Wednesday, 16 July 2014

نکته ها 37
گاهی ما ایرونیا غر می زنیم که دیگه از دست این سخنان و اصطلاحاتِ تعارفی رایج بین ایرونیا واقعا خسته شدیم . آخه چقدر باید قربون صدقه همدیگه بریم ..چقدر باید بگیم " دست شما درد نکنه "..چقدر باید به این و اون بگیم "خسته نباشین."
راستی،آیا تا بحال  فکر کردین که  وقتی به یه نفر میگیم" دست شما درد نکنه،" کاهشی در دردِ دست ایشون ایجاد میشه یا نه ؟ آیا وقتی به کسی می گیم که "خسته نباشی،"  این جمله حتا یه ذره از خستگی اونو کم می کنه؟
با یه بررسی کوتاه میشه توضیح داد که: بابا جون، این تعارف تکلیفا فقط اطاعت از یک رسم و رسوم سنتیه  که توی فرهنگ ما ریشه دونده و کاریشم نمیشه کرد .اگه ما در برخوردا مون با یه نفر، از این کلمات که مثل نقل و نبات توی جملات مردم وجود داره، استفاده نکنیم، متهم می شیم به بی ادبی... ما بارها شده که خودمون از مردم گله می کنیم که چرا طرف اینقدر با ما سرد رفتار کرد ،حتا یک احوالپرسی ساده هم نکرد و  یا اینکه کاری رو برای کسی انجام میدیم و میگیم:" طرف حتی یه بار نگفت دست شما درد نکنه." مگه نه؟
اینگونه افکار و وازدگی از بکار بردنِ اینگونه اصطلاحاتِ روزمره بیشتر در بین ایرونیای اینجاست که با فرنگی جماعت سر و کار دارن ،والا، در ایران خودمون که  تمدن فرنگی هنوز نتونسته  این تعارفات لفظی رو کم کنه و یا از بین ببره ، مردم هم مشکلی با این کلمات و اصطلاحات ندارن.
 حتما شما هم می دونین ما در جایی زندگی می کنیم که مردمش با ذکر یک کلمه ی (های) و یا (هی ) از کنار هم رد میشن و یا اینکه بِر و بِر به هم نیگا می کنن و یه احوالپرسی ساده هم نمیکنن. خوشبختانه ما ایرونیا هم در اینجا اینگونه  مشکلات رو  با اونا نداریم ... اگه یادمون بره بهشون سلام بدیم، یارو اصلا متوجه نمیشه، چه برسه به اینکه گله کنه. ما عادت کردیم که  حتی با این انگلیسیا احوالپرسی هم  نکنیم و جالب اینه که اونا هم توقع ندارن که در هر برخورد  احوال هفت جد و آبادشونو بپرسیم .اما همینکه یه ایرونی یه کمی  خوی فرنگی بگیره  و بقول معروف تحویلمون نگیره و قربون صدقه رو بذاره کنار، فوری  گله میکنیم که:" مگه ما چیکار  کردیم که اون اینجوری داره  با ما سرد رفتار میکنه "
ولی خودمونیم ،بعضی وقتا می بینیم که این گونه کلماتِ آغشته با تعارف، محبت ایجاد میکنن و زیبایی  خاص خودشونو دارن .برای مثال وقتی از کنار کارگرایی که مشغول کارن، رد می شیم و میگیم (خسته نباشین )چقدر اونا از این تعارف خوشحال میشن و انرژی مثبت می گیرن . وقتی داریم یه چیزی میخوریم و کسی ، حتا نا آشنا رد میشه و میگیم :ّ"بفرما" و به اصطلاح یک" بفرما " میزنیم، طرف چقدر کیف میکنه و از این تعارف خوشش میاد .وقتی به یک مریضی میرسم و احوالشو می پرسیم، حتا اگه حالش خراب باشه چقدر توی چشاش نگاه های محبت آمیزی می بینیم .بنابراین باید گفت که این فرهنگ معاشرتی ما عیب و ایرادی نداره و پر از لطف و صفاست ،اما وای به حال نسل بعدی ما که در درون این فضای خارج از لطف و صفا دارن بزرگ میشن ...نسلی که مادر پدرا داره پدرشون در میاد که بهشون سلام دادن به بزرگتر هارو یاد بدن .
راه دوری نریم ، توی همین کانون خودمون یک کلاس فارسی کوچیکی داریم ، اینکه میگم کوچک منظورم کلمۀ(بی اهمیت) نیست بلکه منظورم اینه که شکل ظاهریش کوچیکه اما پر محتواست و عزیزانِ مسئول واقعا زحمت می کشن و دوسه ساله که از جون و دل با این بچه های ایرونیِ نیمه فرنگی دارن ور میرن تا بهشون فارسی یاد بدن و خدائیش پیشرفتشون هم خیلی  چشمگیر بوده .اما اینقدری که اینا سعی و تلاش کردن که به این بچه ها سلام کردنِ فارسی یاد بدن،به اندازۀ زحمت یاد دادنِ جملۀ معروف "بابا نان داد"نبوده. این بیچاره ها  به محض اینکه بچه ها وارد میشن خودشون پیش قدم میشن و سلام بلند بالائی به اونا می کنن، ولی بچه ها  زیر لب، بفهمی نفهمی سلامک کوتاهی رو با اکراه  تحویل میدن که قابل شنیدن هم نیست.
من هم به نوعی در این گیر و دارناظر هستم و سهیم .هم همه کاره ام و هم هیچکاره، یا میشه گفت که به عنوان ِیک دربون مشغول انجام وظیفه ام .می خوام اینو بگم که من چون  خود عمری در خدمت آموزش و پرورش بوده ام شاید بیشتر از همه این مشکل تربیتی رو در بین خانواده های ایرونی درک  می کنم.  آنچه از نظر فرهنگی برام مهمه اینه که ما ایرونیا  در امور تربیتی برای بچه هامون نه تنها کاری نکرده ایم، بلکه خیلی هم به قهقرا رفته ایم.
ما در جائی زندگی می کنیم که والدین مجبورن به بچه شون سلام کنن و از بچه شون اطاعت کنن .نمیگیم که در ایران پدر مادرا موفق ترهستند، اما آماراینجوری نشون میده که سیستم های برخوردی با بچه ها در اونجا خیلی بهتره و والدین این مشکلاتو با اونا به این شدت ندارن .
در مجلسی بودیم که هنگام خداحافظی خانومی از دختر بچه هشت  سالش می خواست که خداحافظی بکنه،  اونم به هر دلیلی طفره می رفت .پدرِ خانوم  صابخونه هم که از ایران اومده بود و این مهمونی هم به خاطر ورود ایشون بود،پیله کرده بود که با بچه خداحافظی بکنه. مادرِ دختر بچه  دوباره به دخترش اصرار کرد که: " عزیزم از حاج آقا خداحافظی بکن، تا ببینن که تو هم فارسی خوب بلدی ، برو بوس بده بگو زحمت دادیم." دختر بچه نگاهی با بی تفاوتی به حاج آقا کرده و با لهجه ای فارسی انگلیسی گفت:" آخه مامی جون... این آقا ریشاش خیلی زبره ،آی هیت هیم ." و بطرف درِ خروجی فرار کرد.نه تنها مامانش از خجالت خیس عرق شد بلکه همه مهممونا که در حال خدا حافظی بودن ناراحت شدن و برای رفع و رجوع هر کدوم جمله  تعارف آمیزی رو بیان کردن که هیچیک حقیقت نداشت.

حالا شما خودتون رفتار این دختر بچه هشت ساله رو با هم سن و سالای خودش در ایران مقایسه کنین و ببینین تربیت یعنی چی؟ من خودم وقتی با بچه های فامیلامون درایران روبرو می شم، واقعا غرق لذت میشم، اما در اینجا اگه برخوردی اتفاقی در جایی با اینگونه بچه ها  داشته باشم با توجه به اینکه من بچه ها رو واقعا دوست دارم، کلی نا امید میشم .من  باور دارم که بچه ها بی گناه ترین موجودات روی زمین هستند و اینا ازهر گونه آلودگی به دورن و دلیل دوست داشتن اونا هم همینه .اما هر گونه کوششی از طرف من نسبت به جلب نظر اونا منو واقعا مایوس میکنه . می بینم که کوشش مادر پدرا برای تفهیم آداب و رسوم ایرونی به بچه هاشون که یکی از مهمترین اونا احترام به بزرگتراست ، با شکست روبرو میشه .حالا اگه این نسل خودشون دارای نسل جدیدی بشن، دیگه هیچگونه اثری از اینهمه لطف و صفا ی ذاتی ایرونی در وجود اونا باقی نخواهد موند. دوستم می گفت:" تلفن زدم به یه نفر و باهاش کار داشتم. پس سی چهل تا زنگ گوشی برداشته شد و تا بگم "الو"صدای پسر پانزده سالشو شنیدم که  گوشی توی دستش به طرف پدرش داد میزد که :"بابا، بگو هرکس باهات کار داره به موبایلت زنگ بزنه... مگه من اینجا نوکر مردمم که هی گوشی روبردارم... همش این دوستات  با تو کار دارن...".گوشی رو گذاشتم و به موبالش زنگ زدم و گفتم: من گمون نکنم که یک انگلیسی بچه شو اینجوری تربیت کنه...وای به حال  ما که یک قدم هم از انگلیسی ها جلو زدیم... آخه چرا پدر مادرا نمی شینن یه کمی جدی تر به بچه هاشون ادب و کمال یاد بدن...بهشون بگن درسته که ما در اینجا زندگی می کنیم ولی در اصل ایرونی هستیم و  نباید بذاریم که فرهنگ و ادب و تمدن ما در اینجا به دست خودمون از بین بره .ما نباید بذاریم  که معیارهای والای تمدن و آداب و رسوم فرهنگِ  والای ما به دست بچه های خودمون نابود بشه و به باد فنا بره...آیا شما هم با من هم عقیده هستین؟  
نکته ها 36
این بار برای تنوع بیشتر در این صفحه،  رفتیم توی بازار نکته ها و چندین نکتۀ کوچک و پر معنی رو براتون انتخاب کردیم:
**
 یه وقت می بینی که یه نفر دیر وقت  به خونت زنگ میزنه .اگه صدات خواب آلود باشه میگه :
"خواب که نبودی؟ " از نظر بنده که یک کمی نکته چی هستم این جمله پنج تا معنی  میتونه درونش وجود داشته باشه :
 1 – این موقع تو نباید خواب باشی، چون ما هنوز بیداریم....
2 ــ  این چه موقعِ خوابید نه؟
 3 ــ چرا به این زودی خوابیدی؟
 4 ــ چون من باهات کار دارم تو حق نداری خواب باشی!
 5 ــ اصلا تو به چه حقی  گوشی رو دیر برداشتی ...
 و تازه اگر ببینه یه کمی با کسالت حرف میزنی بعد از نیم ساعت حرف زدن  میگه :
"برو بخواب بابا،  فردا بهت زنگ میزنم"
یعنی ما بهت اجازه دادیم که بری و بخوابی .
*
خانمی از دوستان تعریف می کرد که :
  اونروز توی یه مجلسی نشسته بودیم و گرم صحبت. اما باور کنین تمام مجلس غیر از چند دقیقه صحبت و احوالپرسی اولیه، کشیده شد به موبایل بازی و ور رفتن به موبال های آنچنانی توی دست حاضرینِ در این محفلِ صد درصد زنونه..
 میدونین که اینروزا  بیماریهای حاصله  از موبایل مثل مسیج و پیامک و عکس و فیلم ، از حفاری های تلفن های دستی که در بین بچه ها رواج داشت، ماشاالله به بزرگترا هم سرایت کرده و درمونی هم نداره. در تموم مدتِ این دوساعت مهمونی ، موبایل ها پنجاه بار زنگ زد .اون یکی دعوای بچه هاشو حل می کرد اون یکی سرِ شوهرش داد میزد که چرا جواب مسیج شو نداده. یکی به نامزدش یکسره  پیامک عشق و عاشقی می فرستاد. اون یکی ویدیوی نوه عزیز دردونه شو به همه نشون میداد و قربون صدقش می رفت، یکی جُکهای آنچنانی رو با صدای بلند برای همه قرائت می کرد. یکی  که مدرن تر بود،رفته بود توی اینترنت و داشت غرق می شد...
این دوست عزیزمون پس از نقل اینجور چیزا ادامه داد که :لطفاً همینو تو نشریه تون بنویسین .عرض کردم "چَشم"  و می بینین که نوشتم ...و همینطور که داشتم می نوشتم ،فکر می کردم که : خدایا ببین، با پیشترفت علم مارو به کجاها کشوندی که لطف و صفای دیدارهای دوستانه مون از بین رفته و جلسات خوش و بش های دور هم بودنمون، تبدیل شده به  ور رفتن به تلفن های موبایل .نمی دونم باید به بنیانگذار تلفن رحمت بفرستیم یا ...
*

 ن ــ یه همسایه ای داریم که یک  سگ گنده داره ، البته از اولش گنده نبوده ولی اینقدر بهش رسیدن که ماشاالله چاق و چله شده. من کاری ندارم به اینکه چرا این سگو از بچه هاشون هم بیشتر دوست دارن ...این حیوون پرستی از همون زمان حضرت آدم وجود داشته و حالا هم متاسفانه  نه تنها  هست بلکه خیلی هم شدید تر از قبل... و بیشترم  بین این خارجیا رواج داره تا ما .
 اما چیزی که در این مورد به من ارتباط پیدا میکنه اینه که وقتی این همسایه رو تو کوچه خیابون می بینم، باید با سگش هم احوالپرسی بکنم و از این سگِ پدر سگش هم دلجویی به عمل بیارم و دست نوازش به موهای بدنش بکشم که البته چندشم میشه. وقتی این کارو می کنم، نه تنها سگه خیلی خوشش میاد بلکه جنابِ (جان) خان هم نگاه های محبت آمیزی به من میندازن که نشونه  تشکر فراوونه .وای به روزی که من حوصله نداشته باشم و احوال سگشو نپرسم . ...مسئله مهم اینه که ایشون دوتا بچه قد و نیمقد هم  دارن که  رابطه شونم با من خوبه.  بعضی وقتا که بچه هاشون با باباشون هستن، اگه احوال بچه ها رو نپرسم، براش اصلاً مهم نیست، ولی سگه رو باید حسابی تحویل بگیرم. ایکاش این آقا بچه های خودشو هم اینقدر تحویل می گرفت .
*
  یه سوال کامپیوتری از دوستم که خودشو متخصص کامپیوتر میدونه پرسیدم که گفت:
ــ فردا جوابشو میدم.
ــ آخه جوابش نباید اینقدر سخت باشه، ببین من کارم یه طوریه که  تا فردا نمی تونم صبر کنم.
ــ  آخه باید بپرسم.
ــ  از کی؟
ــ  از پسرم .
من واقعا خنده ام گرفته بود و با تعجب پرسیدم:
ــ تو مثلا لیسانس و یا نمی دونم فوق لیسانس کامپیوتری! واقعا راست میگی و باید از پسرت بپرسی؟
ــ  آره، جونِ تو.
 ــ  پسرت داره لیسانس کامپیوتر میگیره؟
ــ  نه بابا، اون ده سالش بیشتر نیست.
*
دختر یکی از دوستامون که دو سه سالیه که  ازدواج کرده و صاحب خونه زندگی شده، درد دلی با بنده کرد و از من خواست که حتما اونو توی نشریه کانون بنویسم و منم قولشو دادم .
می گفت:  امکانات ما از نظر جا برای مهمونی چندان مناسب نیست و ما بیشتر از 8 نفر رو نمی تونیم پذیرا باشیم : هم اطاقمون کوچیکه وهم تعداد صندلی ها  و مبل ها مون  فقط جوابگوی ماکزیمم ده نفره. چهار زوج از دوستامونو بدون بچه هاشون دعوت کردیم  که برای شام بیان خونه ما. غروب همون روزی که میخواستن بیان، یکی از اونا زنگ زد که:" یکی از دوستام با خانمش بدون خبر قبلی همین الان از لندن رسیدن، نمی دونم چیکار کنم؟" جوری حرف میزد که من ناچاراً گفتم" باشه، اونا هم تشریف بیارن." و تعارف هم گرفت.
 خانوم و آقای جوونی با دوتا بچه شون  بهمراه دوستامون  وارد شدن. حالا قدری با فشار و فشور نشستیم .ولی همه چی یک طرف، اون دوتا بچه ووروجکشون یک طرف!
 این دوتا پسر بچه ی شیطون، یک پدری از ما در آوردن که لذت این مصاحبت و مهمونی از یادمون رفت و دست آخر هم یکی از اونا، یکی دیگه رو هل داد روی چراغ لاله شمعدونی یادگاری پدرم که از ایران آورده بودم، و اونم از روی میز افتاد و شکست .از نظر اونا مسئله با یک معذرت خواهی حل شد ولی چراغ لاله عتیقه ما از بین رفت که رفت.


نکته ها 35
بحثی بود در محفلی در مورد تربیت بچه ها و اینکه آیا اصول تربیتی که در منازل پایه ریزی میشه تا چه حد میتونه با بزرگ شدن بچه ها در اجتماع، عوض بشه و آیا این زمینه اگه درست و حسابی باشه ،پایدار میمونه یا خیر؟ من عقیده داشتم و دارم که اگر پایه های تربیتی در خونه  محکم بشه ،هیچگاه محیط اطراف قادر نخواهد بود که اونا رو نا بود بکنه و از بین ببره و برای  مثال این خاطره رو تعریف کردم:

سالها قبل یک زوج از فامیلای ایرونی مون به اتفاق دختر سیزده ساله شون دوسه روزی مهمون ما بودن .اونا از تهرون اومده بودن لندن به دیدن فامیلاشون و محبت کردن و دو سه روزی رو هم اختصاص دادن به منچستر و دیدن ما. با توجه به اینکه اینا تو تهرون خیلی به ما به محبت کرده بودن و بقول معروف از اون چلو کبابای یه متری به خوردمون داده بودن، ما هم میخواستیم حسابی از اونا پذیرایی کنیم و به قول معروف از خجالتشون در بیائیم.
شبی رو اختصاص دادیم به اینکه به یه رستوران پاش فرنگی بریم و ماهم به اونا نشون بدیم که کبابای یه متری ما چه مزه میده. شنبه شب بود و هوا هم روی خوش نشون داده بود وتوی مرکزشهر مردم توی هم می لولیدند.ما هم که قبلا میز خودمونو رزرو کرده بودیم نگرون نبودیم  و با خیال راحت رفتیم به رستوران مورد نظر و الحق که چه پذیرایی مجللی از ما به عمل آمد!
 سعی کردیم که با نشستن زیاد و خوردن و آشامیدن زیاد تر تا میشه به اونا خوش بگذره و همین طور هم شد. در پایان، من دختر خانم گارسن رو صدا زدم و صورتحساب خواستم و اونم خیلی زود تر از حد انتظار کاغذ دولائی رو درون بشقابی خالی گذاشت جلو من .ایرونیا معمولا جلو مهمون زیر و بالای صورتحسابو نیگا نمی کنن ...اینکار نشون میده که طرف چقدر مثلا خسیسه ،حتا نمیذارن که کس دیگه ای هم نیگا کنه . منم مثل اینکه دارم ورق بازی میکنم، اونم بازی بیست و یک ، یواشکی  زیر کاغذو نیگا کردم ، صورت  حساب هفتاد  و پنج پوند و خورده ای رو نشون می داد. در این لحظه مجید میخواست صورتو از دست من بقاپه که حساب کنه و من مانع شدم .بطور کلی من ازین تعارفای مسخره ایرونی  که برای دادن پول دو نفر بهم می پرن ، متنفرم . یکی نبود به این آقا بگه"... باباجون، صابخونه منم، تو چرا دست تو جیبت میکنی؟"
بهر حال من خیلی سریع 80 پوند گذاشتم توی بشقاب و آماده شدیم که رستورانو ترک کنیم .اینم بگم که  اون زمونا هنوز پرداخت با کارت های مختلف خیلی رواج نیافته بود  و بهر حال اگه هم رواج داشت من همیشه کارم نقدیه واز نسیه متنفرم .
وقتی رسیدیم خونه و قدری آرامش یافتیم و مهمونا رفتن و خوابیدن، به عیال مربوطه گفتم پول میز ما نباید اینقدر می شد .پرسید:" مگه زیادی حساب کرد..؟" گفتم:.." نه بابا خیلی کمتر از حد معمول." گفت:"... نکنه تخفیف داده؟" گفتم:..." نخیر صحبت تخفیف نیست، اصلا صورتحساب گویا مال ما نبوده ، بد بختانه من صورتو از توی بشقاب ورش نداشتم...ببین، ما پنج نفر، فقط پنج  تا غذای بالای پونزده پوند داشتیم که خودش میشه حدودا هفتاد و پنج پوند به بالا نزدیک 80 پوند...تازه کلی هم  پیش غذا و پس غذا و کنار غذا و نوشابه های مختلف نرم و سفت داشتیم، اونم نه فقط یک بار...میز ما باید  به چیزی در حدود بیش از صد و پنجاه پوند می بود .این هفتاد و پنج و خورده ای اصلا به عقل جور در نمیاد ،حتما یارو اشتباه کرده...."
 باور کنین با وجدانی نا آروم رفتم توی رختخواب. می ترسیدم که دختر گارسنه صورتو اشتباهی داده باشه و صاحب رستوران اونو همون شب اخراجش کنه و یا اینکه مزدشو نده.
 فردا شب که باز قرار شد بریم طرفای مرکز شهر، فبل از  ذکر این مسئله به دیگرون خودم صاف رفتم توی اون رستوران و سراغ مدیر داخلی رستورانو گرفتم .مردی آراسته و پیراسته اومد به سراغم من داستانو گفتم.  اون خودش شب قبل در اثر اعتراض اون مشتری میز شماره 64،  متوجه شده بود که گارسنه صورت حساب میز اونو داده به ما که شماره مون 54 بود. بهر حال  لبخندی زده و گفت:" پس شما سَرِ میزِ شماره 54 نشسته بودین؟" و سپس ادامه داد: "این گارسن ما که اسمش ژولیاست در اثر عجله و حواس پرتی، صورتحساب میز 64 رو به شما داده  و ما در اثر اعتراض اون آقا متوجه مطلب شدیم. گفتم "لابد اونو همون جا توبیخ کردین؟" که گفت: قرار شد نصف این مبلغو از حقوقش کم کنیم .گفتم:" من اومدم که بقیه پولو بپردازم تا اون بیچاره به درد سر نیفته" که کلی تشکر کرد . صورتحساب ما نزدیک صد وشصت پوند بود که تفاوت اونو پرداختم.
هفته بعد نامه ی تشکر آمیزی از مدیریت رستوران دریافت کردیم بهمراه یک کارت دو نفره شامل شام کامل به عنوان پاداش. تازه، اگه اینو هم نمی داد، آسایش وجدان برای من خیلی ارزشش بیشتر بود.
بازم بر می گردیم به اول مطلب که ریشه های  صداقت در خانواده و در منزل شکل می گیره و تا آخر عمر   با آدم باقی میمونه و مسلما نه در اثر مرور زمان از بین میره و نه تاثیر محیط 
نکته ها 33
هفته گذشته یادم افتاد که این شماره نشریه بابد مخصوص سالگرد سومین سال باشه و موندم چی بنویسم .آخه نوشته های من 
 همش گله وشکایته ...من چی میتونم بنویسم که مناسب باشه با سالکرد نشریه .با خودم گفتم یه چیر مهمی رو که همیشه روش تکیه می کنم، بنویسم یعنی اینکه ..هموطن! ایرونی باش و ایرونی بمون .منتها یک ایرونی خوب و اصیل .
با خودم فکر کردم  که این جمله چقدر قشنگ بود،ولی ...دیدم خوانندگان این صفحه دارن پوزخند می زنن ومیگن :دست و قلمت درد نکنه، همین؟؟!! خیلی خیلی زحمت کشیدی! آخه مرد حسابی.. اینکه خیلی تکراریه ..گفتم که خب جواب میدم که  خیلی چیزا تکراری بودنش مهم نیست ،اهمیتش به خوب بودنشه .مگه ما اومدیم اینجا ملیت خودمونو عوض کنیم ..پس وطمون چی میشه؟ درسته که ما خلاف رویه عمل کرده و جلای وطن کردیم، اما دین و وظیفۀ ما در مقابل زادگاهمون در در جه اول اهمیت قرار داره..
بنابراین فکر کردم  که برم و به یکی از خاطره های چند ماه پیش اشاره کنم و اسم نکته های مخصوص شماره سالگردو بذارم: ایرونی بودن و ایرونی موندن
**
چند هفته پیش داشتم یک برنامه آشپزی رو از یکی از تلویزیون های ایرونی تماشا می کردم .آخه میدونین با رونق گرفتن اینگونه برنامه ها در تلویزیون های اینجا، ایرونی ها هم ناخودآگاه علاقه عجیبی پیدا کردن به دیدن این نوع برنامه ها.حق هم دارن چون دیدن این نوع برنامه ها دو سه حسن هم داره :هم آدم یه چیزی در مورد پخت و پز یاد می گیره وهم با اشتها می شینه پای تلویزیون، یکی دیگه هم اینکه از برخورد ها و روابط  اجتماعی افرادی  که بدون هیچگونه شناختی کنار هم قرار گرفتن، تجربه هایی کسب می کنه.
بله،  آقای آشپز ضمن اینکه داشت غذایی رو می پخت،طبق روال اینگونه برنامه ها حرف هم میزد که بیننده ها رو سرگرم کنه...از همه چی می گفت ...از اقامتش در اینجا...و یا اینکه کی اومده به این کشور و از اینجور حرفها .چون خیلی قشنگ حرف می زد، نظر منو جلب کرد.
من توی حرفاش یک نکته ای رو پیدا کردم که از نظر من خیلی مناسب بود و دیدم بد نیست راجع بهش یه چیزایی بنویسم. میگفت :" چهار پنج سال پیش وقتی می خواستم بیام اینجا ،همه اطرافیانم، بخصوص فرنگ رفته ها ،تذکر اکید میدادند که:
ــ مبادا دور و بر ایرونیا بری....ایرونیای اونجا هم مثل اینجا همین برنامه های اینجا رو دارن ...تو کارات دخالت بیجا می کنن و برات حرف در میارن..پشت سرت بد میگن ...وحتی اگه میخوان بهت کمک کنن، قبول نکن ...چون حتما یه نظرهایی دارن... مواظب باش گول نخوری .برو اونجا و جدا از ایرونی جماعت زندگی کن. جتا یکی از دوستام که شش سالی در لندن زندگی کرده بود می گفت :
ــ  اگه بین ایرونیا باشی، زبون هم یاد نمی گیری ...تا خواسته باشی شروع کنی به انگلیسی صحبت کردن،ایراد میگیرن ..بهت می خندن .اگه کلمه ای روغلط تلفظ کنی مسخره می کنن. در یک جمع ایرونی مسلما موقع حرف زدن دست و پاتو گم می کنی و همونی هم که بلدی، یادت میره."

من واقعا از حرفای این جوون که بیست و پنج سال بیشتر نداشت؛ غرق لذت بودم .او ضمن سرخ کردن گوشت خورد شده برای لوبیا پلو چنین ادامه داد:
"...ولی من برخلاف گفته اونا عمل کردم و دیدم اتفاقا چه خوبه که در اینجا در جمع ایرونیا باشم وهمین معاشرت و بودن در جمع ایرونیا، باعث شد که با یه دختر خانوم ایرونی آشنا بشم و باهاش ازدواج کنم که حالا هم یه پسر یکساله دارم که الان صداشون میکنم بیان جلوی دوربین."
من اصلا از حرفای قشنگ این آقا سیر نمی شدم. راستش مسئله غذا پختن این آقا رو بکلی فراموش کردم و دیدم مثل اینکه داره برنامۀ نکته ها اجرا می کنه.او ادامه داد که:
"...ما که اصلیت خودمونو که نمی تونیم فراموش کنیم...آخه از بد گفتن  در باره خودمون که دردی دوا نمیشه ..بیائیم دردها رو درمون کنیم... بیایم ببینیم که اینا انگلیسی ها چه جوری دارن زندگی می کنن و ما هم یاد بگیریم...بیائیم تو کار همدیگه دخالت نکنیم و این دخالت ها رو تبدیل کنیم به راهنمایی. بیائیم  تهمت و غیبت و دروغ و حتی حسادت های ذاتی رو کنار بذاریم. بیائیم بجای نفرت و کینه، عشق و محبت روجایگزین کنیم .بیاین بهم عشق بورزیم .بیاین همه باهم یکی بشیم و همدیگه رو درک کنیم.
آره عزیزان،دیدم بجای یاد گرفتن درس لوبیا پلو درس عشق آموختم. درسی که هر جمله و هر کلمۀ اون یک کتابی بود برای ما ایرونی جماعت که آویزه گوش کنیم . خدا کنه این آویزه گوش برامون سنگین نباشه و بتونیم همیشه اونارو با خودمون حمل کنیم                                                                             یا حق .
 

چندی پیش با خانمی از طرفداران صفحه نکته ها ،گفتگویی داشتیم در باره مطالب این صفحه .ایشون ضمن تعارف و نکلیف در مورد این صفحه، موضوعی را مطرح کردند که از نظر من خیلی جالب بود .می گفتن که انتقادهای شما در این گونه مطالب بیشتر در مورد ایرونیا دور میزنه. وقتی که ما میخونیم، فکرمی کنیم که اینگونارسایی ها فقط مختص ایرونی جماعته و این فرنگی های هموطن دیگه عاری از هر گونه عیبی هستند. چرا از اونا چیزی نمی نویسین؟عرض کردم حرف شما درست ،ولی یک خارجی سروکاری با نشریه ما نداره، که فرمودند حق با شماست .
چون کنجکاو شده بودم از ایشون خواستم که داستان خودشونو بگن تا ببینیم که این فرنگی ها چه هیزم تری به ایشون فروختن که این داستانو با آب و تاب تعریف کردند.
**
مدتی بود که گاز و فر منزل بازی در می آورد و معلوم بود که دیگه نباید ازش کار بکشیم.  ولی با توجه به اینکه میگن این لوازم قدیمی خیلی بهتر ساخته شدن و بهتر کار میکنن، فکر کردیم که اگه همینو تعمیر کنیم شاید به صرفمون باشه. هرطوری  بود مدتی ما با اون می ساختیم و حتی فرِ اون یه روزی  بدون خبر از کار افتاد و یک کیک گنده رو حروم کرد، گرچه وسطای کار یه خورده دستکاریش کردم ولی  دیگه دیرشده بود و کیک نه تنها پف نکرد بلکه تبدیل شد به یک قرص نون سفت و شیرین .
زن و شوهر تصمیم گرفتیم که یک تعمیر کارِ درست و حسابی رو برای تعمیر انتخاب کنیم، چون به این یلو پیچزها و اینجور منابع کمک رسونی اعتباری نیست. خلاصه  یه فکری به سرمون اومد که از روی مارک روی دستگاه  با نمایندگی اون تماس بگیریم .بهر حال به کمک اینترنت شماره تلفن اونو پیدا کرده و به اون    تلفن زدیم .خانوم مودبی گوشی رو برداشت و اینقدر قربون صدقۀ من رفت که بنده پشت تلفن شرمنده شدم. گفتم:" لطفا اگه کسی رو می فرستین، بگین حتما سرِ موقع مقرر بیاد که من با بدقولی میونه خوبی ندارم." و طرف با ادب فراوان قبول کرد و قول داد.
فردای اونروز مرد میانسالی با یک چمدون وسائل درِخونه رو زد .از اینکه خوش قولی کرده بود خیلی خوشمون اومد.ایشون خیلی سریع با کمک چندین آچار پیچ گوشتی، دل و روده قسمت میانی این دستگاهِ از کار افتاده رو کمی قلقلک داده و بلافاصله گفت:" درست کردن این دستگاه صدو بیست پوند خرج داره." و ادامه داد که :"البته ما معمولا ساعتی حساب می کینم، ولی برای شما من فقط یک قیمت فیکس حساب می کنم ." گفتیم :"قبوله..." کی جرات داشت که بگه نه ...موافقت بدونِ کوچکترین تقاضای تخفیفی صادر شد و ایشون دست به کار شدند.خدا را شکر که  دستگاه درست شد و ایشون اونو روشن کرد .ما اینقدر خوشحال شدیم که میخواستم از ایشون دعوت کنم یک پلو قورمه سبزی مهمون ما باشه، اونم با استفاده از همین اجاق گاز.
 پولشو دادیم ولی صورت حسابی به ما نداد و گفت اگه صورت حساب خواسته باشین  باید با مالیات بر فروش بنویسم. این به نفع شماست .ما هم اطمینان کردیم و پولو بهش دادیم. شب هم مهمون بودیم و رفتیم. فردای اونروز گاز ها هیچکدوم روشن نشد و فرهم گرم نشد که نشد .فوری من خودم تلفن زدم به همین شماره موبایلی که خودش به ما داده بود.باز هم کلی تعارف و تکلیف و ده بار گفتم با زحمتای ما....؟ و از اینجور حرفا...! و قرار شد فردای اونروز بیاد .ما بازم از پلو پز استفاده کردیم و توستر و از خیر غذاهایی که با گازو فر پخته میشن، گذشتیم.
این بار با سه چهار ساعت تاخیر اومد، چون پولشو گرفته بود و خاطرش جمع بود .باز با یک چمدون وارد شد و باز هم شروع کرد به ور رفتن با اون . نتیجه این عمل جراحی این بود که :" یه جا ی دیگه اش خرابه  و مربوط به اون قسمت نیست که من درست کردم."عرض کردیم که اونجاشو هم درست کن. گفت یه پارت میخواد که با مزد وصل کردنش میشه شصت پوند، در واقع قیمت اون پارت چهل پونده و بیست تا هم برای درست کردنش.
ما فکر کردیم برای زنده کردن اون صد و بیست پوند، باید این پولو هم بپردازیم و رضایت دادیم .رفت از توی ماشینش یه پارت کوچولو آورد و نیم ساعتی هم با اجاق ور رفت و گفت درست شد.واقعا هم درست شد. باز خدا حافظی و تشکر.
 بهر حال با عرض شرمندگی از تطویل کلام، باید بگم که فردای اون روز بازم دستگاه کار نکرد .موبایل طرفو گرفتیم و ییغام گذاشتیم .جواب نداد. چهل و هشت ساعت متوالی زنگ زدیم و تحویلمون نگرفت .به همون مرکز ی که این تحفه رو به ما معرفی کرده بود زنگ زدیم ..فرمودند:" این آقا برای ما کار نمی کنه... کارت بیزینس شو گذاشته بود اینجا، ما هم به شما دادیم و هیچ مسئولیتی رو هم قبول نمی کنیم."
بالاخره ما پشت خطِ تلفن موبایل این آقا هم زاری کردیم  و هم تهدید و نتیجه ای نداشت. تااینکه یه هفته  هم گذشت.
بالاخره یه روزی که من خونه نبودم، آقا بدون خبر قبلی زنگ درو میزنه و میاد تو. گویا ایشون حتا معذرت خواهی هم نمیکنه و دوباره شروع میکنه به ور رفتن به اجاق گاز و پس از نیمساعت تفحص به شوهرم  میگه:" این دستگاه دیگه کارشو کرده و قابل تعمیر نیست."
 شوهرم میگه:" پس تکلیف صدو هشتاد پوند ما چی میشه؟" میگه:" من کار کردم و اونم دستمزد من  بوده بوده."شوهرم میگه " :من نمیذارم بری،" میگه: "من پلیس صدا میزنم "شوهرم بلافاصله میگه:" اتفاقا منم میخوام پلیس صدا بزنم ." به محض اینکه شوهرم تلفنشو از جیبش در میاره، اون  بشدت شوهر منو  هل میده وفرار میکنه.

 قصه رو کوتاه کنیم ....حالا ما رفتیم و چند صد پوند دادیم و یک دونه مجموعه اجاق گاز نو خریدیم... ولی شاید اگه با ایرونی جماعت معامله کرده بودیم و این بلا سرمون میومد،  لااقل  فحش دادن و عصبانی شدن با  کلام شیرین فارسی  برامون دلچسب تر بود تا زبون غیر شیرینِ انگلیسی ...شما نظرتون چیه ؟

این بار در این صفحه شما رو دعوت می کنیم که به چند نکتۀ کوچکتر توجه بفرمائید. این کار را به خاطر گریز از یکنواختی نکته ها انجام دادیم که گاه تطویل کلام و نوشته ، خود نکته ای در بر دارد.
*
... دوستم می گفت:" بارون شدیدی می بارید و دیدم در می زنن، درو باز کردم دیدم مستاجر یکی از آپارتمانام اومده کرایه شو بده. پسر خوبیه وچون حساب بانکی نداره ،همه ماهه میاد وکرایه شو بصورت نقدی پرداخت میکنه. بفرما زدم و گفت:" من همین دمِ در وای میستم تا تو پولو بشمری" و وارد شد و همون جلو،روی قالیچه پادری وایستاد. منم تا پونصد پوند اسکناس  ده پوندی رو بشمرم،یه کمی طول کشید و خلاصه پولو تحویل گرفتیم و یارو رفت .دیدم یه بوی خیلی بدی داره میاد. نیگا کردم دیدم حضرت والا با کفشاشون یه مقداری مدفوع سگ رو با خودشون آوردن و به قالیچه نازنینم مالیدن و رفتن. قالیچه رو کنار گذاشیم ، نه من و نه عیال مربوطه  حاضر شدیم که  اونوحتا بشوریم و مجبور شدیم اونو صاف بندازیم توی آشغالدونی شهرداری.
راستی... تا به حال  فکرکردین که کوچه خیابونای این جا چقدرکثیف تر از کوچه پس کوچه های ایرون خودمونه.اونجا لااقل خاک و گل فراوونه، دیگه مدفوع سگو آدم نباید تحمل کنه....تازه بعد از رفتن ایشون دیدم که چه خوب شد بفرمای بلند بالا نزدم، والا ایشون با کفش میومدن روی فرشِ نازنین بنده و خونه رو، ببخشین به فلان می کشیدن. آخه چرا این انگلیسی ها ،وخدای نکرده بعضی از ایرونیا، معنی کثافت و آلودگی حالیشون نمیشه؟
*
 ... شنیدم یکی از دوستامون در ایران نوه دار شده، اونم دختر .رفتم سراغ تلفن که قدم نورسیده رو تبریک بگم. می خواستم بپرسم اسمشو چی گذاشتین، دیدم برای من چی فرقی میکنه ...حالا طرف یه اسم عجیب و غریبی میگه، منکه یادم نمی مونه  و از خیر مسئله گذشتم .خودش گفت میدونی اسم نوه عزیز بنده رو پدر و مادرش چی گذاشتن ؟گفتم هرچی هست ،لابد یه اسم قشنگیه، چون این روزا دیگه کسی نمیاد اسم بچه شو صغرا  و کبرا بذاره، میرن دنبال اسامی جدید و اصیل ایرونی و اسم هایی که هیچ کس تا به حال نشنیده... مثلا میگن:" ما اسم بچه مونو گذاشتیم تهانوره."وقتی می پرسی یعنی چی؟ میگن:" این اسمِ  دختر خالۀ  مامان کورش کبیر بوده و ازاین حرفا...گفتم:" خب، بالاخره نگفتین اسمشو چی گذاشتن؟ گفت: تربچه... واقعا خندم گرفته بود.. گفتم "مناسبتش چی بوده؟"فرمودند:" وقتی به دنیا اومد دو تا لپ کوچو لوش عین تربچه بود. لابد تعجب کردی، نه ؟ مگه...تربچه هم جزو سبزی خوردنا نیست ؟ میدونی که  خیلی ها از قدیم اسم دختراشونو میذاشتن پونه و یا ریحون و گشنیز ..حالا چه فرقی میکنه،تربچه هم میتونه یه اسمی باشه ...مگه نه؟..."
فکرکردم: فردا که این دخترک کوچولو بزرگ بشه، آیا لپایش همین جوری تربچه ای باقی می مونه یا تبدیل میشه به تَرُب؟ آخه چرا این پدر و مادرا به فکر آینده بچه شون نیستن ؟ حتما میدونین  اولین ضربه ای که  این  بچه می بینه، توی مدرسه است که بولی میشه.
ضمن تبریک فقط تونستم بگم که:" از طرف من از تربچه هاش ببوسین ولی مواظب باشین گاز نگیرین."
*

...ما ایرونیا چرا  اگه از همدیگه گله ای داریم باید پیش این و اون بشینیم و بگیم؟ میدونین چرا ؟برای اینکه از همدیگه رودرواسی داریم .چون اگه گله مونو صاف و پوست کنده به طرف بگیم، موجب رنجش اون میشه و بنابراین  پناه میبریم به غیبت که خیلی هم  شیرینه... میگین نه...؟ برین و آزمایش کنین .در یک مجلس چندین رقم شرینیِ خیلی شیرین بذارین و در همون جا غیبت یک نفر رو پیش بکشین، می بینین  این غیبت از تموم شیرینی ها شیرین تره.البته گاهی گله ای واقعی از یک نفر، اونم پشت سرش، موجب راحت شدن خیال آدم میشه، اما بد گویی و اینچنین را آنچنان کردن واقعا کار شایسته ای نیست .چرا ما  هیچوقت نمی شینیم روبروی طرف و بگیم:" بابا جون، از این حرفت خوشم نیومد"،اما میریم و می شینیم شیش تا هم چرند دیگه روش میذاریم و پشت سرش می گیم ،آیا این کار زشتی نیست؟
*
...  می بینین که این روزا خشم خدا و یا بقول نچرالیست ها خشم طبیعت دیگه به سر حد اعلای خودش رسیده و توی همین اینگلیس خودمون ایتقدر بارونِ رحمت باریده که باید اسمشو گذاشت بارونِ زحمت. دیگه خونه های نواحی جنوب تبدیل شده به دریاچه. نظامِ طبیعت حتی سررشته خودشو از دست داده ...یه جا مثل آفریقا مردم برای یه قطره آب له له میزنن ،در حالیکه در یه جا  مردم همه جاشون نم کشیده.

تازه از بلای بارون و آب که بگذریم میرسیم به بلای خانمانسوز زلزله که هر از گاهی درون زمین قلقلکش می یاد و یه عده بیگناه و یا گناهو به خاک و خون میکشه. داشتم با خودم فکر می کردم که اون موقع ها که در ایران زندگی می کردیم و تموم کارمندا حقوق دولتی شونو صرف نون و گوشت می کردن، یهو رادیو تلویزیون خبر وحشتناک زلزله ای رو در یه جای وطن اعلام می کرد. من به شوخی می گفتم یک زلزله دیگه هم در شُرُف وقوعه و اونم در حقوق یک روز کارمندای  بد بختِ دولته  .دولتِ وقت روی گنج نشسته بود، اما یک روز حقوق کارمندِ  بدبختو،اونم بدون اجازه و از پیش خود به زلزله زده گان پیشکش می کرد. اما اونروز داشتم به اخبار اینجا نیگا می کردم دیدم دیوید کمرون گفته در مورد این سیل خانمانسوز نگرون پول نباشین... برای این بدبختا هرچی می نونین خرج کنین .گفتم ببینین که تفاوت از زمین تا آسمان است .

Wednesday, 23 April 2014

نکته ها 30


داشتم توی پارکی قدم می زدم و می خواستم در سکوت پارک یه چیزی  برای صفحه نکته ها ی این شماره پیدا کرده و بنویسم، که دیدم روی نیمکتی یک پیره مرد و پیره زن کنار هم نشستن و گرم گفتگو هستن. با وجودیکه هوا نسبته سرد بود،اما اونا سرما رو از رو برده بودن وتوجهی به اون نداشتن. واقعا وقتی آدم یک چنین صحنه هایی رو می بینه غرق لذت میشه که در نسل قدیم چقدر ازدواج ها دووم داشت. ولی حالا چی؟ دیگه ازدواجا دوومی نداره و میشه گفت که طلاق هم جزو واجباب زندگی زناشویی شده.،فکر نکنین اینجا رو میگم ،بلکه در تموم دنیا ،بخصوص بین نسل جوون. با وجودیکه دیگه حالا ازدواجا مثل قدیم بدون عشق و بدون هیچگونه شناختی انجام نمیشه و دختر و پسرآگاهانه با هم ازدواج می کنن و حتا ممکنه مدتی هم با هم زندگی کرده باشن،اما به محض ازدواج به فکر جدایی میفتن.

بگذریم،اونروز من از دیدن اون صحنه، بی اختیار یاد خاطره جالبی از عشق و وفاداری افتادم که  براتون مختصرا می نویسم.  

*

حتما شما هم شنیدین که میگن عمر سفر کوتاهه و لابد می دونین که چرا....علتش اینه که در سفر همه چی از حالت یکنواختی خارج میشه و چون ساعتِ هر کاری مشخص نیست، آدم گذشت زمانو حس نمی کنه ،والا گردش زمان که اینجور چیزا سرش نمیشه.

راستش اینکه من همیشه بر این باور بوده ام که بهترینِ قسمت زندگی آدم توی مسافرتا طی میشه و به محض اینکه فرصتی برام پیش بیاد،راهی سفر میشم .توی این سفرا آدم خیلی چیزا می بینه و خاطرات جالبی رو توی بایگانی مغزش انبار می کنه، بطوری که در مواقع بیکاری می تونه به این بایگانی رجوع کنه و با یاد آوری این خاطرات قشنگ مغزشو از فرسودگی نجات بده و اونو شارژکنه.

بگذریم....روزا معمولا در عرشه کشتی دور استخری که چندان بزرگ هم نبود، همه مسافرا روی صندلی های راحتی ولو می شدند و با استفاده از  آفتاب لذت بخش، خودشونو برشته می کردن .بین ساعت یک و نیم تا سه بعد از ظهر هر روز، برنامه خاصی هم شامل موسیقی های مختلف و مسابقات متنوع از طرف مسئولین تور بر گزار می شد و همه با شرکت در این  برنامه ها واقعا لذت می بردن.

در یکی از روزا مسابقه آشپزی بین دو آشپز ورزیده  رستوران کشتی بود که یکی یه آشپز فرانسوی و دیگری آشپزی از قیلیپین بود.قرار بر این بود که این دو آشپزقبلا  با آماده کردن وسائل اولیه ،هر یک غذایی،اونم  ظرف نیمساعت، در حضوز مردم بپزند و هیئت ژوری سه نفره هم رای بدن که کدوم یکی خوشمزه تره. البته برنده یک بطری شامپاین اعلا جایزه می گرفت .منم به اتفاق دو خانم دیگه افتخار اینو پیدا کردیم  که جزو هیئت ژوری باشیم.

 یکی از اینا خوراک خرچنگ درست کرد و اون فرانسوی هم خوراک مخصوصی با میگو بهمراه مخلفات  .ما سه نفر پس از اتمام  آشپزی رای دادیم واو ن آشپز فلیپینی برنده شد. تا اینجای قضیه نکته جالبی نداشت و ببخشین که سرتونو به درد آوردم، چون خودتون هم اینروزا، این نوع مسابقه ها رو توی تلویزیون مکررا می بینین که نه تنها چیزی از این آشپزی هول هولکی یاد نمی گیرین،بلکه فقط اشتهاتون تحریک میشه.

اما نکته مهمی که می خوام بگم این بود که پس از اجرای این مسابقه از حضار  دعوت به عمل اومد که هر کسی دوست داره بیاد و از غذاهای آماده  شده بچشه و تعدادی از افراد؛ بخصوص خانوما اومدن و با کارد و. چنگالی که کنار غذاها بود، قدر ی برداشته و چشیدند.

وقتی یه کمی  خلوت تر شد، مرد مسنی که شاید بیش از هشتاد سال داشت و با کمک عصا راه می رفت، آروم آروم از حاشیه استخر خود شو به صحنه رسوند .همه حضار خیلی کنجکاوانه به اون نگاه می کردند و نگاه ها اکثرا حالت تعجب داشت که این آقای مسن و پیر با این زحمت چه اصراری داره  که از این غذا بچشه .شایدم تو دلشون می گفتن که:" پیره مرد... تو دیگه چرا؟" اما اون از رو نرفته و خودشو  به میز غذا رسوند و با کارد چنگال در حالیکه دستاش می لرزید، قسمتی از گوشت خرچنگو برید .همه با تعجب به او نگاه می کردن و او چنگال به دست ، لنگ لنگان  به طرف جایی که نشسته بود برگشت. سکوت مطلق چنان حکمفرما بود که پیره مرد متوجه شد که صدها نفر مشغول تماشای کار اون هستن.او وقتی به همسرش رسید تکه کوچک غذا را به دهان او گذاشت.

همه با دیدن این صحنه با هیجانی زیاد شروع کردند به دست زدن .در این لحظه پیره مرد که متوجه ابراز احساسات ملت شده بود با صدای بلند گفت من بینهایت از شما ممنونم .من و همسرم هیلدا، به مناسبت شصتمین سالگرد ازدواجمون اومدیم به این کروز.هیلدا آرتروز شدید داره و نمی تونه حتی یه قدم راه بره من مواظب اون هستم و با ویل چری که ملاحظه می کنین اونو با خودم به همه جا می برم .الان هم چیزی به من نگفت، اما من میدونم اون خوراک خرچنک خیلی دوست داره، بدون اینکه اون بفهمه اومدم و براش مقداری آوردم.

همه هورا کشیدند و سالگرد ازدواجشونو تبریگ گفتند .مجری برنامه هم که تحت تاثیر قرار گرفته بود، یک بطری شامپاین به اونا هدیه کرد.
من غرق لذت بودم و با خودم گفتم زنده باد عشق و زنده باد عشق های قدیمی .وای به حال جوونای ما که هرلحظه خودشونو عاشق می دونن ولی در واقع تا پایان زندگی بی عشق زندگی می کنن و بدون عشق هم از دار دنیا میرن.

نکته ها 29


بحثی بود در محفلی در مورد تربیت بچه ها و اینکه آیا اصول تربیتی که در منازل پایه ریزی میشه تا چه حد میتونه با بزرگ شدن بچه ها در اجتماع، عوض بشه و آیا این زمینه اگه درست و حسابی باشه ،پایدار میمونه یا خیر؟ من عقیده داشتم و دارم که اگر پایه های تربیتی در خونه  محکم بشه ،هیچگاه محیط اطراف قادر نخواهد بود که اونا رو نا بود بکنه و از بین ببره و برای  مثال این خاطره رو تعریف کردم:

 

سالها قبل یک زوج از فامیلای ایرونی مون به اتفاق دختر سیزده ساله شون دوسه روزی مهمون ما بودن .اونا از تهرون اومده بودن لندن به دیدن فامیلاشون و محبت کردن و دو سه روزی رو هم اختصاص دادن به منچستر و دیدن ما. با توجه به اینکه اینا تو تهرون خیلی به ما به محبت کرده بودن و بقول معروف از اون چلو کبابای یه متری به خوردمون داده بودن، ما هم میخواستیم حسابی از اونا پذیرایی کنیم و به قول معروف از خجالتشون در بیائیم.

شبی رو اختصاص دادیم به اینکه به یه رستوران پاش فرنگی بریم و ماهم به اونا نشون بدیم که کبابای یه متری ما چه مزه میده. شنبه شب بود و هوا هم روی خوش نشون داده بود وتوی مرکزشهر مردم توی هم می لولیدند.ما هم که قبلا میز خودمونو رزرو کرده بودیم نگرون نبودیم  و با خیال راحت رفتیم به رستوران مورد نظر و الحق که چه پذیرایی مجللی از ما به عمل آمد!

 سعی کردیم که با نشستن زیاد و خوردن و آشامیدن زیاد تر تا میشه به اونا خوش بگذره و همین طور هم شد. در پایان، من دختر خانم گارسن رو صدا زدم و صورتحساب خواستم و اونم خیلی زود تر از حد انتظار کاغذ دولائی رو درون بشقابی خالی گذاشت جلو من .ایرونیا معمولا جلو مهمون زیر و بالای صورتحسابو نیگا نمی کنن ...اینکار نشون میده که طرف چقدر مثلا خسیسه ،حتا نمیذارن که کس دیگه ای هم نیگا کنه . منم مثل اینکه دارم ورق بازی میکنم، اونم بازی بیست و یک ، یواشکی  زیر کاغذو نیگا کردم ، صورت  حساب هفتاد  و پنج پوند و خورده ای رو نشون می داد. در این لحظه مجید میخواست صورتو از دست من بقاپه که حساب کنه و من مانع شدم .بطور کلی من ازین تعارفای مسخره ایرونی  که برای دادن پول دو نفر بهم می پرن ، متنفرم . یکی نبود به این آقا بگه"... باباجون، صابخونه منم، تو چرا دست تو جیبت میکنی؟"

بهر حال من خیلی سریع 80 پوند گذاشتم توی بشقاب و آماده شدیم که رستورانو ترک کنیم .اینم بگم که  اون زمونا هنوز پرداخت با کارت های مختلف خیلی رواج نیافته بود  و بهر حال اگه هم رواج داشت من همیشه کارم نقدیه واز نسیه متنفرم .

وقتی رسیدیم خونه و قدری آرامش یافتیم و مهمونا رفتن و خوابیدن، به عیال مربوطه گفتم پول میز ما نباید اینقدر می شد .پرسید:" مگه زیادی حساب کرد..؟" گفتم:.." نه بابا خیلی کمتر از حد معمول." گفت:"... نکنه تخفیف داده؟" گفتم:..." نخیر صحبت تخفیف نیست، اصلا صورتحساب گویا مال ما نبوده ، بد بختانه من صورتو از توی بشقاب ورش نداشتم...ببین، ما پنج نفر، فقط پنج  تا غذای بالای پونزده پوند داشتیم که خودش میشه حدودا هفتاد و پنج پوند به بالا نزدیک 80 پوند...تازه کلی هم  پیش غذا و پس غذا و کنار غذا و نوشابه های مختلف نرم و سفت داشتیم، اونم نه فقط یک بار...میز ما باید  به چیزی در حدود بیش از صد و پنجاه پوند می بود .این هفتاد و پنج و خورده ای اصلا به عقل جور در نمیاد ،حتما یارو اشتباه کرده...."

 باور کنین با وجدانی نا آروم رفتم توی رختخواب. می ترسیدم که دختر گارسنه صورتو اشتباهی داده باشه و صاحب رستوران اونو همون شب اخراجش کنه و یا اینکه مزدشو نده.

 فردا شب که باز قرار شد بریم طرفای مرکز شهر، فبل از  ذکر این مسئله به دیگرون خودم صاف رفتم توی اون رستوران و سراغ مدیر داخلی رستورانو گرفتم .مردی آراسته و پیراسته اومد به سراغم من داستانو گفتم.  اون خودش شب قبل در اثر اعتراض اون مشتری میز شماره 64،  متوجه شده بود که گارسنه صورت حساب میز اونو داده به ما که شماره مون 54 بود. بهر حال  لبخندی زده و گفت:" پس شما سَرِ میزِ شماره 54 نشسته بودین؟" و سپس ادامه داد: "این گارسن ما که اسمش ژولیاست در اثر عجله و حواس پرتی، صورتحساب میز 64 رو به شما داده  و ما در اثر اعتراض اون آقا متوجه مطلب شدیم. گفتم "لابد اونو همون جا توبیخ کردین؟" که گفت: قرار شد نصف این مبلغو از حقوقش کم کنیم .گفتم:" من اومدم که بقیه پولو بپردازم تا اون بیچاره به درد سر نیفته" که کلی تشکر کرد . صورتحساب ما نزدیک صد وشصت پوند بود که تفاوت اونو پرداختم.

هفته بعد نامه ی تشکر آمیزی از مدیریت رستوران دریافت کردیم بهمراه یک کارت دو نفره شامل شام کامل به عنوان پاداش. تازه، اگه اینو هم نمی داد، آسایش وجدان برای من خیلی ارزشش بیشتر بود.

بازم بر می گردیم به اول مطلب که ریشه های  صداقت در خانواده و در منزل شکل می گیره و تا آخر عمر   با آدم باقی میمونه و مسلما نه در اثر مرور زمان از بین میره و نه تاثیر محیط .  

نکته ها 28


    داشتم رانندگی می کردم که تلفنم زنگ زد .چون شماره نا آشنا بود چندان لزومی نمی دیدم  که جواب بدم ،آخه درستم نیست که آدم پشت فرمون از تلفنش استفاده کنه .اما کی به کیه ،ما هم تحویل نگرفتیم و با یک "الو"زنگ تلفنو قطع کردیم. صدایی از اونطرف گفت :

ــ آقای نکته چی؟ بله؟

عرض کردم :امر بفرمائین .فرمودن:

ــ شما منو نمیشناسین ،اسمم مهرداده. من با اجازه تون شماره شمارو از دوستتون آقای شکوهی گرفتم ،بلا اراده  گفتم:

ــ کدوم آقای شکوهی؟ که گفت:

ــ احمد آقا .

راستش من اصلا آقای  شکوهی نمی شناختم که  اسمشون احمد باشه یا محمود.

 بالاجبار برای اینکه طرف نا راحت نشه گفتم "آره آره می شناسم ،خب امر بفرمائین." گفت:

ــ  یه مطلبی رو می خواستم به عرضتون برسونم .با احتیاط پرسیدم:" مربوط به چی میشه کانون یا رادیو؟" فرمودن:

ــ مربوطه میشه به نوشته های شما در قسمت نکته ها.

یهو دلم  هری پائین ریخت.در یه لحظه فکر کردم که با نوشتن مطلبی لابد به کسی توهین شده و اینکه ایرادی در نوشته های من وجود داشته که بالاخره اجتناب ناپذیره. مودبانه عرض کردم:" بفرمائین بگوشم که گفتند:

ــ لطفا تو برنامه هاتون  ایرونیا رو یه کمی نصیحت کنین که اینقدر غیبت نکنن . اینقدر پشت سر هم حرف نزنن  و برای همدیگه حرف در نیارن.عرض کردم:" فقط همین؟ گفت:

ــ شما خودتون هر چی میخواین در این باره صحبت کنین.گفتم:" راستش منم مثل شما یه آدم معمولی هستم،من خودم عاری از عیب نیستم که بتونم مردمو نصیحت کنم که غیبت نکنن.بعلاوه مگه نمی دونین که غیبت و دروغ و تعارف سه عنصر جدانشدنی از وجود ایرونیاست .ما خیلی داستانها سر هم کرده و بخورد ملت داده ایم ولی صد حیف که ما دیده ی بینایی و گوش شنوایی که ندیدیم. گفت:

 دمتون گرم، ازین شعرتون خیلی خوشم اومد و جوابمو گرفتم.

راستش حوصله نداشتم که بیشتر حرف بزنم چون ایشون یک مسئله کاملا معمولی رو که واقعا تکراریست،عنوان کرده بودن و من چندان حال  نمی کردم که در باره اش چیزی بنویسم. می خواستم که با یک خدا حا فظی مسئله  رو فیصله بدم، که گفت:

ــ اگه میشه خانم هم میخواد سلامی عرض کنه.

دیدم که خانمشون هم  پیله کردن که با بنده صحبت کنن و ناچارا ماشینو  به کناری کشیدم که بتونم بدون خطر صحبت کنم .عرض کردم:"خوشحال می شم."ایشون که خوئشونو پروانه معرفی کردن،پس از چاق سلامتی و تعارفات اولیه،در تائید موضوعی که شوهرشون گفته بودن،داستانی رو تعریف کردن که بی مناسبت نیست شما رو هم در جریان درد دل ایشون قرار بدم.

**

نکته ها 27


جندی پیش با خانمی که از طرفداران برنامه های رادیویی نکته ها هستند، گفتگوئی داشتیم .ایشون ضمن تعارف و تکیلف در مورد این برنامه، مسئله ای رو مطرح کردند که از نظر من خیلی جالب بود :می گفتن که انتقادهای شما بیشتر در مورد ایرونیا دور میزنه .وقتی ما گوش میکنیم خیال می کنیم که این نوع نارسایی های اخلاقی، خدای نکرده بین ما ایرونیا بیشتر وجود داره و اینجایی ها فاقد هرگونه عیبی هستن. چرا در مورد اونا چیزی نمیگین؟

 عرض کردم خانم عزیز، این گفتگوهای فارسی رو که خارجی جماعت  گوش نمی کنه. قدری سکوت کرد و موند که چی جواب بده. گفت بابا حرفمونو پس گرفتیم .گفتم ببخشین غرض این نبود که به حرفای  شما اهمیت ندم، اتفاقا خیلی هم افتخار میکنم که شما این موضوعو مطرح کردین.

مثل اینکه خانوم بدشون اومد .دیگه حرفی نزدن.

خلاصه ما با قسم حضرت عباس از ایشون خواستیم که اگه مسئله ای در این مورد براشون پیش اومده، لااقل بگن ،چون من کنجکاو شده بودم و آمپر و درجۀ فضولی بنده عدد بالائی رو نشون می داد.از طرفی همین قضیه می تونست آذوقه ای باشه برای نوشتن نکته ها.

 ایشون گفتند که شما همیشه میگین که در امور بیزنسی تا میتونین از ایرونیا کمک بگیرین و بیزنس های ایرونی رو تقویت کنین...برای مثال ،خرید مایحتاج زندگی ،رستوران ،دکتر و دندان پزشک،بیمه و حسابداری ،تعمیرات ساختمانی برقی و غیره...از طرفی انتقادای شما همه روی این ایرونیا دور میزنه بطوریکه گاهی آدم بیزار میشه با ایرونیا وارد معامله بشه .

گفتم خوشبختانه ما در دنیای آزادی زندگی می کنیم و انتخاب با ماست .انتقادای ماهم بر همین مبناست که توصیه می کنیم که هوای این بیزنس های ایرونی رو داشته باشیم وهموطنای خودموند تقویت کنیم. ایشون در جواب من گفتن :"به شرطی که متقابلا اونا هم هوای مارو داشته باشن."

در دنباله کلام ادامه دادن که توی همین انگلیسی ها، ببخشین که اینجوری دارم میگم، آدما ی پدرسوخته ای هم خیلی وجود دارن که با کلاه گذاشتن سر مردم ،بخصوص خارجی ها، دارن زندگی می کنن و با همین پولایی که از این راه به دست  میارن، شیکم خودشونو بجای نون حلال، با آبجوی حروم پر می کنن .

 عرض کردم:" داستان چیه که شما از دست این هموطنای خارجی دلخور هستین؟" ..گفت :"قبل از اینکه داستانمو بگم به شما توصیه می کنم هر وقت وقت کردین، برین و برنامه های پر طرفدار کابوی بیلدرز رو تو تلویزیون نیگا کنین که این بیلدرها چه بلایی سر مردم در میارن.. . تازه...برنامه ای هم تازگی ها شروع شده به نام برنامه فیک بریتین که داستان چیزای تقلبی است که به مشتریا می فروشن و یا به اصطلاح کوچه و بازار، میندازن و یا اینکه چه جوری مردمو گول میزنن.

عرض کردم شما دارین تبلیغ تلویزیونو می کنین یا درد دل ....گفت میخوام اول با  ذکر این برنامه ها بگم که من که یک چنین بلایی از یک  تعمیرکار گاز منزل به سرم اومده،میشه گفت که در مقابل این فجایعی که خودشون دارن با بوق و کرنا به گوش مردم می رسونن، چیز مهمی نمی تونه باشه .

و ایشون داستان خودشونو این جوری بیان کردن:    

نکته ها 26


بالاخره تابستون بسیار خوب امسال هم تموم شد و خاطره خوبی به جا گذاشت تا سالیان بعد همه بشینن و راجع به اون صحبت کنن و مثلا بگن"در سال دو هزار و سیزده بهترین تابستونو در ده ساله اخیر داشتیم

منظورم از به رخ کشیدن تابستون امسال این بود که امسال تعداد ایران رفته ها بیشتر از هر سالی بود که بالاخره با کلی سوغاتی و خروار ها خاطره خوب و بد بر گشتند.

تا جائیکه من در جریان بودم و هستم،اکثرا از خاطرا ت خوبشون تعریف کردن تا بد .خوشبختانه هیچکی از گرونی و کمبود ها چیزی نگفت که بنده بشینم و اونو پیرن عثمون بکنم که چنین و چنان ...

 در حقیقت همه این ایران رفته ها اینجوری می گفتن:" همه چی خوب بود و عالی .و جای شما خالی."

اونا معمولا از گردش ها و تفریحاتی که رفته بودن می گفتن ...از رستوران های  شیک  و گرون قیمت ، از چلوکبابی های عریض و طویل با کباب ها و شیشلیک های  یک متری .

اینا گاهی از رستورانهای تازه باز شده فرنگی در ایران چنان تعریف می کنن که ما در دل فرنگ حسرت داشتن یک چنین رستورانهایی را می خوریم و احساس حقارت می کنیم که چرا ما نداریم و در چنین کشور عقب افتاده ای داریم  زندگی می کنیم!

گاهی هم برای سوزوندن دل اونایی که به هر دلیلی نمی تونن برن ایران،از پیشترفت های سیاسی و اجتماعی میگن که دل اونا رو بسوزونن.یکی نیست به اینا بگه "آخه آدم حسابی تو که اینقدر از زندگی در ایران تعریف می کنی بساط زندگی تو جمع کن و برو ایران ...تو رو چی به فرنگ که دائما در اینجا غر می زنی و مینالی که "ما باید در اینجا ببخشین ،مثل خر جون بکنیم و ایرونیا در اونجا کیفشو بکنن ."

نمی دونم آیا شما تا بحال به تور این تعریف کنندگان افتادین که با تعریف از کباب و شراب و اتومبیل های آنچنانی و سوپر مارکت های شهر تهرون دل شما رو بسوزونن؟ بنده که همیشه درزیر باران این تعاریف خیس میشم ووقتی می گن: بیا و ببین در تهرون چه خبره حرص می خورم."  

اینا مثل اینکه خبر ندارن که در جنوب شهر همین تهرون خودمون چه خبره و نمی دونن که کارمندا و حقوق بگیرا چی می کشن.حرفی هم اگه بزنی می پرن بهت که:"مگه توی فرنگ جنوب شهر وجود نداره ،مگه آدمای بدخت و فلک زده در اینجا زندگی نمی کنن؟که پاسخ اینه که "بله...اما به چه نسبتی؟"

.یه جائی داشتم این درد دلامو می گفتم  که خانمی از آشناها به من توصیه کردن که اینارو توی نشریه بنویسم. ضمنا فردای اونروز خاطره ای رو از سفر امسالشون به ایران تلفنی برام  تعریف کردند که در اینجا براتون می نویسم، ولی ایشون از معرفی کردن خودشون امتناع کردند.

***.

نکته ها 25


 

هفته گذشته یادم افتاد که این شماره نشریه بابد مخصوص سالگرد سومین سال باشه و موندم چی بنویسم .آخه نوشته های من که همش گله وشکایته ...من چی میتونم بنویسم که مناسب باشه با سالکرد نشریه .با خودم گفتم یه چیر مهمی رو که همیشه روش تکیه می کنم، بنویسم یعنی اینکه ..هموطن! ایرونی باش و ایرونی بمون .منتها یک ایرونی خوب و اصیل .

با خودم فکر کردم  که این جمله چقدر قشنگ بود،ولی ...دیدم خوانندگان این صفحه دارن پوزخند می زنن ومیگن :دست و قلمت درد نکنه، همین؟؟!! خیلی خیلی زحمت کشیدی! آخه مرد حسابی.. اینکه خیلی تکراریه ..گفتم که خب جواب میدم که  خیلی چیزا تکراری بودنش مهم نیست ،اهمیتش به خوب بودنشه .مگه ما اومدیم اینجا ملیت خودمونو عوض کنیم ..پس وطمون چی میشه؟ درسته که ما خلاف رویه عمل کرده و جلای وطن کردیم، اما دین و وظیفۀ ما در مقابل زادگاهمون در در جه اول اهمیت قرار داره..

بنابراین فکر کردم  که برم و به یکی از خاطره های چند ماه پیش اشاره کنم و اسم نکته های مخصوص شماره سالگردو بذارم: ایرونی بودن و ایرونی موندن

**

چند هفته پیش داشتم یک برنامه آشپزی رو از یکی از تلویزیون های ایرونی تماشا می کردم .آخه میدونین با رونق گرفتن اینگونه برنامه ها در تلویزیون های اینجا، ایرونی ها هم ناخودآگاه علاقه عجیبی پیدا کردن به دیدن این نوع برنامه ها.حق هم دارن چون دیدن این نوع برنامه ها دو سه حسن هم داره :هم آدم یه چیزی در مورد پخت و پز یاد می گیره وهم با اشتها می شینه پای تلویزیون، یکی دیگه هم اینکه از برخورد ها و روابط  اجتماعی افرادی  که بدون هیچگونه شناختی کنار هم قرار گرفتن، تجربه هایی کسب می کنه.

بله،  آقای آشپز ضمن اینکه داشت غذایی رو می پخت،طبق روال اینگونه برنامه ها حرف هم میزد که بیننده ها رو سرگرم کنه...از همه چی می گفت ...از اقامتش در اینجا...و یا اینکه کی اومده به این کشور و از اینجور حرفها .چون خیلی قشنگ حرف می زد، نظر منو جلب کرد.

من توی حرفاش یک نکته ای رو پیدا کردم که از نظر من خیلی مناسب بود و دیدم بد نیست راجع بهش یه چیزایی بنویسم. میگفت :" چهار پنج سال پیش وقتی می خواستم بیام اینجا ،همه اطرافیانم، بخصوص فرنگ رفته ها ،تذکر اکید میدادند که:

ــ مبادا دور و بر ایرونیا بری....ایرونیای اونجا هم مثل اینجا همین برنامه های اینجا رو دارن ...تو کارات دخالت بیجا می کنن و برات حرف در میارن..پشت سرت بد میگن ...وحتی اگه میخوان بهت کمک کنن، قبول نکن ...چون حتما یه نظرهایی دارن... مواظب باش گول نخوری .برو اونجا و جدا از ایرونی جماعت زندگی کن. جتا یکی از دوستام که شش سالی در لندن زندگی کرده بود می گفت :

ــ  اگه بین ایرونیا باشی، زبون هم یاد نمی گیری ...تا خواسته باشی شروع کنی به انگلیسی صحبت کردن،ایراد میگیرن ..بهت می خندن .اگه کلمه ای روغلط تلفظ کنی مسخره می کنن. در یک جمع ایرونی مسلما موقع حرف زدن دست و پاتو گم می کنی و همونی هم که بلدی، یادت میره."

 

من واقعا از حرفای این جوون که بیست و پنج سال بیشتر نداشت؛ غرق لذت بودم .او ضمن سرخ کردن گوشت خورد شده برای لوبیا پلو چنین ادامه داد:

"...ولی من برخلاف گفته اونا عمل کردم و دیدم اتفاقا چه خوبه که در اینجا در جمع ایرونیا باشم وهمین معاشرت و بودن در جمع ایرونیا، باعث شد که با یه دختر خانوم ایرونی آشنا بشم و باهاش ازدواج کنم که حالا هم یه پسر یکساله دارم که الان صداشون میکنم بیان جلوی دوربین."

من اصلا از حرفای قشنگ این آقا سیر نمی شدم. راستش مسئله غذا پختن این آقا رو بکلی فراموش کردم و دیدم مثل اینکه داره برنامۀ نکته ها اجرا می کنه.او ادامه داد که:

"...ما که اصلیت خودمونو که نمی تونیم فراموش کنیم...آخه از بد گفتن  در باره خودمون که دردی دوا نمیشه ..بیائیم دردها رو درمون کنیم... بیایم ببینیم که اینا انگلیسی ها چه جوری دارن زندگی می کنن و ما هم یاد بگیریم...بیائیم تو کار همدیگه دخالت نکنیم و این دخالت ها رو تبدیل کنیم به راهنمایی. بیائیم  تهمت و غیبت و دروغ و حتی حسادت های ذاتی رو کنار بذاریم. بیائیم بجای نفرت و کینه، عشق و محبت روجایگزین کنیم .بیاین بهم عشق بورزیم .بیاین همه باهم یکی بشیم و همدیگه رو درک کنیم.

آره عزیزان،دیدم بجای یاد گرفتن درس لوبیا پلو درس عشق آموختم. درسی که هر جمله و هر کلمۀ اون یک کتابی بود برای ما ایرونی جماعت که آویزه گوش کنیم . خدا کنه این آویزه گوش برامون سنگین نباشه و بتونیم همیشه اونارو با خودمون حمل کنیم                                                                             یا حق .