یک نگاه کوچولو
بندازین توی دیکشنری بغل دستتون و ببینین کلمه( پارتی) رو چی معنی کرده ، البته
منظورم دیکشنری انگلیسی به فارسیه ، نوشته پارتی یعنی
حزب و گروه ، مهمانی و سور ، و در اصطلاح عامیانه یعنی
شخص یا یارو . و اما ما نفهمیدیم که چهجوری این کلمه در زبون شیرین فارسی با کلمه
بازی همراه شده و معنی دیگه ای پیدا کرده . اصلا معلوم نیست که این سوغات فرنگ چه
زمانی وارد زبون ما شده و چه زمانی با کلمه بازی قاطی شده و چه زمانی معنی جدیدی
بخود گرفته ، هرچی بوده و هر چی شده این واژه به عنوان معضلی در کشور عزیمون وجود
داره و خیلی هم با قدرت عمل می کنه . باید گفت که این( پارتی) و( پارتی بازی) قسمتی
از زندگی ایرونیا شده که مثل نون و گوشت بدون اون نمیشه زندگی کرد
زمانی که این
واژه و کاربرد اون خیلی عامیانه نشده بود ،
در کارهای آنچنانی و خیلی مهم و دولتی و غیره به کار برده میشد ، ولی
امروزه از جزئی ترین کارا که همانا خرید یک بلیت ناقابل اتوبوس باشه تا مهمترین
مسائل مثل رهائی از بند و زندان و فرار ازمملکت ، با معضلی به نام پارتی بازی قابل
حله و بس . می خوام بگم که در ایران کنونی حتی نفس کشیدن و یا یک قلپ آب خوردن
نیاز به پارتی بازی داره و الا زندگی بهیچوجه میسر نیست .
حالا بد نیست
بدونین که خود پارتی واحد اندازهگیری هم داره و واحد اون بر اساس کلفتی و نازکی
گروه بندی شده است . راستش ما پارتی کلفت
خیلی شنیدیم ولی پارتی نازک هم باید وجود داشته باشه اما چون خیلی هم بدرد خور
نیست، یه خورده کمیابه
بله عزیزان
، امروزه در میهن عزیزمون همه کارها از
گرفتن یک شماره نوبت برای دکتر تا خرید یک عدد دیزی با گوشت خوب ، از خرید یک بلیت
قطار گرفته تا تهیه یک سرنگ آمپول، نیاز به پارتی بازی داره و گرچه میگن پول
کارسازه اما باور نکنین ، اینقدری که
پارتی کار می کنه پول کار نمی کنه
ما که در اینجا
زندگی میکنیم از این اپیدمی مصون هستیم و شاید بدمون هم میاد، اما ...خودمونیم ها...بعضی
وقتا که از سفر پر بار ایران برمیگردیم ، از پارتی بازی هائی که برامون میسر شده
، بادی هم به غبغب میندازیم که: فلان
کار من گیر کرده بود با پارتی بازی نوه عموجونم خیلی راحت حل شد .
با این مقدمه ، بریم وببینیم حقیر چطوری بادی به غبغب میندازم و این داستان
پارتی بازی خودمو در سفری که به ایران داشتم بی کم و کاست براتون تعریف می کنم ….اما
با شرمندگی ، نه با افتخار
**
درسفر سال گذشته
به ایران تصمیم گرفتیم که از اونجا سفری داشته باشیم به خاور دور . میدونستم که . برای
خرید بلیت هوا پیما باید به این و اون متوسل شد .گرچه آژانس های مسافرتی و
همینطوراینترنت کارا رو آسون کردن ، ولی رفتن و به نوبت نشستن و شاهد عدم رعایت
نوبت وسیله دیگرون بودن، خودش یه نوع درد سره .
راستش من هنوز خبر نداشتم که خواهر
زادم خودش از آژانس محل کارش رفته و دم و دستگاهی بهم زده و آژانس دار شده و وقتی مطرح کردم گفت : دائی جون فردا بیاین
و براتون دو تا بلیت درست و حسابی جور میکنم
،که همون طور هم شد ، ضمن اینکه منتظر نوبت هم نشدیم یک آب میوه خنک هم
نوش جون کردیم و بلیت هم تا حد امکان برامون ارزونتر تموم شد .تا اینجای قضیه نیاز
چندانی به پارتی بازی نداشت .اما وقتی ایشون گفتند که :دوسه روزه که دولت اعلام کرده برای
اونائیکه عازم خارج هستن دوهزار دلار آمریکائی بابت هر پاسپورت به نرخ دولتی تعلق
می گیره ،با خوشحال پرسیدم : شامل حال ما هم میشه ؟که در پاسخ گفت : حتما،
چون شما بلیت اوکی شده تودستتونه، فقط می مونه خروجی که اون چیزی نمیشه، می تونین
بپردازین . بنده قدری متفکر شدم و گفتم ما که حالا عازم نیستیم تا سه هفته
بعد هم خدا کریمه که گفت : همین امروز اقدام کنین چون در
ایران فعلی هر قانونی ممکنه فردا ی اونروز
عوض بشه ، من عقیدم اینه که همین الان
برین بانگ کشاورزی که ما معمولا مشتریامونو می فرستیم اونجا ، و ارزتونو بگیرین . وبعد اضافه کرد که : اگه مشکلی پیش
اومد به من زنگ بزنین
.
ما فوری ادب رو
در اطاعت دیدیم و پس از پرداخت خروجی در بانک دیگر ی روانه بانک کشاورزی شدیم . تقریبا
یک ساعت به تعطیل بانک مونده بود که نفس زنان جلوی صندوقدار مودبانه ایستادیم . من
در اینجور کارا در ایران میدونم که الان خواهند گفت ( نه ) و انتظار من سریع به پایان رسید و طرف مودبانه گفت : شما
اینجا حساب دارین ؟ که عرض کردیم: نخیر قربان .که فرمودن : ما فقط
به مشتریامون ارز میدیم ، و ادامه داد که : ،تازه....چندان ارزی هم باقی
نمونده ….ببینین اون آقا و خانمی که اونجا نشستن منتظر ارز هستن ...آخه ما از شعبه
دیگه ارز تقاضا کردیم هنوز نرسیده
من بلافاصله به
خواهر زادم تلفن زدم که داستان اینه که گفت: حالا درستش میکنم . دقایقی بعد
به من زنگ زد که: همونجا وایستین ،یه نفر یه اسم حاج آقای فرامرزی میاد پیشتون
و ترتیب کارا رو میده . . درست ده دقیقه بعد آقای مسنی اومد پیش ما و پاسپورتا
و مدارکمونو گرفت و رفت . و در مدتی کوتاه
رفتیم جلوی اون آقائی که اول گفته بود باید در این بانک حساب داشته باشین و
بلافاصله ایشون با کمک حاج آقا چهار هزار
دلار اسکناس نو در پاکتی گذاشتند و به ما تحویل دادند . جالب بود نه ما اونجا حساب داشتیم و نه بانک
چهار هزار دلار موجودی داشت ، اما این
مشکلات حل شد
اما بپردازیم به بقیه ماجرا . وقتی
این کارا انجام پذیرفت بانک هم داشت تعطیل میشد . در این لحظه اون آقای اولی رفت
جلو اون زن و مردی که منتظر دلار ائی بودن که از شعبه دیگه برسه و خیلی قاطعانه
گفت : پدر جان معذرت می خوام دلارا نرسید ، شما فردا بیاین تا شاید بتونم
براتون کاری انجام بدم و اونا هم که
گویا خیلی منتظر مونده بودن با اکراه از جاشون بلند شدن و بانکو ترک کردن . معلوم شد که دلارای اونا نصیب ما شده . بعداً
ما فهمیدیم که گویا عازم فرانسه هستن تا بچه هاشونو ببینن
من واقعاً برآشفتم و در یک لحظه از خودم بدم اومد . گفتم : ببخشین
حاج آقا من به این کار شما اعتراض دارم ، اجازه بدین برم اونارو صدا بزنم ، شما حق
یه نفر دیگه رو به من دادین . در این
لحظه اون آقای صندوقدار با محبتی آنچنانی زد به پشتم و گفت : عزیز من اینجا
ایرانه ، راستی چند وقته که اونطرفا اطراق کردی ؟ عرض کردم: بیست و پنج سال
، که گفت : آره بابا ...خیلی با ما فاصله داری ، وحاج آقا در دنباله حرف
ایشون ادامه دادن که : ما ارادتی که به خانوم اهری داریم نمی تونیم رو حرف
ایشون حرفی بزنیم ...ایشون خیلی کارا برامون انجام دادن و مارو شرمنده کردن ، شما
نگرون این خانم و آقا نباشین اینا همه به این کارا خیلی عادت دارن و خودشون هم
ازین برنامهها خیلی دارن ، نگرون نباشین ...فردا میان و کارشونو راه میندازیم . سفرتون
بخیر ، سلام برسونین .من واقعا ناراحت بودم و این نوع پارتی بازی رو نمی تونستم قبول کنم ...در واقع حق دیگرونو
پایمال کردن و یک نفر دیگه ای رو به نوائی رسوندن . در تمام طول مسافرت هنگام خرج
این دلارا بفکر این پارتی بازی غیر انسانی بودم و وجدانم شرمنده بود