Tuesday, 30 January 2018


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان فرار خروس بابا بزرگ از قفس
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ)
نگارش :رحیم زاده

 در انتهای حیاطِ منزلِ بابا بزرگ یک  مرغدونی قرار داشت که چهار تا مرغ و یک خروس در آن نگهداری می شدند .معمولا برای چهار پنج تا مرغ فقط یک خروس کافی است، زیرا خروس بعلت اینکه تخم نمی کند، پرنده ی خانگی بی خاصیتی است... اما وجودش بین چند تا مرغ لازم است و من در عالم بچگی  فلسفه اش را نمی دانستم.
بطور کلی نگهداری این مرغ وخروس ها در منزل دو استفاده ی مهم داشت: یکی  اینکه غذاها ی اضافیِ روزانه ، از جمله برنج ونان های خورد شده و مانده را می خوردند و دوم اینکه روزی هم چند تا تخم مرغ  به عنوان قدردانی به صاحبخانه تقدیم می کردند.
من غذا دادن به این پرندگان خانگی را خیلی دوست داشتم و هر وقت منزل بابا بزرگ می رفتم اولین کارم سر زدن به مرغ و خروس ها بود  و بعد هم غذا دادن به آنها. بعد از ظهر یک روز تابستانیِ گرم که همه روی بهار خوابِ مفروش با قالیچه  در حیاط نشسته بودیم،از مادر بزرگ پرسیدم:" میتونم به مرغا عذا بدم ..؟." مادر بزرگ هم بلافاصه رفت و مقداری پلوِ مانده از شب قبل و کاسه ای نان خشک خیس شده آورد و من هم خوشحال  به طرف قفس مرغ ها رفتم. در اینجا اشتباهی کردم  که  منجر شد به فرارِ خروسی از قفس و منِ بیچاره  حسابی مورد توبیخِ بابا بزرگ واقع شدم .جریان از این قرار بود:
 رفتم جلو قفس و در آن را آهسته  باز کردم  ...معمولا این کار برای من آسان بود و بارها آن را تجربه کرده بودم ،اما  این بار چون مرغ و خروس ها  خیلی گرسنه بودند ،با دیدن من هجوم آوردند  درست جلو دربِ قفس و اشتباه من این بود که اولا نباید درِ قفس را خیلی باز می کردم... ثانیا طوری جلوِ قفس می ایستادم که مرغ وخروس ها نتوانند خارج شوند.... ولی متاسفانه کاری که نباید بشود، شد وآقا خروسه  با یک جست خودش را از قفس انداخت بیرون. تا اینجای قضیه مشکلی پیش نیاورد، چون معمولا هر از گاهی آنها اجازه داشتند در حیاط منزل هوا خوری بکنند تا اینکه کار گر منزل که پیره زنی بود، بتواند قفس را تمیز کند؛ اما آن روز موضوع فرق می کرد، چون خروسه که  بطور انفرادی خودش را از زندان رها کرده بود ،در همان دقایقی که بابا بزرگ داشت دمِ درب حیاط  با  کارگری قرارِ کارِ فردا را میگذاشت، از زیر پاهای او با یک جست خودش را به کوچه انداخت و پا به  فرار گذاشت  .بابا بزرگ فریاد زد : « برو بگیرش...پسره ی بی عقل !چرا در قفسو باز گذاشتی ..؟" من هم دنبال خروس شروع کردم به دوبدن ...حالا خروس بدو،من بدو... ولی امکان رسیدن و گرفتنش محال به نظر می رسید؛چون من با خروس فاصله ی زیادی  داشتم و نمی توانستم به آن برسم.
 این تعقیب و گریز تا چندین کوچه و پس کوچه ادامه یافت تا اینکه خروس  به یک کوچه بن بستی رسید و   من  خیلی خوشحال شدم  که در انتهای کوچه آن را خواهم گرفت؛  ولی از بختِ بد درب منزل که به حیاط بزرگی وصل می شد، چهار طاق باز بود و خروس وارد حیاط درندشت منزل شد.
من می دانستم که اینجا منزل یک زن و شوهر پیر و مومن است که اکثرا در منزلشان جلسات روضه خوانی و قرآن خوانی دارند. خروس سراسیمه چرخی در حیاط زد و دوسه پله ی مشرف به اطاق را در حال دو و پرش طی کرده  و وارد اطاق روبرویی شد که تصادفا آن روز جلسه ی روضه خوانی بودو  از آن صدای روضه خوانی  آخوندی به گوش می رسید . البته من فقط جرات کردم تا بالای ایوان  خودم را برسانم و همان جا متوقف شدم... اما چون درب اطاق باز بود خروس هراسان داخل اطاق شد.
 برخی از زنان چادر به سر که در حال گریه و زاری بودند و نخست متوجه نشدند.... خروسِ وحشی چرخی در اطاق زد و با چپه کردن چندین قندان قند و استکان  چای متوجه شد که گرفتار شده. زنان بنای فریاد را گذاشتند و آخوند هم همصدا با دیگران بنا کرد به کیش کیش کردن و در ضمن برای حقظ آرامش دستور صلوات داد.... خروس ظرف کمتر از یک دقیقه  چنان اغتشاشی به پا کرد که حد نداشت ...در واقع صحنه تراژدی به یکباره تبدیل شد به صحنه ای کمدی و خنده دار...
من در عالم بچگی نمی توانستم جلوِ خنده ا م را بگیرم. آقای آخوند فکر می کرد من عمدا باعث بهم زدن مجلس شده ام ،اینست که حسابی عصباتی شد و  دادی به سرم کشید ..." پسره احمق... خجالت بکش.... اینجا مجلس امام حسینه... مسخره بازی در آوردی..؟و نمی دانست منِ بدبخت. واقعا بی گناهم .
در اینجا قبل از اینکه کار بجای باریکی بکشد من حسابی شانس آوردم چون  خروس پس از این چرخش ناهنجار دراطاق و بهم زدن مجلس روضه خوانی ،از اطاق خارج شد و منهم به دنبالش ...عجیب اینکه خروس داشت مسیر رفته شده را بر می گشت و منهم با همان سرعت به دنبالش چون ممکن بود که گمش کنم وآنوقت جواب بابا بزرگ خشمگیمن را چی می دادم.
 بابا بزرگ هنوز دمِ در داشت با آن مرد تعمیر کار حرف می زد که من وخروس از مسابقه ی دو فارغ شدیم .بابا بزرگ خیلی سریع  با دیدن ما درب حیا ط را چهار طاق باز کر و  ما در حال دویدن  وارد  حیاط شدیم .

خروس گویا از کرده ی خود پشمان شده  بود؛ زیرا خیلی سریع وارد قفس خودش شد و من هم نقس زنان هم به کار خروسه می خندیدم وهم غرغر های بابا بزرگ را تحمل می کردم . 

No comments:

Post a Comment