محبت می کردن و بسیاری از مشلات مارو از جون و دل حل می کردند و ما هم همیشه منتظر بودیم  که یه جورائی به اونا برسیم تا شاید بتونیم  قدری از محبت ها شونو جبران کنیم .

یه روزی که طبق معمول با هم نشسته بودیم ، آقاهه گفت : من بعضی از غذاهای ایرونی رو سالهاست نچشیدم و راستی راستی طعم اونا یادم رفته ...نه عیال مربوطه میتونه اونارو درست کنه و نه خودم ...تازه وقتشم نداریم که از این کارا بکنیم . من پرسیدم : مثلا چی ؟ جواب داد : کوفته تبریزی

منم که در اصل آذری هستم و شاید تخصصی در این زمینه داشته باشم، بهش قول دادم که یه روزی حتما براش درست می کنم . در اون روزا ، برای ما امکان مهمانداری وجود نداشت ،  زیرا که از هیچ نظر ،

سر و سامونی نگرفته بودیم . ولی تصمیم گرفتم که براشون بپزم و ببریم و در خونه شون بدیم .باور کنین که حتی یک قابلمه درست و حسابی نداشتیم که کوفته رو توی اون بذاریم و ببریم  ، اینه که  فردای اونروز رفتم و یک قابلمه شیک و گرون قیمت خریدم . یادمه که پول خوبی هم دادم و با خودم گفتم  که بالاخره سال های سال برامون کار می کنه .

.

فردای اون روز یک کوفته تبریزی بزرگ پختم و داخل اونم با مخلفات مربوط به اون پر کردم و سر ظهر که آقای خونه به خاطر روز تعطیل تو خونه تشریف داشتن ، شوهرم کوفته اهدائی رو برد و تحویل اونا داد .

در اولین دیدار زن و شوهر شروع کردن به تشکر و خروارها تعریف و تمجید از این کوفته تبریزی سنتی . اینقدر تعریف کردن که من شرمنده شدم .

هفته ها و ماه ها از این جریان گذشت و ما خونه مونو عوض کردیم و امکاناتمون خوب شد ...ما چندین بار خونه شون رفتیم و اونا اومدن .... ولی قابلمه مذکور به دست فراموشی سپرده شد . باخودم فکر می کردم شاید اونو نیگه داشتن تا یه روزی یه چیزی بپزن و توی اون برامون بیارن ....ولی خبری نشد که نشد . یه بار هم من برای کمک به خانم خونه موقع کشیدن غذا رفتم توی آشپزخونه شون و قابلمه مذکور به چشمم خورد، ولی مثل وسائل دیگه خونه در لابلای ظرف و ظروف های موجود در آشپزخونه جا خوش کرده بود .

پس از مدتی در یکی از ایام سوگواری خانومه تلفن زد که : فردا غذا نپزین ، من پلو قیمه نذری دارم و براتون میارم . منم قرار شد که در تهیه مواد غذائی و پخت و پز به اونا کمک کنم تا بدین طریق داخل ثواب بشم ، به امید پاداش در آخرت !  خانومه پلو رو برای دم کشیدن گذاشت روی گاز و از ما هم تشکر کرد و گفت : غذای شمارو براتون می فرستم .  سر ظهر زنگ خونه به صدا در اومد و پلو قیمه ما اومد تو خونه ...واقعا رنگ و بوش  آدمو مست می کرد و واقعا اشتها بر انگیز بود  . مهم اینکه اونو در قابلمه خودمون برامون کشیده بودن  . من اینقدری که برای قابلمه خوشحال شدم ، برای پلو قیمه خوشحال نشدم . نمیدونم چرا من اون قابلمه رو که اولین خرید من بود و با پوند آزاد (به اصطلاح) خریده بودم دوست داشتم و خدا رو شکر کردم که بالاخره قابلمه از دست رفته باز آمد . هنوز پلو قیمه رو نخورده بودیم که یک کمی لوس شدم و از خوشحالی گوشی و برداشتم : زری جون توئی سلام ...می خواستم ازت تشکر کنم ...خدا نذرتونو قبول کنه ..عجب پلو قیمه ای...  واقعا ممنون ...که جواب داد : خلاصه ببخشین دیگه ... چون نذریه نمیشه گفت قابلی نداره ...خداوند نذر همه رو قبول کنه .ماهم یک آمین درست و حسابی تحویلش دادیم که ادامه داد : راستی... مینا جون...  ببین.... قابلمه ش خالی شد ؟ که گفتم: نه هنوز ...چطور مگه ؟  که بلافاصله گفت : آخه گفتم دارم از اونجا رد می شم ، بیام قابلمه رو ببرم ...آخه این قابلمه عصای دست منه . این تنها قابلمه ای که اندازش برامون خیلی مناسبه .....ودر پایان اضافه کرد که  : یه وقت بدت نیاد...ها... من و تو که این حرفارونداریم ..باشه ؟ تا نیمساعت دیگه من اونجام .

آره عزیزان دیدم قابلمه ، بی قابلمه ...قابلمه رفته و جزو اموال اونا شده ...من چه جوری به این دوستم ثابت کنم که بابا ..این قابلمه مال منه ...تازه اگه هم قبول کنه ، که مسلما با اکراه خواهد بود ...اصلا من چه جوری باعث رنجش این دوست صمیمی ام بشم ...اینه که از خیر اون گذشتم .

همیشه شنیده بودم که میگن : آش با جاش ..ولی فکر می کردم این دو کلمه به خاطر وزن و قافیه پیش هم نشستن ، ولی  متوجه شدم که : بی وزن و قافیه هم میشه ظرف یک غذا رو هم صاحب شد .
حالا بر می گردیم به اول داستان ،  شما اسم این کارو مسلما خیانت نمی ذارین . نه..؟.ولی هرچی بذارین برای من قابلمه  نمیشه .

Wednesday, 17 October 2012

بیوگرافی نکته چی


در مشهد متولد شدم و تحصیلات خودم را تا اخذ لیسانس در زادگاهم به اتمام رساندم . در تمام دوران زندگی‌ام در خدمت فرهنگ و تمدن والای ایران زمین کوشا بودم و اکنون مدت بیست و شش سال است که در این دیار زندگی می‌کنم . بسیار خوشحالم که از بدو ورودم ، در اینجا نیز توانسته ام در راه اشاعه فرهنگ و ادبیات غنی کشورم کوشا باشم . حرفه اصلی من دبیری و بطور کلی کار های آموزشی در وزارت آموزش و پرورش بوده است.

کار نویسندگی را که جزو سرگرمی‌های خود می‌دانم ، از چهارده سالگی با استخدام در مجله‌ای بنام تربیت نوین آغاز کردم . این مجله چند سالی در استان خراسان منتشر می‌شد . پس از آن همکاریهائی را با روزنامه های کثیر الانتشار مشهد ، از جمله خراسان و آفتاب شرق آغاز کردم. در اوایل دهه شصت خورشیدی کار ترجمه کتاب‌های علمی را در مرکز پژوهشهای فرهنگی آستانقدس رضوی شروع کردم و دراین راستا سه جلد کتاب بطور کلی در زمینه فیزیولوژی ترجمه کردم . اولین کتاب بانام تولید مثل و وراثت نوشته چالز . اچ . هملرو کتاب دوم آموزش علوم در مدرسه‌ها ابتدائی تألیف ادوارد ویکتور بود . لازم به توضیح است ترجمه بخش فیزیو لوژی گیاهی ، جانوری و بدن انسان از این کتاب بعهده من واگذار شده بود و بخش های دیگر شامل علوم مربو ط به فیزیک و صوت و نور توسط دو همکار دیگر مؤسسه ترجمه شد . کتاب سوم کتابی بود با نام اصول فیزیو لوژی گیاهی نوشته جی . ری نوگل و جرج . ژ. فریتز که هنوز هم دربرخی از دانشگاه های ایران تدریس می‌شود . ویرایش این کتاب را آقای دکتر مهرداد لاهوتی استاد دانشگاه انجام داده‌ بودند. لازم به توضیح است که این کتاب‌ها چندین ماه پس از مهاجرت من به این کشور انتشار یافت


پس از مهاجرت به این دیار کار نویسندگی را برای برنامه‌های نمایشی و طنز رادیو صدای آشنا دنبال کردم . بیشترین نوشته‌ های من در زمینه ها ی طنز و مطالب انتقادی دور می‌زند و معمولا بانام مستعار نکته چی و گاهی فرزان این کاررا دنبال می‌کنم . در طول این مدت ، همکاری خود را با مطبوعات برونمرزی از جمله مجله مشهور جوانا ن که در آمریکا چاپ می‌شود ادامه دادم . در حال حاضر ،سر دبیری نشریه ماهانه کانون  به عهده من بوده و در این راستا تهیه و تنظیم و نویسندگی تعدادی از صفحات نشریه ماهانه کانون نیز عهده دار هستم . در ساعات بیکاری کار ترجمه کتاب را دنبال می‌کنم .

شایان ذکر است که خدمت به کشورم از طریق اشاعه فرهنگ و هنر و ادبیات غنی ایرانی در محیطی به نام کانون فرهنگی و هتری ایرانیان منچستر تحقق بیشتری پیدا می‌کند






Sunday, 23 September 2012

نکته ها 10




میدونستم مونا با شوهر انگلیسی اش برای اولین بار رفته ایران و خیلی کنجکاو بودم که ببینم نظر این جوون انگلیسی در مورد وطنمون چی بوده . آخه اینا از سه سال فبل که با هم ازداج کردند نیل اصرار داشت که سفری به ایران داشته باشن ، حتی یه بار گفته بود که ترجیح میده برای ماه عسل برن ایران ...ولی گویا مونا خیلی هم رضایت نداشت که اونو ببره ایران . خلاصه در همین ماه جولای ، یعنی یکی دو ماه قبل رفتن ایران و پانزده روزی بودند . شنیده بودم خیلی بهشون خوش گذشته . ما هم قراری گذاشتیم که با یکی دو زوج دیگه از دوستان ، بریم منزلشون و اونارو ببینم ، البته چون ایام عید به دیدنمون اومده بودن ، این کار رو به حساب بازدید گذاشتیم

در اون مجلس سخن از همه چی به میون اومد و من دنبال فرصتی بودم تا نظر نیل، یعنی شوهر مونارو درl باره ایران بدونم ، که بالاخره ساعتی در کنارش نشستم و متوجه شدم که واقعاً از ایران خیلی خوشش اومده و هر گز فکر نمی کرده که کشور ما اینقدر پیشرفته باشه . اما تنها گله و شکایتی که داشت ، از وضع رانندگی و پایین بودن فرهنگ و دانش مردم در مورد مسائل رانندگی بود و بس ! پس از یک سری حرفهائی در این مورد ، می خواست یکی از این داستان هارو تعریف کنه که نمیدونم چی فکری کرد و این کارو به عهده مونا گذاشت ، شایدم فکر کرد که اگه مونا این ماجرا رو به فارسی تعریف کنه ، برای ما جالب‌تر خواهد بود . بالاخره مونا رضایت داد که این آبرو ریزی رانندگی رو برامون تعریف کنه

*

اونشب منزل خاله جونم دعوت داشتیم . مهمونی مفصلی بود و خاله جونم واقعاً سنگ تموم گذاشته بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ، کلی زدیم و رقصیدیم . در پایان قرار شد که ما رو پسرخالم که راهش به راه ما می خوره برسونه . اون با خانمش جلو نشستن و من و نیل هم عقب نشستیم . . در قسمتی از راه به یک خیابون نسبتا باریکی رسیدیم که یکطرفه بود .منکه واقعاً خیابونای تهرونو نمی شناسم ، آخه من بچه بودم که اومدم اینجا ، بهر حال بگذریم

بمحض اینکه ما وارد خیابون شدیم دیدیم یه اتومبیل داره از روبرو میاد . مسعود گفت : اوا داره ورود ممنوع میاد... که در همین لحظه طرف چراغ داد . گفتم : مسعود جان چراغ داد یعنی بیا. که گفت : نخیر اینجا چراغ دادن یعنی نیا ، من دارم میام … مسعود یه خورده سرعتشو کم کرد و مونده بود چیکار کنه که یارو خودشو سریع رسوند جلوی ما و شاخ به شاخ ایستاد . شیشه‌های هردو اتومبیل پایین اومد و طرف با صدای بلند گفت : قربون دستت ، تو تازه وارد این خیابون شدی ….یه خورده عقب بگیر تا رد شیم ...من خیلی عجله دارم .

مهسا ، یعنی خانم پسر خالم برای کنده شدن قال قضیه گفت: مسعود جان دنده عقب بگیر ...اینکه کاری نداره . نیل که کنجکاو شده بود هی می‌گفت :راه با ماست . منکه اصلا نمی خواستم درگیری بشه و مسعود هم که اوضاع رو بی ریخت می دید دنده عقب گرفت ، ولی هنوز ده بیست متری نرفته بودیم که متاسفانه یک اتومبیل دیگه هم پشت سر ما ترمز کرد . مسعود پیاده شد و از آقای پشت سرمون خواست که یه کمی عقب بره . طرف که جوون سبیل کلفتی بود با صدای جاهلی گفت : این حرفاش نیست ...راه با ماست ...خلاصه ما حسابی در گیر شده بودیم و صحنه موقعی مهیج تر شد که یه اتومبیل وانت هم از اون طرف وارد شد . نیل واقعاً متعجب شده بود و مدام از من می‌پرسید : مگه این خیابون یک‌طرفه نیست ؟ در یک لحظه می‌خواستم بخاطر حفظ آبروی هموطنام دروغ بگم ، ولی اون خودش علامت یکطرفه رو قبلا در اول دیده بود

سرتونو درد نیارم ، اون جوونه جاهل مسلک یعنی راننده پشت سرمون، به‌هیچ‌وجه حاضر نبود حتی یه متر عقب بره، چه برسه به نصف خیابون . البته ناگفته نمونه که اون دو اتومبیل هم بیش از نصف خیابونو اومدن بودن جلو . بالاخره ما اونارو وادار کردیم که از همون راهی که اومدن با دنده عقب برگردن . مسعود که چند بار برای رفع قائله پیاده شده بود می‌گفت که راننده وانت بار حسابی بوی الکل می‌داده و حسابی مست و پاتیل بود

اونا شروع کردن به عقب نشینی و ما به جلو نشینی.....که در یه لحظه صدای برخوردی شنیدیم .گویا که قسمت بغل وانت بار خورد به آینه اتومبیلی که در کنار خیابون پارک کرده بود و آینه ش شکست و آویزون شد آخه در دو طرف این خیابون باریک کیپ در کیپ اتومبیل پارک شده بود . با صدای برخورددو ماشین ،

. سر و صدای دزد گیر اتومبیل هم بلند شد و بلافاصله از طبقه دوم یکی از ساختمونا پنجره ای باز شد و پیرمردی عصبانی فریاد زد : داری چیکار میکنی ...ماشینمو داغون کردی ...همونجا وایستا..نامردی اگه تکون بخوری ...راننده وانت داشت آهسته با دنده عقب میرفت که صحنه رو ترک کنه ، ولی یک اتومبیل خلافکار دیگه ای که در مقام سوم قرار داشت سر رسید و پشت سرش ترمز کرد . خیابون دیگه بند اومده بود ...حالا همه چی یکطرف، آبرو ریزی پیش نیل که تو عمرش اینجور چیزا رو ندیده بود از طرف دیگه حال منو گرفته بود. ساعت یک بعد از نصف شب بود و ما هم وسط اتومبیل ها گیر کرده بودیم . هرکسی چیزی می گفت و تقصیر رو به گردن یکی دیگه مینداخت

وقتی صاحب اتومبیل آینه شکسته با پیژامه خواب که مثل آکاردئون چروک خورده بود ، وارد صحنه شد ، صدا ها اوج گرفت و صحنه نزاع و فریاد وسیع‌تر شد ، زیرا وانت بار حدود ده بیست متری عقب نشینی کرده بود و حادثه رو انکار می‌کرد و می‌گفت : منکه با این ماشین فاصله دارم ...معلوم نیست آینه شو کجا شکونده میخواد پولشو از ما بگیره



بگذریم ، معلوم نبود که راننده وانت بار بیمه داره یا نه ؟ بالاخره با شهادت همه، راننده وانت بار مجبور شد که به گناهش اعتراف بکنه . صاحب اتومبیل آینه شکسته هم اجبارا پنجاه هزار تومان پولی رو که ته جیب یارو بود به اضافه گواهی نامه اش گرفت که فردا بیاد و تکلیف بدیهی شو روشن کنه . البته صاحب اتومبیل می‌خواست پلیس خبر کنه ، ولی طرف چون میدونست اگه پای پلیس به میون بیاد اونو بجرم می خوارگی تو هلفدونی میندازن ، به التماس افتاده بود

سرانجام ما دو تا اتومبیلی که بی تقصیر بودیم و راه راست خودمونو اومده بودیم ، کوتاه اومدیم و قدری عقب نشینی کردیم که اون سه اتومبیل پشت سر هم که ورود ممنوع اومده بودن ، بتونن خیابونو خلوت کنن ، چون اگه قرار می‌شد که این راننده مست با دنده عقب تمام مسیر رو به عقب برگرده ، آینه های ماشینای دیگه رو هم که در دوطرف پارک کرده بودن ، لت و پار می‌کرد . این جریان یکساعت و نیم وقت مارو گرفت و نه تنها اعصابمون له و لورده شد بلکه آبرومونم پیش شوهر انگلیسی مون رفت که گفت: همه چیز کشورتون خوب بود ولی کلاس رانندگی تون خیلی پایین بود

Thursday, 6 September 2012

نکته ها 9


یگـــــی از کارهایی که ما در بچگـــی خیلی انجام می دادیم مسأله قهــر بود

.از کوچکترین حرف بدمون میومد و قهر می‌کردیم و با دوست صمیمیمون حرف نمی زدیم و حتی تا مدتها به روش هم نمی آوردیم . تو خونه با برادر خواهرهامون قهر می‌کردیم . جمله شم این بود <باهات قهر قهرم تا قیامت .. > یعنی حتی مدت زمان بی نهایت هم برای قهرمون تعببن می‌کردیم . گاهی قهر می‌کردیم و هیچی نمی خورذیم . وقتی از غذا ایراد می‌گرفتیم و از مادرمون جواب سر بالا می‌شنیدیم قهر میکردیم و تا مدتها غذا نمی خوردیم و اخمامونو می‌کردیم تو هم . اگه از طرف بزرگترا در مقابل قهر ما بی اعتنائی می‌شد ، شدت قهر بالا میرفت و زمان اون طولانی‌تر می‌شد گاهـــی ممکن بود برای رفتن به جایی که خوشمون نمی اومد قهر می‌کردیم و ترجیح می دهدیم تو خونه تنها بشینیم .



گاهی این عادت زشت قهر در همون دوره کودکی از بین میره ولی گاهی حتی تا آخر عمر هم با شخص رشد میکنه و مثل خیلی از صفات رفتاری بد و خوب ، شدید تر هم میشه . ما ایرونیا همه آداب و رسوممون با تموم دنیا متفاوته . تمدن ما که مخلوطـــــی از سنت‌های دیرینه با سنت‌ها ی ملی و مذهبیست واقعاقابل بررسی عمیقه . . بهترین مثال در این زمینه مسأله ای به نام تعارفه که تلفیقی است از ادب کامل و دروغی بزرگ. این دو عنصر غیر حقیقی فجایع زیادی رو به بار میارن که خودمون هم حالیمون نیست . یکی از صدمات تعارف همین پدیده قهره که ریشه‌های اون در عالم طفولیت بسته میشه و در بزرگی در اثر پاره‌ای بی توقعی ها در شخص به وجود میاد .و نیجه هایی غیر از کینه ها وو عداوت ها و دشمنی های بی مورد نخواهد داشت .



قهر پدیده‌ای است که از به ثمر نرسیدن خواسته‌ها ، چه مشروع و چه نا مشروع به وجود میاد .میشه گفت وقتی که کسی خارج از سطح توقع خودش عملی رو از دوست و یا فامیل و یا حتی از همسرش می بینه آخرین ضربه اش قطع رابطه است یعنی یه نوع تکامل یافته قهــــــــر ،بقول بعضیا قضاوت و عقوبت قبل ار محاکمه. گو اینکه گاهی محاکمه هم ممکنه پیش بیاد ولی چون قضاوت صحیح انجام نمیشه بکی از طرفین که روحیه حساس‌تری داره و حق رو به هر دلیلی با خودش میدونه سیستم قهرو پیاده میکنه ،بقولی دندونشو میکشه ته مشقات پر کردن تعمیر اونو بکی از خودش دور کنه .

راه دوری نریم،بیشتر کسانی که از جوامع ایرونی گریزون هستن اونائی اند که در یک زمانی از یه چیزی بدشون اومده و قهر کرذن ،فرقی نمیکنه با یه نفر یا با یک جمع . جالب آینه که گاهی این قهر اینقدر بچه گونه ست که اکه طرف با یه نفر قهر باشه ، در جمعی که اون هم حضور داره شرکت نمیکنه ..درجه تکامل یافته قهر هم داریم گه نمونه شو خیلی دیدیم: یه نفر با کسی قهر میکنه و بعد به دستای نزدیکش امر میکنه که شما با اون معاشرت داشته باشین من با شما هم قطع رابطه میکنم .گاهی هم قطع ارتباط و عدم شرکت در محفل یا مجلسی از شنیدن یه حرف ناجور ویا یک غیبت بی‌اساس میتونه باشه که به روحیه حساس آقا یا خانم صدمه زده که طرف مزایای شرکت در اون مجلسو زیر پاش میذاره و بخاطر خودخواهی بیمورد خودشو به این وسیله قانع میکنه ،در حالیکه اثرات این تنبیه متوجه خودش میشه .

آیا هرگز فکر کردین که غیر ممگنه همه حرفها و اعمال و رفتار دیگرون مطابق میل شما باشه

آیا هرگز فکر کردین که خودتون هم ممکنه حرف‌هایی بزنین که مورد رنجش دیگرون قرار بگیره؟

مطمئن باشین که همه نمیتونن مطابق میل شما رفتار کنن و این شما هستین که باید عکس‌العمل خودتونو در مقابل حرفها و رفتار دیگرون تغییر بدین در غیر اینصورت چاره‌ای ندارین به غیر از قطع رابطه و یا بقول بچه‌ها قهر و اختیار کردن گوشه انزوا.

برای اینکه ویروس های مختلف قهر و بداومدن به سراغمون نیاد ،با ما از واکسن های مفید علیه اونا استفاده کنیم .این واکسن ها عبارتند از : گذشت و بزرگواری،بی اعتنائی، شناخت طرف و شخصیت او ، دوستی‌ها ومحبت ها و از این قبیل . مسلم بدونین که حساسیت شدید در مقابل حرفها و رفتار مردم غیر از اینکه خودمونو آزار بدیم نتیجه دیگه ای نداره . این درست نیست که در مقابل حرف دیگرون که به نظر ما غیر منطقی ست و توهین آمیزه بایستیم و جوابی تندتر بدیم و اگه طرف قانع نشد اونو و ذوستی با اونو بذاریم کنار.مسلما در ارتباطات همیشه حرفهایی وجود داره که مطابق میل ما نیست . ولی برای راحت زیستن میتونیم بسیاری از حرفها را نشنیده بگیریم نه اینکه تمام حرفها را در آزمایشگاه مغز تجزیه و تحلیل کنیم و از آن‌ها یک ویروس خطرناک کشف کنیم که برای مقابله با اون فقط قهر و جدایی را ملاک عمل قرار دهیم .شاد باشید.




نکته ها 8


سفری داشتیم به ایران عزیز ،جای تمام دوستان خالی بود ، میخوام بگم جای همه ایرونیای دور از وطن خالی بود ، چون اگه بگم ایران دوستان شاید کلمه مناسبی نباشه . مگه میشه گفت یه ایرونی دور از دیار ایرانو دوست نداشته باشه – آگه هم به ظاهر یا بنا به دلایلی بگه من از ایران متنفرم ،یه چیز غیر طبیعی میتونه باشه یا یه خشم آنـــــــــی در اثر حادثه‌ای ، والا هر کسی زادگاهشو دوست داره .

بگذریم ، آدم به کشورش که وارد میشه یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه ---- : گاهی با خودش میگه :چی شد که من ترک دیار کردم ، شایدم در اون زمونا کار ساده‌ای نبود که آدم جلای وطن بکنه ولی خود بخود جور شد دیگه شایدم دست تقدیر بود ، خدا میدونه .

قرار بود این بار یه ماهی بمونیم که ،آدم معمولاً بعد از یه هفته ای که سرگرم فامیل خیلی نزدیکه یادش میاد که چه کارائی رو با ید انجام بده که یهو یادم افتاد که یک کار گذرنامه ای دارم که باید حتماً انجام بدم . آخه ماهائی که در منچستر زندگی میکنیم کارهای سفارتی و از جمله کارهای مربوط به گذرنامه یه خورده برامون درد سر داره و چه بهتر که این قبیل کارارو که دارای اشکالهای قانونی و اداری نیست در ایران انجام بدیم و رفتیم به اداره گذرنامه که این کارو برامون انجام بدن . وارد اتاق مربوطه شدیم و زیر لب سلامی کردم ولی صدای سلام من داخل صدای موجود در اطاق حل شد و ناپدید گردید . در روبرو یم آقائی با لباس مخصوص پشت میز نشسته بود در حالیکه ستاره هائی رو شونه هاش اینور و اونور لباسش ولو شده بودند که من نمی دونستم ای ستاره‌ها چه نقشی رو در انجام وظائف ایشون بازی میکردن و البته در برخورد آقا هم چیزی بنام لبخند وجود نداشت . وقتی گذرنامه من زیر دستش قرار گرفت یه نگاهی پر از معنی و آلوده به تمسخر به بنده انداخت و برا اینکه حرفی زده باشه گفت : “ چند وقته که اونجائین ؟» عرض کردم «حدود سی سال»و یهو در حالیکه یه لبخند پر معنی روی صورت نیمه ریش دارش ولو شده بود گفت «بله دیگه شماها پاک اونجائی شدین > و منتظر عکس‌العمل من شد که بلافاصله عرض کردم< اتفاقاً اشتباه شما همین جاست ما با‌گذشت حتی سی سال هنوز هم اونجائی نشدیم ما ایرانو با تمام خصوصیاتش دوستداریم . ما شماهارو که هموطن ما هستین و در خاکی که ما در اون رشد کردیم ،زندگی میکنین دوست داریم ما دلمون برا یه وجب خاک وطن تنگ میشه و ما هنوز صدای اون هندونه فروشی رو که برای فروش هندونه هاش داره داد میزنه دوست داریم و دلمون برا اونم تنگ میشه . ما وقتی میایم ایران میریم احوال سلمونی سی سال پیش خودمونو میپرسیم ------میریم احوال اصغر آقای خوار بارفروش سر گذر رو می پر سیم -----میریم احوال بچه‌های آقای عباسی نونوای خدا بیامرز محله مو نو که ده سال پیش فوت شده می پرسیم و یه خدا بیامرز هم تقدیمش می‌کنیم .------جناب سروان دست از کارش کشیده بود و داشت به حرفای من گوش میداد و جهره ا ش نشون میداد که این آدم ده دقیقه قبل نیست و دیگه اون خطوط منفی و کج و کوله روی صورتش حالت هموار تری بخو د گرفته بودند ، حالت قهر و کینه ای که در مورد یک هموطن شاید خوشبخت مقیم خارج بخود گرفته بود . در مقابل سکوت چند ثانیه ای من گفت : “پس که اینطور ؟” و سپس ادامه داد که : “ حرفاتون به دلم نشست . “ و شروع کرد به ور رفتن به گذرنامه من و بلافاصله گفت گفت :”شما مسافرین و باید کارتونو سریع‌تر از اینجائی ها انجام بدم ،آخه این کار معمولاً در نوبت های ده روزه یا پانزده روزه قرار میگیره ولی من کارتونو انجام دادم بفرمائین و گذر نامه منو تحویلم داد. و منم کلی تشکر و قدر دانی نثارش کردم .و در پایان ضمن اینکه از جاش داشت بلند میشد ادامه داد سفرتون بخیر و امیدوارم طی اقامت در ایران بهتون خوش بگذره. خدا نگهدار