Monday, 22 January 2018

قصه های من و بابابزرگ داستانتی از شجاعت های بابایزرگ

داستانی از شجاعت های بابابزرگ  
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نوشته رحیم رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا بزرگ بطور کلی آدم ترسو و محتاطی بود ...همیشه می گفت : «  فرار از صحنه ی درگیری ها بهترین کاره .» وگاهی  به من می گفت : « تا میتونی با کسی دعوا نکن و همیشه کوتاه بیا ...بعدا اون خودش از تو معذرت خواهی می کنه.» من واقعا نمی دانم که این دوگفته تا چه حد قابل قبول است، اما هر کسی در رویارویی با مسائل و مشکلات ، باید تصمیم عاقلانه بگیرد.
 با این مقدمه  ببینیم این بار بابابزرگ چه داستانی دارد.
*
بابا بزرگ از زمان های قدیم  دوستانی داشت که مثل خودِ او از وضع مالی خوبی بر خوردار بودند. یکی از این دوستان که ساکن تهران بود ،خانه ی مناسب ونسبتا بزرگی را در جایی خیلی دورتر از مرکز شهر،در واقع حومه ی شهر خریداری کرده بود تا ضمن اینکه قیمت آن روز به روز افزایش می یابد، محلی باشد برای اقامت خود و خانواده اش در هنگامی که برای زیارت به مشهد می آید .در واقع او هتل ومسافر خانه های عمومی را دوست نداشت و می خواست حتا در سفر هم خیلی راحت و بدون حضور دیگران آرامش داشته باشد ؛البته دسته کلیدی از این  منزلِ دَرَندشت را داده بود به بابا بزرگ که  چنانچه مشکلی احتمالی در این ساختمان به وجود آمد،او  بتواند آن را برطرف کند.
این خانه ی ویلایی سرایداری هم داشت با نام( مش رجب) که همان جا برای خودش اطاقکی داشت و زندگی می کرد .در ضمن  درقسمت انتهایی حیاط وسیعِ آن ، باغچه بزرگی از قبل وجود داشت که مش رجب آن را آباد کرده و  با درختان میوه و سبزیجات و صیفی جات مختلف قابل استفاده کرده بود. در طول هفت هشت ده سال این باغچه ی بزرگ تبدیل شده بود به یک باغ مصفا و پر از درختان میوه که در قسمتی از آن انواع سبزیجات و صیفی جات مختلف به عمل می آمد. می توان گفت که برای مش رجب منبع درآمدی علاوه بر حقوق سرایداری برایش  شده بود .
روز ی از روزها بابابزرگ از من خواست که با هم برای سرکشی به آنجا برویم .من در آن زمان ده سال بیشتر نداشتم و برای اولین بار آنجا را می دیدم و از این پیشنهاد فوق العاده خوشحال بودم .
مش رجب از ما استقبال فراوانی کرد و گفت : « خودتون می تونین هر چی دلتون میخواه میوه بچینین و بخورین و ببرین... باغ متعلق به خودتونه... تا اینکه شما برگردین من برم نمازمو بخونم و بعدشم یک چای دبش براتون درست کنم و با هم بشینیم و صفا کنیم .»
من خیلی هیجان داشتم بخصوص اینکه دستم به همه ی میوه های درختان می رسید و می توانستم هر میوه ای را بیشتر دوست دارم خودم بچینم .
بابابزرگ خیار خیلی دوست داشت و در فصل خیار معمولا روزی ده بیست تا خیار پوست می کرد و با مالیدن یک تکه نمک کوهی و یا به اصطلاحِ آن زمان (دل نمک)، سرازیر معده اش می کرد. من با عقل کوچک خودم همیشه  فکر می کردم که خیار میوه ای درختی است و اولین بار بود که می دیدم خیار در بوته های کوچکی روی زمین، آنهم بطور نامنظم به عمل می آید .
(التیه این روزها تکنولوژی چنان پیشرفت کرده که خیار را روی بوته های بزرگ به عمل می آورند که به خیار درختی موسوم است  ؛ولی طعم خیار های درختی با خیار های طبیعی تفاوت زیادی دارد )
من وبابا بزرگ که هر دو علاقه فراوانی به این میوه ی خوش مزه داشتیم قبل از توجه به درختان میوه ،اول  خودمان را به قسمت بوته های خیار رساندیم... بابا بزرگ سفارش اکید می کرد که: « خیلی مواظب باش...بوته های ضیف و شکننده ی خیار هارو لگد نکنی که میگن خیاری که از بوته ی لگد خورده به عمل بیاد تلخ میشه.»
در بدو ورودِ به این ویلا من صدای پارس کردن سگی را از گوشه ی باغ شنیدم و کمی هم جا خوردم .مش رجب گفت:« برای امنیت اینجا من  از سال ها قبل یه سگی رو از روستامون آوردم ...البته بی آزاره نگرون نباشین..با شما کاری نداره ....قلاده ی اونو محکم اونجا بسته ام ..»البته من هم چندان توجهی به این مسئله نکردم؛ ولی بابابزرگ که همیشه از سگ می ترسید برای اطمینان خاطر مجددا از مش رجب خواست که مبادا این سگ مشکلی پیش بیاورد و او هم تاکید کرد که:" نگرون نباشین."
در یک لحظه که ما هنوز برای چیدن خیار اقدامی نکرده بودیم و مش رجب از صحنه دور شده بود ، ناگهان  من متوجه شدم که سگ با سرعت غیر قبال تصوری به طرف من و بابا بزرگ  خیز برداشت و در یک چشم بهم زدن  مرا مورد هدف قرار داد .... ما هر دو فریاد میزدیم..« مش رجب...کمک ...کمک کجایی؟..»  اما بابابرگ خودش را  انداخت وسط من و سگ و در واقع می خواست که مرا نجات بدهد... مسلما من با جثه نحیف خودم  قدرت دفاع نداشتم.بابا بزرگ که از من بیشتر ترسیده بود، شجاعتی به خرج داد که من هرگز تصورش را نمی کردم .
سگ وحشی با یک جست سریع  مرا رها کرده و به طرف او حمله ور شد. بابابزرگ بیچاره روی زمین ولو شد و صدای فریادش بلند شد .اما با حرکتی سریع خودش را بلند کرده و خوشبختانه در کنارش بیل باغبانی مش رجب افتاده بود و با یک حرکت سریع و غیر قابل تصورآن را بلند کرد. سگ از دیدن بیل وحشت زده با صدای وحستناکی شروع کرد به عقب نشینی و واق واق کردن... ولی از مقابل ما دور نشد ..بابابزگ که با ایستادن سگ جری تر شده بود بیل را بلند کرد که به فرق سگ بکوبد که مش رجب بنا به گفته خودش نمازش را شکسته و خودش را به صحنه رساند و سگ را از دستِ ما وما را از دست سگ نجات داد .کاری نداریم به اینکه بابابزرگ برای لحظه ای بی حال شد و با آب قند اهدایی مش رجب حالش سر جا آمد .اما ما دو نفر تمام بدنمان می لرزید و دیگر نه توان ماندن داشتیم و نه حال میوه چیدن و خوردن. اینست که نا کام آنجا را ترک کردیم .مش رجب بسیار شرمنده شده بود و قسم می خورد که قلاده سگ را محکم تر از همیشه بسته بود، اما هرگز  معلوم نشد که سگ چگونه خود را آزاد کرده و به طرف ما آمده بود .

فردای آن روز مش رجب بعنوان عذر خواهی با سبد بزرگی ازمیوه های لذیذ تابستانی و نیز سبد جداگانه ای  پر از خیار های قلمی که هنوز گلهای زردشان در انتهای خیار ها خودنمایی می کردند، به منزل بابابزرگ آمد و ضمن بوسیدن دستِ بابابزرگ و صورت من باز هم عذر خواهی فراوانی کرد و ما را برای  هفته ی آینده به آبگوشتِ روستایی پز دعوت کرد ...ولی من از بس ترسیده بودم هیچوقت قبول نکردم که با بابابزرگ در رفتن به باغ همراه شوم و بابابزرگ هم نپذیرفت. از آن زمان به بعد  دیگر نظرم نسبت به بابابزرگ عوض شد و بابابزرگِ ترسو همیشه برای من قهرمانی بود که جان مرا نجات داد .  

    

No comments:

Post a Comment