نکته ها
..... گفتم : به من قول دادی که نکته ای مهم و قابل
بحثی رو برام از ایران سوغاتی بیاری . گفت : والله اینقدر گرفتار بودم که
نه به فکر تو بودم ، و نه به فکر نکته های
سفارشی تو . گفتم : دستت درد نکنه که مثل انگلیسی ها اینقدر رک حرف میزنی
..لااقل یک " ببخشین " ویا اینکه "یادم رفت" بگو تا منم دلم خوش باشه
که یک کمی به یاد من بودی . در جوابم
گفت: فقط اینو می تونم بگم که تاکسی ها و مسافر کش ها ی کشور گل و بلبل ما ،
پدر منو در آوردن .. اینروزا، اینا شدن یه عده دزد سر گردنه ...فقط آد ما رو توی روز
روشن تو خیابونا می چاپن . درست مثل اینکه دارن با زور جیبتو خالی می کنن و تو هم به خاطر
احتیاجی که به اونا داری نمی تونی دم بزنی
. آخه من رفته بودم برای یه اداری در مورد بازنشستگی ام ...اجبارا باید اینور و اونور می رفتم ..نه اهل
رانندگی کردن درا ونجا ها هستم و نه اینکه
دوست دارم خانواده خواهرمو به زحمت بندازم . اینه که برای تموم کارام باید از
تاکسی و کرایه و آ ژانس استفاده می کردم . هر کدوم داستانی داره ولی تمام این
داستانا همونی بود که اول گفتم چاپیدن مسافر بدبخت ...حالا خودت بقیه شو جور کن .
حرفاش وقتی به اینجا رسید ، دیدم که جان کلام را گفته و دیگه چی بنویسم . ولی فکر
کردم بیام و از مردانگی همین اولاد بنی هندل، بقول دوست عزیزم شهرام خان ،
خاطره ای رو از یک مسافرتم به خاور دور براتون تعریف کنم .حتما موافقید ؟ اگه که نیستین بقیه داستانو دیگه نخونین ...من بدم
نمیاد .
*
سال گذشته سفری داشتیم به خاور دور
. جاتون خیلی خالی بود . چون سفر اولمون به اون طرفا بود ، مسلما میتونست تمام
لحظاتش جالب و قابل تعریف باشه . حالا بنده همه خاطرات قشنگی که رو داشتیم میذارم
کنار ، چونکه دارم مطلبی رو می نویسم به نام نکته ها ، نه سفر نامه . اما این اشاره آقا مجید ، دوست عزیز بنده منو
وادار کرد که نکته ای بنویسم که مربوط میشه به داستان بد بختی های خیابونی ایشون
.بازم دستش درد نکنه که یک سرنخی به دست بنده داد تا منم بتونم روش کار کنم . من
این داستانو تعریف می کنم تا بدونه که اگه اون نکته های سوغاتی بنده رو نیاورده ما
خودمون هم می تونیم یه چیزی از خودمون بنویسیم و منت ایشونو هم نمی کشیم .
*
برای بازگشت به هتلی که در اون
اقامت داشتیم ، مجبور بودیم که سوار تاکسی بشیم . البته خیلی هم خسته بودیم چون
امروز یکی دو بازید بسیار طولانی و خسته کننده در این جزیره زیبا داشتیم . سوار تاکسی شدیم . نا گفته نمونه که نیم ساعتی در صف تاکسی در جا
زدیم ، چون باید به نوبت سوار می شدیم . سوار شدیم و آدرس را گفتیم و برای تاکید
بیشتر کارت هتل رو به طرف نشون دادیم و طرف با زبون خودش تائید کرد و براه افتاد .
ما غرق صحبت بودیم و از سرویس های منظم و شیک این تاکسی ها که عموم استفاده
کنندگان اونا توریست هستند تعریف می کردیم . این تاکسی ها اکثرا نو بودند و همگی
مجهز به دستگاه خنک کننده .
بگذریم ....ماکه غرق صحبت بودیم ،
یهو متوجه شدیم که تاکسی از جلو هتل رد شد . و من بلافاصله گفتم : آقا...مثل
اینکه از هتل رد شدیم ...راننده بلافاصله به کناری کشید و اتوموبیلو متوقف کرد . شاید ما حدود پنجاه شصت
متر از هتل که در سمت چپ خیابون قرار داشت رد شده بودیم . خیابون یک طرفه بود و
امکان دور زدن وجود نداشت . من بلافاصله گفتم : ما همین جا پیاده میشیم و
خودمون این چند قدم راهو بر میگردیم ...اما
راننده گفت : من باید شمارو جلوی هتل پیاده کنم ، چون تقصیر من بوده و از جلوی
هتل رد شدم . البته او باید این خیابون یک طرفه رو تا انتها می رفت و ازیک
کوچه فرعی خودشو به خیابونی موازی همین
خیابون می رسوند و بعد از بالاترا برمی گشت .ما حرفی نزدیم و رضایت دادیم که مارو
جلوی هتل پیاده کنه ، چون خسته هم بودیم . در لحظه ای که می خواست راه بیفته به من
گفت : ببینین آقا ......من تاکسی متر رو در همین جا متوقف می کنم و پولی که شما
پرداخت می کنین همین رقم دوازده دلار و چهل سنته و از اینجا به بعد تا دم هتل دیگه
شما نباید پولی بدین . پس از حدود ده
دقیقه مارو جلوی هتل پیاده کرد . گرچه اگه مارو همون جای اولیه پیاده می کرد ما
اعتراضی نمی کردیم ،وحتی اگه در هنگام پیاده شدن تاکسی متر رقم بالا تری رو نشون
میداد ما حرفی نداشتیم ، ولی وجدان کاری این راننده به اون این اجازه رو نمی داد .
چون ما قبلا آدرس کامل رو به او گفته بودیم و در واقع اون مقصر بود .
در همون لحظه داشتم فکر می کردم که
در ایران ما این جماعت از خدا بی خبر چه بلاهائی که سر مردم بدبخت نمیارن . تاکسی
متر که قربونش برم ، اصلا وجود خارجی نداره ...اینا در مقابل پولی که از مردم می گیرن ، چه خدماتی رو ارائه میدن که خدا نصیب
گرگ بیابون نکنه ...مردمو مثل گوسفند می ریزن روی هم ...در مقابل این سوال که : آقا چند شد ؟ یک
قابلی نداره تحویلت میدن و بعد هرچقد در توانشون هست ازت میگیرن ...به سر و وضعتم بستکی داره...اینا با یه نگاه می فهمن که
تو چند مرده حلاجی ... تا چه حد پولداری و.... ببخشین تا چه اندازه نا وارد وهالو
....نمی دونم بازم بنویسم یا خودتون می خواین بقیه شو بنویسین .
بله عزیزان ، لطفا این خاطره حقیر
رو که در بالا ذکر شد ، با مسئله تکسی رانی و مسافر کشی در ایرا ن خودمون مقایسه
کنید .
ولی تا یادم نرفته اینم بگم که روزی
این قصه رو برای کسی گفتم و در جوابم گفت : اون بودائی خدانشناس و بت پرست این
جوری مال حلال به خونه اش میبره و لی این مسلمونای خداشناس و عاشقان خاندان نبوت و
ولایت ، خرجی روزانه منزلشونو اون جوری از
زدن جیب مردم تامین می کنن . والسلام .
No comments:
Post a Comment