Saturday, 19 January 2013

نکته ها 16


یک نگاه کوچولو بندازین توی دیکشنری بغل دستتون و ببینین کلمه( پارتی) رو چی معنی کرده ، البته منظورم دیکشنری انگلیسی به فارسیه ، نوشته پارتی یعنی حزب و گروه ، مهمانی و سور ، و در اصطلاح عامیانه یعنی شخص یا یارو . و اما ما نفهمیدیم که چه‌جوری این کلمه در زبون شیرین فارسی با کلمه بازی همراه شده و معنی دیگه ای پیدا کرده . اصلا معلوم نیست که این سوغات فرنگ چه زمانی وارد زبون ما شده و چه زمانی با کلمه بازی قاطی شده و چه زمانی معنی جدیدی بخود گرفته ، هرچی بوده و هر چی شده این واژه به عنوان معضلی در کشور عزیمون وجود داره و خیلی هم با قدرت عمل می کنه . باید گفت که این( پارتی) و( پارتی بازی) قسمتی از زندگی ایرونیا شده که مثل نون و گوشت بدون اون نمیشه زندگی کرد

زمانی که این واژه و کاربرد اون خیلی عامیانه نشده بود ،  در کارهای آنچنانی و خیلی مهم و دولتی و غیره به کار برده می‌شد ، ولی امروزه از جزئی ترین کارا که همانا خرید یک بلیت ناقابل اتوبوس باشه تا مهم‌ترین مسائل مثل رهائی از بند و زندان و فرار ازمملکت ، با معضلی به نام پارتی بازی قابل حله و بس . می خوام بگم که در ایران کنونی حتی نفس کشیدن و یا یک قلپ آب خوردن نیاز به پارتی بازی داره و الا زندگی بهیچوجه میسر نیست .

حالا بد نیست بدونین که خود پارتی واحد اندازه‌گیری هم داره و واحد اون بر اساس کلفتی و نازکی گروه بندی شده است  . راستش ما پارتی کلفت خیلی شنیدیم ولی پارتی نازک هم باید وجود داشته باشه اما چون خیلی هم بدرد خور نیست، یه خورده کمیابه

بله عزیزان ،  امروزه در میهن عزیزمون همه کارها از گرفتن یک شماره نوبت برای دکتر تا خرید یک عدد دیزی با گوشت خوب ، از خرید یک بلیت قطار گرفته تا تهیه یک سرنگ آمپول، نیاز به پارتی بازی داره و گرچه میگن پول کارسازه اما باور نکنین ،  اینقدری که پارتی کار می کنه پول کار نمی کنه

ما که در اینجا زندگی می‌کنیم از این اپیدمی مصون هستیم و شاید بدمون هم میاد، اما ...خودمونیم ها...بعضی وقتا که از سفر پر بار ایران بر‌می‌گردیم ، از پارتی بازی هائی که برامون میسر شده ،  بادی هم به غبغب میندازیم که: فلان کار من گیر کرده بود با پارتی بازی نوه عموجونم خیلی راحت حل شد .

 

 با این مقدمه ، بریم وببینیم حقیر چطوری بادی به غبغب میندازم و این داستان پارتی بازی خودمو در سفری که به ایران داشتم بی کم و کاست براتون تعریف می کنم ….اما با شرمندگی ، نه با افتخار

**

درسفر سال گذشته به ایران تصمیم گرفتیم که از اونجا سفری داشته باشیم به خاور دور . میدونستم که . برای خرید بلیت هوا پیما باید به این و اون متوسل شد .گرچه آژانس های مسافرتی و همینطوراینترنت کارا رو آسون کردن  ،  ولی رفتن و به نوبت نشستن و شاهد عدم رعایت نوبت وسیله دیگرون بودن، خودش یه نوع درد سره .

 راستش من  هنوز خبر نداشتم که خواهر زادم خودش از آژانس محل کارش رفته و دم و دستگاهی بهم زده و آژانس دار شده  و وقتی مطرح کردم گفت : دائی جون فردا بیاین و براتون دو تا بلیت درست و حسابی جور می‌کنم  ،که همون طور هم شد ، ضمن اینکه منتظر نوبت هم نشدیم یک آب میوه خنک هم نوش جون کردیم و بلیت هم تا حد امکان برامون ارزونتر تموم شد .تا اینجای قضیه نیاز چندانی به پارتی بازی نداشت .اما وقتی ایشون گفتند  که :دوسه روزه که دولت اعلام کرده برای اونائیکه عازم خارج هستن دوهزار دلار آمریکائی بابت هر پاسپورت به نرخ دولتی تعلق می گیره ،با خوشحال پرسیدم : شامل حال ما هم میشه ؟که در پاسخ گفت : حتما، چون شما بلیت اوکی شده تودستتونه، فقط می مونه خروجی که اون چیزی نمیشه، می تونین بپردازین . بنده قدری متفکر شدم و گفتم ما که حالا عازم نیستیم تا سه هفته بعد هم خدا کریمه که گفت : همین امروز اقدام کنین چون در ایران فعلی هر قانونی  ممکنه فردا ی اونروز عوض بشه ،  من عقیدم اینه که همین الان برین بانگ کشاورزی که ما معمولا مشتریامونو می فرستیم اونجا ،  و ارزتونو بگیرین  . وبعد اضافه کرد که : اگه مشکلی پیش اومد به من زنگ بزنین .

ما فوری ادب رو در اطاعت دیدیم و پس از پرداخت خروجی در بانک دیگر ی روانه بانک کشاورزی شدیم . تقریبا یک ساعت به تعطیل بانک مونده بود که نفس زنان جلوی صندوقدار مودبانه ایستادیم . من در این‌جور کارا در ایران میدونم که الان خواهند گفت ( نه ) و انتظار من  سریع به پایان رسید و طرف مودبانه گفت : شما اینجا حساب دارین ؟ که عرض کردیم: نخیر قربان .که فرمودن : ما فقط به مشتریامون ارز میدیم ، و ادامه داد که : ،تازه....چندان ارزی هم باقی نمونده ….ببینین اون آقا و خانمی که اونجا نشستن منتظر ارز هستن ...آخه ما از شعبه دیگه ارز تقاضا کردیم هنوز نرسیده

من بلافاصله به خواهر زادم تلفن زدم که داستان اینه که گفت: حالا درستش میکنم . دقایقی بعد به من زنگ زد که: همونجا وایستین ،یه نفر یه اسم حاج آقای فرامرزی میاد پیشتون و ترتیب کارا رو میده . . درست ده دقیقه بعد آقای مسنی اومد پیش ما و پاسپورتا و مدارکمونو گرفت و  رفت . و در مدتی کوتاه رفتیم جلوی اون آقائی که اول گفته بود باید در این بانک حساب داشته باشین و بلافاصله ایشون با کمک  حاج آقا چهار هزار دلار اسکناس نو در پاکتی گذاشتند و به ما تحویل دادند .  جالب بود نه ما اونجا حساب داشتیم و نه بانک چهار هزار دلار موجودی داشت  ، اما این مشکلات حل شد

 اما بپردازیم به بقیه ماجرا . وقتی این کارا انجام پذیرفت بانک هم داشت تعطیل می‌شد . در این لحظه اون آقای اولی رفت جلو اون زن و مردی که منتظر دلار ائی بودن که از شعبه دیگه برسه و خیلی قاطعانه گفت : پدر جان معذرت می خوام دلارا نرسید ، شما فردا بیاین تا شاید بتونم براتون کاری انجام بدم  و اونا هم که گویا خیلی منتظر مونده بودن با اکراه از جاشون بلند شدن و بانکو ترک کردن .  معلوم شد که دلارای اونا نصیب ما شده . بعداً ما فهمیدیم که گویا عازم فرانسه هستن تا بچه هاشونو ببینن 
من واقعاً برآشفتم و در یک لحظه از خودم بدم اومد . گفتم : ببخشین حاج آقا من به این کار شما اعتراض دارم ، اجازه بدین برم اونارو صدا بزنم ، شما حق یه نفر دیگه رو به من دادین .  در این لحظه اون آقای صندوقدار با محبتی آنچنانی زد به پشتم و گفت : عزیز من اینجا ایرانه ، راستی چند وقته که اونطرفا اطراق کردی ؟ عرض کردم: بیست و پنج سال ، که گفت : آره بابا ...خیلی با ما فاصله داری ، وحاج آقا در دنباله حرف ایشون ادامه دادن که : ما ارادتی که به خانوم اهری داریم نمی تونیم رو حرف ایشون حرفی بزنیم ...ایشون خیلی کارا برامون انجام دادن و مارو شرمنده کردن ، شما نگرون این خانم و آقا نباشین اینا همه به این کارا خیلی عادت دارن و خودشون هم ازین برنامه‌ها خیلی دارن ، نگرون نباشین ...فردا میان و کارشونو راه میندازیم . سفرتون بخیر ، سلام برسونین .من واقعا ناراحت بودم و این نوع پارتی بازی رو  نمی تونستم قبول کنم ...در واقع حق دیگرونو پایمال کردن و یک نفر دیگه ای رو به نوائی رسوندن . در تمام طول مسافرت هنگام خرج این دلارا بفکر این پارتی بازی غیر انسانی بودم و وجدانم شرمنده بود

No comments:

Post a Comment