Wednesday, 28 November 2012

نکته ها 11


داشتم فکر می کردم که کلمات متضاد به چه کلمه هائی می گن ....چون چیزی برای نوشتن نداشتم ...گفتم که برم و از کلمات متضاد یه جورائی کمک بگیرم . معمولی ترین اونا رو در نظر گرفتم و دیدم میشه از زیبائی شروع کرد: این یک کلمه قشنگ و مثبی است ، که متضاد اون می شه زشتی . خلاصه به همین ترتیب :خوبی و بدی ، هماهنگی و نا هماهنگی ، بلندی و کوتاهی ، خیر و شر ، امنی و نا امنی ، سلامتی و بیماری و امانت  داری .. و....یهو دیدم در انتخاب کلمه ای که متضاد اون باشه ، گیر کردم که چه کلمه ای رو  بکار ببرم .  دیدم کلمه متضاد اون خیلی در سطح ناجوری قرار می گیره یعنی خیانت . آخه خیانت  کلمه ایست بسیار قوی در مقابل امانت .  ...ولی نه ....آخه بازم نمیشه کسی رو که  صداقت نداره ویا امانت داری سرش نمیشه ، بگیم  خائنه ...بخصوص در مقابل کارای جزئی ...پس هر کسی که در  امانت داری کوتاهی بکنه ،خائن نیست . حالا برای اینکه من در انتخاب کلمه دچار اشکال نشم ، یه داستانی رو از دوستی  به نام خانم  مینا  براتون تعربف  می کنم .  شما با خوندن اون نظر بدین که اسم اینو چی می شه گذاشت : فراموشی ، بی بند و باری ، نا سپاسی ویا مرد رندی .....؟

*

اوائلی که اومده بودیم اینجا ، با خانوده ای بسیار مهربون و صمیمی آشنا شدیم که حدود ده سالی بود که قبل از ما ، مقیم اینجا شده بودن و بنا به دلایلی هنوز موفق نشده بودن که سفری به ایران داشته باشن .اون موقع ها تعداد ایرونیای مقیم منچستر خیلی کمتر از زمان فعلی یود و تماس ایرونیا هم با هم مثل امروز نبود . این  خانواده خیلی به ما محبت می کردن و بسیاری از مشلات مارو از جون و دل حل می کردند و ما هم همیشه منتظر بودیم  که یه جورائی به اونا برسیم تا شاید بتونیم  قدری از محبت ها شونو جبران کنیم .

یه روزی که طبق معمول با هم نشسته بودیم ، آقاهه گفت : من بعضی از غذاهای ایرونی رو سالهاست نچشیدم و راستی راستی طعم اونا یادم رفته ...نه عیال مربوطه میتونه اونارو درست کنه و نه خودم ...تازه وقتشم نداریم که از این کارا بکنیم . من پرسیدم : مثلا چی ؟ جواب داد : کوفته تبریزی

منم که در اصل آذری هستم و شاید تخصصی در این زمینه داشته باشم، بهش قول دادم که یه روزی حتما براش درست می کنم . در اون روزا ، برای ما امکان مهمانداری وجود نداشت ،  زیرا که از هیچ نظر ،

سر و سامونی نگرفته بودیم . ولی تصمیم گرفتم که براشون بپزم و ببریم و در خونه شون بدیم .باور کنین که حتی یک قابلمه درست و حسابی نداشتیم که کوفته رو توی اون بذاریم و ببریم  ، اینه که  فردای اونروز رفتم و یک قابلمه شیک و گرون قیمت خریدم . یادمه که پول خوبی هم دادم و با خودم گفتم  که بالاخره سال های سال برامون کار می کنه .

.

فردای اون روز یک کوفته تبریزی بزرگ پختم و داخل اونم با مخلفات مربوط به اون پر کردم و سر ظهر که آقای خونه به خاطر روز تعطیل تو خونه تشریف داشتن ، شوهرم کوفته اهدائی رو برد و تحویل اونا داد .

در اولین دیدار زن و شوهر شروع کردن به تشکر و خروارها تعریف و تمجید از این کوفته تبریزی سنتی . اینقدر تعریف کردن که من شرمنده شدم .

هفته ها و ماه ها از این جریان گذشت و ما خونه مونو عوض کردیم و امکاناتمون خوب شد ...ما چندین بار خونه شون رفتیم و اونا اومدن .... ولی قابلمه مذکور به دست فراموشی سپرده شد . باخودم فکر می کردم شاید اونو نیگه داشتن تا یه روزی یه چیزی بپزن و توی اون برامون بیارن ....ولی خبری نشد که نشد . یه بار هم من برای کمک به خانم خونه موقع کشیدن غذا رفتم توی آشپزخونه شون و قابلمه مذکور به چشمم خورد، ولی مثل وسائل دیگه خونه در لابلای ظرف و ظروف های موجود در آشپزخونه جا خوش کرده بود .

پس از مدتی در یکی از ایام سوگواری خانومه تلفن زد که : فردا غذا نپزین ، من پلو قیمه نذری دارم و براتون میارم . منم قرار شد که در تهیه مواد غذائی و پخت و پز به اونا کمک کنم تا بدین طریق داخل ثواب بشم ، به امید پاداش در آخرت !  خانومه پلو رو برای دم کشیدن گذاشت روی گاز و از ما هم تشکر کرد و گفت : غذای شمارو براتون می فرستم .  سر ظهر زنگ خونه به صدا در اومد و پلو قیمه ما اومد تو خونه ...واقعا رنگ و بوش  آدمو مست می کرد و واقعا اشتها بر انگیز بود  . مهم اینکه اونو در قابلمه خودمون برامون کشیده بودن  . من اینقدری که برای قابلمه خوشحال شدم ، برای پلو قیمه خوشحال نشدم . نمیدونم چرا من اون قابلمه رو که اولین خرید من بود و با پوند آزاد (به اصطلاح) خریده بودم دوست داشتم و خدا رو شکر کردم که بالاخره قابلمه از دست رفته باز آمد . هنوز پلو قیمه رو نخورده بودیم که یک کمی لوس شدم و از خوشحالی گوشی و برداشتم : زری جون توئی سلام ...می خواستم ازت تشکر کنم ...خدا نذرتونو قبول کنه ..عجب پلو قیمه ای...  واقعا ممنون ...که جواب داد : خلاصه ببخشین دیگه ... چون نذریه نمیشه گفت قابلی نداره ...خداوند نذر همه رو قبول کنه .ماهم یک آمین درست و حسابی تحویلش دادیم که ادامه داد : راستی... مینا جون...  ببین.... قابلمه ش خالی شد ؟ که گفتم: نه هنوز ...چطور مگه ؟  که بلافاصله گفت : آخه گفتم دارم از اونجا رد می شم ، بیام قابلمه رو ببرم ...آخه این قابلمه عصای دست منه . این تنها قابلمه ای که اندازش برامون خیلی مناسبه .....ودر پایان اضافه کرد که  : یه وقت بدت نیاد...ها... من و تو که این حرفارونداریم ..باشه ؟ تا نیمساعت دیگه من اونجام .

آره عزیزان دیدم قابلمه ، بی قابلمه ...قابلمه رفته و جزو اموال اونا شده ...من چه جوری به این دوستم ثابت کنم که بابا ..این قابلمه مال منه ...تازه اگه هم قبول کنه ، که مسلما با اکراه خواهد بود ...اصلا من چه جوری باعث رنجش این دوست صمیمی ام بشم ...اینه که از خیر اون گذشتم .

همیشه شنیده بودم که میگن : آش با جاش ..ولی فکر می کردم این دو کلمه به خاطر وزن و قافیه پیش هم نشستن ، ولی  متوجه شدم که : بی وزن و قافیه هم میشه ظرف یک غذا رو هم صاحب شد .
حالا بر می گردیم به اول داستان ،  شما اسم این کارو مسلما خیانت نمی ذارین . نه..؟.ولی هرچی بذارین برای من قابلمه  نمیشه .

Wednesday, 17 October 2012

بیوگرافی نکته چی


در مشهد متولد شدم و تحصیلات خودم را تا اخذ لیسانس در زادگاهم به اتمام رساندم . در تمام دوران زندگی‌ام در خدمت فرهنگ و تمدن والای ایران زمین کوشا بودم و اکنون مدت بیست و شش سال است که در این دیار زندگی می‌کنم . بسیار خوشحالم که از بدو ورودم ، در اینجا نیز توانسته ام در راه اشاعه فرهنگ و ادبیات غنی کشورم کوشا باشم . حرفه اصلی من دبیری و بطور کلی کار های آموزشی در وزارت آموزش و پرورش بوده است.

کار نویسندگی را که جزو سرگرمی‌های خود می‌دانم ، از چهارده سالگی با استخدام در مجله‌ای بنام تربیت نوین آغاز کردم . این مجله چند سالی در استان خراسان منتشر می‌شد . پس از آن همکاریهائی را با روزنامه های کثیر الانتشار مشهد ، از جمله خراسان و آفتاب شرق آغاز کردم. در اوایل دهه شصت خورشیدی کار ترجمه کتاب‌های علمی را در مرکز پژوهشهای فرهنگی آستانقدس رضوی شروع کردم و دراین راستا سه جلد کتاب بطور کلی در زمینه فیزیولوژی ترجمه کردم . اولین کتاب بانام تولید مثل و وراثت نوشته چالز . اچ . هملرو کتاب دوم آموزش علوم در مدرسه‌ها ابتدائی تألیف ادوارد ویکتور بود . لازم به توضیح است ترجمه بخش فیزیو لوژی گیاهی ، جانوری و بدن انسان از این کتاب بعهده من واگذار شده بود و بخش های دیگر شامل علوم مربو ط به فیزیک و صوت و نور توسط دو همکار دیگر مؤسسه ترجمه شد . کتاب سوم کتابی بود با نام اصول فیزیو لوژی گیاهی نوشته جی . ری نوگل و جرج . ژ. فریتز که هنوز هم دربرخی از دانشگاه های ایران تدریس می‌شود . ویرایش این کتاب را آقای دکتر مهرداد لاهوتی استاد دانشگاه انجام داده‌ بودند. لازم به توضیح است که این کتاب‌ها چندین ماه پس از مهاجرت من به این کشور انتشار یافت


پس از مهاجرت به این دیار کار نویسندگی را برای برنامه‌های نمایشی و طنز رادیو صدای آشنا دنبال کردم . بیشترین نوشته‌ های من در زمینه ها ی طنز و مطالب انتقادی دور می‌زند و معمولا بانام مستعار نکته چی و گاهی فرزان این کاررا دنبال می‌کنم . در طول این مدت ، همکاری خود را با مطبوعات برونمرزی از جمله مجله مشهور جوانا ن که در آمریکا چاپ می‌شود ادامه دادم . در حال حاضر ،سر دبیری نشریه ماهانه کانون  به عهده من بوده و در این راستا تهیه و تنظیم و نویسندگی تعدادی از صفحات نشریه ماهانه کانون نیز عهده دار هستم . در ساعات بیکاری کار ترجمه کتاب را دنبال می‌کنم .

شایان ذکر است که خدمت به کشورم از طریق اشاعه فرهنگ و هنر و ادبیات غنی ایرانی در محیطی به نام کانون فرهنگی و هتری ایرانیان منچستر تحقق بیشتری پیدا می‌کند






Sunday, 23 September 2012

نکته ها 10




میدونستم مونا با شوهر انگلیسی اش برای اولین بار رفته ایران و خیلی کنجکاو بودم که ببینم نظر این جوون انگلیسی در مورد وطنمون چی بوده . آخه اینا از سه سال فبل که با هم ازداج کردند نیل اصرار داشت که سفری به ایران داشته باشن ، حتی یه بار گفته بود که ترجیح میده برای ماه عسل برن ایران ...ولی گویا مونا خیلی هم رضایت نداشت که اونو ببره ایران . خلاصه در همین ماه جولای ، یعنی یکی دو ماه قبل رفتن ایران و پانزده روزی بودند . شنیده بودم خیلی بهشون خوش گذشته . ما هم قراری گذاشتیم که با یکی دو زوج دیگه از دوستان ، بریم منزلشون و اونارو ببینم ، البته چون ایام عید به دیدنمون اومده بودن ، این کار رو به حساب بازدید گذاشتیم

در اون مجلس سخن از همه چی به میون اومد و من دنبال فرصتی بودم تا نظر نیل، یعنی شوهر مونارو درl باره ایران بدونم ، که بالاخره ساعتی در کنارش نشستم و متوجه شدم که واقعاً از ایران خیلی خوشش اومده و هر گز فکر نمی کرده که کشور ما اینقدر پیشرفته باشه . اما تنها گله و شکایتی که داشت ، از وضع رانندگی و پایین بودن فرهنگ و دانش مردم در مورد مسائل رانندگی بود و بس ! پس از یک سری حرفهائی در این مورد ، می خواست یکی از این داستان هارو تعریف کنه که نمیدونم چی فکری کرد و این کارو به عهده مونا گذاشت ، شایدم فکر کرد که اگه مونا این ماجرا رو به فارسی تعریف کنه ، برای ما جالب‌تر خواهد بود . بالاخره مونا رضایت داد که این آبرو ریزی رانندگی رو برامون تعریف کنه

*

اونشب منزل خاله جونم دعوت داشتیم . مهمونی مفصلی بود و خاله جونم واقعاً سنگ تموم گذاشته بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت ، کلی زدیم و رقصیدیم . در پایان قرار شد که ما رو پسرخالم که راهش به راه ما می خوره برسونه . اون با خانمش جلو نشستن و من و نیل هم عقب نشستیم . . در قسمتی از راه به یک خیابون نسبتا باریکی رسیدیم که یکطرفه بود .منکه واقعاً خیابونای تهرونو نمی شناسم ، آخه من بچه بودم که اومدم اینجا ، بهر حال بگذریم

بمحض اینکه ما وارد خیابون شدیم دیدیم یه اتومبیل داره از روبرو میاد . مسعود گفت : اوا داره ورود ممنوع میاد... که در همین لحظه طرف چراغ داد . گفتم : مسعود جان چراغ داد یعنی بیا. که گفت : نخیر اینجا چراغ دادن یعنی نیا ، من دارم میام … مسعود یه خورده سرعتشو کم کرد و مونده بود چیکار کنه که یارو خودشو سریع رسوند جلوی ما و شاخ به شاخ ایستاد . شیشه‌های هردو اتومبیل پایین اومد و طرف با صدای بلند گفت : قربون دستت ، تو تازه وارد این خیابون شدی ….یه خورده عقب بگیر تا رد شیم ...من خیلی عجله دارم .

مهسا ، یعنی خانم پسر خالم برای کنده شدن قال قضیه گفت: مسعود جان دنده عقب بگیر ...اینکه کاری نداره . نیل که کنجکاو شده بود هی می‌گفت :راه با ماست . منکه اصلا نمی خواستم درگیری بشه و مسعود هم که اوضاع رو بی ریخت می دید دنده عقب گرفت ، ولی هنوز ده بیست متری نرفته بودیم که متاسفانه یک اتومبیل دیگه هم پشت سر ما ترمز کرد . مسعود پیاده شد و از آقای پشت سرمون خواست که یه کمی عقب بره . طرف که جوون سبیل کلفتی بود با صدای جاهلی گفت : این حرفاش نیست ...راه با ماست ...خلاصه ما حسابی در گیر شده بودیم و صحنه موقعی مهیج تر شد که یه اتومبیل وانت هم از اون طرف وارد شد . نیل واقعاً متعجب شده بود و مدام از من می‌پرسید : مگه این خیابون یک‌طرفه نیست ؟ در یک لحظه می‌خواستم بخاطر حفظ آبروی هموطنام دروغ بگم ، ولی اون خودش علامت یکطرفه رو قبلا در اول دیده بود

سرتونو درد نیارم ، اون جوونه جاهل مسلک یعنی راننده پشت سرمون، به‌هیچ‌وجه حاضر نبود حتی یه متر عقب بره، چه برسه به نصف خیابون . البته ناگفته نمونه که اون دو اتومبیل هم بیش از نصف خیابونو اومدن بودن جلو . بالاخره ما اونارو وادار کردیم که از همون راهی که اومدن با دنده عقب برگردن . مسعود که چند بار برای رفع قائله پیاده شده بود می‌گفت که راننده وانت بار حسابی بوی الکل می‌داده و حسابی مست و پاتیل بود

اونا شروع کردن به عقب نشینی و ما به جلو نشینی.....که در یه لحظه صدای برخوردی شنیدیم .گویا که قسمت بغل وانت بار خورد به آینه اتومبیلی که در کنار خیابون پارک کرده بود و آینه ش شکست و آویزون شد آخه در دو طرف این خیابون باریک کیپ در کیپ اتومبیل پارک شده بود . با صدای برخورددو ماشین ،

. سر و صدای دزد گیر اتومبیل هم بلند شد و بلافاصله از طبقه دوم یکی از ساختمونا پنجره ای باز شد و پیرمردی عصبانی فریاد زد : داری چیکار میکنی ...ماشینمو داغون کردی ...همونجا وایستا..نامردی اگه تکون بخوری ...راننده وانت داشت آهسته با دنده عقب میرفت که صحنه رو ترک کنه ، ولی یک اتومبیل خلافکار دیگه ای که در مقام سوم قرار داشت سر رسید و پشت سرش ترمز کرد . خیابون دیگه بند اومده بود ...حالا همه چی یکطرف، آبرو ریزی پیش نیل که تو عمرش اینجور چیزا رو ندیده بود از طرف دیگه حال منو گرفته بود. ساعت یک بعد از نصف شب بود و ما هم وسط اتومبیل ها گیر کرده بودیم . هرکسی چیزی می گفت و تقصیر رو به گردن یکی دیگه مینداخت

وقتی صاحب اتومبیل آینه شکسته با پیژامه خواب که مثل آکاردئون چروک خورده بود ، وارد صحنه شد ، صدا ها اوج گرفت و صحنه نزاع و فریاد وسیع‌تر شد ، زیرا وانت بار حدود ده بیست متری عقب نشینی کرده بود و حادثه رو انکار می‌کرد و می‌گفت : منکه با این ماشین فاصله دارم ...معلوم نیست آینه شو کجا شکونده میخواد پولشو از ما بگیره



بگذریم ، معلوم نبود که راننده وانت بار بیمه داره یا نه ؟ بالاخره با شهادت همه، راننده وانت بار مجبور شد که به گناهش اعتراف بکنه . صاحب اتومبیل آینه شکسته هم اجبارا پنجاه هزار تومان پولی رو که ته جیب یارو بود به اضافه گواهی نامه اش گرفت که فردا بیاد و تکلیف بدیهی شو روشن کنه . البته صاحب اتومبیل می‌خواست پلیس خبر کنه ، ولی طرف چون میدونست اگه پای پلیس به میون بیاد اونو بجرم می خوارگی تو هلفدونی میندازن ، به التماس افتاده بود

سرانجام ما دو تا اتومبیلی که بی تقصیر بودیم و راه راست خودمونو اومده بودیم ، کوتاه اومدیم و قدری عقب نشینی کردیم که اون سه اتومبیل پشت سر هم که ورود ممنوع اومده بودن ، بتونن خیابونو خلوت کنن ، چون اگه قرار می‌شد که این راننده مست با دنده عقب تمام مسیر رو به عقب برگرده ، آینه های ماشینای دیگه رو هم که در دوطرف پارک کرده بودن ، لت و پار می‌کرد . این جریان یکساعت و نیم وقت مارو گرفت و نه تنها اعصابمون له و لورده شد بلکه آبرومونم پیش شوهر انگلیسی مون رفت که گفت: همه چیز کشورتون خوب بود ولی کلاس رانندگی تون خیلی پایین بود

Thursday, 6 September 2012

نکته ها 9


یگـــــی از کارهایی که ما در بچگـــی خیلی انجام می دادیم مسأله قهــر بود

.از کوچکترین حرف بدمون میومد و قهر می‌کردیم و با دوست صمیمیمون حرف نمی زدیم و حتی تا مدتها به روش هم نمی آوردیم . تو خونه با برادر خواهرهامون قهر می‌کردیم . جمله شم این بود <باهات قهر قهرم تا قیامت .. > یعنی حتی مدت زمان بی نهایت هم برای قهرمون تعببن می‌کردیم . گاهی قهر می‌کردیم و هیچی نمی خورذیم . وقتی از غذا ایراد می‌گرفتیم و از مادرمون جواب سر بالا می‌شنیدیم قهر میکردیم و تا مدتها غذا نمی خوردیم و اخمامونو می‌کردیم تو هم . اگه از طرف بزرگترا در مقابل قهر ما بی اعتنائی می‌شد ، شدت قهر بالا میرفت و زمان اون طولانی‌تر می‌شد گاهـــی ممکن بود برای رفتن به جایی که خوشمون نمی اومد قهر می‌کردیم و ترجیح می دهدیم تو خونه تنها بشینیم .



گاهی این عادت زشت قهر در همون دوره کودکی از بین میره ولی گاهی حتی تا آخر عمر هم با شخص رشد میکنه و مثل خیلی از صفات رفتاری بد و خوب ، شدید تر هم میشه . ما ایرونیا همه آداب و رسوممون با تموم دنیا متفاوته . تمدن ما که مخلوطـــــی از سنت‌های دیرینه با سنت‌ها ی ملی و مذهبیست واقعاقابل بررسی عمیقه . . بهترین مثال در این زمینه مسأله ای به نام تعارفه که تلفیقی است از ادب کامل و دروغی بزرگ. این دو عنصر غیر حقیقی فجایع زیادی رو به بار میارن که خودمون هم حالیمون نیست . یکی از صدمات تعارف همین پدیده قهره که ریشه‌های اون در عالم طفولیت بسته میشه و در بزرگی در اثر پاره‌ای بی توقعی ها در شخص به وجود میاد .و نیجه هایی غیر از کینه ها وو عداوت ها و دشمنی های بی مورد نخواهد داشت .



قهر پدیده‌ای است که از به ثمر نرسیدن خواسته‌ها ، چه مشروع و چه نا مشروع به وجود میاد .میشه گفت وقتی که کسی خارج از سطح توقع خودش عملی رو از دوست و یا فامیل و یا حتی از همسرش می بینه آخرین ضربه اش قطع رابطه است یعنی یه نوع تکامل یافته قهــــــــر ،بقول بعضیا قضاوت و عقوبت قبل ار محاکمه. گو اینکه گاهی محاکمه هم ممکنه پیش بیاد ولی چون قضاوت صحیح انجام نمیشه بکی از طرفین که روحیه حساس‌تری داره و حق رو به هر دلیلی با خودش میدونه سیستم قهرو پیاده میکنه ،بقولی دندونشو میکشه ته مشقات پر کردن تعمیر اونو بکی از خودش دور کنه .

راه دوری نریم،بیشتر کسانی که از جوامع ایرونی گریزون هستن اونائی اند که در یک زمانی از یه چیزی بدشون اومده و قهر کرذن ،فرقی نمیکنه با یه نفر یا با یک جمع . جالب آینه که گاهی این قهر اینقدر بچه گونه ست که اکه طرف با یه نفر قهر باشه ، در جمعی که اون هم حضور داره شرکت نمیکنه ..درجه تکامل یافته قهر هم داریم گه نمونه شو خیلی دیدیم: یه نفر با کسی قهر میکنه و بعد به دستای نزدیکش امر میکنه که شما با اون معاشرت داشته باشین من با شما هم قطع رابطه میکنم .گاهی هم قطع ارتباط و عدم شرکت در محفل یا مجلسی از شنیدن یه حرف ناجور ویا یک غیبت بی‌اساس میتونه باشه که به روحیه حساس آقا یا خانم صدمه زده که طرف مزایای شرکت در اون مجلسو زیر پاش میذاره و بخاطر خودخواهی بیمورد خودشو به این وسیله قانع میکنه ،در حالیکه اثرات این تنبیه متوجه خودش میشه .

آیا هرگز فکر کردین که غیر ممگنه همه حرفها و اعمال و رفتار دیگرون مطابق میل شما باشه

آیا هرگز فکر کردین که خودتون هم ممکنه حرف‌هایی بزنین که مورد رنجش دیگرون قرار بگیره؟

مطمئن باشین که همه نمیتونن مطابق میل شما رفتار کنن و این شما هستین که باید عکس‌العمل خودتونو در مقابل حرفها و رفتار دیگرون تغییر بدین در غیر اینصورت چاره‌ای ندارین به غیر از قطع رابطه و یا بقول بچه‌ها قهر و اختیار کردن گوشه انزوا.

برای اینکه ویروس های مختلف قهر و بداومدن به سراغمون نیاد ،با ما از واکسن های مفید علیه اونا استفاده کنیم .این واکسن ها عبارتند از : گذشت و بزرگواری،بی اعتنائی، شناخت طرف و شخصیت او ، دوستی‌ها ومحبت ها و از این قبیل . مسلم بدونین که حساسیت شدید در مقابل حرفها و رفتار مردم غیر از اینکه خودمونو آزار بدیم نتیجه دیگه ای نداره . این درست نیست که در مقابل حرف دیگرون که به نظر ما غیر منطقی ست و توهین آمیزه بایستیم و جوابی تندتر بدیم و اگه طرف قانع نشد اونو و ذوستی با اونو بذاریم کنار.مسلما در ارتباطات همیشه حرفهایی وجود داره که مطابق میل ما نیست . ولی برای راحت زیستن میتونیم بسیاری از حرفها را نشنیده بگیریم نه اینکه تمام حرفها را در آزمایشگاه مغز تجزیه و تحلیل کنیم و از آن‌ها یک ویروس خطرناک کشف کنیم که برای مقابله با اون فقط قهر و جدایی را ملاک عمل قرار دهیم .شاد باشید.




نکته ها 8


سفری داشتیم به ایران عزیز ،جای تمام دوستان خالی بود ، میخوام بگم جای همه ایرونیای دور از وطن خالی بود ، چون اگه بگم ایران دوستان شاید کلمه مناسبی نباشه . مگه میشه گفت یه ایرونی دور از دیار ایرانو دوست نداشته باشه – آگه هم به ظاهر یا بنا به دلایلی بگه من از ایران متنفرم ،یه چیز غیر طبیعی میتونه باشه یا یه خشم آنـــــــــی در اثر حادثه‌ای ، والا هر کسی زادگاهشو دوست داره .

بگذریم ، آدم به کشورش که وارد میشه یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه ---- : گاهی با خودش میگه :چی شد که من ترک دیار کردم ، شایدم در اون زمونا کار ساده‌ای نبود که آدم جلای وطن بکنه ولی خود بخود جور شد دیگه شایدم دست تقدیر بود ، خدا میدونه .

قرار بود این بار یه ماهی بمونیم که ،آدم معمولاً بعد از یه هفته ای که سرگرم فامیل خیلی نزدیکه یادش میاد که چه کارائی رو با ید انجام بده که یهو یادم افتاد که یک کار گذرنامه ای دارم که باید حتماً انجام بدم . آخه ماهائی که در منچستر زندگی میکنیم کارهای سفارتی و از جمله کارهای مربوط به گذرنامه یه خورده برامون درد سر داره و چه بهتر که این قبیل کارارو که دارای اشکالهای قانونی و اداری نیست در ایران انجام بدیم و رفتیم به اداره گذرنامه که این کارو برامون انجام بدن . وارد اتاق مربوطه شدیم و زیر لب سلامی کردم ولی صدای سلام من داخل صدای موجود در اطاق حل شد و ناپدید گردید . در روبرو یم آقائی با لباس مخصوص پشت میز نشسته بود در حالیکه ستاره هائی رو شونه هاش اینور و اونور لباسش ولو شده بودند که من نمی دونستم ای ستاره‌ها چه نقشی رو در انجام وظائف ایشون بازی میکردن و البته در برخورد آقا هم چیزی بنام لبخند وجود نداشت . وقتی گذرنامه من زیر دستش قرار گرفت یه نگاهی پر از معنی و آلوده به تمسخر به بنده انداخت و برا اینکه حرفی زده باشه گفت : “ چند وقته که اونجائین ؟» عرض کردم «حدود سی سال»و یهو در حالیکه یه لبخند پر معنی روی صورت نیمه ریش دارش ولو شده بود گفت «بله دیگه شماها پاک اونجائی شدین > و منتظر عکس‌العمل من شد که بلافاصله عرض کردم< اتفاقاً اشتباه شما همین جاست ما با‌گذشت حتی سی سال هنوز هم اونجائی نشدیم ما ایرانو با تمام خصوصیاتش دوستداریم . ما شماهارو که هموطن ما هستین و در خاکی که ما در اون رشد کردیم ،زندگی میکنین دوست داریم ما دلمون برا یه وجب خاک وطن تنگ میشه و ما هنوز صدای اون هندونه فروشی رو که برای فروش هندونه هاش داره داد میزنه دوست داریم و دلمون برا اونم تنگ میشه . ما وقتی میایم ایران میریم احوال سلمونی سی سال پیش خودمونو میپرسیم ------میریم احوال اصغر آقای خوار بارفروش سر گذر رو می پر سیم -----میریم احوال بچه‌های آقای عباسی نونوای خدا بیامرز محله مو نو که ده سال پیش فوت شده می پرسیم و یه خدا بیامرز هم تقدیمش می‌کنیم .------جناب سروان دست از کارش کشیده بود و داشت به حرفای من گوش میداد و جهره ا ش نشون میداد که این آدم ده دقیقه قبل نیست و دیگه اون خطوط منفی و کج و کوله روی صورتش حالت هموار تری بخو د گرفته بودند ، حالت قهر و کینه ای که در مورد یک هموطن شاید خوشبخت مقیم خارج بخود گرفته بود . در مقابل سکوت چند ثانیه ای من گفت : “پس که اینطور ؟” و سپس ادامه داد که : “ حرفاتون به دلم نشست . “ و شروع کرد به ور رفتن به گذرنامه من و بلافاصله گفت گفت :”شما مسافرین و باید کارتونو سریع‌تر از اینجائی ها انجام بدم ،آخه این کار معمولاً در نوبت های ده روزه یا پانزده روزه قرار میگیره ولی من کارتونو انجام دادم بفرمائین و گذر نامه منو تحویلم داد. و منم کلی تشکر و قدر دانی نثارش کردم .و در پایان ضمن اینکه از جاش داشت بلند میشد ادامه داد سفرتون بخیر و امیدوارم طی اقامت در ایران بهتون خوش بگذره. خدا نگهدار

Friday, 17 August 2012

نکته ها 7

توی یه ایستگاه اتوبوس منتظر بودم ،راستش اینکه می‌خواستم برم وسط شهر . طبق نوشته روی تابلوی عریض و طویل ، این اتوبوس با ید حدود پنج دقیقه دیگ سرو کله‌اش پیدا میشد . خوشبختانه هوا موافق بود نه گرم و نه سرد . آخه بعضی وقتا هوای اینجا سر لطف میاد و دست از سر ما بیچاره ها برمیداره . . درست در لحظه ای که داشتم به لطف هوا فکر می‌کردم دیدم یه اتومبیل مشکی رنگ بنز جلو پام ترمز زد و یه ذره‌ای از ایستگاه رفت جلو تر . فکر نمی‌کردم با من کاری داشته باشه . وقتی شیشه طرف شاگردو کشید پایین و کج شد به طرف چپ ، فهمیدم که بی برو برگرد طرف مورد نظر راننده منم چون کس دیگه ای اون دور و برا نبود . فکر کردم می خواد آدرس بپرسه ، اینه که یکی دو قدم رفتم جلو و دیدم رامین خان دوست قدیمی بنده است که شاید یه سالی میشه که ندیدمش و سریع سلا م و علیکی کرد و گفت زود بپر بالا . ” گفتم ببین من مسیرم خیلی دوره ،وقت کافی هم دارم
«گفت: این حرفا رو بذار کنار می خوام ببینمت
گفتم زیاد اصرار نکن .من عمداً ماشین نیاوردم که هم از شر ترافیک راحت بشم و هم از شر پیدل نکردن جای پار ک ، تورو خدا دست از سرمون بردار و دوباره گفت این حرفاش نیست .. گفتم رامین جان ببین این تعرف بازی‌ها رو بذار کنار ، من مسیرم خیلی دوره . گفت از کره ماه که دورتر نیست ، بپر بالا معطلش نکن . یه نیگا کردم به مسیر اتوبوس و دیدم داره میاد ، ولی آقا رامین مارو ول نکرد و با قسم حضرت عباس ما رو کشوند تو ماشین . بالاخره مجبور شدم سوار بشم چونکه در این لحظه اتو بوس هم داشت می‌رسید و با ید سریع حرکت می‌کردیم . اومدم بشینم دیدم که روی صندلی همه چی وجود داره غیز از جای خالی . باید همه چی رو می‌ریختم رو کف ماشین که با دست بالاخره یه وجب جا باز کردم و خودمو چپوندم تو اون یه وجب جا و گفتم تو راه بیفت من درستش میکنم و حرکت کردیم و تا بتونم بخودم بیام بوق صندلی به صدا در اومد و احقاق حق ، و ما کمر بندو کشیدم و مونده بودم که کجا باید اونو اونو فرو کنم . سمت راست صندلی اینقده آت و آشغال ریخته بود که اون سوراخی ابداً پیدا نبود . خلاصه سرانجام موفق شدم و بعد شروع کردم به آشغالارو مرتب کردن، چون باید یه جورائی کج و کوله می‌ نشستم . روی صندلی همه چیز پیدا می‌شد ، از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد . چندین جعبه مک دونالد خورده شده و نیمه خورده شده ، کاغذ های شوکولات و ته مونده سیب ، پوست موز و آچار پیچ گوشتی تعدای زیادی کاغذ و پاکت و نامه‌های خونده شده و یا خونده نشده ، یه نمونه هائی از مصالح ساختمانی مثل گچ و غیره و خلاصه روی صندلی ماشین شهر شام بود که سریع گفت : اونارو ولش کن همه رو بریز رو صندلی عقب و در حالیکه اونا رو تو کف ماشین می ریختم گفتم : باشه اگه رو صندلی عقب اگه جا با شه بقیه شو میریزم اونجا
سرتونو درد نیارم دقایقی طول کشید که موقتاً استقرار یافتیم ولی هنوز بطور نیمه کامل پاکسازی صورت نگرفته بود که موبایل آقا با یک آهنگ مکش مرگ ما به سروصدا در اومد . و مکالمه ایشون شروع شد . گویا این مکالمه خیلی مهم و حساس بود ، داشت با منیجر یکی از ساختموناش صحبت می‌کرد . نا گفته نمونه که ایشون تعداد زیادی ساختمان و فلت دارن که هم می سازن و هم اجاره میدن و یا می فروشن ، کمپانی نیست بلکه سه چهار نفر با هم شریکن . منکه بیکار مونده بودم شنونده داد و بیداد ایشون بودم ، با شخصی به نام استوارت که اسمشو مرتب تکرار می‌کردصحبت می‌کرد . گویا مصالح نرسیده بود و ایشون بجای رسیدگی به اون ، کارو تعطیل کرده بودن . حالا منکه نمی خواستم وارد قضیه بشم ولی برا اینکه منو هم به نوعی مشغول کنه هی به طرف من نیگا می‌کرد و برای جمله هاش یه تائیدیه از من می‌خواست و منم مودبانه سرمو تکون می‌دادم . شاید حدود ده دقیقه این مکالمه بدون نتیجه تموم شد و کفت : نکته چی از خودت بگو ...از برنامه رادیو چه خبر ؟ خیلی وقته که رایو رو نرسیدم گوش بدم ...راسته شنیدم یه نشریه هم تو کانون راه انداختین . ؟ که اومدم جواب بدم دوباره تلفنش زنگ زد . به شماره روی تلفن نیگا کرد و گفت مهم نیست با شه بعد . واومدم که شروع کنم لااقل حالشو بپرسم که باز تلفنش زنگ زد و بلافاصله گفت : این یکی خیلی مهمه ،چون یکی دو بار بهش زنگ زدم و پیغام گذاشتم و با یک الو شروع کرد به صحبت کردن ، البته این یه ایرونی بود که کارای دو ساختمون دیگه شو انجام میده . این بار اینگار نه انگار که بنده مثل بوق تو ماشین ایشون نشسته‌ام و با خیال راحت مشغول صحبت شد و در ضمن وسط راه یه جائی نیگه داشت و گفت : من با اجازه یه سیگار بخرم و تلفن به دست رفت که بیاد . حالا از زمانی که من سوار شده بودم دقیقاً 45 دقیقه گذشته بود و من باید الان تو شهر می‌بودم . با مسیری که آقا می‌رفت کلی از مرکز شهر دور شده بودیم و از همون اول هم ار من نپرسید که کجای مرکز شهر می رم . بله عزیزان سیگارشو خرید و یکی هم آتیش زد و صحبت کنان مجدداً سوار شد و راه افتاد و من هم شیشه رو یه خورده دادم پایین که خیلی هم دودی نشم و ایشون همینطور یک ریز حرف می زد . دو سه خیابون مونده به جائی که من بتونم اتوبوس بگیرم با اصرار من نیگه داشت و جلوی دهنی گرفت و گفت مطمئنی ؟ گفتم آره بابا ...خدا حافظ و ایشون هم خداحافظکی کرد و راه افتاد . من مجدداً نیم ساعت منتظر اتوبوس شدم و بجای اینکه سه ربع در مسیر باشم یکساعت و نیم در راه بودم . به این میگن لطف و مرحمت اجباری و احوالپر سی زورکی ایرونی

Tuesday, 31 July 2012

نکته ها 6


عصر یکی از روزهای گرم ماه می گذشته وقتی داشتم از سر کار بر می گشتم فکر کردم بدنیست سر راهم یک چند تا گل و گیاه برا باغچه خونه بخرم که داشت وقتش دیر می‌شد . رفتم به (بی اند کیو)ی نزدیک منزل . پارکینگ عجیب شلوغ بود و مجبور شدم در دورترین نقطه به در ورودی اونم زیرخورشیدداغ

که اونروز خیلی مهربون شده بود پارک کنم . با خستگی فراوان وارد (بی اند کیو) شدم .یهو یادم اومد که مدتهاست که میخوام یک قطعه کوچولوی رابط بین دو قسمت فلزی و پلاستیکی لوله کشی حیاط که چکه میکنه بخرم . اول از داخل فروشگاه اونو برداشتم که قیمتش دو پوند نودو هشت پنس بود و بعد هم با عجله در قسمت گل و گیاه ده تا گلدون پر گل انتخاب کرده به طرف صندوق ها رفتم . عجله من به این خاطر بود که خسته بودم و در ثانی قرار بود با عیال مربوطه یه جایی بریم و منم متأسفانه در مورد قول بسیار حساسم !! خوشبختانه یکی از صندوقا در اون لحظه خلوت بود و پیرمردی اسلحه مخصوص در دست شروع کرد به صورت‌برداری الکترونیکی . نا گفته نمونه وقتی که دید تمام خریدهای من فقط تعداد زیادی گلدونه، با دستگاهش خم شد توی ترولی من و دستگاه هم با صدای خاص خودش ارقام رو تو صورتحساب وارد می‌کرد . در انتها ، رقمی رو به مقدار بیست و سه پوند و خورده‌ای نشون داد . در او ن لحظه من بطور کلی اون تیکه کوچولوی رابط دو لوله رو که اول توی ترولی گذاشته بودم ندیدم و یارو هم توجه نکرد و فقط گلدونارو حساب کرد . خلاصه اینکه پول کالا رو با کارت پرداختم و با عجله در حالیکه خیس عرق بودم خودمو به اتومویبلم رسوندم . درست در لحظاتی که داشتم گلدونارو می ذاشتم تو صندوق عقب ماشین، یهو چشمم افتاد به اون رابط لوله آب که گویا طرف حساب نکرده بود . بلافاصله صورت حسابو چک کردم ولی موضوع جدی بود و از دستش در رفته بود .فکر کردم چرا دستگاه دزد گیر و یا درذ آهاه کن دم در عمل نکرده و به صدا در نیومده بود ، ولی برام مسلم شد که اون دستگاه هم مثل برخی از دوربین های سرعت پشمکی و الکیه و فقط برای ترسوندن خطاکارانه و کاری انجام نمیده . راستش کمی وسوسه شدم که: بابا دو پوند و نودو هشت پنس چه ارزشی داره که برای حساب کردنش اینهمه خودمو به زحمت بندازم و برگردم . اما وجدان آگاه من کار خودشو شروع کرده و به من این اجازه رو نمی داد که به روی خودم نیارم . وقتی دوباره عرق ریزان وارد فروشگاه شدم با کمال تعجب دبدم جلو صندوقا صف های عریض و طویلی بسته شده بود ، حتی جلوی اون دستگاه های سلف سرویسی هم یکی دو نفری ایستاده بودند .رفتم به طرف اون پیرمردی که با ندیدن اون قطعه کوچولو منو به درد سر انداخته بود، ولی از اینطرف که کاری نمی‌شد صورت بگیره ،اینه که تنها راهش ایستادن مجدد در صف های طویل بود و یا استفاده از دستگاههای سلف سرویس که رفتم به طرف اونا با یک عدد بیست پوندی تو دستم. دو دقیقه بعد کار یه نفر تموم شد و منم جلوی این دستگاه زبون نفهم ایستاده و زل زده بودم به دکمه ها و سوراخ سمبه هایی که روش وجود داشت . راستش اینکارو تا بحال انجام نداده بودم و مونده بودم کجاشو باید فشار بدم و یا کدوم دکمه رو باید بزنم که جوونی با یونیفرم مخصوص فروشگاه به دادم رسید و گفت کمک می خوای ؟ با خودم گفتم :کور از خدا چی می خواد، دو چشم بینا و فوری (یس پلیز) رو روانه گوشاش کردم ، یعنی برو بریم .

این جوون که خدا پدرشو بیامرزه خیلی سریع شروع بکار کرد و اون قطعه را گذاشت کنار این دستگاه سلف سرویسی و بیست پوندی رو توی قسمت مخصوص پول قرار داد و گفت: بقیه پولاتو بردار منم با عجله ضمن تشکر ظاهری و خدا بیامرزی درونی به سرعت فروشگاهو ترک کردم و پس اینکه خیلی بسرعت و به حالت دو، عرض پارکینگ رو طی کردم خودمو پرت کردم تو ماشین تا کولر اون به خشک کردن عرق بنده یه کمی کمک کنه . درست در لحظه‌ای که کمربند رو بسته و کولر را تا آخرین درجه پیچوندم ، یهو متوجه شدم که همون تکه لوله رو که اینقدر براش عذاب کشیده بودم کنار همون دستگاه سلف سرویس جا گذاشته‌ام . فقط داشتم دیوونه می‌شدم و به این وجدان خودم لعنت می فرستادم که : آخه آدم حسابی ، آیا اینقدر دوندگی و خستگی و عرق ریختن بخاطر پرداخت دو سه پوند به یک چنین مؤسسه عریضو طویلی ارزش داشت ؟ حالا اگه در اثر این گناه کبیره به جهنم می‌رفتی از اینهمه عرق ریختن و خستگی در این دنیا بهتر نبود ؟ در یه لحظه فکر می‌کردم اگه برگردم صد در صد اون قطعه اونجا نخواهد بود و حتماً یکی اونو برداشته ..تاره، نه حالش بود و نه وقتش ، اینه که منصرف شدم و دنده عقب گذاشتم که برگردم و درست در همون لحظه دیدم یکی می زنه به شیشه بغل دست و با کمال تعجب دیدم همون پسر جوونه که کار منو خیلی سریع انجام داد و بلافاصله گفت : شما اینو جا گذاشتین و ادامه داد که: من فوری از همونجا دویدم دنبالتون ولی اینقدر سریع رفتین که نتونستم به شما برسم .

من واقعاً از خوشحالی میخواستم پیاده بشم و از دستش ببوسم که اینچنین منو از مشقت سوم نجات داد و تشکر فراوانی کردم و راه افتادم و با خودم فکر می‌کردم که : الطاف دنیائی و پاداش اونا در همین دنیا تسویه میشه ، اون عقایدی که همه این چیزارو حواله میدن به جهانی دیگر هنوز برای ابنا بشر مجهوله …. بیائیم در همین جا نیکی هارو عرضه کنیم که امواج دجله هنوز هم طلب نیکی می‌کنند تا اینکه ایزد روزی در بیابان به سراغمان بیاید .

Saturday, 14 July 2012

نکته ها 5

 
آیا دقت کردین که بعضی وقتا آدم در عین حالی که گرفتار کاراشه، یه خورده‌ای هم وقت اضافی پیدا می کنه. اگه تو خونه باشه که نیگا کردن به یه صفحه روزنامه و یا عوض کردن کانالهای تلویزیون و یا ور رفتن به کامپیو تر میتونه جای این وقت اضافی رو پر کنه. ولی اگه تو خیابون باشی چی؟ لابد میگین آدم مجبوره جلو مغازه ها راه بره و بیخودی اینور و اونور رو تماشا کنه . آره همینطوره و شکی هم در اون نیست
اونروز منم بین دو تا کاری که برای خودم ردیف کرده بودم، یه وقت اضافی آوردم . در‌واقع یه قراری داشتم برای ساعت دوازده و کار قبلی ام هم زودتر انجام شده بود. آرام و آهسته قدم می زدم و بی‌هدف به مغازه ها نیگا می‌کردم و تو عالم خودم غرق بودم. یهو یادم اومد که این هفته برنامه رادیوئی داریم و با گرفتاری‌های کاری فرصتی برای نوشتن پیش نیومده تا برنامه نکته هارو ردیف کنم . در این افکار بودم که یه چیزی برای برنامه این هفته جور کنم که علی آقای خودمونو دیدم با عجله داره به طرف چهار راه میره .مثل اینکه متوجه من نشد ووقتی از کنارم رد شد سلامی کردم و به شوخی گفتم ( چه خبره ...؟ کجا با این عجله... پیاده شو با هم بریم ...که بلافاصله گفت: (دارم میرم همین بانگ روبروئی...بیا با هم بریم و تا اونجا هم میتونیم حرفامونو بزنیم ) و منم از خدا خواستم و به راهمون ادامه دادیم . این علی آقای مارو خیلی‌ها می شناسن ، یک شخص پر کار و موفقی در کارای زندگیشه ولی به علت برخی مسائل شغلی مجبوره مرتبا بین اینجا و آمریکا در رفت و آمد باشه. به همین دلیل پرسیدم: ( داری میری آمریکا یا تازه برگشتی؟ ) که گفت: ( هردوش ، دو سه روز دیگه عازمم ) و ضمن اینکه هر دو سریع راه می‌رفتیم بلافاصله به بانک رسیدیم، پرسیدم : ( پس ماشینت کو ؟) گفت: (یه فرسخ اونطرف تر پارک کردم) گفتم :( بانک که خودش پارکینگ داره ) که گفت :( بد بختی همینه دیگه، حالا بیا تو من کارمو انجام بدم بعداً بهت می گم) . وارد بانک شدیم و اون یکراست رفت طرف گیشه و ما هم وایستادیم تا کارش تموم بشه ، البته همونجوری که خودش می‌گفت اینقدری هم طول نکشید و حدود پنج دقیقه بعد با هم از بانک خارج شدیم . من بلافاصله پرسیدم :( نگفتی که چرا توی پارکینگ بانک پارک نکردی ؟) که گفت : (تورو خدا نیگا کن ، توی این حیاط بانک جای پارک فقط برای شش اتومبیل وجود داره در حالیکه سه تاشو اختصاص دادن به دیس ایبلا و سه تارو هم اختصاص دادن به ما بدبختا که دیس ایبل نیستیم .) حرفشو قطع کردم که :( منظورت همون افراد علیل و ناتوانه ؟)گفت :( چه میدونم هر چی تو میگی) و ادامه داد که : (بعضی از قوانین این مملکت خیلی عجیبه و من نمیدونم دست اندر کاران با چه فکر و اندیشه‌ای قلم به دست می گیرن و حکمی رو صادر می کنن ) . گفتم:( منظورتو واضح تر بگو ) که ادامه داد : ( ببین ، در کجای دنیا نصف مراجعین به یک مؤسسه رو آدمای ناقص العضو تشکیل میدن ؟ اصلا می خوام بدونم که اینهمه آدم علیل و ناتوان توی این بانک چیکار دارن ؟ ) عرض کردم اینجا درست برخلاف مملکت ما آدمای علیل به عنوان یک انسان کامل ، مقامی نه تنها مساوی با آدمای معمولی دارن بلکه از توجهات بیشتری هم برخوردارن ) و ادامه دادم که:( لابد تابحال متوجه شدی از نظر حقوق انسانی همه در یک سطح هستند و مساوی) . حرف منو قطع کرد که : « گفتی مساوی ، نه برتر» و ادامه داد : (مسأله، تقسیم فضای یک حیاط کوچولو به عنوان جای پارک اتومبیل های مشتریان و مراجعین این بانکه . فرض کنیم که تعداد مراجعین به این بانک رو تعدادی زیادی هم از افراد علیل و ناتوان تشکیل بدن که البته اینطور نیست، اولا کسی که کار بانکی انجام میده معمولاً آدم دست و پا دارو فعالیه ، در ثانی این مراجعین ناتوان پنجاه در صد نمی تونن باشن ) گفتم( لابد یه فکرائی هم در این مورد کردن .) که ادامه داد که :( ببین نکته چی عزیز ، عدم رعایت حق دیگرون و این اهمیت بسیار زیاد به محل پارک افراد علیل باعث شده که خیلیا برن این در و اون در بزنن و یک برچسب آبی به نام مادر بزرگاشون و چه میدونم، عمه و خاله شون بگیرن ، بصرف اینکه ما هم یک نفر انسان علیل باخودمون داریم و هر جا دلشون می خواد از ش استفاده بکنن و بذارن جلوی داشبورد . آخه این درسته ؟ طبق آمار رسمی خودشون میگن فقط یک در صد از رانندگان این کشور از کارتهای مخصوص افراد ناتوان استفاده می کنن ، آیا فکر می‌کنی پارکینگ های عمومی و خصوصی این مملکت رو بر اساس یک در صد تقسیم‌بندی کرده‌اند ؟ منکه گمون نمی‌کنم و بالاخره در پایان اضافه کرد: “ ولی می‌بینی که توی همین بانک، این یه وجب حیاطی رو که به پارکینگ مشتریان اختصاص دادن به نسبت پنجاه در صدتقسیم‌بندی شده، این عادلانه است» ؟

Tuesday, 3 July 2012

نکته ها 4








اومده بود به کتابخونه کانون که کتاب بگیره . سلام و علیکی کردیم و چاق سلامتی و یه راست رفت سراغ کتابا ...البته من ته قلبم یه خورده خوشحال شدم که بالاخره امروز یه مشتری برای کتابخونه اومد و دارم دستلاف می‌کنم ، ولی با کمال تأسف می دونستم با کی طرفم

.راستی خدا کنه این دوست عزیز بنده این مطلب نکته‌های این شماره رو نخونه چون ممکنه بدش بیاد ، ولی اینگونه مطالب بطور کلی بدون ذکر نام نوشته میشه که با عث رنجش کسی نشه .

بگذریم ، یه ذره دور و بر قفسه ها پلکید و اومد سراغ من و بلافاصله گفت: ( یک کتاب خوب می خوام .. خیلی هم عجله دارم .) عرض کردم : توی هزاران کتابی که ما داریم چطوری میشه گفت که کدوم کتاب خوبه کدوم بد ، تازه اگه من یه کتابی رو توصیه کنم ممکنه اون از نظر من خوب باشه ولی امکان داره تو اصلا اونو نپسندی . ) که گفت : ( بازم رفتی تو فلسفه ، ها،.....بابا جون همین کتاب زندگی شاه عباسو بر می‌دارم و قال قضیه رو می‌کنم ) . دفترو باز کردم که ثبت کنم و در ضمن چون می دونستم از چند ماه پیش چند تا کتاب دستش مونده پرسیدم :( راستی کتابای فبلی رو آوردی ؟ آخه اینجا نشون میده که چارتا کتاب بردی و هنوز مونده و نیاوردی ) : که گفت :( اینکه یکیش ، سه تای دیگه هم مونده که میارمشون ) . گفتم (مرد حسابی آخه اونا رو بیار ، بعد کتاب دیگه ای رو ببر ، آخه همه رو که نمیتونی با هم بخونی) . جواب داد : ( راستش از یکیش که حال نمی‌کنم … یکی دیگه رو هم که یه چند تا عکس توش داره دخترم گاهی نیگاش میکنه و یکی شم ...) و کمی مکث کرد و گفت: (ولش کن بابا حالا همه رو با هم برات میارم ) و خلاصه علیرغم میل من این کتاب تاریخی رو گرفت و رفت و من در حقیقت رو درواسی کردم و نتونستم چیزی بگم . البته با شناختی که از اون دارم میدونم که طرف اصلا کتابخون نیست . بعد از چند دقیقه کتابی رو که برگردونده بود برداشتم که بذارم سر جاش ، دیدم کتاب آش و لاش شده و یه جورائی از جلدش در اومده و وقتی بازش کردم دیدم صفحاتش بهم ریخته و به قسمتهایی بهم چسبیده تبدیل شده که نه سر داره و نه ته . شروع کردم اونو به مرتب کردن .وقتی تا حدودی مرتب شد دیدم قسمت هایی از کتاب نیست ...یعنی ازصفحه صدو هفت تا صدو شصت و سه ، حدود پنجاه و خورده‌ای صفحه گم و گور شده و وجود نداره . فوراً به موبایلش زنگ زدم که گفت :( تو ماشینم که نیست ، حالا تو خونه رو بگردم شاید باشه ، بهت خبر میدم...) و ادامه داد که :( حالا چند صفحه اینقد ر مهمه ؟) وتا من اومدم که جواب بدم ادامه داد که : ( راستی یادم رفت بهت بگم که کتابی رو هم که اون دفعه گفتی خیلی خوبه ، دادم به خواهرم بخونه ، اونم یادش رفته و با خودش برده ایران ، آخه میدونی که یکی دوماهی مهمون ما بود و برای همینم بود که چند تا کتابو با هم گرفته بودم ، حالا نمیدونم چیکار کنم ؟ ) من قدری سکوت کردم و با تعجب گفتم : (آخه این کتابا امانته و مال مردمه اینکه درست نیست یه سری اموال عمومی اینطوری حیف و میل بشه که در پاسخ بلافاصله گفت : ( نگرون نباش ، میگم با مسافری یا اینکه یه جوری برام بفرسته ) و فوری مکالمه رو قطع کرد

من واقعاً برآشفتم . این آ قای محترم یکی از طرفداران برنامه‌های رادیوئی و طرفداران برنامه‌های کانونه و بقول خودش از هر نظر مارو حمایت می کنه ، ولی نسبت به امور زندگی و رعایت بعضی از مسائل اجتماعی یه کمی بی خیاله . خودش ادعا میکنه که هیچ کار ی رو از هر نوعی که می خواد باشه با اولین تذکر انجام نمی ده و باید حتماً باید چند باری به نوعی به اون یادآوری بکنن . میگه چیکار کنم یادم نمی مونه ، آخه گرفتارم . گاهی به شوخی میگه حتی ناهار خوردن هم یادم میره و وقتی می‌بینم دلم داره ضعف می ره تازه یادم میاد که ناهار نخوردم . گاهی یادش میاد که دوسه روزه ریششو نتراشیده . گرچه از این بی بندو باریها اکثراً صدمه های فراوونی دیده ولی حاضر نیست یه خورده خودشو عوض کنه و میگه خانم و دخترم هم به همین اوضاع عادت کردن و شایدم به اون حق میدن . بهر حال ما نه زندگی خصوص ایشون کاری داریم و نه قصد نصحیت کردن ، همین قدر که به کتابای ما احترام بذاره و اونارو حیف و میل نکنه برامون کافیه.... نمی دونم امیدوار باشیم یا نه ؟

Sunday, 24 June 2012

نکته ها 3


روزای قبل از مسافرت آدم عجیب گرفتاره بخصوص مسافرت به ایران و واقعاً هم که چه

روزهای هیجان انگیزیه . هنوز چار پنج روزی به مسافرت اخیرمون به ایران مونده بود که این جریان پیش اومد.



گیج خواب بودم که صدای زنگ تلفن بالای سرم چون ناقوس کلیسا منو از خواب پروند . حتماً شما هم تا....

کنون تجربه شو داشتین که اگه آدم اینجوری از خواب بپره ،چه حالی داره ، اونم ساعت پنج و نیم صبح . فکر کردم نصف شبه و اینقدر گیج بودم که جای گو شی و دهنی رو اشتباهی موازی صورتم گرفته بودم ….این موقع شب کی می تونست باشه و در یه لحظه کامپیوتر مغزم هزار تا فکر و خیالو برام ردیف کرد . با دو سه تا< الو و بفرمائین> بالاخره صدای اون طرف به گوش رسید که :(الو، الو ، من مهینم سلام …..از ایران زنگ میزنم منو نشناختین ؟) هنوز گیج خواب بودم و واقعا تشخیص نمی‌دادم که طرف چی میگه و بطور کلی فراموش کرده بودم که مهین دیگه کیه ؟. بازم سعی کردم حواسمو بیشتر متمرکز کنم .اینه که برای این تمرکز پرسیدم :( ببخشین نشناختم )که با صدای رساتر گفت :(مهین دختر عمه شما) و تازه دوزاریم افتاد که بلافاصله شروع کرد به احوالپرسی و احوال این و اونو پرسیدن و در همون حال با تأکید بیشتری گفت :(مثل اینکه هنوز خوابین ؟) . گفتم :( آخه اینجا هنوز پنج و نیم صبحه ) که گفت :( چه حرفا ، مگه شما با ما چند ساعت فاصله دارین ؟) عرض کردم:( ما سه ساعت و نیم عقب تریم ) که گفت:( راست می گین ؟ اینجا ساعت نه صبحه ، فکر کردم اونجا ظهر شده دیگه .) عرض کردم :( نخیر ، هنوز صبح هم نشده ) و بدون اینکه بگه ببخشین و یا از این تعارف بازیا ….. ادامه داد که :( دیگه ساعت پنج و نیم همه از خواب بیدار میشن . یعنی چی آدم تا لنگه ظهر تو رختخواب باشه ) که عرض کردم : ( ایران فرق میکنه . اینجا ساعت پنج و نیم صبح هنوز خروسا هم تو خوابند …....حالا بگذریم ...چطور شد یاد ما کردین ؟)گفت:( ما همیشه یاد شمائیم و از اینکه مارو تحویل نمی گیرین خیلی هم دلخور …....دفعه قبل که ایران بودین یادتونه که دعوتتون کردیم و خونه مون نیومدین ؟….... ما که کلی ناراحت شدیم و میخوام از حالا شماهارو دعوت کنم ….. ببینین< نه> نمیگین ها ….از حالا من یه رستورانو رزرو کردم ).من فوری حرفشو قطع کردم که : (اجازه بدین ما برسیم و عرقمون خشک بشه ….ما تازه چهارشنبه نزدیکای ظهر می‌رسیم هنوز خستگی راه از تنمون در نرفته ...هنوز نزدیکترهارو ندیدیم … حالا چه عجله‌ای دارین ؟ ما قراره یه ماهی اونجا باشیم ...منکه نمیتونم از اینجا به شما قول بدم …. آخه این چه کاریه ؟ ) که شروع کرد :( نگفتم شما مارو تحویل نمیگیرین ! دعوت همه رو قبول میکنین غیر از ما .. مگه ما چیکار کردیم ؟ … اون دفعه که …. ) که حرفشو قطع کردم : (ببینین سه روز مونده بود که ما باید اونجا رو ترک می‌کردیم ،هزار تا کار و خرید داشتیم ، به‌هیچ‌وجه نمی‌شد ….. حالا این دفعه باشه … اجازه بدین که ….. ) که حرف منو قطع کرد که : (گفتم که نمیشه ، آخه من کلی مهمون دعوت کردم بخاطر شما ) ا

دیدم طرف ول کن معامله نیست و بلافاصله گفتم :(باشه ، دعا کنین ما به سلامت برسیم خدمتتون می رسیم . ) . می‌خواستم زود تر این بحث و جنگ و جدل تلفنی رو تمومش کنم و یه دقیقه دیگه تو رختخواب حال کنم ولی ایشون هنوز نمیخواستن تموم کنن و باز ضمن احوالپرسی های مکرر ایشون ، بنده عرض کردم که:( پول تلفنتون زیاد میشه) که فرمودن :(نه بابا ،فدای سرتون ، ببینین ، یه کار کوچولو هم باهاتون دارم ...هر چند زحمت میشه ولی سعی می‌کنم وقتی اومدین ایران جبران کنم .) گفتم اصلا مهم نیست، خدا کنه از دستم بربیاد ) که گفت : ( نمیدونم تا چه حد در جریان هستید حسن جان یه عمل حراحی خیلی مهمی روی گواترش داشت که الحمدالله بخیر گذشت و الان یه هفته‌ای میشه که از بیمارستان مرخص شده ، آقای دکتر یه داروهائی داده که باید برای مدت طولانی از اونا استفاده بکنه . این دواها اینجا خیلی گرونه … مثلا یک قرصش در میاد چارصد پونصد تومن و باور کنین هر نسخه شاید حدود نیم میلیون خرج داره و به بیمه هم نمیشه چندان اطمینانی کرد . مهم‌تر اینکه این دارو ها ساخت ایرانه و میگن مصرفش خطرناکه میگن بهترین نوع این دارو هارو انگلیس تولید میکنه . اینه که من فکر کردم بالاخره پسر دائی عزیزم اونجا حتما میتونه برام کاری بکنه ….خلاصه میخوان بگم دستم به دامنت.. یه فکری به حالمون بکن )ا




منکه هنوز قلبم آرامش خودشو به دست نیاورده بود ،دو باره به حال سنکوپ در اومد و عرض کردم :(من اگه بتونم به روی چشام ،ولی آخه چه‌جوری ؟ اینجا که دارو رو بدون حضور مریض نمی فروشن ) که حرف منو قطع کرد که :( ببینید ،فکر اونشم کردم ، اگه علی ساربونه میدونه شترارو کجا بخوابونه ، من با دکتر جراحش که آشنا هستیم صحبت کردم . ایشون میتونن نسخه هارو بنام شما بنویسن و شما نسخه هارو بببرین به داروخانه و بخرین ، مطمئن باشین که پولش مسأله ای نیست .

وا قعا که این حرفای بی‌اعتبار و دور از منطق این دختر عمه نازنین من که فقط در جو ایران بزرگ شده و رواج این‌جور چیزا در ایران سراسر وجودشو اشغال کرده، داشت منو دیوونه می‌کرد . جالبه که این خانواده جزو طبقات مرفه جامعه هستند که فکر سو استفاده همیشه تو مغزشون موج میزنه، وای به حال طبقات غیر مرفه . بگذریم . گفتم :( در اینجا دارو خونه ها فقط نسخه های اطبا خودشونو می پذیرن، البته ممکنه نسخه‌ای از اون سر دنیارو قبول کنن ولی این کار شرایطی داره که تشریفاتش خیلی پر درد سره از طرفی با پوند دو هزار به بالا این کار خیلی گرونتر از ایران در میاد که حرف منو قطع

کرد که:(شما نمیذارین من بقیه شو بگم ، نسخه رو من همین امروز اسکن می‌کنم و بعدش هم براتون ایمیل می‌کنم . شما اونو خودتون پرینت کنین و ببرین پیش دکتر آشناتون ، حتما در عرض مدت بیست و پنج سالی که اونجا بودین یه دکتر آشنا بالاخره دارین ، بگین تو دفتر چه تون بنویسه … یادمه یه موقع هائی می گفتین که در اونجا بیمه ها یه پول مختصری بابت هر قلم دارو میگیرن ، اینم راهش ، بالاخره کار نشد نداره)ا

بطور کلی من هاج و واج مونده بودم و این تقاضاهای دور از عقل و منطق داشت حسابی منو از کوره در می‌برد:....دکتر آشنا …..نوشتن نسخه دیگری در دفترچه بیمه …..اینا چیزائی بود که توی مغز من نمی گنجید و نمی دونستم باید چیکار کنم . اینگونه تقاضا هادر جامعه ایران شاید کاری طبیعی و عملی باشه . یادم اومد که چند سال قبل آشنائی رفت ایران برای یک عمل جراحی و با نام برادرش که بیمه بود در بیمارستان بستری شد و پس از عمل جراحی صحیح و سالم برگشت و بقول خودش ده شاهی هم پول نداد ...ولی اینجا چی ؟ آیا چنین چیزی امکان داشت ؟ بطور کلی جو اینجا اجازه نمیده که حتی یک قرص و یا کپسول بدو ن مجوز بخری ...حتما آزمایش کردین که وقتی میخواین یه قرص سردرد معمولی بخرین ، از تون سه چهار تا سؤال می پرسن که آیا تا کنون این دارو رو مصرف کردی و سؤالاتی نظیر این . . حالا من چه‌جوری به این دختر عمه عزیزم ثابت کنم که این کار در اینجا یک در صد هم امکان نداره . اونم یک ریز داشت حرف میزد :(خلا صه اینکه شما با این کارتون مارو نجات میدین . راستش اینکه حسن آقا به دلایلی هم بیمه نیست و میدونین که کارای ساختمونی در اینجا اینروزا اوضاش خیلی خرابه و تموم آپا ر تماناش رو دستمون مونده ، و شمارو بخدا یه فکری بکنید تا عمر دارم مدیونتون میشم . ) من نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بگم که بالاخره گفتم حالا گوشی رو بذارین تا من یه کمی تحقیق بکنم و تا فردا بهتون زنگ می‌زنم که حرف منو قطع کرد که :(نه...نه ...شما چرا پول تلفن بدین ، هر ساعتی میگین من خودم زنگ میزنم .گفتم:(نمیدونم ، خودم باهاتون تماس می‌گیرم …) و با دست لرزان گوشی رو گذاشتم . فردای اونروز که دو روز به حرکتمون مونده بود زنگ زدم و بلافاصله گوشی رو برداشت . اول هزار تا تشکر و عذر خواهی کرد و بنده عرض کردم :( ببخشین ..متاسفانه اینکار در اینجا به هیجوجه عملی نیست . نه من ، بلکه هیچ‌کس قادر به انجام چنین کاری نخواهد بود . این کار در اینجا یک جرم بزرگ و یک جعل و سرقت بحساب میاد و هیچ آدم عاقلی حتی یک پزشک که در کار نسخه نویسی است نمیتونه این کار غیر ممکنو انجام بده . من خودم دارم میام اونجا و میشینیم با هم مفصل‌تر صحبت می کنیم که سو تفاهمی پیش نیاد ، شایدم در اونجا بشه کاری کرد . چون میگین در ایران کار نشد نداره ...ولی در اینجا این‌جور کارها بشد نداره)ا



نکته ها 2




ما ایرو نیا وقتی معنی صحیح انتقاد رو فهمیدیم و فرق اونو کاملا با کلمه ایراد گیری تشخیص دادیم ، می تونیم تا حدی مطمئن باشیم که حرفامون برای جامعه مفید واقع می شه . متأسفانه عده‌ای فکر می کنن که انتقاد یعنی منفی گویی و منفی نگری و وقتی از اونا اظهار نظر می خواهیم جنبه‌های منفی قضیه رو در نظر می گیرن ، در حالیکه اینطور نیست . حقیر به آرزو موندم که یه نفر از یه برنامه یا یک جریانی اول خوبیاشو بگه و بعد بدون هیچگونه نیت بدی ، بدی هاشو ذکر کنه . راه دوری نریم، همین نشریه ای که تو ی دستای شماست و الان دارین می خونین ، شاید ندونین که ساعات بسیاز زیاد و با‌ارزشی صرف تهیه این مجله کوچولو میشه که حتی شما فکرشم نمی کنین . حتی ممکنه حوصله نداشته باشین که یک مقاله رو تا آخرش بخونین و یا اینکه خواسته باشین در موردش انتقادی رو عرضه کنین . ما که گله ای در این موردنداریم ، یعنی اینکه ما کار خودمونو انجام می دیم ، البته تا سطح توانائی مون ، حالا اگه شما نمی خونین ویا اینکه دوست ندارین اظهار نظری راجع به اون ارائه بدین ، مختارین

اما مسأله ای که منو وادار کرد که صفحه نکته‌های این شماره رو به اون اختصاص بدم ، اظهار نظر یکی از شرکت کنندگان شب شعر بود که غیر مغرضانه (انشالله) مارو ارشاد فرموده بودند و یک نیمچه ایرادی هم گرفته بودند که مارا خوش آمد . بقول اون ضرب المثل که میگه : اگه آدم نمی باره ، لااقل باید یک غرشی داشته باشه . شنیدیم ، یعنی کلاغه خبر آورد که این دوست عزیز ایرادی گرفته بودند و راه حلی برای همون ایرادشون پیشنهاد کرده بودند . این مسأله برای حقیر چندان روشن نبود و منهم مجبور شدم که با ردیف کردن یک سری دلائل ثابت کنم که چنین و چنان . در این مورد خیلی پیش اومده که اگه پیشنهاد مبهم باشه، پاسخ نمی تونه چندان واضح باشه . از قرار معلوم این دوست عزیز هنگام دریافت مجله ، راهنمائی فرموده بودند که چرا از نویسندگان و صاحبان قلم در همین شهر منچستر که فرا وو ن هم وجود دارند ، برای سر و سامان دادن به نشریه تون کمک نمی گیرین ؟ گویا ایشون فکر کرده‌اند که با دعوت صمیمانه از (اهل قلم و مداد ) یکی دو نفر به خوانندگان ما اضافه میشه و شاید لااقل این گوش ما بتونه صدای بارک‌الله خوانندگانی رو که به تعداد قبلی اضافه میشه ، بهتر بشنوه . ما از شنیدن این سخن و این پیشنهاد ارزنده بدمون نیومد ولی ایشون از کجا می دونن که نویسندگان و اعضای هیئت تحریریه این نشریه اهل قلم نیستند . ما که ادعائی نداریم زیرا مشک آنست که خود ببوید ، نه آنکه عطار بگوید ، اما بهتر بود ایشون در ابتدا ایرادهای کار رو در نشریه به ما گوشزد می‌کردند بعد درمون درد را پیشنهاد می‌فرمودند . ما باید از این آقای عزیز گله مند هم باشیم که اگر کار ما با انتشار هجده ماهنامه و چهار شماره سالنامه دارای عیب و ایراد بوده چرا همون اوایل به ما گوشزد نکرده اند ؟ ما تا بحال در همین شهر کسی را نداشته‌ایم که بدون غرض ، یک جمله مَحبت آمیز < دست شما درد نکنه> به ما گفته باشه تا یک کمی خستگی از تنمون در بیاد . از طرفی این دوست عزیز از کجا خبر دارند که ما هم زمانی در کشورمون و یا در جاهای دیگر صاحب نامی بو دیم و بقول ایشون اهل قلم ….لابد ما اعضای هیئت تحریریه باید یک نمایشکاه از سوابق کارهای ادبی خودمون ، از کتاب‌ها و مقالات مختلف در مجلات و ماهنامه ها و کتاب‌های ترجمه شده خودمون به نمایش بگذاریم تا اهل قلم بودن خودمونو ثابت کنیم . بعلاوه ما همیشه گفته‌ایم که این نشریه انحصار ی نیست و مال همه مردمه و بارها از شما خوانندگان عزیز نشریه کمک خواسته ایم . حتی اگه همین الان به صفحه (همراه خوانندگان) مراجعه بفرمائید خواهید دید که هر کسی میتونه نوشته هاشو برامون بفرسته تا به نام خودش چاپ کنیم . این دوست عزیز اگه

مایل هستن که سهمی درنوشته های نشریه داشته باشند میتونن گوشه‌ای از کار نشریه رو بعهده بگیرندو ما هم قول میدیم دعای خیری در حقشون بکنیم . ولی موضوع مهمی که از گفته‌های ایشون برای ما مطرحه اینه که ما نمی‌دو نیم اهالی قلم در کجای این شهر قایم شده‌اند که ما اونارو نمی‌بینیم تا لااقل برا ی بهبود وضع مجله از نظر افزایش خواننده به اونا متوصل بشیم و التماس کنیم که بیائید به داد دل ما برسید که مارو قبول ندارند و اهل قلم نمی دانند

اعضای هیئت تحریریه این نشریه که معرف حضور هستند یک شبه ره صد ساله نپیموده اند و خوشبختانه سوابق درخشانی از نطر نویسندکی دارند که ادعائی است با مدرک . همین اعضا با نداشتن امکانات که امکانان مالی یکی از بزرگترین آنهاست هر چه در توان دارند بیدریغ در طبق اخلاص گذاشته و برای تهیه این ماهنامه تلاش می‌کنند و این شمائید که باید با انتقادهای صحیح و بدون غرض راهنمای ما باشید واگر شما اهل قلم هستید قدم بر دیده ما بگذارید و شما هم در این راه پر پیچ و خم راهگشای ما باشید اما نه اینکه با اینگونه راهنمائی ها موجب دلسردی ما بشوید .

مسلما در هر شماره با توجه به کوششهای فراوانی که می‌شود ممکن است غلطهائی املائی و یا احتمالاً انشائی وجود داشته باشد که اجتناب نا پذیراست ، ولی این دوست عزیز اگر فکر میکنند که از طریق این پیشنهاد ، یعنی دعوت از اهل قلم خدای نکرده کار نویسندگان این نشریه زیر سئوال قرار می‌گیرد ، سخت در اشتباه هستند و با ید در نظر خودشان تجدید نظر بکنند ، زیرا که نویسندگان و اعضای هیئت تحریریه نشریه آماده پاسخگوئی و ارائه مدرک برای چنین منتقدان و پیشنهاد دهندگان هستند ، البته اگرآنها خود را ذیصلاح برای چنین اظهار نظرهائی بدانند . در پایان امیدواریم این دوست عزیز قانع شده باشند ولی اگر هنوز هم ادعائی برای ارائه بهتر مجله از طرف این دوست عزیز وجود دارد ، ما گردانندگان مجله با صراحت می گوئیم که : گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن