پدر و مادرم در یک مجموعه آپارتمانی در نارمک تهرون
زندگی می کنن. چندی پیش پدرم در تماس های تلفنی گفت که قراره حاج آقای باقری که در
آپارتمان روبروی ما زندگی می کنن با خانمشون بیان منچستر خونه پسرشون،من تعارف
کردم از شما هم سری بزنن و قول دادن حتما به دیدن شما هم بیان. گفتم:" چه
اشکالی داره ،تشریف بیارن."در پایان
با اصرار گفت:
ــ هرچی لازم داری بگو برات بفرستم که گفتم:"
پدرجون اینجا هم چی هست، بیخودی بار این دوستتونو با فرستادن گز و سوهان و اینجور چیزا سنگین نکنین."
در اواخر ماه اوت یه روزی تلفن زنگ
زد و از اومدن مهمونای ناشناس خبر دار شدیم. دعوتشون کردیم که یک روز کامل با ما باشن .زن و شوهر میانسالی
بودن ،خیلی هم خوش مشرب .بعد از نهار که در رستورانی شیک ازشون پذیرایی کردیم
اظهار علاقه کردن که بنا به توصیه پدرم بریم پیش آرش، یعنی پسرم و اونو هم ببینیم.
نا گفته نمونه که سیزده سال قبل که
ما اومدیم اینجا، پسرم سیزده سال بیشتر نداشت .او خیلی با استعداد بود و بالاخره
چندی قبل تونست مدرک پی اچ دی شو در رشته دارو سازی که از بچگی به اون علاقه داشت،
بگیره. یکی دو سال .دوسال قبل با تلاش ما و خودش تونستیم امتیاز یه دارو خونه رو
در منطقه سالفورد منچستر براش بگیریم و او
ن با شریک شدن با یکی از د وستای قدیمیش، الان دارن اون دارو خونه رو که اینقدری
هم بزرگ نیست می چرخونن.
چون مهمونا اظهار علاقه کردن که
بریم پیش اون، ما هم پذیرفتیم و گرچه راه دور بود ،ولی پس از ساعتی رسیدیم به
اونجا.آرش هم خیلی ازشون استقبال کرد و از احوالات بابابزرگش پرسید و گفت که"
به ایشون بگین به محض اینکه یه کمی وضعم روبراه بشه میام و می بینموشون ."خلاصه
این روز هم گذشت و ما هم یکی دوتکه سوغاتی خریدیم برای پدر و مادرم و اونارو به
خدا سپردیم .
هفته ای گذشت و گویا اونا رفته بودن
و جابجا شده بودن و اخبار موجود در اینجا رو بطور مفصلی به عرض پدرم رسونده بودن
که پدر زنگ زدند و ساعتی صحبت کردن که خلاصه ای از این حدیث چنین بود:
ــ دخترم، اولا که خیلی ممنون از
همسایه های ما پذیرایی مفصلی به عمل آورده بودین .ولی در مورد آرش من خیلی متاسف
شدم .هیچ فکر نمی کردم که شما با این همه رنج و مشقت و خرج میلیونها تومن پول برین اونجا و پسرتون هیچ کاره بشه .اصلا چرا
با دروغ های بزرگی که به حاج آقای باقری
گفتین آبروی منو بردین .
من از شدت ناراحتی می خواستم فریاد بزنم و علیرغم
میلم پریدم وسط حرف بابام :"پدر جون چه دروغی... مگه ایشون نیومدن و خودشون ندیدن
که آرش تو دارو خونه خودش مشغول کاره؟ "که حرف منو قطع کرد:
ــ بله همون دیگه...حاج آقا می گفتن
دارو خونه که چه عرض کنم ! یه عطاری کوچولو به اندازه یک پستو که دوسه نفر اونجا
دارن آدامس و شکلات می فروشن،اینم نتیجه تحصیلات عالیه ی نوه گرامیتون که به شغل شریف بقالی و عطاری مشغولن ،نه به عنوان
یک دکتر دارو ساز و مسئول یک داروخانه بزرگ
و شیک!
گفتم:" پدر جون اینجا همه داروخاونه ها همه
چی میفروشن که حرف منو قطع کرد:
ــ همه چی فرق میکنه تا شکلات و آدامس و قا قا لی
لی .اگه می خواستین که آرش عزیز من شاگرد یک بقالی بشه ،همین جا می تونست پیش آقای
عباسی، عطاری سر کوچه آدامس بفروشه .
نمی دونستم چی بگم فقط آهی کشیدم و کلی توضیح دادم ولی
میدونم بی فایده بود. از اون روز تا به حالا حال خوشی نداشتم و به مهرداد گفتم که " برو شماره تلفن آقای نکته چی رو
پیدا کن و به ایشون رنگ بزن و بگو لااقل
ایشون درد دل منو توی صفحه نکته های نشریه
بنویسن.شاید ایرونیایی که همیشه عادت کردن چنین غیبت ها و بدگویی ها وبرداشت های
غلطی رو در مورد زندگی هموطناشون بکنن،یه
خورده به خو د شون بیان و این عادت زشتو بذارن کنار.