Tuesday, 30 January 2018

داستان  جا ماندن بابابزرگ در قطار
(بخش کوچکی از کتاب قصه های من و بابابزرگ )
نگارش : رحیم زاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در اواسط دهه سی خورشیدی قطار تهران مشهد شروع به کار کرد در واقع این مهم ترین و پر درآمد ترین خطِ قطار برای وزارت راه بود که  طبق طرح آن زمان  دیرتر از حد معمول هم شروع به کار کرده بود . مردم مشتاق و قطار ندیده ی مشهد استقبال بی نظیری از این پدیده ی جدید کردند و مهم تر اینکه با افتتاح این وسیله ی نقلیه، تسهیلا ت  جدیدی برای  زائرانِ مشتاق سراسر ایران به وجود آمد که پس از آن سیل مسافران بیشتری به شهر مشهد جاری شد .
در آن زمان ها بدرقه کردن مسافران تا پای اتوبوس و قطار و نیز هواپیما که پرواز های محدودی داشت، از اهمیت ویژه ای بر خور دار بود، بخصوص اینکه اگر مسافران  از زوار مشهد بودند .

صبح زود یکی از روزهای تابستان بابا بزرگ به منزل ما آمد که:«  بیا با هم به ایستگاه راه آهن بریم برای بدرقه حاج غفار آقا و خانمش که دوهفته قبل برای زیارت از تهران آمده اند.» من که دوازده سالم بود،هنوز این وسیله نقلیه ی عجیب و تازه را فقط در فیلم ها دیده بودم و دیدن قطار و حتا ایستگاه راه آهن و سکوی قطار برایم جالب بود و ظرف چند دقیقه آمادگی خودم را اعلام کردم. من و بابابزرگ در حالیکه من در پوست خود نمی گنجیدم ،پای پیاده عازم ایستگاه راه آهن شدیم و البته بابا بزرگ یک جعبه  شیرینی تخم مرغی هم که از شیرینی های مخصوص مشهد است، برای آنهاخریده بود.
 گرچه راه برای من خیلی دور به نظر می رسید ولی این کارِ سخت یک دنیا برای من ارزش داشت. ساعت حرکت قطار ده صبح بود و من و بابابزرگِ عجول از ساعت هشت صبح ،حتا قبل از مسافرن  در ایستگاه راه آهن  منتظر بودیم. آنها نزدیک ساعت نه رسیدند و چون وقت فراوان بود ما هم رفتیم توی قطار و در کوپه ی آنها نشستیم به حرف زدن .
بابا بزرگ مرتبا ساعت جیبی مخصوص خودش را که به زنجیری وصل بود و در جیبب کوچک بالای کتش قرار داشت بیرون می کشید و نگاه می کرد و می گفت:« هنوز خیلی وقت داریم.» .یک بار هم حاج غفار آقا  از پدر بزرگ پرسید که :« حاجی؛ مطمئنی که ساعتت درسته ؟» بابابزرگ مثل اینکه به ساعتش توهین کرده باشند گفت: « از ساعت من دقیق تر اصلا وجود نداره...» و بهمین دلیل همه مطمئن بودیم که هنوز خیلی وقت داریم. من که از حرف های خسته کننده ی بزرگ ترها حالت بدی داشتم، به بهانه ای از قطار پیاده شدم .
ناگهان متوجه شدم که مامور قطار دارد سوت می زند و تاخودم را برساندم به درِ  قطار دیدم قطار آرام آرام تکانی خورده و حرکت کرد .گویا ساعت بابابزگ ده دقیقه عقب بوده.  با دستپاچگی مانده بودم چکار کنم. (آخه، بابابزرگ که هیچوقت غفلت نمی کرد و بطور کلی آدم ترسو و محتاطی بود!)از پشت شیشه او را دیدم که  سریع خودش را به نزدیک ترین درِ خروجی قطار رساند ولی دیگر دیر شده بود و قطار داشت همانگونه آرام به جلو می رفت ..من فریادزنان ماموری را که در همان نزدیکی بود صدا می زدم ؛ در حالیکه بابابزرگ جلو درب باز قطار حاج و واج ایستاده بود.  البته نا گفته نماند که قبلا به من گفته بود که:« بدون بلیت سوارشدنِ به قطار جریمه ی سنگینی داره.»  از طرفی  او کجا می توانست برود و مهم تر اینکه چطور می توانست برگردد.
 دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که قطار از مقابل سکوی ایستگاه داشت رد می شد که سرعت بگیرد و من هم همچنان بدون توجه به سوت اعتراض آمیز مامور، موازی با قطار می دویدم  که ناگهان دیدم درِ قطار باز شد و بابا بزرگ خودش را از قطار به بیرون پرت کرد و روی شن های تقریبا ریز ولو شده و بی حرکت ماند. من فریاد زنان خودم را به او رساندم ومامور قطار هم  بسرعت خودش را به ما رساند و در حالیکه او را از زمین بلند می کرد میگفت: «حاج آقا طوری که نشده ..حالتون که بد نیست...؟" و بابا بزرگ که رنگ صورتش پریده بود گفت:« چیزیم نیست فقط خیلی ترسیدم ..» کمی هم دست ها و پاهایش و صورتش خرا ش برداشته بود .
مامور قطار درحالیکه از این کار او تعجب کرده بود می گفت:« آخه چرا یک چنین کار خطر ناکی کردید حاج آقا؛.. خدا رحم کرد.. آخه با چه جراتی این کارو کردید؟" بابا بزرگ درجواب او با صدایی که هنوز از این کار خطرناک می لرزید گفت:« از جریمه ترسیدم...» .مامور جواب داد :« جریمه اش اعدام که نبود ...تا اولین ایستگاه  یعنی نیشابور می رفتید و با قطاری که از تهرون میومد بر می گشتید... مهم نبود، فوقش پول یک بلیت از شما می گرفتند یعنی سه توما ن... شما عجب دل و جراتی دارید..!»
بابابزرگ که خجالت زده بود، جواب داد:«  منکه جرات پریدن نداشتم از دوستم خواهش کردم منو هل بده که اینکار رو کرد. لابد بیچاره حالا خیلی هم نگرونه ... حالا باید وقتی اونا رسیدن تهرون من از اینجا تلفن بزنم  و بگم هنوز زنده ام؛ البته باید برم تلفن خونه.
بعد از اینکه با درشکه برگشتیم منزل، بابا بزرگ را برای اطمینان خاطر از رفع خطر و نیز بانداژ قسمت های خراش دیده بردیم به بهداری منطقه و پانسمان مختصری در قسمت آرنج دستش و نیز زانوهایش انجام داد. خوشبختانه خطری متوجه او نشده بود .
نکته ی خیلی جالب دراینجا این بود که ترس از جریمه شدن بابابزرگ را وادار کرده بود که حتا جان خود را به خطر بیندازد . مدو با هم به ایستگاه راه آهن برویم و من هم این وسیله ی نقیله را ببینم ک


No comments:

Post a Comment