Sunday, 21 January 2018

داستان دزد مهمان و یا مهمان دزد  
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی از روزهای نوروز سال ها قبل، خانواده ی پنج نفره ی ما به اتفاق بابابزرگ و مادر بزرگ به منزل خاله جانم برای نهار دعوت داشتیم و طبق قرار حدود ساعت یازده و نیم همگی وارد شدیم .روز قشنگی بود برای همه، بخصوص برای بچه ها که باز فرصتی بود برای بازی کردن و خوش گذراندن .
بابابزرگ، همانطوریکه بارها گفته ام، آدم عجولی بود و ودوست داشت هر کاری بسرعت انجام بشود؛ حتا در مهمانی ها طوری رفتار می کرد که مهماندار متوجه می شد که او منتظرِغذاست. وقتی هم که مهمانی مثل مهمانی منزل خاله جان خودمانی بود، سریع می گفت: « دخترم ما گشنمونه...غذات کی حاضر میشه؟» همه  هم چون به اخلاق او عادت کرده بودند، کارها را جوری تنظیم می کردن که غذا خیلی سریع  بیاد سرِ سفره .
آن روز هم مطابق معمول غذا سریع سرو شد و بابا بزرگ بلافاصله  پس از اتمام نهار و غیره ،عزم رفتن کرد که مادربزرگ گفت:« آخه ، مرد! بگیر بشین همه با هم بریم...»؛ ولی بابابزرگ طبق معمول گفت :     « شما هروقت دلتون میخواد بیاین ...من دیگه اینجا کاری ندارم ...» و خداحافظی کرد و رهسپار شد .

ما حدود یکساعت بعد مهممانی را ترک کردیم. من و مادر بزرگ طبق معمول با هم رفتیم منزل آنها و بقیه از ما جدا شدند .مادر بزرگ کلید را چرخاند و وارد شدیم. از اطاقِ مهمونخونه صدای حرف می آمد و معلوم شد که بابابزرگ مهمان دارد . مادر بزرگ با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:« فکر نکنم که حاج آقا مهمون داشته باشه ...اونم این موقع روز ...» و بلافاصله ادامه داد که:«...شایدم یکی رو دیده و بفرما زده ...»  در این لحظه متوجه شدیم که مردِ میانسالی با لباس های نه چندان شیک  در حال خداحافظی است و داشت این جملات را ضمن خداحافظی می گفت:«...خدا شمارو خیر بده حاجی آقا، منو شرمنده کردین... خدا پدرتونو بیامرزه.. بخدا نمی دونم چه جوری از شما و مهموننوازی شما  تشکر کنم...» وبسرعت از اطاق خارج شد و به من و مادر بزرگ حتا هم نگاه نکرده و رفت به طرفِ در و به حالتِ فرار منزل را ترک کرد . مادر بزرگ و من که هر دو از دیدنِ مردی غریبه حسابی تعجب کرده بودیم یکصدا گفتیم :« ...کی بود ؟» بابابزرگ بر خلاف عجله ی ما در شنیدنِ پاسخ گفت:« بریم تو اطاق داستانش مفصله...» و داستان را تعریف کرد .
*
...« وقتی رسیدم خونه متوجه شدم که در ِ خونه بازه، البته نه چهار طاق . فکر کردم که خودم در اثر حواس پرتی درو باز گذاشتم اینه که درو بستم و وارد شدم ؛ یهو متوجه شدم که مثل اینکه یه نفر تو اطاقه ..خیلی ترسیدم ومی خواستم فرار کنم اما صدا قطع شد.. گفتم نکنه من خیالاتی شدم... اینه که وارد شدم و درست وسط اطاق مهمونخونه دیدم این مرد داره میاد به طرف من، خواستم فریاد برنم که یلافاصله گفت:" آقا نترسین من اشتیاهی اومدم...بخدا می خواستم برم خونه حاج سید محمود عباسی ، فکر کردم اینجاست، ببخشید ...»
(نا گفته نماند که حاج سید محمد عباسی یک مرد روحانی از همسایگانِ منزلِ بابابزرگ بود که  درِ منزلش به روی عموم باز بود و چون به درجه آیت اللهی داشت نزدیک می شد و صاحبِ رساله بود، همه روزه مردم می آمدند ومسائل شرعی خود را عنوان می کردند و پول سالیانه ی خمس و زکات خود شان را  نقدا به ایشان پرداخت می کردند تا مال و اموالِ خود را پاک و حلال کنند!.)
بابا بزرگ در دنباله ی صحبت ادامه داد که : « ...دیدم آدم مومنی است بفرما زدم و ازش خواستم بشینه و دهنی شیرین کنه ،آخه ایام عیده و باید آدم دهن همه رو شیرین کنه. کمی حرف زدیم و همین که شما وارد شدین ،خجالت کشید و با کلی تشکر و دعا رفت. واقعا مرد نازنینی بود و منم ازش خواستم ما رو هم دعا کنه»
*
بعد از آن ما حاضر شدیم که با هم منزل یکی از اقوام برای دید و باز دیدِ عید برویم .مادربزرگ به اطاق مهمونخونه رفته و با صدای بلند گفت :« حاجی آقا من گلِ سینه و گوشواره هامو گذاشته بودم جلوِ آینه توی طاقچه تو ندیدی ؟» بابابزرگ بلافاصله گفت: «  من چه میدونم همونجاست.» مادر بزرگ که  دستپاچه شده بود با فریاد گفت :« نخیر اینجا نیست ...سه تا اسکناسِ یک تومنیِ نو هم که می خواستم عیدی بدم به بچه های کوکب خانوم ،زیرِ جواهرام بود... لابد تو ور داشتی .!."
بابابزرگ که همیشه به حضرت عباس قسم می خورد با عجله گفت:« ..آخه من چه میدونم.. به حضرت عباس من ندیدنم... حتما خودت گمشون کردی و یا جایی گذاشتی و یادت رفته ..»
 بهر حال، جستجو شروع شد و کم کم مشخص شد چیزهای دیگری نیز از منزل ربوده شده: تسبیح عتیقه و گران قیمت بابابزرگ که از مرحوم پدرش برایش به ارث رسیده بود ،روی قرآن نبود و از همه بد تر اینکه تمام اسکناس های نویی که من ازدو روز پیش از اقوام و دوستان بزرگتر عیدی گرفته بودم و در کشوِ جلویی  گذاشته بودم ،خبری از شون نبود و همین طور ... ده ها جواهر ریز و با ارزش  ...
و معلوم شد که این آقا دزده از لحظه ی خروجِ ما از منزل از باز بودن درب حیاط استفاده  کرده و سرِ فرصت هر چی توانسته داخل جیب هایش جا سازی کرده و در لحظه ی خروج با بابابزرگ روبرو شده است. در دنباله کارش خیلی ماهرانه این داستان را ساخته که عازم منزل حاج سید محمود عباسی  بوده و بعد هم با تعارفِ بابابزرگ ضمن شیرین کردن دهانِ مبارک، منزل را ترک کرده است .
اما ما بالاخره  نفهمیدیم که این آقا یک دزدِ مهمان بود و یا مهمانِ دزد. 

No comments:

Post a Comment