Thursday, 25 October 2018

نکنه ها برنامه ی ماه ژانویه

نوروز و گلپونه  
نگارش : رحــــیم رحــــــــیم زاده
*
....اسم من نوروزه . آخه چرا نوروز؟
 اسمی که در بچگی از اون بَدم می اومد، ولی بعد ها که  بزرگتر شدم به اون عادت کردم .اون زمونای خیلی  دور، یک روز از مادرم پرسیدم :« مادر ،چرا اسم منو نوروز گذاشتین؟ " در پاسخ  گقت:"...آخه تو  شبِ عید نوروز به دنیا اومدی ...درست هنگام سال تحویل ؛ دقیقا ساعت دو دقیقه مونده به  دوازده ی شب» در جوابش با شوخی گفتم :« پس چرا  اسم منو نذاشتین سال تحویل ؟»
 من اون موقع ها خیلی هم از سال تحویل سر نمی آوردم ،اما عیدو خیلی دوست داشتم  به خاطرِ دید و بازدیداش، لباس نو پوشیدناش ، شیرینی و آجیل و شکلاتای فراوون  و از همه مهم تر عیدی های زیادی که از بزرگترا ها می گرفتم  و ...

سال ها گذشت با مدفون کردنِ هزاران آرزو در دل... آخه من هیچوقت چیزی رو که می خواستم  بنا به دلایلی به دست نمی آوردم ؛ دوست داشتم مهندس بشوم... فقط خونه سازی رو دوست داشتم اما نشد که نشد. چهارده سال بیشتر نداشتم که  پدرم منو راهی دانشسرای مقدماتی کرد. آخه اونجا  مجانی بود و خرجی براش نداشت ...هم  شبانه روزی بود و هم خورد و خوراک مجانی ... و مهمتر این که در شانزده سالگی استخدام می شدم، اونم به عنوان معلم روستا  و بهر حال صاحب حقوق و درآمد می شدم .
هنوز طعم روزگار را نچشیده بودم که وارد زندگی شدم .پس از مراحل استخدامی ، مرا روانه ی روستایی کردند، با فرسنگ ها فاصله با زادگاهم . این روستا با نام  (گلبهار) فقط هزار و پانصد نفر جمعیت داشت.روستایی  پر از طبیعت زیبا ؛روستایی پر از  مردم باصفا؛ روستایی که هنوز رنگ و ریای شهری به خود نگرفته بود. در آنجا من مقامی پیدا کردم... برای خودم آدمی شدم ؛ اما از درس و مشق زندگیِ مدرنِ شهری فاصله گرفتم وآرزوی سازندگی و ساختن بنا و ساختمان را با عنوان مهندسی، در سینه مدفون کردم .

مدرسه ای را بنیان گذاشتم با دو کلاس اول و دوم در محلی با سی نفر شاگردِ دختر و پسر ،البته شاگردان کلاس دوم  با امتحان ورودی و بدون خواندن کلاس اول  به کلاس دوم راه یافتند.جالب این بود که خودم هم مدیر بودم و هم ناظم...هم معلم و هم مستخدم... اما از یک رئیس فرهنگ بیشتر احترام داشتم...با تمام روستائیان رفیق بودم و صمیمی....
 دو سال بعد خدمت در روستا تمام شد و وارد شهر شدم شهری با هزاران رنگ و هزاران چهره ی پر از کینه و نفرت.. شهری که مردم جوراجورش با چهره های زیر نقاب زندگی می کردند.. شهری که هیچکس در آن خودش نبود . کلک می خوردم اما هرگزنتوانستم یاد بگیرم که چگونه کلک بزنم؛ یعنی عُرضه ی این کار رو نداشتم.... همه روزه دلم به سوی روستا پرواز می کرد، یاد صفا و معرفتِ خالص آن دهاتیان می افتادم و گاه افکاری در سرم می پروراندم... می گفتم منم مثل نوروز که می رود و دوباره بر می گردد، بروم به اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) و انصراف بدهم و برگردم به گلبهار؛ ولی این کار از عقل سلیم به دور بود.
گاهی در درونم فکر می کردم که این آرزو دیگر نباید جزو آرزوهای  محال من باشد . در دوران بچگی همیشه فکر می کردم چرا باید نوروز سالی یک بار بیاید.... چرا نوروز همیشه نیست چرا بعد از نوروز باز هم مردم  نوروز را فراموش می کنند و باز چهره ها پر از اخم و اندوه می شود؟ چرا دیگر عیدی  دادن نیست ... چرا مردم دیگر همدیگر را بغل نمی کنند و نمی بوسند  و به هم تبریک نمی گویند؟  ولی  پاسخ این چرا ها را خودم میدادم، نه دیگران .
*
همیشه می گفتند عاشق هیچ چیزی نمی شناسد غیر از معشوق و هیچ چیزی در افکارش نیست به جز معشوق. وقتی جوانی عاشق می شود می گویند:" برای تو زوده... برو دنبال درس و مشقت ."ولی غافلند که عشق زمان نمی شناسد... مکان وموقعیت برای عشق مفهومی ندارد... بلایی است که  بی دلیل نازل می شود  که درمانی ندارد ...و من به دردِ عشق گرفتار شدم ،آنهم  را در سن هجده سالگی ...من به دنبال عشق نرفتم اما عشق مرا پیدا کرد و اسیرم نمود .شغل داشتم و وارد زندگی شده بودم  ...آیا باز هم زود بود؟
 دختری بود با نام( گلی ) که بعد ها فهمیدم اسم اصلی او( گلپونه) است. پانزده سال بیشتر نداشت تک گلی بود در میان گل های زیبا ولی هیچ گلی به زیبایی او نبود... احساس غرور می کردم که چطورعاشق گلی  از گلپونه های  خود رو و آرام طبیعت هستم .اما این عشق برای عاشق کافی نیست بلکه رسیدنِ به عشق پیچ و خم زیادی دارد. عاشق آماده ی  از دست دادن هرچیزی است برای رسیدنِ به عشق خود ...و من به طرف عشق پرواز کردم و جلو رفتم اما بال های عشقم با طوفان های سهمگین طبیعتِ بی رحمِ شهر نشینی و تجملات و قید و بندهای شهری شکست و نابود شد .
چه گفتند بزرگانِ دو فامیل و چه ها خواستند! همین بزرگانی که از نظر من  کوچک بودند... مرا محکوم نمودند  به هرزگی و هوسبازی و دختر را محکوم کردند به سبکی و فساد. او را خانه نشین کردند و مرا سرگردانِ کوه و بیابان... 
و نوروز مُرد ورفت و هرگز به شهرِ بزرگانِ بی انصاف بازنگشت.
با اقدامی سریع انصراف دادم و روانه محل خدمت سابقم شدم که راه نجاتی بود برای تازه واری که برای خدمت  به جای من به آن دیار رفته بود. من مجددا عازم همان  روستای  پر از صدق و صفا شدم. جایی که  گلپونه های خود رو تمام سال  در کنار جویبارها و نهرهای پر از آب زلال می روئیدند  و همه روزه کارم دیدن آنها بود ...همیشه و همه وقت...
تدریس می  کردم و همه ساله آموزش می دادم و خود نیز تجربه می آموختم و درسِ عشق را از برمی  کردم.
*
در آن سال های دور با یک روستایی با صفا آشنا بودم ولی تا مدت ها  دردم را از  او پنهان کردم و لب فرو بستم . روزی از روزهای بهاری  داستانم برای او تعریف کردم و او هم  داستانی را تعریف کرد که معنی واقعی عشق را فهمیدم.
او پس از شنیدن راز زندگی من ،مرا به تپه ای دورتر از گورستانِ روستا برد و دو قبر در کنار هم نشانم داد که روی سنگِ آنها دستخط های حک شده ای به صورت بد خط و نامنظم نوشته شده بود : آرامگاه جوان ناکام( نوروزامیدوار) و آرامگاه دوشیزه ی ناکام( گلپونه مظلوم).
برات الله  روزها و ساعت ها از عشق ممنوعه ی  این دونوجوان وخودسوزیِ آنها  برایم داستان

Friday, 23 February 2018


نگارش : رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان افتادن من و بابابزرک از پله های آب انبار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدمت سیستم لوله کشی سراسریِ آب آشامیدنی در ایران چندان طولانی نیست .این برنامه در دهه های بیست و یا سی خورشیدی ابتدا در تهران به راه افتاد و پس از آن  تا جایی که من به یاد دارم، در شهرستان ها از اواخر دهه سی انجام شد.
در آن زمان ها آب مصرفی برای شستشو از طریق چاه های احداثی در منازل تامین می شد، اما این آب ها به خاطر اینکه در سطوح کم عمقی قرار داشتند قابل آشامیدن نبودند و آب آشامیدنی مردم از آب انبار هایی که در هر محله ای وجود داشت، تامین می شد. البته  سقا ها با اخذ پول آب را در تین های نسبتاٌ بزرگی به  منازل می بردند و صاحب منزل برای ذخیره ی هفتگی، منبع و یا بشکه ای در آشپزخانه قرار داده بود و به تدریج در طول هفته از آن استفاده می کرد؛چون  سقاها معمولا هفته ای یک بار به درب منازل تحت پوشش خود می رفتند.( تهرانی ها شاید هنوز هم گاری های آبشاهی آن زمان را به یاد داشته باشند ). گاهی تا آمدن سقای محلی، آب آشامیدنی منزلی تمام می شد، اهل منزل باید با استفاده از سطل های حلبی و غیره خودشان به آب انبار های نزدیک رفته و تا آمدن سقا ،چند سطلی آب می آوردند. البته شایان ذکر است که کسانی که وضع مالی چندان خوبی نداشتند،مجبور بودند که به جای پرداخت پول به سقاها، باید خودشان آب آشامیدنی منزل را از آب انبار محله ی خود  تامین کنند.
منبعِ آبِ این آب انبار ها تا حدودی  در سطح زمین قرار داشت و در نتیجه برای برداشت آب، محلِ برداشت آب از این آب انبار ها را معمولا در مکان نسبتا عمیقی، حدوداً در ده متری زمین می ساختند  و شیر بزرگی را در محوطه ای اطاق مانند  مخصوص این کارنصب می کردند.برای برداشت آب هر کسی باید خود را از طریق پله های آب انبار که گاهی  بیش از بیست  پله  سنگی کج و کوله و نا مناسب بود به تهِ آب انبار می رساند.این پله ها در اثر ریزش دائمی آب توسط اشخاصی که عموما پیر و یا بچه سال بودند خیس می شد که همه باید خیلی با احتیاط از آنها پائین و بالا می رفتند.
*
آن روز قرار بود موسا (آب حوضی محله)  برای منزل بابابزرگ آب بیاورد .ساعت حدود ده  صبح شده بود، ولی خبری از اونبود. بابابزرگِ عجول قبل از ساعتِ مقرر خودش را به منزل ما رساند و بدون مقدمه وتقریبا با صدای بلند گفت:«... یک قطره آب نداریم و این موسای فلان فلان شده  هم هنوز نیومده ..موندیم .چه خاکی به سرمون بریزیم ...» و قبل از اینکه منتظر جواب بشود، دستور صادر شد :« بیا زود برو به آب انبار سیدی و تا اومدن موسا یکی دوتا سطل برامون بیار،چون  مادربزرگ می خواد غذا درست  کنه ومونده چیکار کنه.» ــ به عنوان جمله ی معترضه اضافه کنم که آب انبار های محلی در آن زمان ها  با نام موسس آنها که افراد پولدار و خیّری بودند، نام گذاری می شد ــ 
من از این کارِ سخت واقعا متنفر بودم، اما چاره ای بجز اطاعت  نبود ،آخه من به بابا بزرگ هیچوقت (نه) نمی گفتم.  
دقیقا به یاد دارم که آب انبارِ سیدی بیست و هشت  پله ی  ناهماهنگ  وکج و کوله  به عمق زمین داشت و تا حدودی تاریک هم بود. این پله ها دائما خیس بودند چون افرادی که برای بردن آب می آمدند  اکثرا بچه های کم سن و سال و یا زنان پیر بودند که نمی توانستند از سرریز شدن سطل های آبشان جلوگیری کنند  و در نتیجه این پله ها سال به دوازده ماه خیس و گِلی بودند.
.بهرحال با غرو لند فراوانی عازم شدم. کنارِ شیرِ آب، یکی دو تا دختر بچه و یکی دونفر هم زن نسبتاً مسن نوبت گرفته بودند و من هم کنارشان ایستادم. بعد از چند دقیقه  نوبت به من رسید و سطل خودم را پر کرده و عازم شدم هنوز یکی دو پله بالا نرفته بودم که پایم از لبه ی یکی از  پله ها لیز خورده و بشدت به کف محل آب انبار سرازیر شدم ...درد زیادی در مچ پای راستم احساس کردم و فریادم به آسمان بلند شد بطوریکه آن دو پیره زن حسابی  دستپاچه شده بودند  و مرا که سرتا پایم گلی و خیس شده بود از زمین بلند کردند و یکی از آنها که کارگرِ یکی از منازل اطراف بود ، مرا شناخت و گفت:« تکون نخور شاید یه جائیت شکسته.. من الان میرم خونه تون و به مامانت میگم بیاد ...» با عجله با حالی زار گفتم:« نه... مامانم نیست، برو به بابابزرگم بگو بیاد،اون خونه ست...» و او هم بلافاصله سطلش  را گذاشت و سرا سیمه رفت که به بابابزرگ خبر بدهد. دقایقی طول کشید که بابابزرگِ بیجاره داشت دو پله یکی خودش را به تهِ آب انبار می رساند و در حال شیون و ناراحتی فریاد می زد:« ...خدایا به فریادم برس ... چی شده پسرم..؟ وای برمن؛ جواب مامان و باباتو چی بدم...»  اما  ته آب انبار هنوز به چشم او تاریک بود ،چون او از روشنایی می آمد ...بیچاره فکر کرد که به کف آب انبار رسیده و ناگها ن از پله ی سوم زیر پایش خالی شد وبشدت زمین خورد و کفِ آب انبار ولو شده و صدای فریاد او که از درد مچ دست می نالید، به آسمان بلند شد.
 من که چندان درد زیادی در مچ پایم نداشتم، بابابزرگ را به زحمت بلند کردم .هر دو نفر با حالی زار خودمان را به منزل رساندیم .مادر بزرگ کلی ناراحت شده و مانده بود چیکار کند. دقایقی بعد همان همسایه کمک کرد و رفت دنبال یک شکسته بند محلی و او را آورد به بالینِ من و بابابزرگِ بیچاره ی من.
 شکسته بند ابتدا پای مرا معاینه کرد و گفت چیزی نیست » و با  قدری ماساژ تخصصی و استفاده از روغن های مسّکنِ آن زمان محکم آن را بانداژ کرد. اما مچ  دست پدر بزرگ از بند در رفته بود که با حرکتی تند و فنی آن را جا انداخت... درحالیکه بابابزرگ بدبخت از درد داشت بیهوش می شد.من واقعا به حال او گریه می کردم .تازه در آن حال موسای بدقول  دربِ منزل  به صدا درآورد که آب آورده و بابابزرگ هم از شدت ناراحتی و درد او را به  فحش و بد و بیرا کشید که :«.. مرد حسابی، تو مارو به ابن روز انداختی... خجالت نمی کشی مردک! تو دوساعت دیر کردی و ما حتا  یک لیوان آب نداریم ...این گناه تو اصلا قابل بخشش نیست ..»  و آن روز حکمِ خاتمه خدمت او امضا شد و به جایش سید محمد سقا استخدام شد .بابابزرگ تا سه ماه دستش به گردنش آویزان بود و تازه بعد از باز کردنِ دستش هنوز هم دردش  تا شش ماه دیگر ادامه یافت.

یادش بخیر و خاکش سر سبز باد.  

Tuesday, 30 January 2018

داستان  جا ماندن بابابزرگ در قطار
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ )
نگارش : رحیم زاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در اواسط دهه سی خورشیدی قطار تهران مشهد شروع به کار کرد در واقع این مهم ترین و پر درآمد ترین خطِ قطار برای وزارت راه بود که  طبق طرح آن زمان  دیرتر از حد معمول هم شروع به کار کرده بود . مردم مشتاق و قطار ندیده ی مشهد استقبال بی نظیری از این پدیده ی جدید کردند و مهم تر اینکه با افتتاح این وسیله ی نقلیه، تسهیلا ت  جدیدی برای  زائرانِ مشتاق سراسر ایران به وجود آمد که پس از آن سیل مسافران بیشتری به شهر مشهد جاری شد .
در آن زمان ها بدرقه کردن مسافران تا پای اتوبوس و قطار و نیز هواپیما که پرواز های محدودی داشت، از اهمیت ویژه ای بر خور دار بود، بخصوص اینکه اگر مسافران  از زوار مشهد بودند .

صبح زود یکی از روزهای تابستان بابا بزرگ به منزل ما آمد که:«  بیا با هم به ایستگاه راه آهن بریم برای بدرقه حاج غفار آقا و خانمش که دوهفته قبل برای زیارت از تهران آمده اند.» من که دوازده سالم بود،هنوز این وسیله نقلیه ی عجیب و تازه را فقط در فیلم ها دیده بودم و دیدن قطار و حتا ایستگاه راه آهن و سکوی قطار برایم جالب بود و ظرف چند دقیقه آمادگی خودم را اعلام کردم. من و بابابزرگ در حالیکه من در پوست خود نمی گنجیدم ،پای پیاده عازم ایستگاه راه آهن شدیم و البته بابا بزرگ یک جعبه  شیرینی تخم مرغی هم که از شیرینی های مخصوص مشهد است، برای آنهاخریده بود.
 گرچه راه برای من خیلی دور به نظر می رسید ولی این کارِ سخت یک دنیا برای من ارزش داشت. ساعت حرکت قطار ده صبح بود و من و بابابزرگِ عجول از ساعت هشت صبح ،حتا قبل از مسافرن  در ایستگاه راه آهن  منتظر بودیم. آنها نزدیک ساعت نه رسیدند و چون وقت فراوان بود ما هم رفتیم توی قطار و در کوپه ی آنها نشستیم به حرف زدن .
بابا بزرگ مرتبا ساعت جیبی مخصوص خودش را که به زنجیری وصل بود و در جیبب کوچک بالای کتش قرار داشت بیرون می کشید و نگاه می کرد و می گفت:« هنوز خیلی وقت داریم.» .یک بار هم حاج غفار آقا  از پدر بزرگ پرسید که :« حاجی؛ مطمئنی که ساعتت درسته ؟» بابابزرگ مثل اینکه به ساعتش توهین کرده باشند گفت: « از ساعت من دقیق تر اصلا وجود نداره...» و بهمین دلیل همه مطمئن بودیم که هنوز خیلی وقت داریم. من که از حرف های خسته کننده ی بزرگ ترها حالت بدی داشتم، به بهانه ای از قطار پیاده شدم .
ناگهان متوجه شدم که مامور قطار دارد سوت می زند و تاخودم را برساندم به درِ  قطار دیدم قطار آرام آرام تکانی خورده و حرکت کرد .گویا ساعت بابابزگ ده دقیقه عقب بوده.  با دستپاچگی مانده بودم چکار کنم. (آخه، بابابزرگ که هیچوقت غفلت نمی کرد و بطور کلی آدم ترسو و محتاطی بود!)از پشت شیشه او را دیدم که  سریع خودش را به نزدیک ترین درِ خروجی قطار رساند ولی دیگر دیر شده بود و قطار داشت همانگونه آرام به جلو می رفت ..من فریادزنان ماموری را که در همان نزدیکی بود صدا می زدم ؛ در حالیکه بابابزرگ جلو درب باز قطار حاج و واج ایستاده بود.  البته نا گفته نماند که قبلا به من گفته بود که:« بدون بلیت سوارشدنِ به قطار جریمه ی سنگینی داره.»  از طرفی  او کجا می توانست برود و مهم تر اینکه چطور می توانست برگردد.
 دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که قطار از مقابل سکوی ایستگاه داشت رد می شد که سرعت بگیرد و من هم همچنان بدون توجه به سوت اعتراض آمیز مامور، موازی با قطار می دویدم  که ناگهان دیدم درِ قطار باز شد و بابا بزرگ خودش را از قطار به بیرون پرت کرد و روی شن های تقریبا ریز ولو شده و بی حرکت ماند. من فریاد زنان خودم را به او رساندم ومامور قطار هم  بسرعت خودش را به ما رساند و در حالیکه او را از زمین بلند می کرد میگفت: «حاج آقا طوری که نشده ..حالتون که بد نیست...؟" و بابا بزرگ که رنگ صورتش پریده بود گفت:« چیزیم نیست فقط خیلی ترسیدم ..» کمی هم دست ها و پاهایش و صورتش خرا ش برداشته بود .
مامور قطار درحالیکه از این کار او تعجب کرده بود می گفت:« آخه چرا یک چنین کار خطر ناکی کردید حاج آقا؛.. خدا رحم کرد.. آخه با چه جراتی این کارو کردید؟" بابا بزرگ درجواب او با صدایی که هنوز از این کار خطرناک می لرزید گفت:« از جریمه ترسیدم...» .مامور جواب داد :« جریمه اش اعدام که نبود ...تا اولین ایستگاه  یعنی نیشابور می رفتید و با قطاری که از تهرون میومد بر می گشتید... مهم نبود، فوقش پول یک بلیت از شما می گرفتند یعنی سه توما ن... شما عجب دل و جراتی دارید..!»
بابابزرگ که خجالت زده بود، جواب داد:«  منکه جرات پریدن نداشتم از دوستم خواهش کردم منو هل بده که اینکار رو کرد. لابد بیچاره حالا خیلی هم نگرونه ... حالا باید وقتی اونا رسیدن تهرون من از اینجا تلفن بزنم  و بگم هنوز زنده ام؛ البته باید برم تلفن خونه.
بعد از اینکه با درشکه برگشتیم منزل، بابا بزرگ را برای اطمینان خاطر از رفع خطر و نیز بانداژ قسمت های خراش دیده بردیم به بهداری منطقه و پانسمان مختصری در قسمت آرنج دستش و نیز زانوهایش انجام داد. خوشبختانه خطری متوجه او نشده بود .
نکته ی خیلی جالب دراینجا این بود که ترس از جریمه شدن بابابزرگ را وادار کرده بود که حتا جان خود را به خطر بیندازد . مدو با هم به ایستگاه راه آهن برویم و من هم این وسیله ی نقیله را ببینم ک


یکی دیگر از قصه های من و بابابزرگ


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان فرار خروس بابا بزرگ از قفس
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش :رحیم زاده

 در انتهای حیاطِ منزلِ بابا بزرگ یک  مرغدونی قرار داشت که چهار تا مرغ و یک خروس در آن نگهداری می شدند .معمولا برای چهار پنج تا مرغ فقط یک خروس کافی است، زیرا خروس بعلت اینکه تخم نمی کند، پرنده ی خانگی بی خاصیتی است... اما وجودش بین چند تا مرغ لازم است و من در عالم بچگی  فلسفه اش را نمی دانستم.
بطور کلی نگهداری این مرغ وخروس ها در منزل دو استفاده ی مهم داشت: یکی  اینکه غذاها ی اضافیِ روزانه ، از جمله برنج ونان های خورد شده و مانده را می خوردند و دوم اینکه روزی هم چند تا تخم مرغ  به عنوان قدردانی به صاحبخانه تقدیم می کردند.
من غذا دادن به این پرندگان خانگی را خیلی دوست داشتم و هر وقت منزل بابا بزرگ می رفتم اولین کارم سر زدن به مرغ و خروس ها بود  و بعد هم غذا دادن به آنها. بعد از ظهر یک روز تابستانیِ گرم که همه روی بهار خوابِ مفروش با قالیچه  در حیاط نشسته بودیم،از مادر بزرگ پرسیدم:" میتونم به مرغا عذا بدم ..؟." مادر بزرگ هم بلافاصه رفت و مقداری پلوِ مانده از شب قبل و کاسه ای نان خشک خیس شده آورد و من هم خوشحال  به طرف قفس مرغ ها رفتم. در اینجا اشتباهی کردم  که  منجر شد به فرارِ خروسی از قفس و منِ بیچاره  حسابی مورد توبیخِ بابا بزرگ واقع شدم .جریان از این قرار بود:
 رفتم جلو قفس و در آن را آهسته  باز کردم  ...معمولا این کار برای من آسان بود و بارها آن را تجربه کرده بودم ،اما  این بار چون مرغ و خروس ها  خیلی گرسنه بودند ،با دیدن من هجوم آوردند  درست جلو دربِ قفس و اشتباه من این بود که اولا نباید درِ قفس را خیلی باز می کردم... ثانیا طوری جلوِ قفس می ایستادم که مرغ وخروس ها نتوانند خارج شوند.... ولی متاسفانه کاری که نباید بشود، شد وآقا خروسه  با یک جست خودش را از قفس انداخت بیرون. تا اینجای قضیه مشکلی پیش نیاورد، چون معمولا هر از گاهی آنها اجازه داشتند در حیاط منزل هوا خوری بکنند تا اینکه کار گر منزل که پیره زنی بود، بتواند قفس را تمیز کند؛ اما آن روز موضوع فرق می کرد، چون خروسه که  بطور انفرادی خودش را از زندان رها کرده بود ،در همان دقایقی که بابا بزرگ داشت دمِ درب حیاط  با  کارگری قرارِ کارِ فردا را میگذاشت، از زیر پاهای او با یک جست خودش را به کوچه انداخت و پا به  فرار گذاشت  .بابا بزرگ فریاد زد : « برو بگیرش...پسره ی بی عقل !چرا در قفسو باز گذاشتی ..؟" من هم دنبال خروس شروع کردم به دوبدن ...حالا خروس بدو،من بدو... ولی امکان رسیدن و گرفتنش محال به نظر می رسید؛چون من با خروس فاصله ی زیادی  داشتم و نمی توانستم به آن برسم.
 این تعقیب و گریز تا چندین کوچه و پس کوچه ادامه یافت تا اینکه خروس  به یک کوچه بن بستی رسید و   من  خیلی خوشحال شدم  که در انتهای کوچه آن را خواهم گرفت؛  ولی از بختِ بد درب منزل که به حیاط بزرگی وصل می شد، چهار طاق باز بود و خروس وارد حیاط درندشت منزل شد.
من می دانستم که اینجا منزل یک زن و شوهر پیر و مومن است که اکثرا در منزلشان جلسات روضه خوانی و قرآن خوانی دارند. خروس سراسیمه چرخی در حیاط زد و دوسه پله ی مشرف به اطاق را در حال دو و پرش طی کرده  و وارد اطاق روبرویی شد که تصادفا آن روز جلسه ی روضه خوانی بودو  از آن صدای روضه خوانی  آخوندی به گوش می رسید . البته من فقط جرات کردم تا بالای ایوان  خودم را برسانم و همان جا متوقف شدم... اما چون درب اطاق باز بود خروس هراسان داخل اطاق شد.
 برخی از زنان چادر به سر که در حال گریه و زاری بودند و نخست متوجه نشدند.... خروسِ وحشی چرخی در اطاق زد و با چپه کردن چندین قندان قند و استکان  چای متوجه شد که گرفتار شده. زنان بنای فریاد را گذاشتند و آخوند هم همصدا با دیگران بنا کرد به کیش کیش کردن و در ضمن برای حقظ آرامش دستور صلوات داد.... خروس ظرف کمتر از یک دقیقه  چنان اغتشاشی به پا کرد که حد نداشت ...در واقع صحنه تراژدی به یکباره تبدیل شد به صحنه ای کمدی و خنده دار...
من در عالم بچگی نمی توانستم جلوِ خنده ا م را بگیرم. آقای آخوند فکر می کرد من عمدا باعث بهم زدن مجلس شده ام ،اینست که حسابی عصباتی شد و  دادی به سرم کشید ..." پسره احمق... خجالت بکش.... اینجا مجلس امام حسینه... مسخره بازی در آوردی..؟و نمی دانست منِ بدبخت. واقعا بی گناهم .
در اینجا قبل از اینکه کار بجای باریکی بکشد من حسابی شانس آوردم چون  خروس پس از این چرخش ناهنجار دراطاق و بهم زدن مجلس روضه خوانی ،از اطاق خارج شد و منهم به دنبالش ...عجیب اینکه خروس داشت مسیر رفته شده را بر می گشت و منهم با همان سرعت به دنبالش چون ممکن بود که گمش کنم وآنوقت جواب بابا بزرگ خشمگیمن را چی می دادم.
 بابا بزرگ هنوز دمِ در داشت با آن مرد تعمیر کار حرف می زد که من وخروس از مسابقه ی دو فارغ شدیم .بابا بزرگ خیلی سریع  با دیدن ما درب حیا ط را چهار طاق باز کر و  ما در حال دویدن  وارد  حیاط شدیم .

خروس گویا از کرده ی خود پشمان شده  بود؛ زیرا خیلی سریع وارد قفس خودش شد و من هم نقس زنان هم به کار خروسه می خندیدم وهم غرغر های بابا بزرگ را تحمل می کردم . 

Monday, 22 January 2018

قصه های من و بابابزرگ داستانتی از شجاعت های بابایزرگ

داستانی از شجاعت های بابابزرگ  
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نوشته رحیم رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا بزرگ بطور کلی آدم ترسو و محتاطی بود ...همیشه می گفت : «  فرار از صحنه ی درگیری ها بهترین کاره .» وگاهی  به من می گفت : « تا میتونی با کسی دعوا نکن و همیشه کوتاه بیا ...بعدا اون خودش از تو معذرت خواهی می کنه.» من واقعا نمی دانم که این دوگفته تا چه حد قابل قبول است، اما هر کسی در رویارویی با مسائل و مشکلات ، باید تصمیم عاقلانه بگیرد.
 با این مقدمه  ببینیم این بار بابابزرگ چه داستانی دارد.
*
بابا بزرگ از زمان های قدیم  دوستانی داشت که مثل خودِ او از وضع مالی خوبی بر خوردار بودند. یکی از این دوستان که ساکن تهران بود ،خانه ی مناسب ونسبتا بزرگی را در جایی خیلی دورتر از مرکز شهر،در واقع حومه ی شهر خریداری کرده بود تا ضمن اینکه قیمت آن روز به روز افزایش می یابد، محلی باشد برای اقامت خود و خانواده اش در هنگامی که برای زیارت به مشهد می آید .در واقع او هتل ومسافر خانه های عمومی را دوست نداشت و می خواست حتا در سفر هم خیلی راحت و بدون حضور دیگران آرامش داشته باشد ؛البته دسته کلیدی از این  منزلِ دَرَندشت را داده بود به بابا بزرگ که  چنانچه مشکلی احتمالی در این ساختمان به وجود آمد،او  بتواند آن را برطرف کند.
این خانه ی ویلایی سرایداری هم داشت با نام( مش رجب) که همان جا برای خودش اطاقکی داشت و زندگی می کرد .در ضمن  درقسمت انتهایی حیاط وسیعِ آن ، باغچه بزرگی از قبل وجود داشت که مش رجب آن را آباد کرده و  با درختان میوه و سبزیجات و صیفی جات مختلف قابل استفاده کرده بود. در طول هفت هشت ده سال این باغچه ی بزرگ تبدیل شده بود به یک باغ مصفا و پر از درختان میوه که در قسمتی از آن انواع سبزیجات و صیفی جات مختلف به عمل می آمد. می توان گفت که برای مش رجب منبع درآمدی علاوه بر حقوق سرایداری برایش  شده بود .
روز ی از روزها بابابزرگ از من خواست که با هم برای سرکشی به آنجا برویم .من در آن زمان ده سال بیشتر نداشتم و برای اولین بار آنجا را می دیدم و از این پیشنهاد فوق العاده خوشحال بودم .
مش رجب از ما استقبال فراوانی کرد و گفت : « خودتون می تونین هر چی دلتون میخواه میوه بچینین و بخورین و ببرین... باغ متعلق به خودتونه... تا اینکه شما برگردین من برم نمازمو بخونم و بعدشم یک چای دبش براتون درست کنم و با هم بشینیم و صفا کنیم .»
من خیلی هیجان داشتم بخصوص اینکه دستم به همه ی میوه های درختان می رسید و می توانستم هر میوه ای را بیشتر دوست دارم خودم بچینم .
بابابزرگ خیار خیلی دوست داشت و در فصل خیار معمولا روزی ده بیست تا خیار پوست می کرد و با مالیدن یک تکه نمک کوهی و یا به اصطلاحِ آن زمان (دل نمک)، سرازیر معده اش می کرد. من با عقل کوچک خودم همیشه  فکر می کردم که خیار میوه ای درختی است و اولین بار بود که می دیدم خیار در بوته های کوچکی روی زمین، آنهم بطور نامنظم به عمل می آید .
(التیه این روزها تکنولوژی چنان پیشرفت کرده که خیار را روی بوته های بزرگ به عمل می آورند که به خیار درختی موسوم است  ؛ولی طعم خیار های درختی با خیار های طبیعی تفاوت زیادی دارد )
من وبابا بزرگ که هر دو علاقه فراوانی به این میوه ی خوش مزه داشتیم قبل از توجه به درختان میوه ،اول  خودمان را به قسمت بوته های خیار رساندیم... بابا بزرگ سفارش اکید می کرد که: « خیلی مواظب باش...بوته های ضیف و شکننده ی خیار هارو لگد نکنی که میگن خیاری که از بوته ی لگد خورده به عمل بیاد تلخ میشه.»
در بدو ورودِ به این ویلا من صدای پارس کردن سگی را از گوشه ی باغ شنیدم و کمی هم جا خوردم .مش رجب گفت:« برای امنیت اینجا من  از سال ها قبل یه سگی رو از روستامون آوردم ...البته بی آزاره نگرون نباشین..با شما کاری نداره ....قلاده ی اونو محکم اونجا بسته ام ..»البته من هم چندان توجهی به این مسئله نکردم؛ ولی بابابزرگ که همیشه از سگ می ترسید برای اطمینان خاطر مجددا از مش رجب خواست که مبادا این سگ مشکلی پیش بیاورد و او هم تاکید کرد که:" نگرون نباشین."
در یک لحظه که ما هنوز برای چیدن خیار اقدامی نکرده بودیم و مش رجب از صحنه دور شده بود ، ناگهان  من متوجه شدم که سگ با سرعت غیر قبال تصوری به طرف من و بابا بزرگ  خیز برداشت و در یک چشم بهم زدن  مرا مورد هدف قرار داد .... ما هر دو فریاد میزدیم..« مش رجب...کمک ...کمک کجایی؟..»  اما بابابرگ خودش را  انداخت وسط من و سگ و در واقع می خواست که مرا نجات بدهد... مسلما من با جثه نحیف خودم  قدرت دفاع نداشتم.بابا بزرگ که از من بیشتر ترسیده بود، شجاعتی به خرج داد که من هرگز تصورش را نمی کردم .
سگ وحشی با یک جست سریع  مرا رها کرده و به طرف او حمله ور شد. بابابزرگ بیچاره روی زمین ولو شد و صدای فریادش بلند شد .اما با حرکتی سریع خودش را بلند کرده و خوشبختانه در کنارش بیل باغبانی مش رجب افتاده بود و با یک حرکت سریع و غیر قابل تصورآن را بلند کرد. سگ از دیدن بیل وحشت زده با صدای وحستناکی شروع کرد به عقب نشینی و واق واق کردن... ولی از مقابل ما دور نشد ..بابابزگ که با ایستادن سگ جری تر شده بود بیل را بلند کرد که به فرق سگ بکوبد که مش رجب بنا به گفته خودش نمازش را شکسته و خودش را به صحنه رساند و سگ را از دستِ ما وما را از دست سگ نجات داد .کاری نداریم به اینکه بابابزرگ برای لحظه ای بی حال شد و با آب قند اهدایی مش رجب حالش سر جا آمد .اما ما دو نفر تمام بدنمان می لرزید و دیگر نه توان ماندن داشتیم و نه حال میوه چیدن و خوردن. اینست که نا کام آنجا را ترک کردیم .مش رجب بسیار شرمنده شده بود و قسم می خورد که قلاده سگ را محکم تر از همیشه بسته بود، اما هرگز  معلوم نشد که سگ چگونه خود را آزاد کرده و به طرف ما آمده بود .

فردای آن روز مش رجب بعنوان عذر خواهی با سبد بزرگی ازمیوه های لذیذ تابستانی و نیز سبد جداگانه ای  پر از خیار های قلمی که هنوز گلهای زردشان در انتهای خیار ها خودنمایی می کردند، به منزل بابابزرگ آمد و ضمن بوسیدن دستِ بابابزرگ و صورت من باز هم عذر خواهی فراوانی کرد و ما را برای  هفته ی آینده به آبگوشتِ روستایی پز دعوت کرد ...ولی من از بس ترسیده بودم هیچوقت قبول نکردم که با بابابزرگ در رفتن به باغ همراه شوم و بابابزرگ هم نپذیرفت. از آن زمان به بعد  دیگر نظرم نسبت به بابابزرگ عوض شد و بابابزرگِ ترسو همیشه برای من قهرمانی بود که جان مرا نجات داد .  

    

Sunday, 21 January 2018

داستان دزد مهمان و یا مهمان دزد  
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی از روزهای نوروز سال ها قبل، خانواده ی پنج نفره ی ما به اتفاق بابابزرگ و مادر بزرگ به منزل خاله جانم برای نهار دعوت داشتیم و طبق قرار حدود ساعت یازده و نیم همگی وارد شدیم .روز قشنگی بود برای همه، بخصوص برای بچه ها که باز فرصتی بود برای بازی کردن و خوش گذراندن .
بابابزرگ، همانطوریکه بارها گفته ام، آدم عجولی بود و ودوست داشت هر کاری بسرعت انجام بشود؛ حتا در مهمانی ها طوری رفتار می کرد که مهماندار متوجه می شد که او منتظرِغذاست. وقتی هم که مهمانی مثل مهمانی منزل خاله جان خودمانی بود، سریع می گفت: « دخترم ما گشنمونه...غذات کی حاضر میشه؟» همه  هم چون به اخلاق او عادت کرده بودند، کارها را جوری تنظیم می کردن که غذا خیلی سریع  بیاد سرِ سفره .
آن روز هم مطابق معمول غذا سریع سرو شد و بابا بزرگ بلافاصله  پس از اتمام نهار و غیره ،عزم رفتن کرد که مادربزرگ گفت:« آخه ، مرد! بگیر بشین همه با هم بریم...»؛ ولی بابابزرگ طبق معمول گفت :     « شما هروقت دلتون میخواد بیاین ...من دیگه اینجا کاری ندارم ...» و خداحافظی کرد و رهسپار شد .

ما حدود یکساعت بعد مهممانی را ترک کردیم. من و مادر بزرگ طبق معمول با هم رفتیم منزل آنها و بقیه از ما جدا شدند .مادر بزرگ کلید را چرخاند و وارد شدیم. از اطاقِ مهمونخونه صدای حرف می آمد و معلوم شد که بابابزرگ مهمان دارد . مادر بزرگ با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:« فکر نکنم که حاج آقا مهمون داشته باشه ...اونم این موقع روز ...» و بلافاصله ادامه داد که:«...شایدم یکی رو دیده و بفرما زده ...»  در این لحظه متوجه شدیم که مردِ میانسالی با لباس های نه چندان شیک  در حال خداحافظی است و داشت این جملات را ضمن خداحافظی می گفت:«...خدا شمارو خیر بده حاجی آقا، منو شرمنده کردین... خدا پدرتونو بیامرزه.. بخدا نمی دونم چه جوری از شما و مهموننوازی شما  تشکر کنم...» وبسرعت از اطاق خارج شد و به من و مادر بزرگ حتا هم نگاه نکرده و رفت به طرفِ در و به حالتِ فرار منزل را ترک کرد . مادر بزرگ و من که هر دو از دیدنِ مردی غریبه حسابی تعجب کرده بودیم یکصدا گفتیم :« ...کی بود ؟» بابابزرگ بر خلاف عجله ی ما در شنیدنِ پاسخ گفت:« بریم تو اطاق داستانش مفصله...» و داستان را تعریف کرد .
*
...« وقتی رسیدم خونه متوجه شدم که در ِ خونه بازه، البته نه چهار طاق . فکر کردم که خودم در اثر حواس پرتی درو باز گذاشتم اینه که درو بستم و وارد شدم ؛ یهو متوجه شدم که مثل اینکه یه نفر تو اطاقه ..خیلی ترسیدم ومی خواستم فرار کنم اما صدا قطع شد.. گفتم نکنه من خیالاتی شدم... اینه که وارد شدم و درست وسط اطاق مهمونخونه دیدم این مرد داره میاد به طرف من، خواستم فریاد برنم که یلافاصله گفت:" آقا نترسین من اشتیاهی اومدم...بخدا می خواستم برم خونه حاج سید محمود عباسی ، فکر کردم اینجاست، ببخشید ...»
(نا گفته نماند که حاج سید محمد عباسی یک مرد روحانی از همسایگانِ منزلِ بابابزرگ بود که  درِ منزلش به روی عموم باز بود و چون به درجه آیت اللهی داشت نزدیک می شد و صاحبِ رساله بود، همه روزه مردم می آمدند ومسائل شرعی خود را عنوان می کردند و پول سالیانه ی خمس و زکات خود شان را  نقدا به ایشان پرداخت می کردند تا مال و اموالِ خود را پاک و حلال کنند!.)
بابا بزرگ در دنباله ی صحبت ادامه داد که : « ...دیدم آدم مومنی است بفرما زدم و ازش خواستم بشینه و دهنی شیرین کنه ،آخه ایام عیده و باید آدم دهن همه رو شیرین کنه. کمی حرف زدیم و همین که شما وارد شدین ،خجالت کشید و با کلی تشکر و دعا رفت. واقعا مرد نازنینی بود و منم ازش خواستم ما رو هم دعا کنه»
*
بعد از آن ما حاضر شدیم که با هم منزل یکی از اقوام برای دید و باز دیدِ عید برویم .مادربزرگ به اطاق مهمونخونه رفته و با صدای بلند گفت :« حاجی آقا من گلِ سینه و گوشواره هامو گذاشته بودم جلوِ آینه توی طاقچه تو ندیدی ؟» بابابزرگ بلافاصله گفت: «  من چه میدونم همونجاست.» مادر بزرگ که  دستپاچه شده بود با فریاد گفت :« نخیر اینجا نیست ...سه تا اسکناسِ یک تومنیِ نو هم که می خواستم عیدی بدم به بچه های کوکب خانوم ،زیرِ جواهرام بود... لابد تو ور داشتی .!."
بابابزرگ که همیشه به حضرت عباس قسم می خورد با عجله گفت:« ..آخه من چه میدونم.. به حضرت عباس من ندیدنم... حتما خودت گمشون کردی و یا جایی گذاشتی و یادت رفته ..»
 بهر حال، جستجو شروع شد و کم کم مشخص شد چیزهای دیگری نیز از منزل ربوده شده: تسبیح عتیقه و گران قیمت بابابزرگ که از مرحوم پدرش برایش به ارث رسیده بود ،روی قرآن نبود و از همه بد تر اینکه تمام اسکناس های نویی که من ازدو روز پیش از اقوام و دوستان بزرگتر عیدی گرفته بودم و در کشوِ جلویی  گذاشته بودم ،خبری از شون نبود و همین طور ... ده ها جواهر ریز و با ارزش  ...
و معلوم شد که این آقا دزده از لحظه ی خروجِ ما از منزل از باز بودن درب حیاط استفاده  کرده و سرِ فرصت هر چی توانسته داخل جیب هایش جا سازی کرده و در لحظه ی خروج با بابابزرگ روبرو شده است. در دنباله کارش خیلی ماهرانه این داستان را ساخته که عازم منزل حاج سید محمود عباسی  بوده و بعد هم با تعارفِ بابابزرگ ضمن شیرین کردن دهانِ مبارک، منزل را ترک کرده است .
اما ما بالاخره  نفهمیدیم که این آقا یک دزدِ مهمان بود و یا مهمانِ دزد. 

Monday, 15 January 2018


داستانِ نگرونیِ بی مورد ِبابا بزرگ
(بخش کوچگی از کتاب قصه های من و بابا بزرگ)
نگارش :رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا بزرگ بطور کلی آدمِ خیلی نگرانی بود و فکر می کنم این خصلت هم بیشتر مربوط می شد به مهربانی او نسبت به همه . داستانی را به یاد دارم از نگرانی های بیش از حد بابا بزرگ نسبت  به اطرافیان ونزدیکان  که به خواندنش می ارزد.

... نیمه شبی بود که من غرق خواب بودم و یک مرتبه متوجه شدم که  مادرم مرا از خواب بیدار کرد...من هیچوقت مشقتِ  بیدار شدنِ بی موقعِ آن شب را فراموش نمی کنم :«...پاشو...دارن در میزنن...زود باش ... من می ترسم تنهایی برم دمِ در...»
آن شب پدر منزل نبود؛ در واقع چند روزی می شد که از طرفِ محلِ کارش به ماموریتی اعزام شده بود  و مادر و ما بچه ها توی خونه  تنها بودیم. با اکراه همراهِ مادر به طرف در دویدیم ، درحالیکه من هنوز داشتم کتم را می پوشیدم . چون دَرِ منزل در آن طرفِ حیاط قرار داشت، ما باید طولِ حیاط را طی می کردیم .مادر با صدای بلند گفت: «کیه ؟» و صدای بابا بزرگ را هر دو شنیدیم .مادر با نگرانی در را باز کرده و با دستپاچگی و بدون هیچ مقدمه ای گفت: «چی شده؟... مادر جون حالش به هم خورده ...؟.تو رو خدا زودتر بگین دیگه...»
بابابزرگ که داشت نفس نفس می زد، گفت :«هوا خیلی سرده... زود تر بریم تو هال تا بهتون بگم...» و به سرعت همه باهم وارد هال شدیم... در حالیکه هر لحظه منتظر بودیم تا بابا بزرگ  خبرِ بدی را به ما بگوید

«....امروز بعد از ظهرعاطفه (در واقع خاله ی بنده) اومده بود خونه ی ما و از من یه کمی قیر می خواست که بهش دادم ...البته ازش پرسیدم که  قیر رو برای چی می خواد که گفت  تهِ یه چیزی سوراخ شده و می خواد اونو بچسبونه . امشب وقتی می خواستم بخوابم یهو یادم افتاد که اینا دیروز یک منبع بزرگِ پونصد لیتری خریدن برای ذخیره کردنِ نفت.... چون اخیرا کرسی شونو برداشتن و بخاری نفتی گذاشتن و دیگه نمیشه خورده خورده نفت از بقالی بخرن. قرار بود نفتیِ محله نفتِ مصرفی شونو یک جا براشون ببره .»

 من و مادر هر دو گیچ شده بودیم که این داستان چه ربطی به ما دارد، آنهم در نصف شب.  مادر با عصبانیت گفت: « آقا جون؛ اینا چیه می گین؟ ...موضوع چیه ؟ » که گفت:«... صب کن دارم میگم.» و ضمن اینکه نفسی تازه می کرد ،ادامه داد:«...حالا  نصف شبی به این فکر افتادم که نکنه تهِ این منبع سوراخه و عاطفه این قیرو می خواسته برای بستن سوراخ اون منبع ...حتما عاطفه نمی دونه  قیر توی نفت حل میشه و اگه تا به حال این کارو کرده باشه ، خدا میدونه چی پیش میاد و حالا نفت زیادی تو راهرو زیر زمین راه افتاده ... جواد آقا  هم که دائما سیگار تو دستشه و اگه کبریتو خاموش نکرده بندازه کفِ زیر زمینی که پر از نفته، یک آتیش سوزی پیش میاد که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...»
مادر که از این نگرونیِ بی مورد کاملا عصبانی بود با ناراحتی  گفت:« آقا جون...حالا از دست ما چه کاری بر میاد، اونم این موقعِ شب ؟» که گفت:« اومدم که یکی تون با من بیاین تا بریم اونجا ببینیم چه خبره ؛» و منتظر جواب مادر نشده و در دنباله ی کلامش به من اشاره کرد.:«.. تو بیا بریم ....مادرت باید پیش بچه ها بمونه...»
مادر هر چه التماس کرد که این یک فکرِ بی موردی است ...ولی به گوشِ بابا بزرگ نرفت که نرفت . و وقتی که دید ما حرفشو قبول نداریم ،گفت : «  اگه شما نیاین من خودم میرم.»
باید اضافه کنم که منزل بابابزرگ فقط چهار پنج تا خونه تا منزل ما فاصله داشت، در حالیکه تا منزل خاله  عاطفه حدود یک کیلو متر راه  بود .به هر حال قرارشد طبق معمول من در خدمتِ بابا بزرگ باشم. حدود  بیست دقیقه ای تو راه بودیم و رسیدیم در زدیم وجواد آقا در را باز کرد و با تعجب نگاهی به ما انداخت... و وقتی بابا بزرگ مسئله را عنوان کرد، او با خنده گفت :«حاج آقا... عاطفه قیرو برای چسبوندن تهِ آفتابه ی حلبیِ مش حسین سرایدارِ خونه از شما گرفته ...بعلاوه مگه ما نمی دونیم که تهِ ظرف نفتو هیچ وقت با قیر نمی چسبونن ...برین و راحت بخوابین ...دیگه سعی کنین بیخودی برای خودتون داستانِ نگرون کننده   نسازین...»
البته من خودم میدانستم که این نگرانی های بی مورد بابابزرگ هرگز تمام شدنی نبود

بابا بزرگ بطور کلی آدم ترسو و محتاطی بود ...همیشه می گفت : «  فرار از صحنه ی درگیری ها بهترین کاره .» وگاه
به من می گفت : « تا میتونی با کسی دعوا نکن و همیشه کوتاه بیا ...بعدا اون خودش از تو معذرت خواهی می کنه.» من واقعا نمی دانم که این دوگفته تا چه حد قابل قبول است، اما هر کسی در رویارویی با مسائل و مشکلات ، باید تصمیم عاقلانه بگیرد.
 با این مقدمه  ببینیم این بار بابابزرگ چه داستانی دارد.
*
بابا بزرگ از زمان های قدیم  دوستانی داشت که مثل خودِ او از وضع مالی خوبی بر خوردار بودند. یکی از این دوستان که ساکن تهران بود ،خانه ی مناسب ونسبتا بزرگی را در جایی خیلی دورتر از مرکز شهر،در واقع حومه ی شهر خریداری کرده بود تا ضمن اینکه قیمت آن روز به روز افزایش می یابد، محلی باشد برای اقامت خود و خانواده اش در هنگامی که برای زیارت به مشهد می آید .در واقع او هتل ومسافر خانه های عمومی را دوست نداشت و می خواست حتا در سفر هم خیلی راحت و بدون حضور دیگران آرامش داشته باشد ؛البته دسته کلیدی از این  منزلِ دَرَندشت را داده بود به بابا بزرگ که  چنانچه مشکلی احتمالی در این ساختمان به وجود آمد،او  بتواند آن را برطرف کند.
این خانه ی ویلایی سرایداری هم داشت با نام( مش رجب) که همان جا برای خودش اطاقکی داشت و زندگی می کرد .در ضمن  درقسمت انتهایی حیاط وسیعِ آن ، باغچه بزرگی از قبل وجود داشت که مش رجب آن را آباد کرده و  با درختان میوه و سبزیجات و صیفی جات مختلف قابل استفاده کرده بود. در طول هفت هشت ده سال این باغچه ی بزرگ تبدیل شده بود به یک باغ مصفا و پر از درختان میوه که در قسمتی از آن انواع سبزیجات و صیفی جات مختلف به عمل می آمد. می توان گفت که برای مش رجب منبع درآمدی علاوه بر حقوق سرایداری برایش  شده بود .
روز ی از روزها بابابزرگ از من خواست که با هم برای سرکشی به آنجا برویم .من در آن زمان ده سال بیشتر نداشتم و برای اولین بار آنجا را می دیدم و از این پیشنهاد فوق العاده خوشحال بودم .
مش رجب از ما استقبال فراوانی کرد و گفت : « خودتون می تونین هر چی دلتون میخواه میوه بچینین و بخورین و ببرین... باغ متعلق به خودتونه... تا اینکه شما برگردین من برم نمازمو بخونم و بعدشم یک چای دبش براتون درست کنم و با هم بشینیم و صفا کنیم .»
من خیلی هیجان داشتم بخصوص اینکه دستم به همه ی میوه های درختان می رسید و می توانستم هر میوه ای را بیشتر دوست دارم خودم بچینم .
بابابزرگ خیار خیلی دوست داشت و در فصل خیار معمولا روزی ده بیست تا خیار پوست می کرد و با مالیدن یک تکه نمک کوهی و یا به اصطلاحِ آن زمان (دل نمک)، سرازیر معده اش می کرد. من با عقل کوچک خودم همیشه  فکر می کردم که خیار میوه ای درختی است و اولین بار بود که می دیدم خیار در بوته های کوچکی روی زمین، آنهم بطور نامنظم به عمل می آید .
(التیه این روزها تکنولوژی چنان پیشرفت کرده که خیار را روی بوته های بزرگ به عمل می آورند که به خیار درختی موسوم است  ؛ولی طعم خیار های درختی با خیار های طبیعی تفاوت زیادی دارد )
من وبابا بزرگ که هر دو علاقه فراوانی به این میوه ی خوش مزه داشتیم قبل از توجه به درختان میوه ،اول  خودمان را به قسمت بوته های خیار رساندیم... بابا بزرگ سفارش اکید می کرد که: « خیلی مواظب باش...بوته های ضیف و شکننده ی خیار هارو لگد نکنی که میگن خیاری که از بوته ی لگد خورده به عمل بیاد تلخ میشه.»
در بدو ورودِ به این ویلا من صدای پارس کردن سگی را از گوشه ی باغ شنیدم و کمی هم جا خوردم .مش رجب گفت:« برای امنیت اینجا من  از سال ها قبل یه سگی رو از روستامون آوردم ...البته بی آزاره نگرون نباشین..با شما کاری نداره ....قلاده ی اونو محکم اونجا بسته ام ..»البته من هم چندان توجهی به این مسئله نکردم؛ ولی بابابزرگ که همیشه از سگ می ترسید برای اطمینان خاطر مجددا از مش رجب خواست که مبادا این سگ مشکلی پیش بیاورد و او هم تاکید کرد که:" نگرون نباشین."
در یک لحظه که ما هنوز برای چیدن خیار اقدامی نکرده بودیم و مش رجب از صحنه دور شده بود ، ناگهان  من متوجه شدم که سگ با سرعت غیر قبال تصوری به طرف من و بابا بزرگ  خیز برداشت و در یک چشم بهم زدن  مرا مورد هدف قرار داد .... ما هر دو فریاد میزدیم..« مش رجب...کمک ...کمک کجایی؟..»  اما بابابرگ خودش را  انداخت وسط من و سگ و در واقع می خواست که مرا نجات بدهد... مسلما من با جثه نحیف خودم  قدرت دفاع نداشتم.بابا بزرگ که از من بیشتر ترسیده بود، شجاعتی به خرج داد که من هرگز تصورش را نمی کردم .
سگ وحشی با یک جست سریع  مرا رها کرده و به طرف او حمله ور شد. بابابزرگ بیچاره روی زمین ولو شد و صدای فریادش بلند شد .اما با حرکتی سریع خودش را بلند کرده و خوشبختانه در کنارش بیل باغبانی مش رجب افتاده بود و با یک حرکت سریع و غیر قابل تصورآن را بلند کرد. سگ از دیدن بیل وحشت زده با صدای وحستناکی شروع کرد به عقب نشینی و واق واق کردن... ولی از مقابل ما دور نشد ..بابابزگ که با ایستادن سگ جری تر شده بود بیل را بلند کرد که به فرق سگ بکوبد که مش رجب بنا به گفته خودش نمازش را شکسته و خودش را به صحنه رساند و سگ را از دستِ ما وما را از دست سگ نجات داد .کاری نداریم به اینکه بابابزرگ برای لحظه ای بی حال شد و با آب قند اهدایی مش رجب حالش سر جا آمد .اما ما دو نفر تمام بدنمان می لرزید و دیگر نه توان ماندن داشتیم و نه حال میوه چیدن و خوردن. اینست که نا کام آنجا را ترک کردیم .مش رجب بسیار شرمنده شده بود و قسم می خورد که قلاده سگ را محکم تر از همیشه بسته بود، اما هرگز  معلوم نشد که سگ چگونه خود را آزاد کرده و به طرف ما آمده بود .

فردای آن روز مش رجب بعنوان عذر خواهی با سبد بزرگی ازمیوه های لذیذ تابستانی و نیز سبد جداگانه ای  پر از خیار های قلمی که هنوز گلهای زردشان در انتهای خیار ها خودنمایی می کردند، به منزل بابابزرگ آمد و ضمن بوسیدن دستِ بابابزرگ و صورت من باز هم عذر خواهی فراوانی کرد و ما را برای  هفته ی آینده به آبگوشتِ روستایی پز دعوت کرد ...ولی من از بس ترسیده بودم هیچوقت قبول نکردم که با بابابزرگ در رفتن به باغ همراه شوم و بابابزرگ هم نپذیرفت. از آن زمان به بعد  دیگر نظرم نسبت به بابابزرگ عوض شد و بابابزرگِ ترسو همیشه برای من قهرمانی بود که جان مرا نجات داد .  

    

Saturday, 13 January 2018

نکته ها ( 16 ژانویه 2018 )
ن ــ بالاخره کریسمس و ژانویه هم با تمام فراز و نشیب هاش تموم شد و از ش چیزی باقی نموند غیر از یه مشت بدهی برای افراد معمولی با در آمدی محدود .اما فکر می کنم این اعیاد و مراسم و پیروی از سنت های  قدیمی برای هر ملتی لازمه و شکی هم در اون نیست .اما ما هنوز نفهمیدیم که تکلیف ما غربت نشینا چیه؟ دوستی می گفت بهترین راه برای ما که خیلی هم در گیر این مسائل نباشیم اینه  که بهتره بریم مسافرت. خوشبختانه در این دیار برامون حرف در نمیارن که فلانی هم از عید و مراسمش فرار کرد..اما برای اکثر خانواده های ایرونی مقیم اینجا ؛ بخصوص اونایی که با چندین بچه دراینجا زندگی می کنن چاره ای نیست بغیر از اطاعت از قوانین عید میلاد مسیح ،چون در اینجا خلاف جهت آب نمیشه شنا کرد و باید بچه ها رو  از جامعه ای که در اون زندگی می کنن، دور نکرد .درسته که ما باید ایرونی بودنِ خودمونو حفظ کنیم، اما این به اون معنا نیست که در جامعه ای که در اون زندگی می کنیم، احساس بیگانگی بکنیم .توصیه می کنیم که یادمون نره تموم اعیاد ملی و سنتی خودمونو باید حفظ کنیم و به بچه هامون هم یاد بدیم که ما ریشه هامون اونجاست  و فقط برگ و ساقه و میوه ی ما به اینجا تعلق داره .

د ــ شعرو متن قشنگی رو دیدم در مورد شب یلدا  که یکی از جشن های سنتی و ملی ما ایرونیاست که گفته  بود :
 خوش آمدی یلدای سپید و سرد...
 یلدایی که سرمای تو جانبخش است
 و تحمل این سرمای زیبا برایمان حکایتی است از غرور و تحمل؛
 چون تو نویدِ مرگِ تاریکی هستی و زایشِ روزهای روشن و سر بلند ی
تو مرزی برای اتمام پائیز زرد و آغاز زمستانِ سپید هستی
 تو سرکوب گر روز های کوتاه و آغازگرِ روزهای سپید و بلند هستی...
تو زایش مهری و مهر از آنِ توست
خوش آمدی یلدای مهر آفرین  
بله واقعا شعر و کلام زیبائیست ؛ ولی برای ممالکی که توی اونا چهار فصل معنی داره . ما در اینجا فقط به جای این شعر ظریف و پر از زیبایی باید بگیم( بزک نمیر بهار میاد ،کمپزه با خیار میاد)  ولی بزک هر چی منتظر می مونه، بهاری رو نمی بینه... یادش بخیر اون قدیمیا  در ایرانِ خودمون ، بهاررو باور می کردن  اونا در واپسین روزهای اسفند، بساط کرسی و بخاری رو جمع می کردن و اگه هنوز هم هوا سرد بود، زورکی بهار رو می آوردن تو خونه هاشون .اما در اینجا ما هر سال در آرزوی بهارو تابستون می شینیم اما خبری از فصل بهار نیست ..شاید .ما باید دراینجا به اعمال فصول نپیچیم و فقط  دلامونو بهار کنیم و خونه ی دلمونو همیشه سر سبز نیگه داریم . در اینجا فصول خیلی بی بخار هستن و ما باید این فصول بی بخار رو از رو ببریم... سر سبز زندگی کردن خیلی بهتره تا اینکه از طبیعت بی رحم و بی برنامه ی این دیار، توقع دیگه ای غیر از این داشته باشیم.



ن ــ آیا شما تا به حال روز اول ژانویه از خونه هاتون در اومدین تا ببینین تو کوچه و خیابون چه خبره؟ اگه این کارو کردین ،آیا تا به حال این روزو که در واقع روزِ اولِ سال نو به حساب میاد،  با روز اول سال نوِ خودمون مقایسه کردین؟ اصلا تفاوت از زمین تا آسمونه .شب سال نو در اینجا ،مردم مثل اینکه میخوان برن جهبه جنگ و خوشونو مجهز می کنن به لباسای ضد سرما و در نیمه ی شب سرد زمستون، برای حفظ سنت ها و شرکت در مراسم سرد اون که با زور داغش می کنن، می ریزن توی خیابونا و از دور و نزدیک آتیش بازی تماشا می کنن و بعد هم تا خودشونو به خونه هاشون برسونن، پدرشون در میاد... اینا اکثرا با نوشیدن الکل خالص مثلا خودشونو گرم می کنن و بعداز سه چهار ساعت بی حال و بی رمق خودشونو می رسونن به خونه هاشون و هنوز خستگی و سرما خوردن های شب قبل تموم نشده، فرداش باید سرِ کار باشن... کارهایی که عموما به خاطر ماه پر از بیکاریِ دسامبر، عقب افتاده .اگه بیزنسی دارن نظام امور از هم گسیخته.. همه در حال  کشیدن خمیازه های طویل و عریض هستند و گیج و مات موندن چیکار کنن .می بینم هیچ آشنایی نای تبریک گفتن نداره . همه با داشتن تعطیلی های قانونی و گاهی غیر قانونی احساس خستگی می کنن  ،چون در واقع یه ماه کارا تعطیل بوده .بله عزیزان من برای اولین بار رفتم مرکز شهر و این ویرانی بعد از عید رو تماشا کردم. این ویرانی در حراجی های بعد هم کاملا مشهود بود .گرچه بهر حال  کم کم همه این ویرانی ها به حال عادی برمی گرده، اما سود جویان و بهره بگیران  با ارسال صورتحساب های آنچنانی حال مردمِ از خود بیخبر رو جا میارن ... به قول یکی از موسسات وام و کردیت  در یک مصاحبه ی تلویزیونی حکایت از  میلیون ها پوند بدهی مردمو در ایام کریسمس رو می کرد و می گفت:« ما هیچوقت از یک پنی از پولامونو وصول نشده باقی نمیذاریم ..».و مردم بدبخت و بی خبر از جیب خالیِ خود باید این بدهی های غیر قابل پیش بینی نشده رو پرداخت کنند.

د ــ از روز اول ژانویه گفتیم ولی مثل اینکه شب ژانویه یادمون رفت .حتما شما هم مراسمِ آتیش بازی شب سال نو رو تماشا کردین،چه  حضوری و چه از تلویزیون فرقی نمی کنه واقعا با شکوه بود نه تنها در اینجا بلکه در تموم دنیا که قسمت هایی از اونو نشون میداد .تا اینجای قضیه مسئله ای نیست و باید آغاز سال نو رو جشن گرفت ولی این در حالیست که قسمت بزرگی از کشورهای رو ی زمین دارن در آتیش جنگ و قتل عام می سوزن و دولت های قدرتمند برای برگزاری این مراسم و خرید صدها تن مواد منفجره و غیره، میلیون ها پوند هزینه صرف می کنند ...اگه جنگ و انقلاب و معضل تروریستی رو هم ذکر نکنیم ، موضوع ازبین رفتنِ میلیون ها آدم در اثر گرسنگی و فقر باید بگیم  میلیونها انسانِ بیگناه در اثر کمبود آب و غذا و دارو در کشورای فقیرِ عقب افتاده دارن جون میدن... اما ما مخارج یک ماه دارو و غذا و آب  آشامیدنی اونارو فقط در یک شب دود می کنیم و می فرستیم به هوا  .من هیچوقت فکر نمی کردم که هزینه های مربوط به این جشن از میلیون ها پوند تجاوز کنه تا اینکه به گوش خودم شنیدم  البته بزرگداشت چنین واقعه ی مهم  و در واقع آغاز سال نو رو که نمیشه نادیده گرفت  و دست روی دست گذاشت ...اما می توان نصف این هزینه رو صرف یک مخارج ضروری حتا یک کشور از کشورایی گه دولت های قدرتمند در منافعشون شریکند ،کرد...  میگن بشر پاک و مهربان آفریده شد اما  بهشتی که مکان زندگی او بود ، تبدیل به جهنم سوزانی کرد که خود توی آتیش آن می سوزه و نابود می شه .   

داستان های باببزرگ

داستان های بابابزرگ