Monday, 15 January 2018


داستانِ نگرونیِ بی مورد ِبابا بزرگ
(بخش کوچگی از کتاب قصه های من و بابا بزرگ)
نگارش :رحیم زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا بزرگ بطور کلی آدمِ خیلی نگرانی بود و فکر می کنم این خصلت هم بیشتر مربوط می شد به مهربانی او نسبت به همه . داستانی را به یاد دارم از نگرانی های بیش از حد بابا بزرگ نسبت  به اطرافیان ونزدیکان  که به خواندنش می ارزد.

... نیمه شبی بود که من غرق خواب بودم و یک مرتبه متوجه شدم که  مادرم مرا از خواب بیدار کرد...من هیچوقت مشقتِ  بیدار شدنِ بی موقعِ آن شب را فراموش نمی کنم :«...پاشو...دارن در میزنن...زود باش ... من می ترسم تنهایی برم دمِ در...»
آن شب پدر منزل نبود؛ در واقع چند روزی می شد که از طرفِ محلِ کارش به ماموریتی اعزام شده بود  و مادر و ما بچه ها توی خونه  تنها بودیم. با اکراه همراهِ مادر به طرف در دویدیم ، درحالیکه من هنوز داشتم کتم را می پوشیدم . چون دَرِ منزل در آن طرفِ حیاط قرار داشت، ما باید طولِ حیاط را طی می کردیم .مادر با صدای بلند گفت: «کیه ؟» و صدای بابا بزرگ را هر دو شنیدیم .مادر با نگرانی در را باز کرده و با دستپاچگی و بدون هیچ مقدمه ای گفت: «چی شده؟... مادر جون حالش به هم خورده ...؟.تو رو خدا زودتر بگین دیگه...»
بابابزرگ که داشت نفس نفس می زد، گفت :«هوا خیلی سرده... زود تر بریم تو هال تا بهتون بگم...» و به سرعت همه باهم وارد هال شدیم... در حالیکه هر لحظه منتظر بودیم تا بابا بزرگ  خبرِ بدی را به ما بگوید

«....امروز بعد از ظهرعاطفه (در واقع خاله ی بنده) اومده بود خونه ی ما و از من یه کمی قیر می خواست که بهش دادم ...البته ازش پرسیدم که  قیر رو برای چی می خواد که گفت  تهِ یه چیزی سوراخ شده و می خواد اونو بچسبونه . امشب وقتی می خواستم بخوابم یهو یادم افتاد که اینا دیروز یک منبع بزرگِ پونصد لیتری خریدن برای ذخیره کردنِ نفت.... چون اخیرا کرسی شونو برداشتن و بخاری نفتی گذاشتن و دیگه نمیشه خورده خورده نفت از بقالی بخرن. قرار بود نفتیِ محله نفتِ مصرفی شونو یک جا براشون ببره .»

 من و مادر هر دو گیچ شده بودیم که این داستان چه ربطی به ما دارد، آنهم در نصف شب.  مادر با عصبانیت گفت: « آقا جون؛ اینا چیه می گین؟ ...موضوع چیه ؟ » که گفت:«... صب کن دارم میگم.» و ضمن اینکه نفسی تازه می کرد ،ادامه داد:«...حالا  نصف شبی به این فکر افتادم که نکنه تهِ این منبع سوراخه و عاطفه این قیرو می خواسته برای بستن سوراخ اون منبع ...حتما عاطفه نمی دونه  قیر توی نفت حل میشه و اگه تا به حال این کارو کرده باشه ، خدا میدونه چی پیش میاد و حالا نفت زیادی تو راهرو زیر زمین راه افتاده ... جواد آقا  هم که دائما سیگار تو دستشه و اگه کبریتو خاموش نکرده بندازه کفِ زیر زمینی که پر از نفته، یک آتیش سوزی پیش میاد که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ...»
مادر که از این نگرونیِ بی مورد کاملا عصبانی بود با ناراحتی  گفت:« آقا جون...حالا از دست ما چه کاری بر میاد، اونم این موقعِ شب ؟» که گفت:« اومدم که یکی تون با من بیاین تا بریم اونجا ببینیم چه خبره ؛» و منتظر جواب مادر نشده و در دنباله ی کلامش به من اشاره کرد.:«.. تو بیا بریم ....مادرت باید پیش بچه ها بمونه...»
مادر هر چه التماس کرد که این یک فکرِ بی موردی است ...ولی به گوشِ بابا بزرگ نرفت که نرفت . و وقتی که دید ما حرفشو قبول نداریم ،گفت : «  اگه شما نیاین من خودم میرم.»
باید اضافه کنم که منزل بابابزرگ فقط چهار پنج تا خونه تا منزل ما فاصله داشت، در حالیکه تا منزل خاله  عاطفه حدود یک کیلو متر راه  بود .به هر حال قرارشد طبق معمول من در خدمتِ بابا بزرگ باشم. حدود  بیست دقیقه ای تو راه بودیم و رسیدیم در زدیم وجواد آقا در را باز کرد و با تعجب نگاهی به ما انداخت... و وقتی بابا بزرگ مسئله را عنوان کرد، او با خنده گفت :«حاج آقا... عاطفه قیرو برای چسبوندن تهِ آفتابه ی حلبیِ مش حسین سرایدارِ خونه از شما گرفته ...بعلاوه مگه ما نمی دونیم که تهِ ظرف نفتو هیچ وقت با قیر نمی چسبونن ...برین و راحت بخوابین ...دیگه سعی کنین بیخودی برای خودتون داستانِ نگرون کننده   نسازین...»
البته من خودم میدانستم که این نگرانی های بی مورد بابابزرگ هرگز تمام شدنی نبود

No comments:

Post a Comment