Saturday, 19 January 2013

نکته ها 16


یک نگاه کوچولو بندازین توی دیکشنری بغل دستتون و ببینین کلمه( پارتی) رو چی معنی کرده ، البته منظورم دیکشنری انگلیسی به فارسیه ، نوشته پارتی یعنی حزب و گروه ، مهمانی و سور ، و در اصطلاح عامیانه یعنی شخص یا یارو . و اما ما نفهمیدیم که چه‌جوری این کلمه در زبون شیرین فارسی با کلمه بازی همراه شده و معنی دیگه ای پیدا کرده . اصلا معلوم نیست که این سوغات فرنگ چه زمانی وارد زبون ما شده و چه زمانی با کلمه بازی قاطی شده و چه زمانی معنی جدیدی بخود گرفته ، هرچی بوده و هر چی شده این واژه به عنوان معضلی در کشور عزیمون وجود داره و خیلی هم با قدرت عمل می کنه . باید گفت که این( پارتی) و( پارتی بازی) قسمتی از زندگی ایرونیا شده که مثل نون و گوشت بدون اون نمیشه زندگی کرد

زمانی که این واژه و کاربرد اون خیلی عامیانه نشده بود ،  در کارهای آنچنانی و خیلی مهم و دولتی و غیره به کار برده می‌شد ، ولی امروزه از جزئی ترین کارا که همانا خرید یک بلیت ناقابل اتوبوس باشه تا مهم‌ترین مسائل مثل رهائی از بند و زندان و فرار ازمملکت ، با معضلی به نام پارتی بازی قابل حله و بس . می خوام بگم که در ایران کنونی حتی نفس کشیدن و یا یک قلپ آب خوردن نیاز به پارتی بازی داره و الا زندگی بهیچوجه میسر نیست .

حالا بد نیست بدونین که خود پارتی واحد اندازه‌گیری هم داره و واحد اون بر اساس کلفتی و نازکی گروه بندی شده است  . راستش ما پارتی کلفت خیلی شنیدیم ولی پارتی نازک هم باید وجود داشته باشه اما چون خیلی هم بدرد خور نیست، یه خورده کمیابه

بله عزیزان ،  امروزه در میهن عزیزمون همه کارها از گرفتن یک شماره نوبت برای دکتر تا خرید یک عدد دیزی با گوشت خوب ، از خرید یک بلیت قطار گرفته تا تهیه یک سرنگ آمپول، نیاز به پارتی بازی داره و گرچه میگن پول کارسازه اما باور نکنین ،  اینقدری که پارتی کار می کنه پول کار نمی کنه

ما که در اینجا زندگی می‌کنیم از این اپیدمی مصون هستیم و شاید بدمون هم میاد، اما ...خودمونیم ها...بعضی وقتا که از سفر پر بار ایران بر‌می‌گردیم ، از پارتی بازی هائی که برامون میسر شده ،  بادی هم به غبغب میندازیم که: فلان کار من گیر کرده بود با پارتی بازی نوه عموجونم خیلی راحت حل شد .

 

 با این مقدمه ، بریم وببینیم حقیر چطوری بادی به غبغب میندازم و این داستان پارتی بازی خودمو در سفری که به ایران داشتم بی کم و کاست براتون تعریف می کنم ….اما با شرمندگی ، نه با افتخار

**

درسفر سال گذشته به ایران تصمیم گرفتیم که از اونجا سفری داشته باشیم به خاور دور . میدونستم که . برای خرید بلیت هوا پیما باید به این و اون متوسل شد .گرچه آژانس های مسافرتی و همینطوراینترنت کارا رو آسون کردن  ،  ولی رفتن و به نوبت نشستن و شاهد عدم رعایت نوبت وسیله دیگرون بودن، خودش یه نوع درد سره .

 راستش من  هنوز خبر نداشتم که خواهر زادم خودش از آژانس محل کارش رفته و دم و دستگاهی بهم زده و آژانس دار شده  و وقتی مطرح کردم گفت : دائی جون فردا بیاین و براتون دو تا بلیت درست و حسابی جور می‌کنم  ،که همون طور هم شد ، ضمن اینکه منتظر نوبت هم نشدیم یک آب میوه خنک هم نوش جون کردیم و بلیت هم تا حد امکان برامون ارزونتر تموم شد .تا اینجای قضیه نیاز چندانی به پارتی بازی نداشت .اما وقتی ایشون گفتند  که :دوسه روزه که دولت اعلام کرده برای اونائیکه عازم خارج هستن دوهزار دلار آمریکائی بابت هر پاسپورت به نرخ دولتی تعلق می گیره ،با خوشحال پرسیدم : شامل حال ما هم میشه ؟که در پاسخ گفت : حتما، چون شما بلیت اوکی شده تودستتونه، فقط می مونه خروجی که اون چیزی نمیشه، می تونین بپردازین . بنده قدری متفکر شدم و گفتم ما که حالا عازم نیستیم تا سه هفته بعد هم خدا کریمه که گفت : همین امروز اقدام کنین چون در ایران فعلی هر قانونی  ممکنه فردا ی اونروز عوض بشه ،  من عقیدم اینه که همین الان برین بانگ کشاورزی که ما معمولا مشتریامونو می فرستیم اونجا ،  و ارزتونو بگیرین  . وبعد اضافه کرد که : اگه مشکلی پیش اومد به من زنگ بزنین .

ما فوری ادب رو در اطاعت دیدیم و پس از پرداخت خروجی در بانک دیگر ی روانه بانک کشاورزی شدیم . تقریبا یک ساعت به تعطیل بانک مونده بود که نفس زنان جلوی صندوقدار مودبانه ایستادیم . من در این‌جور کارا در ایران میدونم که الان خواهند گفت ( نه ) و انتظار من  سریع به پایان رسید و طرف مودبانه گفت : شما اینجا حساب دارین ؟ که عرض کردیم: نخیر قربان .که فرمودن : ما فقط به مشتریامون ارز میدیم ، و ادامه داد که : ،تازه....چندان ارزی هم باقی نمونده ….ببینین اون آقا و خانمی که اونجا نشستن منتظر ارز هستن ...آخه ما از شعبه دیگه ارز تقاضا کردیم هنوز نرسیده

من بلافاصله به خواهر زادم تلفن زدم که داستان اینه که گفت: حالا درستش میکنم . دقایقی بعد به من زنگ زد که: همونجا وایستین ،یه نفر یه اسم حاج آقای فرامرزی میاد پیشتون و ترتیب کارا رو میده . . درست ده دقیقه بعد آقای مسنی اومد پیش ما و پاسپورتا و مدارکمونو گرفت و  رفت . و در مدتی کوتاه رفتیم جلوی اون آقائی که اول گفته بود باید در این بانک حساب داشته باشین و بلافاصله ایشون با کمک  حاج آقا چهار هزار دلار اسکناس نو در پاکتی گذاشتند و به ما تحویل دادند .  جالب بود نه ما اونجا حساب داشتیم و نه بانک چهار هزار دلار موجودی داشت  ، اما این مشکلات حل شد

 اما بپردازیم به بقیه ماجرا . وقتی این کارا انجام پذیرفت بانک هم داشت تعطیل می‌شد . در این لحظه اون آقای اولی رفت جلو اون زن و مردی که منتظر دلار ائی بودن که از شعبه دیگه برسه و خیلی قاطعانه گفت : پدر جان معذرت می خوام دلارا نرسید ، شما فردا بیاین تا شاید بتونم براتون کاری انجام بدم  و اونا هم که گویا خیلی منتظر مونده بودن با اکراه از جاشون بلند شدن و بانکو ترک کردن .  معلوم شد که دلارای اونا نصیب ما شده . بعداً ما فهمیدیم که گویا عازم فرانسه هستن تا بچه هاشونو ببینن 
من واقعاً برآشفتم و در یک لحظه از خودم بدم اومد . گفتم : ببخشین حاج آقا من به این کار شما اعتراض دارم ، اجازه بدین برم اونارو صدا بزنم ، شما حق یه نفر دیگه رو به من دادین .  در این لحظه اون آقای صندوقدار با محبتی آنچنانی زد به پشتم و گفت : عزیز من اینجا ایرانه ، راستی چند وقته که اونطرفا اطراق کردی ؟ عرض کردم: بیست و پنج سال ، که گفت : آره بابا ...خیلی با ما فاصله داری ، وحاج آقا در دنباله حرف ایشون ادامه دادن که : ما ارادتی که به خانوم اهری داریم نمی تونیم رو حرف ایشون حرفی بزنیم ...ایشون خیلی کارا برامون انجام دادن و مارو شرمنده کردن ، شما نگرون این خانم و آقا نباشین اینا همه به این کارا خیلی عادت دارن و خودشون هم ازین برنامه‌ها خیلی دارن ، نگرون نباشین ...فردا میان و کارشونو راه میندازیم . سفرتون بخیر ، سلام برسونین .من واقعا ناراحت بودم و این نوع پارتی بازی رو  نمی تونستم قبول کنم ...در واقع حق دیگرونو پایمال کردن و یک نفر دیگه ای رو به نوائی رسوندن . در تمام طول مسافرت هنگام خرج این دلارا بفکر این پارتی بازی غیر انسانی بودم و وجدانم شرمنده بود

Friday, 18 January 2013

نکته ها 15


نکته ها

         میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ...ما هم بر اساس این ضرب‌المثل قدیمی، مطلبی رو که چندین ماه قبل در رادیو مورد بررسی قرار داده بودیم توی این صفحه آوردیم .مارو می‌بخشید که موضوع مورد بحث اینقدر ها هم جدید نیست ، اما اصل مسئله بر می گرده به ده بیست روز قبل  که دوستی از حقیر خواست که در مورد عدم حمایت ما ایرونیا از همدیگه یه چیزی  بنویسم و البته نظر ایشون بیشتر دور می‌زد روی عدم حمایت ما ایرونیا ازکار و کسب هموطنامون … ما هم که دل پردردی داشتیم بی مناسبت ندیدیم که این مطلب واقعی رو اینجا بیاریم ….راستی نگین که این مطلب جزو کالای تاریخ گذشته است وخدای نکرده مارو  لو بدین که  اداره بهداشت  هم مارو اذیت کنه

**

        پرسیدم : راستی خوش گذشت ؟ گفت : عالی بود ….واقعا دو ساعت از ته دل خندیدیم و این خنده ها ، مارو شارژ کرد ... فی الواقع  مسکنی بود برای دردها و مشقات زندگی . گفتم : استقبال چطور بود ؟ که جواب داد : عالی و بی‌نظیر …..مردم منچستر واقعا دمشون گرم ...ازین جور برنامه‌ها خیلی خوب استقبال می کنن . کنجکاوانه پرسیدم : لابد ایرونی هم خیلی زیاد بود ؟ که با خنده تمسخر آمیزی جواب داد : ایکاش همون ده بیست نفر ایرونی هم نمی اومدن و لااقل می‌گفتیم که این هنرمند بیخودی خوشو جزو ایرونیا جا میزنه ….واقعا آبروریزی بود. گفتم : آخه تو از کجا فهمیدی که چند تا ایرونی تو سالن هستن  ، تو که همه ایرونیارو نمیشناسی ؟ که بلافاصله با قاطعیت جواب داد : بابا خودش پرسید ...و در‌واقع خودش کار و خراب کرد ...آخه ، همون اولی که میاد روی ضحنه ، همیشه خودشو معرفی می کنه و بعدشم میگه : میدونین من یه ایرونیم و به ایرونی بودنم هم افتخار می‌کنم … و بعد ادامه میده که : آیا توی این سالن ایرونی وجود داره ؟ ...اونشب هم همین سؤال رو پرسید . گفتم : خب  … بعد چی شد ؟ که ادامه داد : هیچی دیگه ...ده بیست نفری از گوشه و کنار سالن به اون بزرگی دستاشونو بلند کردن ...اصلا باور‌کردنی نبود . منکه میون پنج شش نفر از دوستای انگلیسیم محاصره شده بودم دوتا دستامو بلند کردم وناراحت بودم از اینکه نباید این سؤال رو مطرح می‌کرد ...لااقل مسأله روپوشیده باقی می موند

پرسیدم : بقیه همه اینگلیسی بودن ؟ که جواب داد: اکثرا اینگلیسی بودن ، ولی از همه ملیت ها شرکت کرده بودن از چینی و ژاینی گرفته تا عرب و پاکستانی ....در حقیقت مجلس بین‌ المللی بود . با توجه به اینکه می دونستم سالن پالاس تیاتر پر بوده و بلیت تموم شده بود ، بازم احتیاطا پرسیدم : نکنه سالن خالی بود؟ که بلافاصله جواب داد : واقعا جای بسی تاسفه که  توی یک سالن هزار نفره که مهماندار برنامه یک کمدین مشهور ایرونیه ، فقط ده بیست نفر تماشاچی ایرونی وجود داشته باشه .. واین نشون میده که ما ایرونیا چقدر همدیگه رو حمایت می‌کنیم و چقدر به هنر و هنرمندان ایرونی ارزش قائلیم و پس از مکثی کوتاه ادامه داد که : این هنرمند مشهور میاد روی صحنه ، همون اول میگه من ایرونیم ...و به ایرونی بودنم افتخار می‌کنم ...آخه من اونجا به دنیا اومدم ...و بعد هم دو ساعت مردمو از خنده روده‌ بر می کنه ...تموم گفته هاش شامل ظنز و انتقاد از جامعه است و توهینی به هیچ گروه و دسته و ملیتی نمی کنه . ..میگه : من نه به سیاست کار دارم نه به دین ...میگه : من افتخار می‌کنم که مشروب نمی خورم نه بخاطر مسائل مذهبی  ، بلکه بخاطر اینکه می خوام عاقل بمونم … نباید دنبال چیزی رفت  که  عقل آدمو ضایع کنه . حیف آدم نیست که عقل خودشو ضعیف کنه ،  بطوریکه نفهمه خوشحاله و یا غمگین.. ..آخه عقل برزگترین نعمت خداست ..اگه همه آدما عاقل بودن وضع دنیا که اینجوری نبود! ...من از بچگی دوست داشتم آدمارو بخندونم ..چون شادی خودش نمیاد در خونه شما رو  بزنه ...این ما هستیم که باید شادی رو خلق کنیم

دوست داشتم بازم حرف بزنه و از اونشب بگه چون می‌دیدم که حرفای او به دلم می شینه که ادامه داد : این هنرمند که در شش فیلم بزرگ شرکت کرده و به  هالیوود هم راه پیدا کرده اصلا  تکبری نداره ...از اجدادش بخوبی یاد میکنه و اگه از جامعه ایرونی انتقاد میکنه ، چیزائی رو میگه که مردم در زندگی روز مره با اونا مواجه هستن … حرف برای گفتن زیاد بود زیرا  که در مورد این هنرمند ایرونی یعنی امید جلیلی خیلی چیزا میشه گفت ، ولی مربوط به صفحه نکته‌ها نمیشه . اما تنها نکته‌ای که از این مسأله میشه بررسی کرد ، اینه که چرا ما ایرونیا اینقدر از هم دوریم ...چرا همدیگه رو حمایت نمی‌کنیم ؟ چرا باید بیزنس های ما رو بیگانه‌ها حمایت کنند ؟  و افسوس و صد افسوس که اگه ما اینطوری نبودیم و بیشتر از اینا هوای همدیگه رو داشتیم ، اینهمه بدبختی نصیبمون  نمی شد

 

بله، دوست عزیز ، امیدوارم با خوندن این مطلب دریافته باشی که این درد ، دردیست لاعلاج در بین جامعه  ایرونی ، بخصوص بین ما فرنگ نشین ها

نکته ها 14


 نکته ها

حدود نیمه های همین ماه دسامبر بود که استیو ، همسایه سمت چپی خونه ما ، اومده بود که بگه ژانویه امسال هم یادتون نره و طبق معمول هرسال ، ساعت نه و نیم شب ژانویه منتظرتون هستیم .

داستان این جلسه و مهمونی خصوصی ما با همسایه های دور و بریمون خیلی جالبه و برمی گرده به ده دوازده سال قبل که اومدیم به این محل . همسایه سمت راستی مون که یه پیره زن خیلی مهربون بود و شوهرشو چندین سال قبل از دست داده بود  ، از همون سال اولی که ما اومدیم به این خونه، گفت : من همه ساله چهار خانواده  دور و بر خونه مو می گم که جمع بشن  خونه ما برای لحظات آغاز سال نو ...امسال شما هم اگه به  جمع ما اضافه بشین خوشحال می شیم  ..  ..موافقین ؟

ما هم از خدا خواستیم و قبول کردیم . بعد هم موقع گرفتن قول از ما ، گفت که : راستش من نمی تونم یرای مهمونا شام تهیه کنم ... فقط یه چیز مختصر (اسنک) همین !  سر ساعت دوازده هم که لحظه سال نو ست با هم یک نوشابه ای خواهیم نوشید .

واقعا هم همین بود و ما هم برای اولین بار در جمع نه نفره این عده شرکت کردیم و همون جوری که گفته بود پذیرائی کرد . خیلی هم خوش گذشت . از اون موقع به بعد تا مدت شش سال ،همیشه این جانت خانم،  ما چهار خانواده رو خجالت می دادن و ما این شب عزیز را در کنار همسایه ها جشن می گرفتیم و بعد هم  تشکر می کردیم . تا اینکه چهار سال قبل ایشون طی یک بیماری  ده ماهه دار فانی رو وداع گفتن و ماهم در مراسم  ختم این زن خوب و مهربون غمگین شدیم و یک الحمد و قل هوالله نثار روح ایشون کردیم . این اتفاق در ماه اکتبر دوهزار و هشت به وقوع پیوست و ما فکر کردیم که   از حالا به بعد شب ژانویه بی شب ژانویه . یکی دو بار ما فکر کردیم چنین کار خیری رو ما انجام بدیم ، ولی دیدیم این یک تظاهر و خودشیرینی محسوب میشه که یک غریبه پاشو بکنه توی  کفش دیگرون و بقولی کاسه از آش داغ تر بشه  و بنابراین از خیر این کار گذشتیم .

در دسامبر همون سال یه روزی  صدای زنگ درخونه ، منو به دم در کشوند و استیوهمسایه  سمت راستی مونو مقابل خودم دیدم  . با سلام و  تعارف و بفرمائین تو که همیشه توی زبون ما ایرونیا جاریه گفتم : چه عجب  یاد ما کردی  ...؟ که جواب داد :اومدم بگم شب ژانویه یادتون نره ..همون برنامه همه ساله خونه ما.

برای ما یک کمی تعجب آور بود چون فکر می کردیم که چون اون خانوم  مسن و سنتی اهل این کارا بود  و جوونا ی اینگلیسی  امروزه  ، اهل این برنامه ها نیستن ، ولی این حقیقت داشت و قرار شد که ما پنج خانواده  دور و بر ، منزل استیو و سییرا دور هم جمع بشیم .  نا گفته نمونه که این گروه اعتقاد دارن که شب ژانویه آدم باید تو خونه باشه و سال نو رو جشن بگیره . درست مثل ما ایرونیا که معتقدیم که هنگام سال تحویل همه  باید تو خونه خودشون باشن . بگذریم .

این چند سالی که بدون وقفه در منزل جانت و اخیرا هم در منزل استیو و سییرا دور هم جمع میشیم بدون اغراق باید گفت که نه ما خجالت زده میشیم  که طرف داره خودشو برای ما هلاک می کنه  و نه صابخونه شرمنده میشه که چرا با غذاهای کوچولوو سرد و نیمه گرم و ماکرو ویوی  از ماها پذیرائی می کنه  .هدف اصلی فقط یک گردهمائی و خوش گذرونی و بزرگداشت یک وافعه ملی و جهانی است .

این بار وقتی  استیو اومد و مارو دعوت کرد در همون لحظه  من می خواستم چیزی راجع به ژانویه بنویسم که دیدم چه نکته ای از این مهم ترکه در باره  ساده برگزار کردن یک مهمونی دوستانه بنویسم ، حالا سنگ مفت و گنجشگ هم مفت . پس برم و اینو بنویسم که هم حوصله تون از پرگوئی و پر نویسی بنده سر نیاد و هم من در این اوایل سال نو وقتم تلف نشه .  اما دیدم یک مقایسه کوچولو هم برای چاشنی مطلب ضروری به نظر می رسه . نمی خوام خیلی وارد جزئیات بشم که اگه  یه ذره بیشتر پیش برم ،  مسلما مثنوی هفتاد من کاغذ میشه .پس چه بهتر فقط اشاره ای بکنم و شرح مفصل این داستان ها رو بذارم برای بعد .

*.

حتما شما هم گاهگاهی می شنوین که میگن  چرا رفت و آمدها خیلی کم شده و یا اینکه بطور کلی قطع شده . البته  این مسئله نه تنها در اینجا مطرحه بلکه ایرونیای اونطرف آبها هم همین نظریه رو دارن . ظریفی میگفت به سه دلیل خیلی مهم و هر کسی دلیل چهارمش را بگه من یک مهمونی بزرگ براش می گیرم . عرض کردم که: برو بریم ...من یک نفر سراپا گوشم که دلایل تورو بشنوم . شایدم  با ارائه دلیل چهارم بتونم در این مسابقه برنده بشم ، دست کم به مهمونی دعوت می شم ، چه بدی داره ؟.   

فرمودند : دلیل اول : وضع اقتصادی مردمه ... .راستش مردم از عهده ش بر نمیان .

 دلیل دوم : راه ها خیلی دور شده و مردم چه در اینجا و چه درایران ( بخصوص در تهرون خودمون )

   خیلی از هم فاصله گرفتن و از این فاصله های ظاهری ، فاصله های عاطفی به وجود اومده .

  دلیل سوم : گرفتاری های بیش حد زندگی ...دوندگی های بی مورد ...گرفتاری های فرزندان و غیره.

 آیا این سه دلیل کافی نیست ؟ فکر می کنم تموم بهونه های ممکنه در این سه دلیل بطور فشرده جمع  شده . حالا کسی هست که دلیل چهارمی رو بگه ؟ مگه اینکه اهل رفت و آمد نباشه که ما با اونا کاری نداریم .

 

عرض کردم که : من دلیل چهارمی دارم و می گم ، درست گوش کن : دلیل چهارم فقط چیدن تشریفات مفصل توسط خانومای کدبانوی ایرونیست . اگه این انگلیسیا در رستوراناشون بقول خودشون ( سه کورس میل ) رو کامل ترین غذای یک نفر می دونن ، ما ایرونیا در هر کورسی از این میل ها  سه چهار تا ( میل ) دیگه اضافه می کنیم . خانوم خونه برای ده دوازده تا مهمون ، سه روز فقط فکر می کنه چی بپزه ، سه روز آذوقه تهیه میکنه ، سه روز میپزه ، سه روز جمع و جور می کنه و ده روز هم غذاهای باقی مونده رو سر جمع میکنه که چه جوری بخوره و یا چه جوری دور بریزه .  چشم  وهمچشمی در این مورد بین خانوما واقعا قابل بحثه که فلانی ده رقم غذای جدید تهیه کرده بود ، منم باید خودمو بکشم تا اگه از اون بالاتر نیستم ، لااقل مثل اون از مهمونام پذیرائی کنم . به عقیده من دلیل چهارم هم خیلی مهمه .

آیا قبول داری ؟ ببین ! اون سه دلیل شمارو هیچکی  به زبون نمیاره . چون خجالت می کشه  ، اما چی میگه ؟ میگه : گرفتاریه ...همه گرفتارن ...بخدا نمی رسم.... و از این جور حرفای تکراری وهمیشگی به عنوان بهونه . این دلیل درونی رو هم به زبون نمیارن ، اما معضلی است که وجود داره .

حالا اگه حرف منو قبول داری و یک دلیل قانع کننده ای به عنوان دلیل چهارم میدونی ،  برو  یک  مهمونی که قولشو دادی راه بنداز . ولی صد در صدمیدونم که شهامت اینو نداری که یه مهمونی مثل مهمونی شب ژانوه استیو و سییرا راه بندازی؟ ...اینم خودش یک شهامت می خواد که ما ایرونیا نداریم . ما اینهمه تشریفات رو،  فقط به حساب مهمون نوازی میذاریم ،  ولی  بدون شک ،با این کارا مون  داریم تیشه به ریشه هر چی مهمونی و مهمون بازی است می زنیم ...سنتی که بین ما ایرونیا جزو آداب و رسوم اجدادی ما بوده و اینم داره کم کم از بین میره ....بد میگم ..؟  

نکته ها 13


نکته ها 

اگه  به آدمای قدیمی می گفتن که تلفنی که مرحوم گراهام بل خدابیامرز اختراع کرد ، قراره یه روزی  به صورت امروزی در بیاد، نه تنها خود گراهام بل  باور نمی کرد بلکه برای هیچ کی قابل باور نبود! منظورم نه اون خیلی قدیمی ها ، اونا که تلفن نداشتن . منظورم همین آدمای هفتاد هشتاد سال پیش .

 به تلفن های اون موقع می گفتن تلفن های  مغناطیسی .  اون زمونا همه خونه ها تلفن  نداشتند و فکر کنم فقط اونائی که دستشون به دهنشون می رسید ، صاحب تلفن بودند ! نه طبقه متوسط جامعه  . اگه کسی می خواست با یه نفر تماس تلفنی برقرار کنه ، باید اول  به مرکز تلفنخونه زنگ می زد  . کسی که گوشی رو برمی داشت اسمش بود: مرکز ...تلفن زننده باید  مدام می گفت: الو...الو...   مرکز ...مرکز ..تا اینکه پس از مدتی تقریبا طولانی و زدن ضربه های مداوم روی شاسی تلفن ، مرکز جواب می داد . مشترک تلفن نام شخصی رو که می خواست باهاش صحبت کنه می گفت  و آقای مرکز طرف رو وصل می کرد به شخص مورد نظر . فکر کنم که اون آقای مرکز می تونست استراق سمع هم بکنه . چرا که نه ؟

بله عزیزان الان با این پیشترفت تکنولوژی در مورد  تمام اختراعات ،  تلفن، یکی از وسائل پیش پا افتاد در بین اختراعاته ،  که روش نمیشه حساب کرد، یعنی اصلا به نظر نمیاد . گرچه مخلوط شدن این دستگاه   به دنیای وسیع کامپیوتری اونو هم درگیر کرده ولی هنوز هم در بسیاری از نقاط محروم دنیا سادگی خودشو حفظ کرده و صرفا یک وسیله ارتباطی عمومیست .

تا اینجای قضیه رو داشته باشین تا بریم سر اصل مطلب .

 در یکی از جلسات شب شعر کاتون ایرانیان منچستر ، یکی از دوستان صمیمی حقیر ، خیلی دیر تر از حد معمول وارد کتابخونه کانون شد و در حالیکه تلفن موبایلشو با عصبانیت میذاشت تو جیبش گفت : هر چی میگم فردا بهت  زنگ میزنم، حالیش نمیشه . آخه من دوست دارم شبای شعر از همون  اولش تو مجلس باشم ...درست چهل و پنج دقیقه است که بیرون در،... دارم به حرفای بی سر و ته آقا  گوش میدم . گفتم: بیا یواشکی از همین در برو تو و بشین ، بعدا باهات صحبت می کنم .

در موقع آنتراکت هم نرسیدم باهاش حرف بزنم و فردای اونروز اومد که منو ببینه . ازش پرسیدم : خیلی داغ کرده بودی... موضوع چی بود ؟ گفت: تورو خدا توی قسمت  نکته هات یه چیزی بنویس راجع به اونائیکه هنوز نمی دونن که تلفن یک وسیله ضروری و مهم زندگیست... فقط به منظور حل کردن مشکلات زندگی و ساده کردن مشکل ارتباطاته ، نه درد دل  . اینروزا مردم طرز استفاده ازین وسیله مهم و ضروری رو ازبین بردن . از این وسیله استفاده ها ی عجیب غریبی می کنن . از  رد و بدل جک های مزخرف و بی سروته  گرفته  تا غیبت کردن از دوستان .  اصلا بعضیا اینو یک وسیله بازی و  سرگرمی و وقت گذرونی  به حساب میارن .

 . طرف که هنوز از جریان دیشب  خیلی عصبانی بود، ادامه داد که : تلفن کننده هیچوقت فکر نمی کنه که تودر حال حاضر گرفتاری.... و وقت شنیدن حرفهای مفت اونو نداری . من به آرزو موندم که یه نفر به خونه من و یا به تلفن همراهم زنگ بزنه و اول بپر سه :  دستت که  بند نیست؟  ...وقت داری؟ ....جائی که نمی خوای بری؟...  داری نهار می خوری ؟... و بعداز اینکه  مطمئن شد که مزاحم نیست شروع کنه به صحبت کردن  . من با تلفن های ضروری وواجب که معمولا کوتاه مدته کاری ندارم . اون تلفن ها  نیازی به اینگونه سوالات نداره ، چون واجبه و باید انجام بشه ....آخه تلفن مال اینجور چیزاست .اما مکالمات طولانی و گاهی بی مورد اعصاب آدمو چنان خط خطی می کنه که با هیچ پاک کنی پاک نمیشه .

 گفتم :حالا بیا و  کج بشین و راست بگو ...دیشب بالاخره داستان چی بود که داغ کرده بودی ؟ جواب داد: یه نفر که.... نمی خوام بگم کیه و تو حتما میشناسیس ، داشت غیبت می کرد . غیبت از یک دوست دیگه ای که چنین کرده و چنان کرده ....  و از من نظر خواهی می خواست ، گویا می خواست که من بگم که بره حق این آقارو که اینکارو کرده کف دستش بذاره  ...آخه من نمی دونم که با یک مکالمه تلفنی چطور میشه بنده بتونم  قضاوت کنم که تقصیر کی بوده  ...هرچی بهش می گفتم که" دارم میرم تو جلسه ، بذار فردا  سر فرصت حرف می زنیم..." می گفت " وایستا همینم  بگم... چشم.... و باز حرفای تکراری رو می چپوند توی گوشای من بدبخت ."

عرض کردم : حالا تو کوتاه بیا ... واقعا این مسئله برای من عجیبه ....آخه این مکالمات تلفنی بیشتر مربوط میشه به خانوما ،آخه  این دوست شما چرا برای رفع این مشکل از تلفن ، اونم تلفن موبایل استفاده می کنه . در جواب گفت این تلفن های مفت کارارو خراب کرد ه .  میدونی که این شرکت های تلفن به رقابت همدیگه ، یک پول فیکس می گیرن و میگن هر چقدر دلتون می خواد حرف بزنین ، اینقدری که   چک و چونه تون آرترز بگیره  .  خوب دقت کردی خانومای توی خونه چه به سر تلفن های خونه میارن ؟ ملت حالا راهشو فهمیدن ...همه اینروزا با پرداخت چند پوند اضافه در ماه... گوشی تلفن یکسره تو دستشونه و شیره این تلفن رو می کشن . واقعا این تلفن های مفت ومجانی بعضی وقتا چقدر هم گرون از آب در میاد . وقت خانونم خونه صرف تلفن بازی میشه ...بچه ها جلو درب مدرسه منتظر می مونن... خانوم به کارای خونه اش نمیرسه و یا اگه خودش در بیرون خونه شاغل باشه ، به موقع کاراشو نمیتونه انجام بده... .گاهی از غذا پختن می مونه و مجبور میشه آقارو به غذای بیرون مهمون کنه... و خلاصه این مجانی حرف زدن ها خرج های دیگه ای رو  به بار میاره .

عرض کردم :ای کاش ضرر مالی باشه نه جانی ...گاهی، برخی تلفنهای طولانی ، خانوم خونه رو آنچنان بخودش مشغول میکنه که بجه ها از یادش میرن و کارهای خطرناکی میکنن که ممکنه حوادث ناگواری اتفاق بیفته که اکثرا شاهدش بودیم ، حوادثی که واقعا جبران نا پذیره .

و ادامه دادم که...واقعا خوشا اون زمونا که توی همین انگلیس وقتی می رفتی پای تلفن و شروع می کردی به نفس کشدن ...نفس اول ده پنس خرج داشت و سپس به ازای هر جمله کوتاه مثل سلام و علیک معمولی  ده پنس های بی شماری می پرداختی . من چند تا از قبض های تلفن بیست و پنج سال قبلو هنوز یادگاری نگه داشته ام که اون زمونا حقیر ماهیا نه بیش از  صد پوند ،  پول حرف زدن می دادم  ...تازه حرف مفت هم نمی زدم  بلکه حرف واجب می زدم  ...باورتون میشه  ؟
 امروزه حتما خانواده ها بیشتر از این پول تلفن میدن ...اما دراین قرار داد که حالت بوفه در رستورانارو داره ( هرچی میخوای بخور ) لااقل هرچی می خوان حرف می زنن اونم با پرداخت یه پول فیکس  ...اینه که حرف  زدن تا حدودی مجانی از آب در میاد. ..راستی...! خیلی هم بد نیست  ...!  چون حرفهای مفت رد و بدل میشه  به مجانی بودنش می ارزه .

نکته ها 12


نکته ها

..... گفتم  : به من قول دادی که نکته ای مهم و قابل بحثی رو برام از ایران سوغاتی بیاری . گفت : والله اینقدر گرفتار بودم که نه به فکر تو بودم ، و نه به فکر  نکته های سفارشی تو . گفتم : دستت درد نکنه که مثل انگلیسی ها اینقدر رک حرف میزنی ..لااقل یک " ببخشین " ویا اینکه  "یادم رفت" بگو تا منم دلم خوش باشه که یک کمی به یاد من بودی  . در جوابم گفت: فقط اینو می تونم بگم که تاکسی ها و مسافر کش ها ی کشور گل و بلبل ما ، پدر منو در آوردن .. اینروزا، اینا شدن یه عده دزد سر گردنه ...فقط آد ما رو توی روز روشن تو خیابونا می چاپن . درست مثل اینکه دارن  با زور جیبتو خالی می کنن و تو هم به خاطر احتیاجی که به اونا  داری نمی تونی دم بزنی . آخه من رفته بودم برای یه اداری در مورد بازنشستگی ام  ...اجبارا باید اینور و اونور می رفتم ..نه اهل رانندگی کردن درا ونجا ها هستم  و نه اینکه دوست دارم خانواده خواهرمو به زحمت بندازم . اینه که برای تموم کارام باید از تاکسی و کرایه و آ ژانس استفاده می کردم . هر کدوم داستانی داره ولی تمام این داستانا همونی بود که اول گفتم چاپیدن مسافر بدبخت ...حالا خودت بقیه شو جور کن .

حرفاش وقتی  به اینجا رسید ، دیدم  که جان کلام را گفته و دیگه چی بنویسم . ولی فکر کردم بیام و از مردانگی همین اولاد بنی هندل، بقول دوست عزیزم شهرام خان ، خاطره ای رو از یک مسافرتم به خاور دور براتون تعریف کنم .حتما موافقید ؟  اگه که  نیستین بقیه داستانو دیگه نخونین ...من بدم نمیاد .

*

سال گذشته سفری داشتیم به خاور دور . جاتون خیلی خالی بود . چون سفر اولمون به اون طرفا بود ، مسلما میتونست تمام لحظاتش جالب و قابل تعریف باشه . حالا بنده همه خاطرات قشنگی که رو داشتیم میذارم کنار ، چونکه دارم مطلبی رو می نویسم به نام نکته ها  ، نه سفر نامه .  اما این اشاره آقا مجید ، دوست عزیز بنده منو وادار کرد که نکته ای بنویسم که مربوط میشه به داستان بد بختی های خیابونی ایشون .بازم دستش درد نکنه که یک سرنخی به دست بنده داد تا منم بتونم روش کار کنم . من این داستانو تعریف می کنم تا بدونه که اگه اون نکته های سوغاتی بنده رو نیاورده ما خودمون هم می تونیم یه چیزی از خودمون بنویسیم و منت ایشونو هم نمی کشیم .

*

برای بازگشت به هتلی که در اون اقامت داشتیم ، مجبور بودیم که سوار تاکسی بشیم . البته خیلی هم خسته بودیم چون امروز یکی دو بازید بسیار طولانی و خسته کننده در این جزیره زیبا  داشتیم . سوار تاکسی شدیم .  نا گفته نمونه که نیم ساعتی در صف تاکسی در جا زدیم ، چون باید به نوبت سوار می شدیم . سوار شدیم و آدرس را گفتیم و برای تاکید بیشتر کارت هتل رو به طرف نشون دادیم و طرف با زبون خودش تائید کرد و براه افتاد . ما غرق صحبت بودیم و از سرویس های منظم و شیک این تاکسی ها که عموم استفاده کنندگان اونا توریست هستند تعریف می کردیم . این تاکسی ها اکثرا نو بودند و همگی مجهز به دستگاه خنک کننده .

بگذریم ....ماکه غرق صحبت بودیم ، یهو متوجه شدیم که تاکسی از جلو هتل رد شد . و من بلافاصله گفتم : آقا...مثل اینکه از هتل رد شدیم ...راننده بلافاصله به کناری کشید و  اتوموبیلو متوقف کرد . شاید ما حدود پنجاه شصت متر از هتل که در سمت چپ خیابون قرار داشت رد شده بودیم . خیابون یک طرفه بود و امکان دور زدن وجود نداشت . من بلافاصله گفتم : ما همین جا پیاده میشیم و خودمون این چند قدم راهو بر میگردیم  ...اما راننده گفت : من باید شمارو جلوی هتل پیاده کنم ، چون تقصیر من بوده و از جلوی هتل رد شدم . البته او باید این خیابون یک طرفه رو تا انتها می رفت و ازیک کوچه فرعی خودشو  به خیابونی موازی همین خیابون می رسوند و بعد از بالاترا برمی گشت .ما حرفی نزدیم و رضایت دادیم که مارو جلوی هتل پیاده کنه ، چون خسته هم بودیم . در لحظه ای که می خواست راه بیفته به من گفت : ببینین آقا ......من تاکسی متر رو در همین جا متوقف می کنم و پولی که شما پرداخت می کنین همین رقم دوازده دلار و چهل سنته و از اینجا به بعد تا دم هتل دیگه شما نباید پولی بدین .  پس از حدود ده دقیقه مارو جلوی هتل پیاده کرد . گرچه اگه مارو همون جای اولیه پیاده می کرد ما اعتراضی نمی کردیم ،وحتی اگه در هنگام پیاده شدن تاکسی متر رقم بالا تری رو نشون میداد ما حرفی نداشتیم ، ولی وجدان کاری این راننده به اون این اجازه رو نمی داد . چون ما قبلا آدرس کامل رو به او گفته بودیم و در واقع اون مقصر بود .

در همون لحظه داشتم فکر می کردم که در ایران ما این جماعت از خدا بی خبر چه بلاهائی که سر مردم بدبخت نمیارن . تاکسی متر که قربونش برم ، اصلا وجود خارجی نداره ...اینا در مقابل پولی که از مردم  می گیرن ، چه خدماتی رو ارائه میدن که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...مردمو مثل گوسفند می ریزن روی  هم ...در مقابل این سوال که : آقا چند شد ؟ یک قابلی نداره تحویلت میدن و بعد هرچقد در توانشون هست ازت میگیرن ...به سر و  وضعتم بستکی داره...اینا با یه نگاه می فهمن که تو چند مرده حلاجی ... تا چه حد پولداری و.... ببخشین تا چه اندازه نا وارد وهالو ....نمی دونم بازم بنویسم یا خودتون می خواین بقیه شو بنویسین .

بله عزیزان ، لطفا این خاطره حقیر رو که در بالا ذکر شد ، با مسئله تکسی رانی و مسافر کشی در ایرا ن خودمون مقایسه کنید .

ولی تا یادم نرفته اینم بگم که روزی این قصه رو برای کسی گفتم و در جوابم گفت : اون بودائی خدانشناس و بت پرست این جوری مال حلال به خونه اش میبره و لی این مسلمونای خداشناس و عاشقان خاندان نبوت و  ولایت ، خرجی روزانه منزلشونو اون جوری از زدن جیب مردم تامین می کنن . والسلام .